X
تبلیغات
پیکوفایل
رایتل

پادشاهی یزدگرد

جمعه 23 اسفند‌ماه سال 1392 ساعت 05:46 ب.ظ

http://s4.picofile.com/file/8165546168/6mwviy2sl9a36yh6dz.jpg

پادشاهی یزدگرد

پادشاهی یزدگرد بیست سال بود . وقتی یزدگرد به پادشاهی رسید به پند و نصیحت پرداخت و گفت :

اگر شاه هم باشی بالاخره خشت بالینت است . ما از فریدون و جمشید و پرویز و کاووس که برتر نیستیم همه مردند و حالا من که فرزند نوشیروان هستم و پدرانم تاجدار بودند تا وقتی زنده هستم ریشه بدیها را میکنم و با آنها مبارزه می کنم . در این دنیا فقط نام جاوید است که میماند .بزرگان به او آفرین گفتند و پادشاهی یزدگرد همچنان ادامه داشت تا به شانزدهمین سال رسید در آن زمان عمر که در بین اعراب امیر بود سعد وقاص را فرمانده سپاه کرد و به جنگ یزدگرد فرستاد و بدینسان بخت ساسانیان تیره گشت .وقتی یزدگرد آگاه شد از هر سو سپاه جمع کرد و دستور داد تا پورهرمزد رستم ریاست سپاه را به عهده بگیرد . رستم ستاره شناس و بیداردل و باهوش بود . نزد یزدگرد رفت و تعظیم کرد . شاه او را ستود و گفت : تازیان به فرماندهی سعد وقاص به مرز ما آمدند و باید فورا جلوی آنها را بگیری . رستم اطاعت کرد و با سپاه به راه افتاد و بعد از یکماه جنگ در قادسی آغاز شد . رستم که ستاره شناس بود فهمید که این جنگ پایان خوشی ندارد پس نامه ای به برادر نوشت و ابتدا به ستایش پروردگار پرداخت و نوشت : از گردش ستارگان فهمیدم که پادشاهی رو به پایان است .

دریغ آن سر و تاج و اورنگ و تخت                

دریغ آن بزرگی و آن فر و بخت 

کزین پس شکست آید از تازیان                         

ستاره نگردد مگر بر زیان             

فرستاده ای از تازیان آمد و از قادسی تا رودبار را میخواهد و باید به آنها باج بدهیم . از گلبوی طبری و ارمنی و ماهوی سوری همه دل به جنگ بسته اند . تو لشکری گرد کن و به آذرآبادگان برو . اگر مادر را دیدی درود مرا به او بفرست و بگو غمگین نباشد چون در سرای عاریتی هرچه گنج داشته باشیم رنجمان بیشتر است . به خدا توکل کن و دل از این دنیای فانی بردار . من در جنگ بدی گرفتار شدم و از آن رهایی نمی یابم . اگر روزی بر شاه روزگار تنگ شد مراقب او باش که یادگار ساسانیان است . حیف که بالاخره این پادشاهی از بین میرود . دنیا به کسی وفا نمی کند . بعدها از ایران و ترکان و تازیان نژادی مخلوط بوجود می آید . دیگر نه جشن و نه رامشگری است و نه شرابی و غذایشان نان کشک است و پشمینه پوشند . خیلی ناراحتم که حالا که من پهلوان سپاه شدم زمان افول ساسانیان رسید . تیغ ما بر تازیان کارگر نیست . ای کاش دانش طالع بینی نداشتم . همه بزرگانی که با من هستند فکر می کنند که این بیشه از اجساد تازیان پر میشود . ای برادر این قادسی دخمه من است به هر حال تو مراقب شاه باش و خود را فدای او کن . رستم نامه را مهر زد و برای برادر فرستاد . سپس نامه ای بر حریر سفید از طرف پور هرمزد به سعدوقاص نوشت :ابتدا از جهاندار پاک که سپهر از قدرت او برپاست گفت و سپس به ستایش شاه خود پرداخت و بعد از نام و نشان شاه او پرسید و سپس گفت : این چه کاری است ؟ چرا به ایران حمله کردی ؟ شاه ما پدر در پدر تاجدار است و شکوه و جلال فراوانی دارد .

ز شیر شتر خوردن و سوسمار           

عرب را به جایی رسیده است کار

که تخت عجم را کند آرزوی               

تفو باد بر چرخ گردان تفوی

آیا شرم نمی کنید ؟ مردی دانا و سخنران نزد ما بفرست تا نظرت را بگوید . هرچه از شاه بخواهی به تو خواهد داد . پند مرا بپذیر و عاقلانه رفتار کن .

نامه را به پیروز شاپور داد تا برای سعدوقاص ببرد . پیروزشاپور نزد سعدوقاص رفت و سعد به پیشوازش آمد و ردایی زیرش انداخت و گفت : ما مانند شما دیبا و سیم و زر به خود نمی بندیم و این را از مردانگی دور میدانیم . وقتی سعد نامه رستم را خواند پاسخ او را به تازی نوشت : سر نامه نام خداوند را برد و بعد از محمد رسول او نام برد و از گفتار پیامبر هاشمی نوشت و از توحید و قرآن و رسمهای جدید گفت . از آتش جهنم و فردوس و درختان بهشتی سخن راند و گفت : اگر شاه این دین را بپذیرد دو دنیا را به دست آورده است و شفاعت کننده او محمد (ص) است . همه تاج و تخت و جشن و سور را با یک موی حور عوض نمیکنم .هرکسی که به جنگ من آید جز گورتنگ و دوزخ پایانی ندارد . اما اگر به دین ما بگروید بهشت در انتظار شماست . پس نامه را مهر زد و و شعبه فرستاده سعد نزد رستم رفت . نامداری از سپاه به رستم گفت : فرستاده ای بدون اسب و سلاح و جامه درست از طرف سعدوقاص آمده است . رستم سراپرده ای از دیبا درست کرد و بزرگان سپاه را جمع نمود و خود بالا نشست . همه جامه های با شکوه پوشیده بودند . فرستاده سعد بر روی دیبا ننشست و روی زمین نشست . شعبه به او گفت : اگر دین پذیری علیک سلام . رستم نامه را از او گرفت و برایش خواندند . رستم پاسخ داد : بگو تو شهریاری نیستی و من پیرو شما نمیشوم .

بگویش که در جنگ مردن به نام                              

مرا بهتر آید ز گفتار خام

جنگ شروع شد و سه روز ادامه داشت و ایرانیان با کمبود آب روبرو بودند . لب رستم از تشنگی خاک آلود و زبانش چاک چاک شده بود و مردان و اسبان مجبور به خوردن گل تر شدند . رستم همه بزرگان را کشته یافت و بالاخره رستم و سعد به جنگ تن به تن پرداختند و سعد بر او پیروز شد و او را کشت و بالاخره ایرانیان شکست خوردند و بسیاری مردند و بسیاری پراکنده شدند و بقیه سپاه به سوی شاه ایران آمد در حالیکه سپاه دشمن پشت سرشان بود. آن زمان یزدگرد در بغداد بود که به وی خبر دادند که رستم مرده است . فرخ زاد هرمزد با خشم از اروندرود به بغداد آمد و اعراب را از آنجا بیرون کرد و به هامون کشاند . سپس به نزد شاه رفت و گفت : از نژاد شاهان کسی جز تو نمانده است و تو یک نفری و دشمنانت صدها هزارند . بهتر است به بیشه نارون بروی. شاه با بزرگان مشورت کرد و آنها هم نظر فرخ زاد را پسندیدند . اما شاه نپذیرفت و گفت : این مردانگی نیست و من جنگ را ترجیح میدهم . بزرگان بر او آفرین گفتند پس شاه گفت : بهتر است به سوی خراسان رویم و بجنگیم چون آنجا من لشگر فراوانی دارم و خاقان چین و ترکان هم به ما کمک می کنند . من با او دوست میشوم و با دخترش ازدواج می کنم . پس شاه با سپاهیان به راه افتاد و نامه ای به ماهوی سوری نوشت و از وضع خود و کشته شدن رستم به دست سعدوقاص گفت و اینکه تا در تیسفون لشگر کشیده شده است سپس نوشت : تو با لشگرت آماده جنگ شو . من یک هفته در نشابور میمانم و به مرو می آیم و کسانی را هم نزد خاقان و فغفور برای کمک میفرستم . یزدگرد نامه دیگری به مرزبان طوس نوشت و از او هم کمک خواست . ماهوی سوری به پیشوازش آمد و تعظیم کرد . فرخ زاد چون ماهوی و سپاهش را دید شاد شد و شاه را به او سپرد تا خود برای جنگ به ری برود . چندی نگذشت که فرخ زاد هم کشته شد و وقتی ماهوی چنین دید به سرش زد که بر تخت یزدگرد تکیه زند . پهلوانی به نام بیژن در سمرقند بود . ماهوی به او نامه نوشت که ای پهلوان رزمی پیش آمده است و شاه بی سپاه اینجاست اگر میخواهی انتقام نیاکانت را بگیری به اینجا بیا و تاج و تخت او را تصاحب کن . بیژن با وزیرش مشورت کرد و وزیر گفت : درست نیست که به فرمان ماهوی آنجا بروی . به برسام بگو تا با سپاه به آنجا برود . بیژن پذیرفت . یزدگرد که از دسیسه ماهوی خبر نداشت با آوای طبل جنگ از خواب پرید . شاه جنگ سختی کرد و فهمید که ماهوی به او کلک زده است بالاخره مجبور به فرار شد و در آسیابی پنهان گشت .وقتی آفتاب زد آسیابان که فرومایه ای به نام خسرو بود ، آمد و از یزدگرد پرسید : که هستی و اینجا چه میکنی ؟ شاه گفت : من از ایرانیان هستم و از توران شکست خورده ام . آسیابان گفت: جز نان کشک چیزی ندارم . شاه گفت : همین خوب است .

ماهوی همه جا به دنبال شاه میگشت تا اینکه فرستاده ای از آسیابان پرس و جو کرد . آسیابان گفت : مردی در آسیاب پنهان است با قدی بلند و رخساری چون خورشید با دو ابروی کمانی و چشمانی چون نرگس و تاجی از گوهر بر سر دارد . من به او نان کشکین دادم . او را نزد ماهوی بردند و جریان را گفتند . ماهوی به آسیابان گفت : بشتاب و سر از تنش جداکن وگرنه من سرت را میبرم . موبدی به نام زاروی به ماهوی گفت : این کار را نکن بر تو گزند می آید و همه تو را نفرین می کنند . شخص دیگری به نام هرمزدخراد به ماهوی گفت :ای مرد ستمکار دل و هوش تو را تیره میبینم . تو اسیر آز شده ای . شهروی برخاست و گفت : چرا این کار را میکنی ؟ شاه جنگی در پیش دارد . خون شاهان مریز که تا قیامت نفرین میشوی . مهرنوشگریان و با درد و ناله گفت : ای بدنژاد تو از حیوانات هم بدتری . عاقبت ضحاک را ندیدی ؟ عاقبت تور را ندیدی ؟ ندیدی بر سر افراسیاب چه آمد ؟ عاقبت ارجاسب چه بود ؟ عاقبت بندوی و گستهم را به یاد داری ؟ بالاخره روزگار تو هم به سر می آید . برو از شاه پوزش بخواه . این سخنان در آن شبانزاده اثر نکرد . سپس ماهوی با موبدی از لشگرش مشورت کرد و گفت : اگر یزدگرد زنده بماند لشگریان دورش را میگیرند و همه از کار من باخبر میشوند و مرا خواهند کشت . مرد خردمند گفت : اگر شاه دشمنت شود بی گمان به تو هم بد میرسد اما اگر او را بکشی خداوند انتقام او را میگیرد و زندگیت رنج و اندوه میشود . اگر از چین سپاه برای کمک به او بیاید و او را کشته ببینند تو را از بین میبرند . بالاخره ماهوی به آسیابان گفت : برو و او را بکش . آسیابان شبانه به آسیاب رفت و گریان و شرمگین نزد شاه رسید و دشنه ای به پهلوی شاه زد . آه شاه بلند شد و به خاک افتاد . سواران ماهوی قبای شاه را آوردند و طوق و کفشش را نزد ماهوی بردند . ماهوی دستور داد تا او را به آب اندازند . صبحگاه مردم جسد او را در آب دیدند و خبر به راهبان بردند . تن شهریار را به خشکی بردند و در باغ دخمه ای درست کردند و دیبای زرد بر او پوشاندند و دفنش کردند . به ماهوی خبر دادند که شاه مرد و سکوبا و قیس و رهبان روم شاه را در دخمه کردند . ماهوی دستور داد تا کسانی را که شاه را دفن کردند را بکشند . از آن پس وقتی به جهان نگریست از نژاد بزرگان کسی را ندید و تاج و مهر شاه با او بود اما همان شبانزاده سابق بود . ماهوی به وزیرش گفت : انگشتر یزدگرد در دست من است اما ایران همه بنده او هستند و به من توجهی نمی کنند . وزیر گفت : اکنون که کار از کار گذشته است جهاندیدگان را جمع کن و به نیکویی صحبت نما و بگو این تاج و انگشتر را شاه به من داد و وقتی فهمید که ترکان حمله کرده اند تاج و انگشترش را به من داد . من به فرمان او بر تخت می نشینم . ماهوی چنین کرد و خود را شاه جهان نامید و تصمیم گرفت که بخارا و سمرقند و چاچ را بگیرد . نامدار سپاه او نامش گرسیون بود . وقتی بیژن آگاه شد که ماهوی یزدگرد را کشته است و به سوی او می آید آشفته شد پس به یاران گفت : شتاب نکنید تا به این سوی آب بیاید تا من کین شاه را از او بگیرم. وقتی ماهوی آمد و سپاه بیژن را دید ، ترسید . بیژن به برسام گفت : مراقب باش که ماهوی از جیحون فرار نکند . چشم از او برندار . برسام با سپاه به دنبال ماهوی روان شد و بالاخره خنجری به او زد و او را از اسب به زیر آورد . یاران گفتند باید سرش را برید . برسام گفت : او را نزد بیژن میبرم . بیژن شاد شد و وقتی او را دید ، گفت : ای بدنژاد چرا آن شاه دادگر را کشتی ؟ ماهوی گفت : به خاطر این کار گردنم را بزن . بیژن گفت: چنین کنم و دستش را با شمشیر برید و گفت : این دست در بدی بی همتاست . سپس دو پایش را برید و بعد دو گوش و بینی را برید و گفت : رهایش کنید تا بمیرد . البته بیژن هم گناهکار بود و بالاخره او هم سرنوشت بدی داشت و گویند که دیوانه شد و بالاخره خود را کشت و از این به بعد زمان فرمانروایی عمر رسید .

برچسب‌ها: داستان
نظرات (37)
جمعه 23 اسفند‌ماه سال 1392 ساعت 09:24 ب.ظ
ههههههههههههههههه[خنده]

باز فیلتر شدم[نیشخند]

http://tokhs-0071.blogfa.com
[خونسرد]
امتیاز: 0 0
پاسخ:
شنبه 24 اسفند‌ماه سال 1392 ساعت 09:25 ق.ظ
آنچنان کز رفتن گل خار می‌ماند به جا
از جوانی حسرت بسیار می‌ماند به جا
آه افسوس و سرشک گرم و داغ حسرت است
آنچه از عمر سبک‌رفتار می‌ماند به جا
کامجویی غیر ناکامی ندارد حاصلی
در کف گلچین ز گلشن، خار می‌ماند به جا
جسم خاکی مانع عمر سبک‌رفتار نیست
پیش این سیلاب، کی دیوار می‌ماند به جا؟
هیچ کار از سعی ما چون کوهکن صورت نبست
وقت آن کس خوش کزو آثار می‌ماند به جا
زنگ افسوسی به دست خواجه هنگام رحیل
از شمار درهم و دینار می‌ماند به جا
نیست از کردار ما بی‌حاصلان را بهره‌ای
چون قلم از ما همین گفتار می‌ماند به جا
عیش شیرین را بود در چاشنی صد چشم شور
برگ صائب بیشتر از بار می‌ماند به جا
امتیاز: 1 0
پاسخ:
شنبه 24 اسفند‌ماه سال 1392 ساعت 09:30 ق.ظ
آره دگ...
عیدی بلاگفا بود بهم...

میگم یه سوال؟؟؟

دانشجو هستی؟!! چ رشته ای؟!!
امتیاز: 0 0
پاسخ:
من لیسانس ادبیات فارسی هستم.
شنبه 24 اسفند‌ماه سال 1392 ساعت 01:15 ب.ظ
سکوی سکوت زیر پایم

می خواهم سخنگوی لالهای جهان باشم

هنگام که توپخانه های شیطان

در چهارگوشه ی زمین می غرند...

***

پرستو به توان کبوتر

ناتوان از پرواز

درختهای زیتون

نشسته در خون

عشق

مچاله شده در روزنامه های باطله

نعش کشها

قاصدکهای خانه های سالمندان

سیب سرخ نجابت

نصیب دست چلاق کدام بوداست

در این گوشه ی کهکشان که ما ایستاده ایم؟
امتیاز: 0 1
پاسخ:
شنبه 24 اسفند‌ماه سال 1392 ساعت 01:19 ب.ظ
بعله...

منم پروفوسور بی ادبی فارسی هستم
امتیاز: 0 1
پاسخ:
شنبه 24 اسفند‌ماه سال 1392 ساعت 01:25 ب.ظ
در مورد این پست زیبات بدک نیست منم یه چی بگم:

بشکست عمر پشت دلیران عجم را...

بر باد فنا داد رگ و ریشه ی عجم را...

این عربده بر غصب خلافت ز علی نیست...

با آل عمر کینه قدیمیست عجم را...
امتیاز: 0 1
پاسخ:
شنبه 24 اسفند‌ماه سال 1392 ساعت 01:54 ب.ظ
درود:خدا قوت بانو...این بخش تاریخی که به نثر برگرداندید چند نکته را در نظرم اورد...یکی اینکه رستم فرخزاد با وجود اینکه بخاطر پیشگویی ها ی باستانی مبنی بر پایان جهان در آن زمان و یا ستاره یابی می اندیشد که شکستش حتمی است اما با شهامت و غرور برای ابی وقاص نامه مینویسد و در نهایت نیز با افتخار شهید راه ایران میشود پس تسلیم تقدیر نمیشود ...دیگر اینکه بنظر می آید نامه رستم به برادرش پیش بینی فردوسی بزرگ از آینده باشد که در نامه رستم تبلور یافته...دیگر اینکه این ترکان که دراین بخش نیز به آن اشاه چند باره شد از نظر تاریخی و جغرافیایی بیشتر به توران میخورد که جای بحث دارد...تندرست باشیhttp://tirdadansari.blogfa.com/
امتیاز: 0 0
پاسخ:
سپاس از همراهیتون
شنبه 24 اسفند‌ماه سال 1392 ساعت 03:08 ب.ظ
عادت به روضه کرده دلم روضه خوان کجاست
صاحب عزای فاطمه، آن بی نشان کجاست
قربان اشک روز و شب چشم خسته ات
مولا فدای مادر پهلو شکســــته ات
فرا رسیدن ایام شهادت حضرت فاطمه زهرا سلام الله علیها را خدمت شما محب مادر پهلو شکسته مان تسلیت عرض می نمایم.
*************************
سلام بزرگوار؛
تو هیئتهای فاطمی که تشریف میبرید، برای تعجیل مولامون زیاد دعا کنید و دعای" الهی عظم البلاء.." را زیاد بخونید.روایت است که امام زمان عج الله سال فرد می آیند (کتاب الفبای مهدویت،تونه ای )و سال جدید سال فرد است... ان شاالله این سال، سال تعجیل مولامون باشه ...
اللهم عجل لولیک الفرج بحق مولاتنا حضرت فاطمه سلام الله علیها
یاعلی
امتیاز: 0 1
پاسخ:
شنبه 24 اسفند‌ماه سال 1392 ساعت 04:15 ب.ظ
هر که دلارام دید از دلش آرام رفت
چشم ندارد خلاص هر که در این دام رفت
یاد تو می‌رفت و ما عاشق و بی‌دل بدیم
پرده برانداختی کار به اتمام رفت
ماه نتابد به روز چیست که در خانه تافت
سرو نروید به بام کیست که بر بام رفت
مشعله‌ای برفروخت پرتو خورشید عشق
خرمن خاصان بسوخت خانگه عام رفت
عارف مجموع را در پس دیوار صبر
طاقت صبرش نبود ننگ شد و نام رفت
گر به همه عمر خویش با تو برآرم دمی
حاصل عمر آن دمست باقی ایام رفت
هر که هوایی نپخت یا به فراقی نسوخت
آخر عمر از جهان چون برود خام رفت
ما قدم از سر کنیم در طلب دوستان
راه به جایی نبرد هر که به اقدام رفت
همت سعدی به عشق میل نکردی ولی
می چو فروشد به کام عقل به ناکام رفت
امتیاز: 0 0
پاسخ:
شنبه 24 اسفند‌ماه سال 1392 ساعت 04:18 ب.ظ
درود بر فریناز عزیزم
بعد از این تازیان به ملتی حمله می کنند که دارای فرهنگ چندین ساله هستند و در حمله خود به هیچ اثری از این فرهنگ رحم نمی کنند
امتیاز: 1 0
پاسخ:
بله .متاسفانه همینطوره
شنبه 24 اسفند‌ماه سال 1392 ساعت 06:22 ب.ظ
میشه بگین چندتا از فیلمهای کلاسیک مورد علاقتون رو ...
امتیاز: 0 0
پاسخ:
بربادرفته . غرور و تعصب . ربه کا . بانوی زیبای من. اشکها و لبخندها...
شنبه 24 اسفند‌ماه سال 1392 ساعت 10:46 ب.ظ
سلام دوست خوبم
امتیاز: 0 0
پاسخ:
درود
شنبه 24 اسفند‌ماه سال 1392 ساعت 10:51 ب.ظ
و این بود پایان پرافتخار سلسله های پادشاهی قبل از ورود تازیان بیابانگرد و اعراب وحشی به مهد تمدن 2500 ساله !!!!
و چه دردناک است شنیدن این داستان ...!!!!!
شکوه و قداست ایران کجا !!!!!!
عرب وحشی بیابانگرد کجا ؟؟؟؟
و چه افتخار میکردند به نابودی سلسله پادشاهی ایران بزرگ !!!!!
اعرابی که به غیر از جنگ و غارت و خونریزی و خشو کینه چیز دیگری نمی دانستند !!!!!!!
ما کجا و اعراب کجایند ؟؟؟؟؟
زندگی و دنیا و آخرتمون برای ما رقم زدند و از ما مردمانی ساختند اکنون که :
نه فرهنگ غنی ایرانی داریم و نه فرهنگ پربار اسلامی !!!!!
نه زنگی اصیل و سنتی ایرانی و نه زندگی غربی !!!!
چون کلاف سردرگم شدیم و این شد روزگار حال ما !!!
امتیاز: 0 0
پاسخ:
بله حق با شماست.
ازکجا به کجا رسیدیم.
شنبه 24 اسفند‌ماه سال 1392 ساعت 10:58 ب.ظ
درود.
دستتون درد نکنه. از اینجا بود که پایان (یا سراشیبی و سقوط شکوه ایران)، آغاز شد. تنها باید افسوس خورد که چرا در درازای چند سال، ایران آنچنان ضعیف شد که نتونست جلو تازیان رو بگیره.
تو اون دو بیت معروف (ز شیر شتر خوردن...)، بیت دوم، مصرع یکم، درستش این نیست:
که "تاج کیان" را کند آرزو / تفو باد بر چرخ گردون تفو
اینو تو نسخه ای از شاهنامه از چاپ امیرکبیر که دارم نوشتم. شما نوشتین: تخت عجم.

نامه رستم به برادرش هم دربردارنده نکات زیبا و تلخی هست که نمونه ای از اونا رو نوشتین. یک بیت که خیلی به دلم نشست و میتونیم تا هم اکنون، آثار اون رو ببینیم اینه:
زیان کسان از پی سود خویش
بجویند و دین اندر آرند پیش

سپاس از شما که زحمت میکشین.
پاینده و تندرست باشید.
بدرود.
امتیاز: 0 0
پاسخ:
ممنون از نظر پربارتون.
البته من از روی نسخه دکتر دبیرسیاقی نوشتم و ممکنه با نسخه های دیگر فرق داشته باشد.
یکشنبه 25 اسفند‌ماه سال 1392 ساعت 10:02 ق.ظ
بر زمین افتاده پخشیده ست
دست و پا گسترده تا هر جا
از کجا؟
کی؟
کس نمی‌داند
و نمی‌داند چرا حتی
سال‌ها زین پیش
این غم آور وحشت منفور را خیام پرسیده ست
وز محیط فضل و شمع خلوت اصحاب هم هرگز
هیچ جز بیهوده نشنیده ست
کس نداند کی فتاده بر زمین این خلط گندیده
وز کدامین سینهٔ بیمار
عنکبوتی پیر را ماند، شکم پر زهر و پر احشا
مانده، مسکین، زیر پای عابری گمنام و نابینا
پخش مرده بر زمین، هموار
دیگر آیا هیچ
کرمکی در هیچ حالی از دگردیسی
به چنین پیسی
تواند بود؟
من پرسم
کیست تا پاسخ بگوید
از محیط فضل خلوت یا شلوغی
کیست؟
چیست؟
من می‌پرسم
این بیهوده
ای تاریک ترس آور
چیست؟
امتیاز: 0 0
پاسخ:
یکشنبه 25 اسفند‌ماه سال 1392 ساعت 02:40 ب.ظ
درود بر شما
داستان دردناکی بود
ای کاش یزدگرد کشته نمی شد
امتیاز: 1 0
پاسخ:
بله از این دست دریغ و افسوسها در تاریخ ما فراوان است.
یکشنبه 25 اسفند‌ماه سال 1392 ساعت 02:58 ب.ظ
درود:جالبه در همه ی فیلمها یک زن قهرمان داستان است
امتیاز: 0 0
پاسخ:
خودم توجه نداشتم.
یکشنبه 25 اسفند‌ماه سال 1392 ساعت 06:31 ب.ظ
درود:هم از رودکی بزرگ شعر میگذاری هم حضرت مولانا ...بسیار خوبه پاسخهای مختلفی هم برای آدمهای مختلف میگذاری ..خوب مدیریت میکنید پاسخهایتان را...
امتیاز: 0 0
پاسخ:
ممنون
یکشنبه 25 اسفند‌ماه سال 1392 ساعت 07:44 ب.ظ
خـوابَم نِمے بَــرَد

بِه هَمـه چیز فِکر کَـرده اَم

بیشتَر بِه تُــو

وَ می دانَــم کِه خوابــے

وَ قَبل اَز بَسته شُدَن چَشــم هآیَـتــــ

بِه هَمه چیــز فِکــر کَرده ای

جُـــز مَـ ن!!!
امتیاز: 0 0
پاسخ:
یکشنبه 25 اسفند‌ماه سال 1392 ساعت 07:49 ب.ظ
نه او با من
نه من با او
نه او با من نها عهدی ، نه من با او
نه ماه از روزن ابری بروی برکه ای تابید
نه مار بازویی بر پیکری پیچید
نه
شبی غمگین
دلی تنها
لبی خاموش
نه شعری بر لبانم بود
نه نامی بر زبانم بود
در چشم خیره بر ره سینه پر اندوه
بامیدی که نومیدیش پایان بود
سیاهی های ره را بر نگاه خویش می بستم
و از بیراهه ها راه نجات خویش می جستم
نه کس با من
نه من با کس
سر یاری
نه مهتابی
نه دلداری
و من تنهای تنها دور از هر آشنا بودم
سرودی تلخ را بر سنگ لبها سخت می سودم
نوای ناشناسی نام من را زیر دندانهای خود بشکست
و شعر ناتمامی خواند
بیا با من
از آن شب در تمام شهر می گویند
...
او با تو ؟
ولی من خوب می دانم
نه او با من
نه من با او
امتیاز: 0 0
پاسخ:
دوشنبه 26 اسفند‌ماه سال 1392 ساعت 04:45 ق.ظ
سلام! یک واژه عربی
همیشه برام سخت بوده بخوام تو تارنمای
شما و موارد مشابه از کلمات پارسی استفاده
کنم! داستان فوق العاده زیبا بود اما تلخ ...
دستتون درد نکنه
امتیاز: 0 0
پاسخ:
سپاس از توجهتون.
دوشنبه 26 اسفند‌ماه سال 1392 ساعت 09:19 ق.ظ
کبوتر فردا از خوشة امروز دانة امید می چیند.

عشق

طنین انعکاس دوستیهاست

و قلب مجمری است از آتش و هوس،

آسمان دشتی است لبریز خواهش،

ستاره گان فانوسکهای آشتی اند

و آفتاب رهواری که فردا را نفس می کشد،

شقایق در عزای داغ کهنة خویش،

غروب، شکست غرور کوه را نظاره می کند،

و آرزو،

آرزو سروی است که بر آستان خدا

سر می ساید.
امتیاز: 0 0
پاسخ:
دوشنبه 26 اسفند‌ماه سال 1392 ساعت 03:17 ب.ظ
آدم باید یکیو داشته باشه...

که وقتی نگاهش کرد...

دلش یه جوری بشه!...

همین!♥
امتیاز: 0 0
پاسخ:
دوشنبه 26 اسفند‌ماه سال 1392 ساعت 04:00 ب.ظ
___________________$$$$$$$
_____________________$$$$$$$$$$
__________________$$$$$$$_$$$$$$
_________$$$$$$$$$$$$$$$$$__$$$$
_____$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$__$$$$
____$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$
___$$$_$$_$$$$$$$$$$$$$$$$_$$$$$
__$$$$$_$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$
__$$$_$$_$$$$$$$$___$$$$$$_$$$
__$$$_$$_$$$$$$$$_____$$___$$$
_$$$$$_$$$$$$$$$$$__________$$
_$$$_$$_$$$$$$$$$$
_$$$_$$_$$$$$$$$$$
_$$$_$$_$$$$$$$$$$$
$_$$$$$$__$$$$$$$$$
$_$$$$$$___$$$$$$$$
_$$$$$$$$$__$$$$$$$
$_$$$$$$$$___$$$$$$
$$_$$$$$$$$___$$$$$
$$$_$$$$$$$$__$$$$$$
_$$$_$$$$$$$$$_$$$$$
$$$$$ __$$$$$$$$_$$$$
$$$$$$$ __$$$$$$$$$__$
$_$_$$$$$__$$$$$$$$$_$$$$
$$$__$$$$$__$$_$$$$$$$_$$$$
$$$$$$_$$__$$$$$$$$$$$$$$$
_$$$$$$$__$$$$$$$$$$$$$$$$
__$$$$$__$$$$$$$$$$$$$$$$$$
$__$$$__$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$
$____$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$
$____$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$
$__________$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$
$____________$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$
$______________$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$
$_______________$$$$$$$$$$$$$$$$$$
$_______________$$$$$$$$$$$$$$$$$$
$____________$$$$$$$$$$$$$$$$$$$
__________$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$
_$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$
$_$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$
$__$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$
$__$$$$$$$$$$$$$____$$$$$$$$$$
_$$$__$$_$$________$$$$$$$$$$$
_$$$_$$_____________$$$$$$$$$$
_$$_$$______________$$$$$$$$$$
_$$$$________________$$$$$$$$$$
_$$$$________________$$$$$$$$$$
__$$$_________________$$$$$$$$$
$_____________________$$$$$$$$$
$____________________$$$$$$$$$$
$____________________$$$$$$$$$$
$____________________$$$$$$$$$__$$$$$
$___________________$$$$$$$$$$$$$$$$$$
$____________________$$$$$__$$$$$$$$
اپــــــــــــــــــــــم
امتیاز: 0 0
پاسخ:
دوشنبه 26 اسفند‌ماه سال 1392 ساعت 06:45 ب.ظ
مرسی که سر زدین یه دنیا خوشالم کردین.امیدوارم روزبه روز موفق تر شین.
امتیاز: 0 0
پاسخ:
سپاس
دوشنبه 26 اسفند‌ماه سال 1392 ساعت 10:12 ب.ظ
از همت بانوانی چون شما باید قدردانی کرد- خدای ایران نگهدارتان.
امتیاز: 0 0
پاسخ:
ممنون از لطفتان.
دوشنبه 26 اسفند‌ماه سال 1392 ساعت 11:48 ب.ظ
دوست گلم بهارت سبز
ممنون برای زحماتت
امتیاز: 0 0
پاسخ:
مرسی عزیزم.
سه‌شنبه 27 اسفند‌ماه سال 1392 ساعت 10:02 ق.ظ
با تمام دلم...
برای سلامتی مردم سرزمینم.
«چهارشنبه ی آخر»
هلهله، ترقه و آتش
مردم کوچه ها همه خوشحال
نم نمک بوی عید می آمد
آخرین چهارشنبه ی سال
***
بچه ها گرم شیطنت با هم
دور آتش چه خوب رقصیدند
وحشت اما به جانشان افتاد
لحظه ی انفجار را دیدند
***
شعله های حریص و سوزنده
داده بود اختیار خود از دست
صورت کوچکی پر از خون شد
چشم معصوم کودکی را بست
***
مادر از دردِ کودکش می سوخت
چهره اش داشت می فرسود
از نگاهش ستاره می افتاد
آتش این بار توی قلبش بود...
امتیاز: 0 0
پاسخ:
سه‌شنبه 27 اسفند‌ماه سال 1392 ساعت 11:09 ق.ظ
سلام به قاصدکهای خبر رسان که محکوم به خبرند

و سلام به شقایقهایی که محکوم به عشقند

و سلام به شکوفه هایی که با شکفتن خود خبر از بهار میدهند...

عید نوروز مبارک
امتیاز: 0 0
پاسخ:
نوروز شما هم مبارک باد
سه‌شنبه 27 اسفند‌ماه سال 1392 ساعت 12:55 ب.ظ
با خوبی ها و بدی ها، هرآنچه که بود؛ برگی دیگر از دفتر روزگار ورق خورد، برگ دیگری از درخت زمان بر زمین افتاد، سالی دیگر گذشت روزهایت بهاری و بهارت جاودانه باد
امتیاز: 0 0
پاسخ:
سپاس
سه‌شنبه 27 اسفند‌ماه سال 1392 ساعت 06:23 ب.ظ
سلام فریناز خانم
منو ببخشید ولی نتونستم داستان شکست ایرانو بخونم
اونم از کی؟عمر!
واقعا اعصابم به هم میریزه
ببخشید یک سوال از شما
اونطور که من فهمیدم دیگه از اینجا به بعد فردوسی تو شاهنامه ننوشته
پس شما چطور میخاین ادامه بدین؟
سپاس
امتیاز: 0 0
پاسخ:
من بر اساس نسخه دکتر دبیرسیاقی ملحقات شاهنامه را پی می گیرم.
چهارشنبه 28 اسفند‌ماه سال 1392 ساعت 01:26 ب.ظ
دوستان ارجمندم
توی سالی که نزدیک به تموم شدن هستش اگر خدای نکرده با حرفی ، با متنی باعث رنجش شما شدم ، حرفی زدم و مزاحمتی ایجاد کردم . بسیار بسیار کار خوبی کردم و دستم هم درد نکند ... توی سال جدید هم برنامه همینه...[خنده]
:
:
:
سال نو پیشاپیش م ب ا ر ک
امتیاز: 0 0
پاسخ:
سپاس
جمعه 1 فروردین‌ماه سال 1393 ساعت 01:26 ب.ظ
درود چطوری نوروز باستانی از اندک جشن های بازمانده ما ایرانی ها بر تو گرامی باد و سال خوبی را برات ارزو می کنم
امتیاز: 0 0
پاسخ:
ممنون
شنبه 9 فروردین‌ماه سال 1393 ساعت 05:34 ب.ظ
باران از جنس من است و من از جنس باران

هر دو بی هدف می باریم

به امید رویش یک امید از جنس عطر تنت

زود برگرد

باران نزدیک است
امتیاز: 0 0
پاسخ:
پنج‌شنبه 14 فروردین‌ماه سال 1393 ساعت 07:30 ب.ظ
عاغا من درس دارم الانم وسوسه شدم بیام اینارو بخونم!
تابستون کی میای پس
هیییییییییییییییییییی
امتیاز: 0 0
پاسخ:
یکشنبه 26 بهمن‌ماه سال 1393 ساعت 07:51 ب.ظ
ای ایران ای مهد تاریخ کهن ای که پرچمش بر فراز شفق ها در اهتزاز است
درفش تو تا ابد جاویدان شد سربازی که در راه تو جان باخت قهرمان شد
به ملت قهرمانت نظری کن این چه شکوه چه عظمتیست
امتیاز: 3 0
پاسخ:
یکشنبه 17 اسفند‌ماه سال 1393 ساعت 06:55 ب.ظ
ز شیر شتر خوردن و سوسمار

عرب را به جایی رسیده است کار

که تخت کیانی کند آرزو

تفو باد بر چرخ گردان تفو
امتیاز: 1 0
پاسخ:
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)

نام :
ایمیل :
وب/وبلاگ :
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد