X
تبلیغات
پیکوفایل
رایتل

داستان کشته شدن مهبد وزیر و ....

جمعه 1 آذر‌ماه سال 1392 ساعت 10:28 ق.ظ
http://s4.picofile.com/file/8162207192/25471694021311525289148272341971814.jpg

داستان کشته شدن مهبد وزیر و پسرانش

نوشیروان وزیر پاکی به نام مهبود داشت . دو فرزند وی نیز خدمتگزار شاه بودند . شاه به مهبود و پسرانش اعتماد کامل داشت بطوریکه دیگران به آنها حسادت می کردند .

یکی از ناموران دربار به نام زروان که حاجب شاه بود بیش از همه به مهبود حسادت میکرد . زروان با مردی جهود آمدورفت پیدا کرد و به او نزدیک شد و نیرنگ و دورویی او در وی مؤثر افتاد و زروان از جهود خواست تا جادویی بسازد که روزگار از مهبد روبگرداند . مرد جهود پاسخ داد وقتی خورشها را برای شاه آوردند ، ببین آیا شیر بین آنها هست ؟ اگر شیر بود بدان که از مهبود و پسرانش دیگر اثر نمی بینی . وقتی پسران مهبود خورشها را به درگاه شاه آوردند زروان به شاه گفت : ای شاه دادگر امکان دارد که در این خورشتی که با شیر آمیخته شده ، زهر ریخته باشند .پادشاه گفت که مادر این دو جوان خورشها را درست کرده است . دو جوان برای اینکه سوءظن را از بین ببرند از غذا خوردند و در دم جان دادند . وقتی شاه چنین دید دستور داد تا سر مهبد و همسرش را ببرند و هیچکس از خویشان آنها را زنده نگذارند و بدینسان زروان به کام دل رسید . مدتی گذشت ، روزی شاه برای شکار به گرگان رفت . در میان اسبهای موجود در شکارگاه به ناگاه چشم شاه بر داغ مهبود که بر تن اسبی بود افتاد و از ناراحتی اشک از چشمانش سرازیر شد و از کرده خود پشیمان گشت پس با موبدی صحبت کرد و موبد احتمال داد که جادوگری شیر را به سم آلوده باشد و بدین سان جان دو پسر مهبود بر باد رفت . شاه به زروان بدگمان شد و در مجلسی موضوع را با او در میان گذاشت و از او خواست تا با صداقت جواب دهد . زروان نیز از ترس تمام ماجرا را بازگفت و گناه را به گردن مرد جهود انداخت . شاه فورا او را دستگیر کرد و به مرد جهود گفت : اصل ماجرا را تعریف کند . جهود بعد از امان خواستن از شاه ماجرا را بازگفت . شاه بعد از استماع ماجرا دستور داد تا دو دار آماده کنند و این دو نفر را به سزای عملشان برسانند . سپس به جستجوی خویشان مهبود برآمد و یک دختر و سه مرد یافت و گنج زروان و مرد جهود را به آنان داد . پادشاه به شدت ناراحت بود و از خداوند بخشش میخواست و به فقرا صدقه می داد تا شاید خداوند از تقصیرش بگذرد . شاه تصمیم گرفت در راه روم شهرستانی بنا نهد و در آن کاخهای بلند برآورد با ایوانهای گوهرنگار و طاقهای پر از طلا و نقره و گنبدی از جنس آبنوس و عاج ساخت . از روم و هند هرکه در هنری استاد بود را در آنجا جمع کرد و همچنین اسرای بربر و روم را آنجا جا داد . وقتی کار شهر به پایان رسید در اطراف آن روستایی با کشتزارها و باغهای میوه ساخت و هرکس را که در جنگها آزرده یا اسیر کرده بود در آنجا سکنی داد و به آنها کار و همسر داد و نام آن شهرستان را سورسان نامید .

برچسب‌ها: داستان
نظرات (55)
جمعه 1 آذر‌ماه سال 1392 ساعت 11:34 ق.ظ
چه ناراحت کننده
امتیاز: 1 0
پاسخ:
جمعه 1 آذر‌ماه سال 1392 ساعت 11:44 ق.ظ
مرسی بابت پیام تبریک هات اصلا نبودم که نظرام و تاید کنم
امتیاز: 0 1
پاسخ:
جمعه 1 آذر‌ماه سال 1392 ساعت 05:09 ب.ظ
سلام فریناز گرامی
خیلی قشنگ بود درود بر دستان توانایت
شاد باشی
امتیاز: 1 0
پاسخ:
سپاس نیره عزیزم
جمعه 1 آذر‌ماه سال 1392 ساعت 05:52 ب.ظ
چقدر شبیه داستان کشته شدن خشایار شاهه دوست خوبم با داستانی جدیدبه روزمو منتظر حضورگرمتونم
امتیاز: 0 1
پاسخ:
چشم
جمعه 1 آذر‌ماه سال 1392 ساعت 06:11 ب.ظ
حضرت علی علیه السلام:
صلوات فرستادن بر پیامبر (ص)، گناهان را بسان ریختن آب بر آتش از بین می برد.
امتیاز: 0 1
پاسخ:
جمعه 1 آذر‌ماه سال 1392 ساعت 09:21 ب.ظ
با درود
مانند همیشه زیبا بود.
راستی رای دادم و به دوستانم اعلام کردم.
پاینده و ماندگار باشید.
امتیاز: 1 1
پاسخ:
ممنون پیمان گرامی
جمعه 1 آذر‌ماه سال 1392 ساعت 09:26 ب.ظ
عجب داستانی !!!!
باز هم انوشیروان عادل ؛ که بخاطر عذاب وجدانش چنین اقداماتی انجام داد.
کاش تلنگری بود برای مردمان و مسئولین این دوره و زمانه !!!
امتیاز: 1 1
پاسخ:
بله . ای کاش.
ممنون که سرزدی.
شنبه 2 آذر‌ماه سال 1392 ساعت 12:44 ق.ظ
مهسی که گفتی
امتیاز: 1 1
پاسخ:
خواهش می کنم.
شاد باشی
شنبه 2 آذر‌ماه سال 1392 ساعت 11:02 ق.ظ
گــفــتــنــد رفــــیـــقـــت چــنــد بــخــشــه؟
گــفــتــم: کــارش از بــخــشــو شــهــرو کــشــور گــذشــتــه!
رفـــیـــقـــم یـــــه دنـــیـــــاســت …
امتیاز: 0 2
پاسخ:
شنبه 2 آذر‌ماه سال 1392 ساعت 12:03 ب.ظ
آمدی...پنجره ای رو به جهانم دادی
ماه را در شبِ این خانه نشانم دادی

چشمهایم را از پشت گرفتی ناگاه
نَفَسم را بند آوردی و جانم دادی

جان به لب آمد و اسم تو نیامد به زبان
تا به شیرینیِ یک بوسه دهانم دادی

از گُلِ پیرهنت، چوب لباسی گُل داد
در رگِ خانه دویدی ...هیجانم دادی

در خودم ریخته بودم غمِ دریاها را
چشمه ام کردی و از خود جریانم دادی

سر به زانوی تو خالی شدم از آن همه بغض
مثل یک خوشه ی انگور،تکانم دادی

شوقِ این جانِ به تنگ آمده،آغوشِ تو بود
آن چه می خواستم از عشق،همانم دادی

تو در این خانه ی بی پنجره، "صبح" آوردی
روشنم کردی و از مرگ، امانم دادی...!
امتیاز: 0 0
پاسخ:
شنبه 2 آذر‌ماه سال 1392 ساعت 12:05 ب.ظ
درود بانوی تاریخ نگار افرین عالی بود خواهر زاده
امتیاز: 0 0
پاسخ:
سپاس
شنبه 2 آذر‌ماه سال 1392 ساعت 05:30 ب.ظ
با سلام درود ...
بسیار ممنونم از اطلاع رسانیاتان ...
مثل همیشه بسیار عالی و مفید.
امتیاز: 0 0
پاسخ:
ممنون
شنبه 2 آذر‌ماه سال 1392 ساعت 05:42 ب.ظ
سلام بازم جالب و خواندنی زنده باشی
امتیاز: 0 0
پاسخ:
سپاس
شنبه 2 آذر‌ماه سال 1392 ساعت 07:11 ب.ظ
می خــــــــواهـــــــــم بـــــه یاد مـــن باشــــــــی
اگـــــــــــر تــــو به یاد من باشی عین خــــیالم نیست که هـــــمه فراموشم کنند!!!…………
امتیاز: 0 0
پاسخ:
شنبه 2 آذر‌ماه سال 1392 ساعت 07:22 ب.ظ
سلام بابت این که دیر جواب دادم معذرت میخوام الان هستم در خدمتت به سایتی که گفتی رفتم و کارم رو انجام دادم
امتیاز: 0 0
پاسخ:
سپاس
شنبه 2 آذر‌ماه سال 1392 ساعت 09:52 ب.ظ
سلام بانوی خوش سخن و دوست داشتنی مشکلات زندگی زیاده دلیلش بی معرفتی نیست بی خیالی نیست بلکه گرفتاریه حتما در اسرع وقت مطالب دوست داشتنی و زیبایی رو که گذاشتی می خوانم راستی خلیج همیشگی فارس یا همان پرژن گلف رو هم تایید کردم شاید سهم کوچکی از این راه رو داشته باشم . بدرود بانو
امتیاز: 0 0
پاسخ:
سپاس کیوان گرامی
یکشنبه 3 آذر‌ماه سال 1392 ساعت 04:12 ب.ظ
در مه و باران و کولاک زمستان یافتم!

گم شدم ٬ ناگاه خود را در بیابان یافتم!

مژَه را قندیل یادی از خیالی دیر و دور

آه را مشتی گره خورده به دندان یافتم!

هول نابودی دل یخ بسته ام را می فشرد

زندگانی را به نام خویش بهتان یافتم !

زوزه ی گرگی گرسنه در سرم می گشت هار

در دل تاریک خود رازی درخشان یافتم!

یافتم آری ولی دیر آنچه را بایست یافت

عشق را آنسان که می دانی نه آسان یافتم!

در بن تیر زمستان ماجرایی داشتم

ماجرا را اینقدر می گویمت : جان یافتم!!

حلقه ی انگشترم را چنگ اهریمن ربود

تا که باز آوردمش ملک سلیمان یافتم!!
امتیاز: 0 0
پاسخ:
یکشنبه 3 آذر‌ماه سال 1392 ساعت 04:38 ب.ظ
هوا حواسم را می شورد!

صدا به هوش می آید!

در تنهایی !

درانحنای همین کوچه ی دیوانه !

پای همین دیوار !



خاک را به سر مستی می شکافد!

گیاه قد می کشد !

در تنهایی !

در انحنای همین کوچه ی دیوانه !

پای همین دیوار !



فروردین می خندد !

در تنهایی !

در انحنای همین کوچه ی دیوانه !

پای همین دیوار !
امتیاز: 0 0
پاسخ:
یکشنبه 3 آذر‌ماه سال 1392 ساعت 04:39 ب.ظ
دایی جان چرا دانلود نشد تا ادرسش را بفرستم
امتیاز: 0 0
پاسخ:
نمی دونم . هر چی روش کلیک کردم جواب نداد.
یکشنبه 3 آذر‌ماه سال 1392 ساعت 04:55 ب.ظ
http://royayeseda.persiangig.com/audio/SHEKAR.wma/download
امتیاز: 0 0
پاسخ:
مرسی
یکشنبه 3 آذر‌ماه سال 1392 ساعت 07:09 ب.ظ
تا دل مسکین من در کار تست
آرزوی جـــــان مـــن دیــــدار تسـت
جــان و دل در کـــار تــــــو کـــردم فـــدا
کــــار مـن ایـــن بــود دیگـــر کــــار تست
با تـــو نتـــوان کــــرد دســـــت انــدر کمــر
هـــرچه خــواهی کـن که دولت یار تست
دل تــــــرا دادم وگــــر جـــان بایـــدت
هـــم فـــدای لعـــل شکـــربار تســت
شایدم گر جان و دل از دست رفت
ایمنـم دادی که در زنهار تست
انوری
امتیاز: 0 0
پاسخ:
یکشنبه 3 آذر‌ماه سال 1392 ساعت 09:17 ب.ظ
رنگ به دیوار می زند
درون کوچه
شب...
باران می زند
کدام دست به سازی می لغزد؟
که مست و زیبا
گیتارِ باران می زند
شکسته ام وسکوت شکسته ام انگار...
تلنگری است
که سدها بار باران می زند!
سروده ام غزلم را به زیر چتر دلت
شب فراق...
بسیار باران می زند
چشمهای تو تکرار حس باران
ولی نبود تو را فریاد می زند...53
امتیاز: 0 0
پاسخ:
دوشنبه 4 آذر‌ماه سال 1392 ساعت 09:35 ق.ظ
درود بر شما اطلاع رسانی و رای داده شد
امتیاز: 0 0
پاسخ:
سپاس
دوشنبه 4 آذر‌ماه سال 1392 ساعت 10:56 ق.ظ
آره چند تا مشکل دارم که دیگه نمیتونم از پسش بربیام کم آوردم فریناز
امتیاز: 0 0
پاسخ:
اگر کاری از من برمیاد بگو .
دوشنبه 4 آذر‌ماه سال 1392 ساعت 12:58 ب.ظ
از خدا جز خدا را نباید خواست. عرفان نظر آهاری
امتیاز: 0 0
پاسخ:
دوشنبه 4 آذر‌ماه سال 1392 ساعت 04:08 ب.ظ
زمستان را

بوی بارانی توبه یادم می آورد

می لرزم

درشهری پوشیده از

رنگ آخرین پیراهنت

شانه هایم را

برای دلتنگ ترین گنجشک این خیابان

می تکانم.
امتیاز: 0 0
پاسخ:
دوشنبه 4 آذر‌ماه سال 1392 ساعت 04:08 ب.ظ
آخی
امتیاز: 0 0
پاسخ:
من بی تقصیرم
دوشنبه 4 آذر‌ماه سال 1392 ساعت 07:36 ب.ظ
با هزار و یک ترفند شاخه گلی مصنوعی را در میان گلهای شاداب گلدانت پنهان کردم و بر دفتر خاطراتت نوشتم تو را دوست خواهم داشت ، تا زمانی که آخرین گل پژمرده شود .
امتیاز: 0 0
پاسخ:
دوشنبه 4 آذر‌ماه سال 1392 ساعت 09:10 ب.ظ
دیر آمدی موسا!
دوره ی اعجاز ها گذشته است
عصایت را به چارلی چاپلین هدیه کن
که کمی بخندیم
امتیاز: 0 0
پاسخ:
خیلی زیباست
دوشنبه 4 آذر‌ماه سال 1392 ساعت 09:11 ب.ظ
بی‌تاب می‌شوم
و دنبال دستهات می‌گردم در جیبهام
می‌ترسم گمت کرده باشم در خیابان
به پشت سر وا می‌گردم
و از تنهایی خودم وحشت می‌کنم
بی تو زندگی کنم یا بمیرم؟
نمی‌دانم تا کی دوستم داری
هرجا که باشد
باشد
هرجا تمام شد
اسمش را می‌گذارم "آخر خط من"
باشد؟
بی تو زندگی کنم یا بگردم ؟
همین که باشی
همین که نگاهت ‌کنم
مست می‌شوم
خودم را می‌آویزم به شانه تو
با تو بمیرم یا بخندم؟
عباس معروفی
امتیاز: 0 0
پاسخ:
دوشنبه 4 آذر‌ماه سال 1392 ساعت 10:06 ب.ظ
اینم تا حالا اسمش رو نشنیده بودم!
ولی چقدر تلخ بود
دلم ریش شد
امتیاز: 0 0
پاسخ:
سه‌شنبه 5 آذر‌ماه سال 1392 ساعت 08:42 ق.ظ
سلام داستان های شاهنامه رابانگارش ومتن زیبا می نگارید.
امتیاز: 0 0
پاسخ:
سپاس دوست گرامی
سه‌شنبه 5 آذر‌ماه سال 1392 ساعت 09:52 ق.ظ
سلطان مرمو:

میر بلا دس

از چنی تومن میر بلا دس

سٌر چلانم بنیامم قفس

هفتم هانه غیب هفتم هانه دس

میر مرمو :

میر آسانه

میرنانی میر میر آسانه

التجام ایدن پادشای چلانه

بنیام باوری او بی بهانه

میر مل زنی

میرنانی میر میر مل زنی

کاوم سلطانا حسینم چنی

بنیاما حسین چه گردی بنی
امتیاز: 0 0
پاسخ:

کیارش گرامی
من که سردر نیاوردم . کردی بود؟
سه‌شنبه 5 آذر‌ماه سال 1392 ساعت 05:00 ب.ظ
گلی دارم به دور از دیدگانم
ولی مخفی میان قلب و جانم
که گهگاهی کند یادی ز خاکش
فدای آن رفیق و قلب پاکش
امتیاز: 0 0
پاسخ:
سه‌شنبه 5 آذر‌ماه سال 1392 ساعت 05:02 ب.ظ
گاهی با یک قطره ، لیوانی لبریز میشود

گاهی با یک کلام ، قلبی آسوده و آرام میگیرد

گاهی با یک کلمه ، یک انسان نابود میشود

گاهی با یک بی مهری ، دلی میشکند

مواظب بعضی یک ها باشیم !

در حالی که ناچیزند ، همه چیزند …
امتیاز: 0 0
پاسخ:
سه‌شنبه 5 آذر‌ماه سال 1392 ساعت 08:05 ب.ظ
درود دوست عزیز

اگه میشه کد لوگوی منو تو تنظیمات وبتون قرار بدهین...[گل]

<!--start logo cod--><center><a href="http://sarbaze-iranzamin.blogfa.com//" ><img alt="ایران،همیشه خاک من" src=" http://www.8pic.ir/images/82185225589661716904.gif" width="150" height="300" border="0px"></a></center><!--finish logo cod-->
امتیاز: 0 0
پاسخ:
چشم
سه‌شنبه 5 آذر‌ماه سال 1392 ساعت 10:59 ب.ظ
سلام

حرف شماکاملا صحیحه...
اما روحانی مچکریم...این نظرمنه
امتیاز: 0 0
پاسخ:
نظرتون محترمه
چهارشنبه 6 آذر‌ماه سال 1392 ساعت 10:03 ق.ظ
درود بر فریناز بانوی پاک نهاد
همیشه اینجا خودم را و غرور سرزمینم را پیدامیکنم
ممنون
باشاعرنمابه روزم
امتیاز: 0 0
پاسخ:
ممنون سیامک گرامی.
خدمت میرسم.
چهارشنبه 6 آذر‌ماه سال 1392 ساعت 02:18 ب.ظ
زندگی

"زندگی" بـه من آموخـت . . .

آدمها نـه " دروغ " می گویند

نه زیر " حرفشان " می زنند .

اگر " چیزی " می گویند . . .

صرفا " احساسشان " درهمان لحظه سـت

نبـایـد رویش " حساب " کرد
امتیاز: 0 0
پاسخ:
چهارشنبه 6 آذر‌ماه سال 1392 ساعت 02:33 ب.ظ
حـقـیـقـت دارد !
کافـی سـت چــمـدان هــایــت را ببــندی
تــا حــاضـر شــونــد ، هـمه
بـــرای ِ از یـــاد بــُـردنــت !
آنـکه بــیشتـر دوستـت میــدارد ، زودتــــر !!!
امتیاز: 0 0
پاسخ:
چهارشنبه 6 آذر‌ماه سال 1392 ساعت 06:36 ب.ظ
مرا بی وفـــــــــــا خطاب کردنــــــــد...

کاش می گفتنــــــد...

مــــــــــن...

بی وفــــــــــای کدام انســــــــــــان بـــــــــــاوفـــــــــــــــا بودم!!...

آپم ..
امتیاز: 0 0
پاسخ:
چهارشنبه 6 آذر‌ماه سال 1392 ساعت 07:03 ب.ظ
تنها یک حرف مرا هر روز غمگین تر میکند …
همان یک “ن” که در ابتدای “بودنت” نشسته است !
امتیاز: 0 0
پاسخ:
چهارشنبه 6 آذر‌ماه سال 1392 ساعت 07:14 ب.ظ
فریب خنده هایم را نخور
من سالهاست که در خفا گریه میکنم !
امتیاز: 0 0
پاسخ:
پنج‌شنبه 7 آذر‌ماه سال 1392 ساعت 02:42 ق.ظ
با درود
می آموزم از قلم پر مهرتان
امتیاز: 0 0
پاسخ:
سپاس
پنج‌شنبه 7 آذر‌ماه سال 1392 ساعت 09:04 ق.ظ
شبنم ها دست به دست یکدیگر دادن و شدند یک قطره؛قطره ای روان روی یک برگ.
قطره از روی برگ شُرّه کرد رو به پایین و از نوک آن آویزان شد . پایین را نگاه کرد : شکوفۀ سیب درست زیر پایش باز شده بود.قطره ذوق کرد .برای افتادن ، چه جایی بهتر از دامن ش...کوفۀ سیب؟
قطره می خواست خودش را از نوک شاخه پرت کند روی شکوفه ؛ اما نسیم وحشی شده بود . باد نه ،اصلا طوفان شده بود و شاخه را تکان می داد و با هر تکان مسیر قطره را عوض می کرد .قطره به باد گفت:
-می شه فقط چند لحظه آروم بگیری تا من خودم رو پرت کنم روی شکوفه؟
باد گفت:
-من اگر نَورزم که باد نیستم ؛ اصلا نیستم که باد باشم.
قطره ازروی برگ لغزید و افتاد پای درخت .
آفتاب شد. قطره به آسمان رفت .
پاییز شد . برگ از درخت ریخت .زمستان شد. درخت خوابید.
بهار شد . درخت شکوفه کرد. برگ ها سبز شدند . باران بارید . قطره باران شد و دوباره افتاد روی برگ درخت . شُرّه کرد رو به پایین. اما شکوفۀ سیب کمی آن سوتر شکفته بود. نسیمی نبود. بادی نبود . قطره باد را صدا کرد؛ جوابی نشنید.
امتیاز: 0 0
پاسخ:
پنج‌شنبه 7 آذر‌ماه سال 1392 ساعت 09:32 ق.ظ
درود بر شما ... گاهی وقت ها زیاده خواهی بیجای انسانها باعث میشود ارزشهای انسانی را زیر پا بگذارند و به هر جنایتی دست میزنند تا به اهداف پلید خود برسند , به فرمایش خود قرآن که می فرماید : اى مردم! ما شما را از یک مرد و زن آفریدیم، و شما را تیره‏ها و قبیله‏ها قرار دادیم تا یکدیگر را بشناسید, قطعا ارجمندترین شما نزد خدا پرهیزگارترین شماست. بى‏ تردید خداوند داناى آگاه است.
امتیاز: 0 0
پاسخ:
کاملا درسته
پنج‌شنبه 7 آذر‌ماه سال 1392 ساعت 01:24 ب.ظ
سلام فریناز جان

ممنون به خاطر لطفت
امتیاز: 0 0
پاسخ:
پنج‌شنبه 7 آذر‌ماه سال 1392 ساعت 05:05 ب.ظ
هیچ چیز بیهوده تر از این نیست که انرزی ات را صرف نگرانی کنی...
هر چه بیش تر خودت را درگیر مشکل کنی ان مشکل سخت تر میشود...
مسایل را خیلی جدی نگیر...
زندگی ات را با ارامش سپری کن نه با افسوس...
امتیاز: 0 0
پاسخ:
پنج‌شنبه 7 آذر‌ماه سال 1392 ساعت 05:05 ب.ظ
در باره ی ثروتمند شدن فکر کن:
وقت طلاست, سلامتی ثروت است و عشق,گنج...
امتیاز: 0 0
پاسخ:
پنج‌شنبه 7 آذر‌ماه سال 1392 ساعت 05:06 ب.ظ
تو بی نظیری,بی همتایی, یک شاهکاری...
پس خوشحال باش و جشن بگیر!!!!
نگذار بی نظیر بودنت باعث خجالتت شود...
کسی به غیر از شکوه و عظمتی که هستی نباش.
هر ستاره ای برای اسمان مهم است...
امتیاز: 0 0
پاسخ:
( تعداد کل: 55 )
   1       2    >>
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)

نام :
ایمیل :
وب/وبلاگ :
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد