X
تبلیغات
نماشا
رایتل

پادشاهی قباد مشهور به شیرویه

جمعه 2 اسفند‌ماه سال 1392 ساعت 08:04 ق.ظ


http://s4.picofile.com/file/8162990600/Sassaniansekeh.jpg

پادشاهی قباد مشهور به شیرویه

پادشاهی قباد هفت ماه بود . وقتی قباد بر تخت نشست همه بزرگان ایران بر او آفرین کردند و تبریک گفتند .

 شیروی توسط خرادبرزین و اشتاد پیامی نزد پدرش فرستاد و از کارهای بیدادی که کرده بود صحبت کرد و از او خواست تا از یزدان پوزش بطلبد و به او گفت : این خواست من نبود بلکه ایرانیان این طور خواستند چون تو از راه دین روبرکشیدی خداوند هم کیفرت را داد . اول اینکه پسر پاک خون پدر نباید بریزد دیگر اینکه گیتی از آن توست و همه از دست تو ناراحتند و سوم اینکه بزرگان به خاطر کارهای تو پراکنده شدند و به چین و روم رفتند چهارم اینکه قیصر همه کار برایت کرد و سپاه و دخترش را به همراه گنج بسیار به تو داد و فقط دار مسیحا را از تو میخواست ولی تو ندادی . پنجم اینکه آز بر تو چیره شد و حتی از بیچارگان هم میخواستی بگیری و نفرین آنها برایت بد آورد . ششم دو دایی وفادار خود را کشتی . هفتم اینکه فرزند شانزده ساله ات را به زندان انداختی . به کردار زرتشت فکر کن و از خدا پوزش بخواه و بدان این گناه من نبود و نتیجه کارهایت بود پس اشتاد و خرادبرزین به تیسفون رفتند و گلینوس به استقبالشان رفت . خرادبرزین گفت که پیامی از شاه برای خسرو دارد .گلینوس نزد خسرو رفت و گفت : شاها جاودانه باشی . خرادبرزین و اشتاد از نزد شاه برایت پیام آورده اند . خسرو خندید که اگر او شهریار است پس من که هستم ؟ گفتارت با خرد همراه نیست . دو مرد خردمند نزد خسرو رفتند و تعظیم کردند و خسرو گفت : چه پیامی از کودک بی منش و زشت نام دارید ؟ آنها سخنان قباد را برایش گفتند .خسرو پاسخ داد که به او بگویید : ابتدا از هرمزد گفتی باید بدانی که بر اثر سخنان بدگویان پدر به من بدبین شد و من مجبور به فرار شدم چون او میخواست به من زهر بدهد . بعد از جنگ با بهرام با اینکه دائیهایم در راه من جانفشانی کردند به خاطر انتقام پدرم آنها را کشتم . دیگر اینکه از زندانی شدن خود گفتی ، من تو را به بند و زنجیر نکشیدم و همه چیز برایت مهیا کردم و فقط به خاطر سخنان ستاره شناس این کار را کردم حتی پس از آن نامه ای از هندوستان از رای آمد که درباره به سلطنت رسیدن تو بعد از سی و هشتمین سال پادشاهی من بود ولی با همه اینها من به آن نامه توجه نکردم و به کسی هم چیزی نگفتم . از بند و زندان مردم گفتی . اگر نمیدانی از موبد بپرس در زندان ما فقط انسانهای دیوسیرت بودند چون من روشم خونریزی نبود . دیگر اینکه ما از کسی باج نخواستیم و جز خشنودی یزدان نخواستم . آن گناهکارانی که پیش تو هستند و بدگویی مرا نزد تو میکنند همه بنده سیم و زر هستند . من با زحمت فراوان کشورگشایی کردم و گنجهای فراوان گرد آوردم. همان بدخواهانی که نزدت هستند بالاخره پادشاهی تو را برباد خواهند داد. کودکم بدان که گنجهای من پشتوانه پادشاهی توست اگر بی گنج باشی سپاه نداری و همه از تو روبرمیگردانند . تو گفتی که سپاهیان را در مرزها نشانده ام ، علتش این بود که از بیگانگان شهرهایی را ستانده بودم و ممکن بود حمله آورند پس سپاهیان را در مرز قرار دادم . و دیگر اینکه گفتی قیصر به ما وفادار بود و من به او جفا کردم اما بدان قیصر ، پرویز شاه ایران را داماد خود کرد و در آن جنگ خداوند یار من بود و با رومیان کاری انجام نمی شد . با این همه بعد از جنگ من به همه آنها گنج و گوهر و مال فراوان و اسبهای گرانمایه دادم و کارشان را بی مزد نگذاشتم . از دار مسیحا گفتی ، آن دار برای من سود و زیانی نداشت ولی تعجب کردم از کار قیصر که تکه چوبی را میخواهد و مرد کشته بر آن را خدا مینامد . به هرحال من سی و هشت سال حکومت کردم و پادشاهی همتای من نبود و حالا با تو بدرود میگویم .

سپس به خرادبرزین و اشتاد هم بدرود گفت و سپرد تا جز آنچه شنیده اید به زبان نیاورید . هرکس به دنیا می آید روزی می میرد . از هوشنگ و طهمورث و جمشید و فریدون و ضحاک و قباد و کاووس و سیاوش و افراسیاب و رستم و زال و اسفندیار و گودرز و کیخسرو و گشتاسپ و جاماسپ گرفته تا بهرام گور که کسی به مردی و زور همتای او نبود همه آن بزرگان بالاخره مردند . من هم پادشاه بی همتایی بودم اما بالاخره زمان من هم رسید .

چو بر ما سر آمد شهی و مهی               

چه شیر و چه دیگر به شاهنشهی

خرادبرزین و اشتاد گریان از پیش خسرو به نزد قباد رفتند و سخنان او را برایش بازگو کردند .وقتی شیروی سخنان پدر را دریافت کرد سخت گریست و خبر ناراحتی و گریه و زاری او به سپاهیان رسید و آنها با هم می گفتند : اگر خسرو برگردد همه سران را می کشد .صبحگاه همه بزرگان به نزد قباد رفتند . شهریار گفت : کسی که از درد پدرش غمگین نباشد سزاوار دار است . یکی از افراد گفت : اگر کسی بگوید دو شاه را میپرستم ناهشیار و خوار است . شیروی گفت : تا یکماه درشتی نمیکنیم و به نصایح پدر شاد هستیم سپس به آشپزها گفت : برای خسرو همه چیز مهیا کن و آنها نیز چنین کردند اما خسرو چیزی نمی خورد و تنها خوراکش از دست شیرین بود و جز او یاری نداشت . یک ماه گذشت و خسرو دردمند بود و مزه زندگی را نمی چشید . وقتی به باربد خبر رسید که خسرو دردمند و ناکام شده است و همه به فکر قتل او هستند از جهرم به تیسفون آمد و نزد خسرو رفت . چشمانش پر از اشک شد و نوحه ای با رود و بربط به این مضمون سرود : ای شاه آنهمه بزرگی و دستگاهت چه شد ؟ آن همه زور و فر و بختت چه شد ؟ پسر میخواستی که یار و پشتت باشد . شاهان از فرزندان خود نیرو می گیرند اما شاه ما از نیرویش کاسته شد . به شیروی باید بگویند که ای شاه بی شرم این سزاوار پدرت نبود . ای خسرو خداوند یارت و سر بداندیشان تو نگون باد . به خداوند قسم و به نوروز و مهر و بهار خرم قسم که دیگر من رود نمیزنم و آلت موسیقی را میسوزانم و چهار انگشتم را میبرم .

تمام اطرافیان شیروی نگران بودند که نکند خسرو بازگردد بنابراین همداستان شدند که او را بکشند اما کسی را نیافتند که جرات این کار را داشته باشد تا اینکه بالاخره زادفرخ کسی به نام مهرهرمزد را پیدا کرد . او مردی با دو چشم کبود و رخسار زرد و تنی خشک و پرمو و لب لاژوردی با پای برهنه و شکم گرسنه بود .

زادفرخ گفت : اگر این کار را درست انجام دهی یک کیسه دینار به تو میدهم و مانند فرزندم تو را عزیز میدارم . مهرهرمزد به نزد خسرو رفت و خنجری به جگرگاه او زد . سپس شورش شد و همه فرزندان خسرو را هم کشتند . وقتی شیروی شنید گریان شد. بعد از گذشت پنجاه و سه روز از کشته شدن خسرو ، شیروی کسی را نزد شیرین فرستاد و گفت : در ایران از تو گناهکارتر نیست . تو شاه را به نیستی کشاندی . اکنون نزد من بیا . شیرین از پیغام او آشفته شد و گفت : کسی که به پدرش رحم نکند لایق بزرگی نیست . من نمیخواهم او را چه از دور و چه از نزدیک ببینم . زهری در صندوق داشت پس ابتدا پیامی به شیروی داد و گفت : از سخنانت شرم کن و از خداوند پوزش بخواه . شیروی عصبانی شد و گفت : چاره ای نداری .بیا و پادشاهی مرا ببین . شیرین گفت : نزد تو به تنهایی نمی آیم و با عده ای خواهم آمد . سپس شیرین لباس کبود و سیاه پوشید و به همراه پنجاه نفر به درگاه شیروی آمد. شاه گفت : دو ماه از سوگ خسرو گذشت حالا باید همسر من شوی . من نیز مانند پدرم تو را گرامی میدارم . شیرین گفت : پاسخم را بده سپس در خدمتت هستم تو گفتی من زن بد و جادوگری هستم . شیروی گفت : از تندی من کینه مگیر . شیرین به کسانی که آنجا بودند ، گفت : آیا شما از من بدی دیدید ؟ مدتها بانوی ایران بودم و جز راستی نجستم. بزرگان همه از شیرین به خوبی یاد کردند . شیرین گفت : سه چیز باعث میشود زن زیبا و شایسته تخت شاهی شود . اول اینکه شرم داشته باشد . دوم اینکه پسر به دنیا آورد . سوم اینکه برورو داشته باشد و مویش پوشیده باشد . وقتی من همسر خسرو شدم از او چهار فرزند آوردم به نامهای نستور شهریار فرود مردانشه . فرزندانی که جم و فریدون هم نداشتند و زبانم لال شود اگر دروغ بگویم که الان هر چهار تای آنها زیر خاکند . سپس رویش را گشود و گفت : روی و موی من این است که تاکنون کسی ندیده بود .همه از دیدن رخسار شیرین خیره شدند و شیروی گفت : جز تو کسی را نمیخواهم . شیرین گفت : دو حاجت دارم . شیروی گفت : جان بخواه . شیرین پاسخ داد : همه اموالی که داشتم به من پس بدهی و باید جلوی همه با خط خود این را تایید کنی . شیروی هم چنین کرد . شیرین هرچه داشت به درویش داد و بنده ها را آزاد کرد و به شیروی پیغام داد در دخمه شاه را باز کن که میخواهم او را ببینم . شیروی پذیرفت و در دخمه را گشودند و شیرین مویه کنان چهره بر چهره خسرو نهاد و زهر هلاهل را خورد و در حالیکه کنار خسرو نشسته و تکیه بر دیوار داشت جان سپرد . شیرویه از شنیدن خبر مرگ شیرین بیمار شد . مدتی نگذشت که به شیروی زهر دادند و او را هم کشتند .

بشومی بزاد و بشومی بمرد                     

همان تخت شاهی پسر را سپرد

برچسب‌ها: داستان
نظرات (58)
جمعه 2 اسفند‌ماه سال 1392 ساعت 09:35 ق.ظ
درود داییجان نویسا و مانده نباشی
امتیاز: 0 0
پاسخ:
سپاس کیارش گرامی
جمعه 2 اسفند‌ماه سال 1392 ساعت 09:36 ق.ظ
تابپیوندد به دریا کوه را تنها گذاشت

رود رفت اما مسیر رفتنش را جا گذاشت



هیچ وصلی بی جدایی نیست این را گفت رود


دیده گلگون کرد وسر بردامن صحرا گذاشت



هرکه ویران کرد ویران شد دراین اتش سرا

هیزم اول پایه ی سوزاندن خودرا گذاشت



اعتبارسربلندی درفروتن بودن است

چشمه شدفواره وقتی برسرخود پاگذاشت



موج رازسربه مهری رابه دنیاگفت ورفت

باصدف هایی که بین ساحل ودریا گذاشت
امتیاز: 0 0
پاسخ:
جمعه 2 اسفند‌ماه سال 1392 ساعت 12:19 ب.ظ
سلام بر دخت شاهنامه نویس
آفرین دوست مهربونم بسیار عالی بود
پایدار باشی عزیزم
امتیاز: 0 0
پاسخ:
ممنون دوست عزیزم .
جمعه 2 اسفند‌ماه سال 1392 ساعت 12:22 ب.ظ
بشنـو این نی چون شکــایت می‌کـــنـد
از جـداییــهـــا حکـــــایت مـــی‌کــــنـد
کــــز نیستـــان تـــا مـــــرا ببریــــده‌انـد
در نفیــــــرم مــــــرد و زن نالیـــــده‌انـد
سینه خواهم شرحـــه شرحـــه از فراق
تـــا بگـــویــم شـــرح درد اشتیـــــاق
هـــر کسی کو دور ماند از اصل خویش
بـــاز جویـــد روزگــــــار وصـــل خـــویش
مــن بــــه هــــر جمعیتی نالان شـــدم
جفــت بــدحالان و خوش‌حالان شـــدم
هــر کســی از ظن خــود شــد یـار من
از درون مـن نجســت اســـرار مــن
ســـر مــن از نالـــه‌ی مـــن دور نیست
لیـک چشم و گوش را آن نور نیست...
مولوی
امتیاز: 1 0
پاسخ:
جمعه 2 اسفند‌ماه سال 1392 ساعت 08:25 ب.ظ
هوایت دستان سنگینی داشت وقتی به سرم زد فهمیدم [گل]
امتیاز: 1 0
پاسخ:
شنبه 3 اسفند‌ماه سال 1392 ساعت 07:50 ق.ظ
دلم گرفته از این ساده تر چه باید گفت ؟!
کنار پنجره با چشم تر چه باید گفت؟!

قرار ما سر ساعت کنار دلتنگى...
فقط بگو که به وقت سفر چه باید گفت؟

براى شرح سفر با زبان شعر و غزل ..
زلال و صاف و رُک و مختصر چه باید گفت؟

قطار رفتن تو لحظه اى درنگ نکرد
به ساربانِ چنین خیره سر چه باید گفت؟

نگاه مادرم اینبار از پدر پرسید...
به این جوانکِ پر شوروشر چه باید گفت؟

دل گرفته و اشک روان ، صداى بنان..
میان ناله ى مرغ سحر چه باید گفت؟


"رضا والى بگى"
امتیاز: 1 0
پاسخ:
شنبه 3 اسفند‌ماه سال 1392 ساعت 10:32 ق.ظ
درود با مطلبی

به نام:

شیعه هستم...پاک و بی ریا

آپم...منتظر حضورت هستم[گل]
امتیاز: 1 0
پاسخ:
چشم.
شنبه 3 اسفند‌ماه سال 1392 ساعت 10:53 ق.ظ

سپاس
امتیاز: 1 0
پاسخ:
شنبه 3 اسفند‌ماه سال 1392 ساعت 11:33 ق.ظ
صدور هیچ گذرنامه و ویزایی لازم نیست وقتی به خدا “پناهنده” می شوید

مرسی اومدین
امتیاز: 1 0
پاسخ:
خواهش می کنم.
شنبه 3 اسفند‌ماه سال 1392 ساعت 12:10 ب.ظ
خدا هیچ یک از اینها که می گویند نیست .او عاشق انسان نیست بلکه معشوق اوست .ساکنی است که جهان از او در حرکت است. (ارسطو)
امتیاز: 0 0
پاسخ:
شنبه 3 اسفند‌ماه سال 1392 ساعت 01:12 ب.ظ
ای خوشا روزا که ما معشوق را مهمان کنیم
دیده از روی نگارینش نگارستان کنیم
گر ز داغ هجر او دردی است در دل‌های ما
ز آفتاب روی او آن درد را درمان کنیم
چون به دست ما سپارد زلف مشک افشان خویش
پیش مشک افشان او شاید که جان قربان کنیم
آن سر زلفش که بازی می کند از باد عشق
میل دارد تا که ما دل را در او پیچان کنیم
او به آزار دل ما هر چه خواهد آن کند
ما به فرمان دل او هر چه گوید آن کنیم
این کنیم و صد چنین و منتش بر جان ماست
جان و دل خدمت دهیم و خدمت سلطان کنیم
آفتاب رحمتش در خاک ما درتافته‌ست
ذره‌های خاک خود را پیش او رقصان کنیم
ذره‌های تیره را در نور او روشن کنیم
چشم‌های خیره را در روی او تابان کنیم
چوب خشک جسم ما را کو به مانند عصاست
در کف موسی عشقش معجز ثعبان کنیم
گر عجب‌های جهان حیران شود در ما رواست
کاین چنین فرعون را ما موسی عمران کنیم
نیمه‌ای گفتیم و باقی نیم کاران بو برند
یا برای روز پنهان نیمه را پنهان کنیم

مولانا
امتیاز: 0 0
پاسخ:
شنبه 3 اسفند‌ماه سال 1392 ساعت 01:27 ب.ظ
گر بیدل و بی‌دستم وز عشق تو پابستم
بس بند که بشکستم ، آهسته که سرمستم

در مجلس حیرانی ، جانی است مرا جانی
زان شد که تو می دانی ، آهسته که سرمستم

پیش آی دمی جانم ، زین بیش مرنجانم
ای دلبر خندانم ، آهسته که سرمستم

ساقی می جانان بگذر ز گران جانان
دزدیده ز رهبانان ، آهسته که سرمستم

رندی و چو من فاشی ، بر ملت قلاشی
در پرده چرا باشی ؟ آهسته که سرمستم

ای می بترم از تو من باده ترم از تو
پرجوش ترم از تو ، آهسته که سرمستم

از باده جوشانم وز خرقه فروشانم
از یار چه پوشانم ؟ آهسته که سرمستم

تا از خود ببریدم من عشق تو بگزیدم
خود را چو فنا دیدم ، آهسته که سرمستم

هر چند به تلبیسم در صورت قسیسم
نور دل ادریسم ، آهسته که سرمستم

در مذهب بی‌کیشان بیگانگی خویشان
با دست بر ایشان آهسته که سرمستم

ای صاحب صد دستان بی‌گاه شد از مستان
احداث و گرو بستان آهسته که سرمستم

مولوی
امتیاز: 0 0
پاسخ:
شنبه 3 اسفند‌ماه سال 1392 ساعت 01:54 ب.ظ
در این دنیا هیچکس به آدمی رحم نمیکند !!!!!
و چه سوء تفاهم و اشتباهاتی که باعث بروز جنگ و خونریزی و قتل و عام شده !!!!!
بعدهم بی خود نیست قصه " شیرین و خسرو " و عشق آتشینشون سرزبانهاست !!!!!!
بانو باز هم سپاس !!!!
امتیاز: 0 0
پاسخ:
شنبه 3 اسفند‌ماه سال 1392 ساعت 04:49 ب.ظ
فریناز عزیزم ممنون از شعر بسیار زیبات امیدوارم موفق باشی
امتیاز: 0 0
پاسخ:
سپاس
شنبه 3 اسفند‌ماه سال 1392 ساعت 04:57 ب.ظ
عالی.....
امتیاز: 0 0
پاسخ:
شنبه 3 اسفند‌ماه سال 1392 ساعت 07:04 ب.ظ
نظر از چهره او مست شده، نیستی اش هست شده، نرگس شیدا نگران از غم او، وه چه گذاری ،به نگاهی، که الهی به خدایی خداییت ،همان عرش رفیعی که نمایانگر نور است و سرور است و لیاقت ببرد هر که به آنجا رسد از رتبه و جاهی، که هر از وقتی و گاهی، که فراموش کند ما به نگاهش، برسان حیفی و آهی، که بیاموزد از این خاطر ما مهر و وفا را.
امتیاز: 0 0
پاسخ:
یکشنبه 4 اسفند‌ماه سال 1392 ساعت 11:28 ق.ظ
من که مشتاقم به جان برگشته مژگان تو را
هوشیاری مشکل است البته مستان تو را
گر بدینسان نرگس مست تو ساغر می‌دهد
بهر حور از دست نتوان داد دامان تو را
وعده فردای زاهد قسمت امروز نیست
کاو به خاطر آورد خاطر پریشان تو را
جز سر زلف پریشانت نمی‌بینم کسی
سالها بیهوده رفتم خاک میدان تو را
ای دریغ از تیغ ابرویت که خون غیر ریخت
صبح‌دم بیند اگر چاک گریبان تو را
هرگز از جیب فلک سر بر نیارد آفتاب
گر بر افشانند زلف عنبر افشان تو را
دامن آفاق را پر عنبر سارا کنند
تا به کام دل نبوسم لعل خندان تو را
چشم گریان مرا از گریه نتوان منع کرد
ترسم آسیبی رسد شمع شبستان تو را
آه سوزان را فروغی اندکی آهسته تر
امتیاز: 0 0
پاسخ:
یکشنبه 4 اسفند‌ماه سال 1392 ساعت 12:47 ب.ظ
تمام گل هایم
محصول باغ تو

باده ام
ارمغان تاک تو

انگشتری هایم
از کان طلای توست

و شعرهایم
امضای تو را در پای خود دارد

ای که قامتت
از بادبان بالاتر
و فضای چشمانت
گسترده تر از آزادیست
تو زیباتری
از کتاب های نوشته و نانوشته من
و سروده های آمده و نیامده ام

نزار قبانی
امتیاز: 0 0
پاسخ:
یکشنبه 4 اسفند‌ماه سال 1392 ساعت 05:48 ب.ظ
واقعا جدای از بحث خود داستان برخ لاف دفعه قبل به شیوایی و زبان پارسی که در متن به کار گرفته شده دقت کردم
واقعا عالی بود
یک نکته دیگه این که در سرتاسر مطلب خرد گرایی و سیاست ورزی میباره
بسیار زیبا بود
با سپاس از شما
امتیاز: 0 0
پاسخ:
ممنون از توجهتون.
دوشنبه 5 اسفند‌ماه سال 1392 ساعت 03:11 ب.ظ
هیچی به اندازۀ گفتن جملۀ " تموم شد؟ " :|
نمیتونه بعدِ یه جکِ بی مزه طرف رو نابود کنه

مرسی که اومدی

آپم
امتیاز: 0 0
پاسخ:
تموم شد؟
دوشنبه 5 اسفند‌ماه سال 1392 ساعت 05:36 ب.ظ
درود فریناز عزیزم
خوب هستید؟
ببخشید منو .
حسابی سرم شلوغ هست این روزها تو محل کارم.
کمتر به وبلاگ میام.ولی هیچوقت تو و دیگر دوستان خوب و مهربون رو فراموش نمیکنم.
اسپندارمزدگان رو به شما تبریک میگم عزیزم.
هر چند روز ازش گذشته!
برای آرزوی خوشبختی می کنم عزیزم.
امتیاز: 0 0
پاسخ:
سپاس
دوشنبه 5 اسفند‌ماه سال 1392 ساعت 05:37 ب.ظ
تو من را میشناسی
تو من را بهتر از من میشناسی

تو من را میدانی
من تو را میخوانم

من از فراسوی نگاه تو را میخواهم

تو از عشق میدانی و من عشق را میابم


رد نگاهم بسوی توست
تو که زیبایی

مینویسم از مهربانیت
مینویسم از دلشکستگی ام
مینویسم که هستی
مینویسم که باشی

تو من را به خوبی میشناسی
من تو را با خوبی میشناسم

خوش به حال من که تو را دارم
خوش به حال من که با تو نفس میکشم
با تو قدم برمیدارم


تو زلال آب
تو آبی آسمان
تو سبز درخت
تو سکوت شب

برای تو مینویسم ای خوب من

میدانم که هستی
امتیاز: 0 0
پاسخ:
دوشنبه 5 اسفند‌ماه سال 1392 ساعت 08:00 ب.ظ
گفتیم تفعل زنیم بر شیخ اجل "حافظ شیرازی" که چه خوش گفت در مقام دوست :

مرحبا ای پیک مشتاقان بده پیغام دوست

تا کنم جان از سر رغبت فدای نام دوست

واله و شیداست دایم همچو بلبل در قفس

طوطی طبعم ز عشق شکر و بادام دوست

زلف او دام است و خالش دانه آن دام و من

بر امید دانه‌ای افتاده‌ام در دام دوست

سر ز مستی برنگیرد تا به صبح روز حشر

هر که چون من در ازل یک جرعه خورد از جام دوست

بس نگویم شمه‌ای از شرح شوق خود از آنک

دردسر باشد نمودن بیش از این ابرام دوست

گر دهد دستم کشم در دیده همچون توتیا

خاک راهی کان مشرف گردد از اقدام دوست

میل من سوی وصال و قصد او سوی فراق

ترک کام خود گرفتم تا برآید کام دوست

حافظ اندر درد او می‌سوز و بی‌درمان بساز

زان که درمانی ندارد درد بی‌آرام دوست
***********
با تقدیم احترام به شما بانوی فرهیخته !!!!
امتیاز: 0 0
پاسخ:
ممنون مرجان گرامی
دوشنبه 5 اسفند‌ماه سال 1392 ساعت 08:39 ب.ظ
درود بر شما و داستان زیبایی که نقل کردید اخر داستان اشک من و در اورد واقعا شیرویه اگه خسرو پرویز و نمی کشت شاید عرب ها جرات حمله به ایران و نداشتند
امتیاز: 0 0
پاسخ:
بله موافقم
دوشنبه 5 اسفند‌ماه سال 1392 ساعت 09:19 ب.ظ
بشر، موجود جالبی‌ست؛ چیزی را که دارد، قدرش را نمی‌داند و دوستش ندارد و چیزی را که ندارد، می‌خواهد و در پی آن است.
پرمودا باترا
امتیاز: 0 0
پاسخ:
دوشنبه 5 اسفند‌ماه سال 1392 ساعت 09:22 ب.ظ
ماه بی حوصله دشت ، بیابان را کشت
سیب سرخی شد و چرخی زد و ایمان را کشت
سبد خالی امسال به سیبی ننشست
خاک بی برکت این مزرعه باران را کشت
حجرالاسود ما روشنی باغچه بود
قبله آنقدر عوض شد که مسلمان را کشت
کوچه در کوچه زمین خورد و به راهی نرسید
داغ این کوچه بن بست ، خیابان را کشت
دشنه ای داشت پدر تشنه تر از اسبم بود
درد آنقدر فرو رفت که درمان را کشت
شعله دست تو روشن که در این شهر هنوز
می شود با دف تو نصف خراسان را کشت ...
رضا بروسان
امتیاز: 0 0
پاسخ:
دوشنبه 5 اسفند‌ماه سال 1392 ساعت 09:26 ب.ظ
یک پلک سرمه ریخت که بی دل کند مرا
گیسو قصیده کرد که خاقانی ام کند
دستم چقدر مانده به گلهای دامنت ؟
دستم چقدر مانده خراسانی ام کند ؟
می ترسم آنکه خانه به دوش همیشگی !
گلشهر گونه های تو افغانی ام کند
در چترهای بسته هوا آفتابی است
بگذار چتر باز تو بارانی ام کند
چون بادهای آخر پاییز خسته ام
ای کاش دکمه های تو زندانی ام کند
این اشک ها به کشف نمک ختم می شوند
این گریه می رود که چراغانی ام کند
امتیاز: 0 0
پاسخ:
دوشنبه 5 اسفند‌ماه سال 1392 ساعت 09:28 ب.ظ
اشک های تو
شانه ام را خیس می کند
و زخم سال های پیش را می سوزاند
در تو کدام رودخانه می گرید
و ماهی در آستین کدام رود
در تو
روشنایی عجیبی
که درختان سیب را بارور می کند
و دریایی که هنوز
در گوش دکمه های تو می خواند

زیبایی تو
همیشه چیزی را از قلم می اندازد
امتیاز: 0 0
پاسخ:
دوشنبه 5 اسفند‌ماه سال 1392 ساعت 10:39 ب.ظ
سلام ودرود به شما
تلاشتان درراه اعتلای فرهنگ و ادب این سرزمین ستودنیست
باغزلی ناب ازاستادرهی معیری به دیدارتان آمده ام هدیه به گل رویتان

دگر ز جان من ای سیمبر چه می خواهی؟

ربوده‌ای دل زارم دگر چه می خواهی؟

مریز دانه که ما خود اسیر دام توایم

ز صید طایر بی بال و پر چه می خواهی؟

اثر ز ناله خونین دلان گریزان است

ز ناله ای دل خونین اثر چه می خواهی؟

به گریه بر سر راهش فتاده بودم دوش

به خنده گفت از این رهگذر چه می خواهی؟

نهاده ام سر تسلیم زیر شمشیرت

بیار بر سرم ای عشق هر چه می خواهی

کنون که بی هنرانند کعبه دل خلق

چو کعبه حرمت اهل هنر چه می خواهی؟

به غیر آن که بیفتد ز چشم ها چون اشک

به جلوه گاه خزف از گهر چه می خواهی؟

رهی چه می طلبی نظم آبدار از من؟

به خشکسال ادب شعر تر چه می خواهی؟
[گل]
امتیاز: 0 0
پاسخ:
سپاس از لطفتان
سه‌شنبه 6 اسفند‌ماه سال 1392 ساعت 04:49 ق.ظ
خاله بازی کن به رسم کودکی
با همان چادر نماز پولکی
طعم چای و قوری گلدارمان
لحظه های ناب بی تکرارمان
مادری از جنس باران داشتیم
در کنارش خواب آسان داشتیم
یا پدر اسطوره دنیای ما
قهرمان باور زیبای ما
قصه های هر شب مادربزرگ
ماجرای بزبز قندی و گرگ
غصه هرگز فرصت جولان نداشت
خنده های کودکی پایان نداشت
هرکسی رنگ خودش, بی شیله بود
ثروت هر بچه قدری تیله بود
ای شریک نان و گردو و پنیر !
همکلاسی ! باز دستم را بگیر
مثل تو دیگر کسی یکرنگ نیست
آن دل نازت برایم تنگ نیست ؟
امتیاز: 0 0
پاسخ:
سه‌شنبه 6 اسفند‌ماه سال 1392 ساعت 04:50 ق.ظ
به تماشا سوگند
و به آغاز کلام
و به پرواز کبوتر از ذهن
واژه ای در قفس است.
حرف هایم ، مثل یک تکه چمن روشن بود.
من به آنان گفتم :
آفتابی لب درگاه شماست
که اگر در بگشایید به رفتار شما می تابد.
و به آنان گفتم :
سنگ آرایش کوهستان نیست
همچنانی که فلز ، زیوری نیست به اندام کنلگ .
در کف دست زمین گوهر ناپیدایی است
که رسولان همه از تابش آن خیره شدند.
پی گوهر باشید.
لحظه ها را به چراگاه رسالت ببرید.
و من آنان را ، به صدای قدم پیک بشارت دادم
و به نزدیکی روز ، و به افزایش رنگ .
به طنین گل سرخ ، پشت پرچین سخن های درشت.
و به آنان گفتم :
هر که در حافظۀ چوب ببیند باغی
صورتش در وزش بیشه شور ابدی خواهد ماند.
هر که با مرغ هوا دوست شود
خوابش آرام ترین خواب جهان خواهد بود.
آنکه نور از سر انگشت زمان برچیند
می گشاید گرۀ پنجره ها را با آه.
زیر بیدی بودیم.
برگی از شاخه بالای سرم چیدم، گفتم :
چشم را باز کنید ، آیتی بهتر از این می خواهید ؟
می شنیدم که به هم می گفتند :
سحر میداند ، سحر !
سر هر کوه رسولی دیدند
ابر انکار به دوش آوردند.
باد را نازل کردیم
تا کلاه از سرشان بردارد.
خانه هاشان پر داوودی بود،
چشمشان را بستیم.
دستشان را نرساندیم به سر شاخه هوش.
جیبشان را پر عادت کردیم.
خوابشان را به صدای سفر آینه ها آشفتیم.
" سهراب سپهری "
امتیاز: 0 0
پاسخ:
سه‌شنبه 6 اسفند‌ماه سال 1392 ساعت 04:51 ق.ظ
دستت را به من بده

دستهای تو با من آشناست

ای دیریافته با تو سخن میگویم

بسان ابر که با توفان

بسان علف که با صحرا

بسان باران که با دریا

بسان پرنده که با بهار

بسان درخت که با جنگل سخن میگوید

زیرا که من ریشه های تو را دریافته ام

زیرا که صدای من با صدای تو آشناست

احمد شاملو
امتیاز: 0 0
پاسخ:
سه‌شنبه 6 اسفند‌ماه سال 1392 ساعت 12:00 ب.ظ
ای شکوهت خیمه بر بالای هفت اختر زده
هیبت بانگ سیاست بر شه خاور زده
شیخ ابواسحق سلطانیکه از شمشیر او
مهر لرزانست و مه ترسان و گردون سرزده
دولت اقبال در بالای چترت دائما
همچو مرغابی سلیمانی پر اندر پر زده
هر کجا صیت تو رفته خطبه‌ها آراسته
هر کجا نامت رسیده سکه‌ها بر زر زده
روز اول مشتری چون دید فرخ طالعت
در جهانگیری به نامت فال اسکندر زده
بندگانت پایه بر عرش معلی ساخته
پاسبانانت علم بر طارم اخضر زده
هرکجا فیروز بختی شهریاری صفدری
از دل و جان لاف خدمتکاری این در زده
از قبولت هرکه او چوگان دولت یافته
گوی در میدان این ایوان مینا در زده
مطربان بزم جان بخشت به هر آوازه‌ای
طعنه‌ها بر نغمهٔ ناهید خنیاگر زده
ابر دستت بر جهان باران رحمت ریخته
برق تیغت درنهاد دشمنان آذر زده
هرکجا شه عزم کرده همچو فراشان ز پیش
دولتنجا سایبان افراخته چادر زده
با سپاهت هرکه یک ساعت به پیکار آمده
از دو پیکر زخمها یا بیش بر پیکر زده
هم سماک رامحش صد تیر در دل دوخته
هم شهاب رایتش صد تیر بر مغفر زده
داده هر روز آستانت را چو شاهان بوسها
هر سحر کز جیب گردون جرم خور سر بر زده
تا ابد نام تو باقی باد و نام دشمنت
همچو مرسوم منش ناگه قلم بر سر زده

عبید زاکانی
امتیاز: 0 0
پاسخ:
سه‌شنبه 6 اسفند‌ماه سال 1392 ساعت 12:05 ب.ظ
ای کاخ روح‌پرور و ای قصر دلگشای
چون روضه دلفریبی و چون خلد جانفزای
هم شمسهٔ تو غیرت خورشید نوربخش
هم برگهٔ تو خجلت جام جهان نمای
فرخنده درگه تو شهانراست سجده‌گاه
عالی جناب تو ملکانراست بوسه جای
در کنه وصف تو نرسد عقل دور بین
بر قدر بام تو نرود وهم دور پای
زان سایهٔ همای همایون نهاده‌اند
کز سایهٔ تو می‌طلبد فرخی همای
چون گلشن بهشت‌سرا بوستان تست
شادی فزای و خرم و جانبخش و دلربای
از بلبلان مدام پر از ساز زیر و بم
وز مطربان همیشه پر از بانگ چنگ و نای
تا بزمگاه شاه جهان گشته‌ای شدست
از روی فخر کنگره‌هایت سپهر سای
خورشید ملک و سایهٔ یزدان جمال دین
سلطان عدل گستر و شاه خجسته رای
هم مانده پیش همت او ابر بی‌گهر
هم گشته پیش دست و دلش بحر و کان گدای
امتیاز: 0 0
پاسخ:
سه‌شنبه 6 اسفند‌ماه سال 1392 ساعت 12:51 ب.ظ
تندرست باشی خدا قوت بانو
امتیاز: 0 0
پاسخ:
سپاس.
سه‌شنبه 6 اسفند‌ماه سال 1392 ساعت 03:24 ب.ظ
شهر من اینجا نیست !
اینجا…
آدم که نه!
آدمک هایش , همه ناجور رنگ بی رنگی اند!
و جالب تر !
اینجا هر کسی
هفتاد رنگ بازی میکند
تا میزبان سیاهی دیگری باشد!
.
شهر من اینجا نیست!
اینجا…
همه قار قار چهلمین کلاغ را
دوست می دارند!
و آبرو چون پنیری دزدیده خواهد شد!
.
شهر من اینجا نیست!
اینجا…
سبدهاشان پر است از
تخم های تهمتی که غالبا “دو زرده” اند!
.
من به دنبال دیارم هستم,
شهر من اینجا نیست…شهر من گم شده است!
امتیاز: 0 0
پاسخ:
سه‌شنبه 6 اسفند‌ماه سال 1392 ساعت 10:29 ب.ظ
درود دوست گرامی من
فریناز ارجمند
تو بامداد دیروز پاسخهایی به کامنتهای شما و خانم ناصری گرامی و مدیریت تارنگار بر شاخسار سخن و مدیریت رهگذر گذاشتم.
گویا تو یکی از کامنتها برای خانم ناصری به نادرستی نام شما رو گذاشتم.
اگه بزمانگذاری کامنتهای این سه تارنگار و کامنتهایی که برا شما گذاشتم ببینید متوجه می شوید.
در اینجا و از شما و خانم ناصری پوزشخواهی می کنم.فک کنم بشوند کم خوابی و گیجی دم سحرم بود!!!
بهرروی از هر روی هر دوی شما شرمنده کوتاهی توی اون یک کامنت رو ببخشید عزیز.
روز خوبی پیش روی شما باشه بهمراه مهر و ماه...53
امتیاز: 0 0
پاسخ:
خواهش می کنم.
چهارشنبه 7 اسفند‌ماه سال 1392 ساعت 10:16 ق.ظ
درود
به موضوعی به نام:

بانو پوریچیستا

آپم...

خوشحال میشم بیایی[گل]
امتیاز: 0 0
پاسخ:
اومدم
چهارشنبه 7 اسفند‌ماه سال 1392 ساعت 11:02 ق.ظ
موج است او که از نفس افتاده
برخاسته‌ست اگر سپس افتاده

غمگین نباش، بیشه‌ی خالی! شیر،
شیر است اگرچه در قفس افتاده

بویی از او نبرده نسیم الّا
صدها غزال در هوس افتاده …

عشق اتفاق ِ ساکت و بی‌رحمی‌ست
هرجا دلی شکست پس افتاده

تقصیر ِ او نبود دل از من برد
شهد است هرکجا مگس افتاده

از سیب‌ها بپرس به جز معشوق
عاشق به پای هیچ‌کس افتاده؟

از جا بلند می‌شود او یک روز
مانند ِ موج ِ از نفس‌ افتاده
امتیاز: 0 0
پاسخ:
چهارشنبه 7 اسفند‌ماه سال 1392 ساعت 11:25 ق.ظ
دوستـــ یعنی : کسی که وقتی هستـــــــــ ، آروم باشی
و
وقـــــتی نیست ، چیزی تو زندگیت کم باشه…
دوستـــ یعنی : تنهایی هامو میسپرم دست تو
چون
شکــــــ ندارم میفهمیش …
دوستــــ یعنی : ی راه دو طرفه
ی قدم من ی قدم تو …
لحظاتتـــــــ شاد دوستــــــ من … :)
امتیاز: 0 0
پاسخ:
چهارشنبه 7 اسفند‌ماه سال 1392 ساعت 05:19 ب.ظ
تو که میدانی تمام وجودم هستی
این شعر را برای تو نوشتم تا بخوانی و بدانی همه ی زندگی ام هستی
نه قافیه دارد ، نه ردیف ، نه آهنگ دارد نه طنین
اینها همه حرف دلم بود ، همین …..!
امتیاز: 0 0
پاسخ:
چهارشنبه 7 اسفند‌ماه سال 1392 ساعت 07:55 ب.ظ
مردی در مصر خواب دید:سبدی پر از گل در دست دارد و هراسان به طرف خانه میرود,تعبیر آن را از یوزارسیف پرسید,اشک در چشمانش یوزارسیف حلقه زد و گفت:وای بر تو....سبد کالا به شما تعلق نمی گیرد
امتیاز: 0 0
پاسخ:
چهارشنبه 7 اسفند‌ماه سال 1392 ساعت 07:59 ب.ظ
هوا کبود شد، این ابتدای باران است
دلا دوباره شب دلگشای باران است
نگاه تا خلاء وهم می‌کشاندمان
مرا به کوچه ببر، این صدای باران است
اگرچه سینه من شوره زار تنهایی است
ولی نگاه ترم آشنای باران است
دلم گرفته از این سقفهای بی روزن
که عشق رهگذر کوچه‌های باران است
بیا دوباره نگیریم چتر فاصله را
که روی شانه‌ی گل، جای پای باران است
نزول آب حضور دوباره برگ است
دوام باغچه در های‌های باران است
سلمان هراتی
امتیاز: 0 0
پاسخ:
پنج‌شنبه 8 اسفند‌ماه سال 1392 ساعت 08:15 ق.ظ
دیگر منتظر کسی نیستم
هرکه آمد
ستاره از رویاهایم دزدید
هرکه آمد
سفیدی از کبوترانم چید
هرکه آمد
لبخند از لب‌هایم برید
منتظر کسی نیستم
از سر خستگی در این ایستگاه نشسته‌ام
امتیاز: 0 0
پاسخ:
پنج‌شنبه 8 اسفند‌ماه سال 1392 ساعت 08:26 ق.ظ
نه! تلخ می‌نوشم، شکر باشد نباشد
این کم خوشی‌ها بیشتر باشد نباشد

من شاعرم یک پنجره تعریف دارد
حالا هزاری هم که در باشد نباشد

وقتی زبان قاصدک‌ها را نفهمی
فرقی ندارد باخبر باشد نباشد

خواهر چه می‌گفتی که پروازت نمیرد
پروازمان مرده‌ست پَر باشد نباشد

اینجا بروی نیمکت، بی که بخواهم
جایی برای یک نفر باشد نباشد

یادت بماند کرم‌ها با من چه کردند
این گوشه‌ها زخم تبر باشد نباشد
امتیاز: 0 0
پاسخ:
پنج‌شنبه 8 اسفند‌ماه سال 1392 ساعت 01:24 ب.ظ
انسان با امید زندست آبجی
امتیاز: 0 0
پاسخ:
پنج‌شنبه 8 اسفند‌ماه سال 1392 ساعت 01:35 ب.ظ
درود به دوست خوبم
امتیاز: 0 0
پاسخ:
سپاس
پنج‌شنبه 8 اسفند‌ماه سال 1392 ساعت 01:40 ب.ظ
بعد مرگ خسروی دوم(خسروپرویز) ناقوس انحلال و سقوط شاهنشاهی ساسانی ب صدا دراومد..در عرض بیست و اندی سال چندین پادشاه تا رسیدن قدرت ب دست یزگرد سوم و ماجرای شکست ایران از تازیهای مسلمون و شروع ماجراهای تلخ برای سرزمینمون ایران...

ممنون بابت آگاهی بخشی تاریخ وطن
امتیاز: 0 0
پاسخ:
ممنون از توجهتون.
هرکاری کردم نتوانستم وارد وبتون بشم
پنج‌شنبه 8 اسفند‌ماه سال 1392 ساعت 02:42 ب.ظ
آپم
امتیاز: 0 0
پاسخ:
من الان اونجا بودم
پنج‌شنبه 8 اسفند‌ماه سال 1392 ساعت 07:59 ب.ظ
تو کدوم کوهی که خورشید
از تو چشم تو می تابه
چشمه چشمه ابر ایثار
روی سینه ی تو خوابه
تو کدوم خلیج سبزی
که عمیق ، اما زلاله
مثل اینه پاک و روشن
مهربون مثل خیاله
کاش از اول می دونستم
که تو صندوقچه ی قلبت
مرهمی داری برای
زخم این همیشه خسته
کاش از اول می دونستم
که تو دستای نجیبت
کلیدی داری برای
درای همیشه بسته
تو به قصه ها می مونی
ساده اما حیرت آور
شوق تکرار تو دارم
وقتی می رسم به آخر ...
امتیاز: 0 0
پاسخ:
( تعداد کل: 58 )
   1       2    >>
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)

نام :
ایمیل :
وب/وبلاگ :
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد