X
تبلیغات
نماشا
رایتل

پادشاهی بهمن اسفندیار

جمعه 29 شهریور‌ماه سال 1392 ساعت 09:02 ق.ظ

پادشاهی بهمن اسفندیار


http://s5.picofile.com/file/8160263368/20140503134738706_16.jpg

http://s5.picofile.com/file/8160263184/250px_Bahman.jpg

پادشاهی بهمن نودونه سال بود . وقتی بهمن بر تخت پادشاهی نشست سپاه را آماده کرد

و گفت : ما باید انتقام اسفندیار را از فرامرز بگیریم . من هنوز از مرگ نوش آذر و مهرنوش ناراحتم . پس لشکر را حرکت داد و به هیرمند رسید و پیکی نزد زال فرستاد و گفت : من به خونخواهی اسفندیار و برادرانم آمده ام و تمام زابل را به خون میکشم . زال گفت :به شاه بگویید آن یک قضای آسمانی بود و من از آن موضوع ناراحتم اما تو که از من بد ندیدی و رستم به پیمانی که با پدرت بسته بود وفا کرد . حالا که رستم مرده چرا به فکر جنگ هستی ؟ کینه را از سر بیرون کن که اگر چنین کنی تمام گنج و دینار سام را به تو میدهم . بهمن نپذیرفت و آشفته به شهر آمد . زال به پیشوازش رفت و گفت : ای شاه من تو را پروردم ، بی جهت از گذشته یاد مکن . بهمن ناراحت شد و او را به بند کشید و همه زابل و کنجینه سام را غارت کرد . فرامرز که در مرز بست بود برای گرفتن انتقام زال به راه افتاد و رودرروی بهمن قرار گرفت . سه روز و سه شب دو لشکر به جنگ پرداختند ، روز چهارم بادی برخاست و به سوی فرامرز برگشت بطوریکه دیگر سواری برای او نماند و همه فرار کردند یا کشته شدند و فرامرز با تعداد کمی باقی ماند .تنش پر از زخم شمشیر بود پس به قلبگاه حمله برد تا نزدیک شاه رسید ، سران زیادی را به خاک انداخت وقتی لشکریان چنین دیدند همگی به او حمله بردند و او را به سختی مجروح کردند و نزد بهمن بردند و او هم دستور داد تا او را زنده بر دار کنند و سپس تن بی جانش را تیرباران نمایند . پشوتن که بسیار ناراحت بود ، گفت : حالا که انتقامت را گرفتی دیگر غارت و کشتار را بس کن و از خدا بترس و شرم داشته باش . اگر تاجی بر سر توست بدان که آن را از رستم داری نه از گشتاسپ یا اسفندیار . اگر رستم از ایران نگهداری نمیکرد این تاج به تو نمی رسید . بهمن از کار خود پشیمان شد و دستور داد که جنگ را قطع کنند و سپس دستان سام را آزاد کرد . رودابه گریست و خبر مرگ فرامرز را به زال داد و گفت : امیدوارم تخم اسفندیار از زمین برکنده شود . پشوتن از سخنان رودابه غمگین شد و به بهمن گفت :سحرگاه لشکرت را از اینجا دور کن و به ایران برگرد و بهمن نیز چنین کرد . بهمن اردشیر پسری به نام ساسان و دختری به نام همای داشته که او را چهرزاد می نامیدند . بنا به دین پهلوی او می توانست با دخترش ازدواج کند پس دختر باردار شد و پس از اندکی بهمن بیمار گشت و به بزرگان گفت : تاج و تخت را به همای می سپارم و بعد از او هم به فرزندش میرسد .ساسان وقتی سخنان شاه را شنید ناراحت شد و از ایران به نیشابور رفت و زنی از نژاد بزرگان گرفت و آن زن فرزندی زایید که نامش را ساسان نهادند . بعد از مدتی پدرش مرد و پسر بزرگ شد و چوپان گله شاه نیشابور گشت .

برچسب‌ها: داستان
نظرات (58)
جمعه 29 شهریور‌ماه سال 1392 ساعت 10:18 ق.ظ
سلام برفریناز گرامی
داستان زیبای دیگری را ازشما خواندیم ولذت بردیم
بسیار عالی بود
ممنون وسپاس
امتیاز: 0 0
پاسخ:
پاینده باشی
جمعه 29 شهریور‌ماه سال 1392 ساعت 04:53 ب.ظ
درود باز داستانی زیبا و سپاس خواهر خوبم
ما همه از یک قبیله ی بی چتریم
فقط لهجه هایمان ، ما را به غربت جاده ها برده است
تو را صدا می زنم که نمی دانم
مرا صدا می زنم که کجایم
ای ساده روسری که در ایستگاه و پچ پچه ها
ای ساده چتر رها که در بغض ها و چشم ها
تو هر شب از روزهای سکوت
رو به دیوار به خوابی می روی
تو هر شب از نوارهای خالی که گوش می دهی
باز می گردی
ما همه از یک آواز
کلمات را به دهان و کتابخانه آوردیم
شاید آوازهایمان ، ما
را به غربت لهجه ها برده است
ای بغض پراکنده در غربت این همه گلوی تر
ای تو را که نمی دانم
ای مرا که کجایم
کسی باید از نوارهای خالی به دنیا بیاید
کسی باید امشب آواز بخواند
کسی باید امشب
با غربت جاده ها و لهجه ها
به قبیله ی بی چتر برگردد
ما همه از
یک گلوی پر از ترانه رها شده ایم
فقط سکوت هایمان ، ما را به غربت چشم ها برده است
کسی باید امشب
نخستین ترانه را به یاد آورد
امتیاز: 0 0
پاسخ:
جمعه 29 شهریور‌ماه سال 1392 ساعت 10:31 ب.ظ
سلام فریناز گرامی؛

ممنون از حسن نظرتان دوست عزیز.

با مطلبی بحث برانگیز در باب «اهورامزدا: شیطانی یا الهی؟" به روز هستم و چشم به راه نقطه نظرات دوستان.

همواره پاینده باشی و نویسا. [گل]
امتیاز: 0 0
پاسخ:
سپاس
جمعه 29 شهریور‌ماه سال 1392 ساعت 10:58 ب.ظ
ممنونم عزیزم.
شاهنامه همه جاش زیباست.

و همچنین قلم شما عزیزم.
امتیاز: 1 0
پاسخ:
ممنون .
شنبه 30 شهریور‌ماه سال 1392 ساعت 12:54 ق.ظ
سلام و درودی دوباره فریناز گرامی؛

ممنون از حسن نظرتان.

همواره پاینده باشید و ماندگار.
امتیاز: 0 0
پاسخ:
شنبه 30 شهریور‌ماه سال 1392 ساعت 03:05 ق.ظ
سلام
شاهنامه زیباست،اینو همه ی دنیا درک کردن اما شما با قلم ماهرانه ت در زیباتر کردن اون نقش بزرگی داشتی.
من هم شاعرم و به اهل قلم ارادت ویژه ای دارم،چون هممونو از یه جنس و قبیله میدونم.
وبلاگت هم خیلی برام جالب بود.من با افتخار وبت رو با نام "داستانهای شاهنامه" لینک کردم،خیلی خوشحال میشم که منو با اسم "کلام وحی" لینک کنی....
به امید دیدار
امتیاز: 0 0
پاسخ:
با افتخار لینکتون کردم.
شنبه 30 شهریور‌ماه سال 1392 ساعت 08:48 ق.ظ
درود صبح عالی بخیر
لغزنده چون اثیر .

رخشنده چون شهاب .

رقصنده چون فریب .

گیرنده چون شراب .

پوینده چون امید .

گوینده چون نگاه ،

پاینده چون خیال .

سوزنده چون گناه .

فرخنده چون شباب .

دل زنده چون بهار ...

اینست آنچه من ،

خوانم به نام : « یار »
امتیاز: 0 0
پاسخ:
شنبه 30 شهریور‌ماه سال 1392 ساعت 12:42 ب.ظ
قول داده ام گاهی
هر از گاهی فانوس یادت را

میان ایـن کوچه ها بـی چراغ و بـی چلچلـه
روشـن کنم

خیالت راحت!
من همان منم!
هنوز هم در این شبهای
بی خواب و بی خاطره

میان این کوچه های تاریک پرسه میزنم

و بـه هیچ ستاره ای سلام نخواهـم کرد...
خیالت راحت …
امتیاز: 0 0
پاسخ:
شنبه 30 شهریور‌ماه سال 1392 ساعت 01:03 ب.ظ
ضرورت بودنت همیشگیست چه درکنارمن چه درخاطر من..
امتیاز: 0 0
پاسخ:
یکشنبه 31 شهریور‌ماه سال 1392 ساعت 11:42 ق.ظ
سلام ودرود برفریناز گرامی ام
ماه مهربانی بر همه پویندگان راه دانش به ویژه به شما دوست گرامی وجویای دانش خجسته باد
امتیاز: 0 0
پاسخ:
یکشنبه 31 شهریور‌ماه سال 1392 ساعت 12:46 ب.ظ
درود بر شما.
داستان زیبایی بود. اصلا مگه میشه شاهنامه داستان های بد داشته باشه؟! سپاس از شما.
چقدر خوبه که پیش از انجام دادن کاری، خوب به پیامدهای اون فکر کرد تا اینگونه، پس از انجام اون، پشیمانی سراغمون نیاد.
درود بر روان پاک فردوسی بزرگ، که با این داستان ها، رفتارهای زیبا رو برای ما به ارمغان آورده.
راستی دوست گرامی، من دوباره به تارنگارم برگشتم و میخوام باز هم مطلب بذارم. خوشحال میشم در آینده هم منو همراهی کنین و با دیدگاه های خودتون، به من دلگرمی بدین.
پاینده باشید.
بدرود.
امتیاز: 0 0
پاسخ:
ممنون . خدمت میرسم
یکشنبه 31 شهریور‌ماه سال 1392 ساعت 01:51 ب.ظ
درود مهربان خواهری من هم تو این فکر بودم به خدا
زمستان برف می‌پوشد لباسش سردِ تکراری‌ست
اگر هم مژده‌ی فصل بهار آورده تکراری‌ست

هم‌آغوشند و می‌زایند و می‌میرند و می‌زایند
که این بستر پر از تکرار زن یا مردِ تکراری‌ست

جنین! پیش از به دنیا آمدن بهتر که برگردی
نیا سرگیجه می‌گیری زمین، پاگرد تکراری‌ست

مبادا لحظه‌ای سیری کنی آفاق و انفس را
که کفرت در می‌آید چون خدا هم فرد تکراری‌ست

سلام ای شاعرِ خندان، منم هر لحظه می‌گریم
سوالی نیست بودن یا نبودن دردِ تکراری‌ست
امتیاز: 0 0
پاسخ:
یکشنبه 31 شهریور‌ماه سال 1392 ساعت 01:54 ب.ظ
درود مهربان همیشگی
رؤیای خویش است و بوسه بر لب های خویش
سرزمین من که در قوس بامدادان
گل سرخ می نوشد دختر کوچک باران
اقامتگاهم
ترانه ای ست پیشواز مسافر
و جاده هایش از رد گام ها عطرآگین
نشانه ی مقصد یا
ساحره ی گمشدگی
ژالیزیانا!
شبه جزیره ای با چشمه های شور و شیرین
گوش و گوشواره
انگشتری و اشاره
تشنگی و گلوبند
منظره ی خویش است و دسته گل پنجره ی خویش
در این هوای طناز شعری اگر بسازی
یاد آور گفت و گوست هنگام عشق بازی
ای سرزمین سایه و روشن
ظهر معطر من
از تو به تو باز می گردم
در جست و جوی عطشی که هدیه می دهی
عطش پناهندگان
[ یکشنبه 1390/09/27 ] [ 17:26 ] [ محمد مرفه ]
آرشیو نظرات
امتیاز: 0 0
پاسخ:
یکشنبه 31 شهریور‌ماه سال 1392 ساعت 06:35 ب.ظ
سلام...

فرارسیدن ماه مهر ماه مهربونی برشما مبارک.

اگر بخوایم حتی در پاییز هم می تونیم جوانه بزنیم.

[گل][لبخند][گل]
امتیاز: 0 0
پاسخ:
یکشنبه 31 شهریور‌ماه سال 1392 ساعت 06:45 ب.ظ
درود.با مطلب شما هم مرتبط هست
ماهنامه نسل اهورایی منتشر شد.
دوست من خواهشمندم بعد از مطالعه آن، انتقادات خود جهت بهبود آن به من اعلام کنید.با سپاس
بدرود تا درودی دیگر
امتیاز: 0 0
پاسخ:
یکشنبه 31 شهریور‌ماه سال 1392 ساعت 10:00 ب.ظ
_______________ %%
______________ %%%
_____________ %%%%%
____________ %%%%%%
_____________ %%%%
_____________ %%%
_____________ %%%
_____________ %%%
_____________ %%%
_____________ %%%
_____________ %%%
_____________ %%%
_____________ %%%__%%
_____________ %%%__%__%
_____________ %%%___%__%
_____________ %%%___%___%
_____________ %%%___%____%
_______ %%____%%%__%____%
______ %__%__%%%%%%__%%
______ %___%%_____%____%%
_______ %____%%%%%_%%
________ %___________%%
_________ %_________%%
_________ %%__سلام___%%
________ %%_________%%%
_______ %%___من آپم____%%%
______ %%______زود بیا_____%%
_____ %%_______منتظرم_____%%
_____ %%__________________%%
_____ %%%_____ نظر یادت نره__%%
______ %%_______________%%%
_______ %%%____________%%%
_________ %%%%________%%%
___________ %%%%%%%%%
امتیاز: 0 0
پاسخ:
دوشنبه 1 مهر‌ماه سال 1392 ساعت 06:54 ق.ظ
درود و صبح اولین روز پاییز و اغاز اعتدالین وشروع آموختن علوم زمان در محضر استاد برشما مبارک
*********************************************
در یاد منی حاجت باغ و چمنم نیست

جایی که تو باشی خبر از خویشتنم نیست

اشکم که به دنبال تو آواره ی شوقم

یارای سفر با تو و رای وطنم نیست

این لحظه چو باران فرو ریخته از برگ

صد گونه سخن هست و مجال سخنم نیست

بدرود تو را انجمنی گرد تو جمع اند

بیرون ز خودم راه در آن انجمنم نیست

دل می تپدم باز درین لحظه ی دیدار

دیدار، چه دیدار؟ که جان در بدنم نیست

بدرود و سفر خوش به تو آنجا که رهایی ست

من بسته ی دامم ره بیرون شدنم نیست

در ساحل آن شهر تو خوش زی که من اینجا

راهی به جز از سوختن و ساختنم نیست

تا باز کجا موج به ساحل رسد آن روز

روزی که نشانی ز من الا سخنم نیست [گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل]
امتیاز: 0 0
پاسخ:
دوشنبه 1 مهر‌ماه سال 1392 ساعت 08:06 ق.ظ
پاییز زیبا و عروس فصل هاست
برگ ریزان درخت و خواب ناز غنچه هاست
خش خش برگ و نسیم باد را بی انتهاست
هرچه خواهی آرزو کن ُ فصل فصل قصه هاست...
امتیاز: 0 0
پاسخ:
دوشنبه 1 مهر‌ماه سال 1392 ساعت 10:14 ق.ظ
پاییز بهار من است، نه بهاری سبز که بهاریی رنگارنگ.پاییز فصل من است، فصل رویش، فصل شکفتن.خزان، بهار احساس است، بهار تنهایی. موسم رویش جوانه های احساس... و چه زیباست موسم برگریزان...
آنگاه که خش خش برگهای زرین به زیر پای عابران، نغمه محزون کلاغهای سرو نشین، صدای زوزه باد وزنده از لابلای تن نیمه عریان درختان، ملودی شاهکارترین سمفونی طبیعت را مینوازند، شور و حرارتی وصف ناپذیر درون خسته ام را فرا میگیرد. درحالی که چشمان غرق در شورم؛ نظاره گر رقص برگهایی است که از فراز به فرود میرسند تا با خاموشی خود حیاتی دوباره به جسم بیجان تک درخت نارون باغچه حیاط پشتی دهند.
امتیاز: 0 0
پاسخ:
دوشنبه 1 مهر‌ماه سال 1392 ساعت 12:56 ب.ظ
درود بر شما فرزند کوروش وبلاگ خوب و پر محتوایی دارین به منم سر بزنید اگر با تبادل لینک موافقید خبر بدین
امتیاز: 0 0
پاسخ:
با افتخار لینک شدین.
دوشنبه 1 مهر‌ماه سال 1392 ساعت 03:38 ب.ظ
ممنون بخاطر حسن انتخابت.
در پارگراف آخر نوشتی "ساسان وقتی سخنان شاه را شنید ناراحت شد و از ایران به نیشابور رفت و زنی از نژاد بزرگان گرفت و آن زن فرزندی زایید که نامش را ساسان نهادند . "
یعنی اینکه اون زمان اسم پدر و پسر یکی بوده ؟؟؟؟؟؟!!!!!
یا احیانا اشتباه تایپی شما کردید و اسم دیگه ائی اینجا باید باشد ؟؟؟؟؟
با سپاس.
امتیاز: 0 0
پاسخ:
نه درسته. ساسان پسر ساسان.
دوشنبه 1 مهر‌ماه سال 1392 ساعت 04:50 ب.ظ
دیر آمدی
کاکتوسهای سیراب لب طاقچه ی عزلت از تشنگی مردند
شمعدانی های شاد
دست به خود کشی زدند
وباران پرسه هایش را از کوچه ما دریغ کرد
گیسوان سپید مهتاب
سیاه و زلف سیاه شب سفید شد
حالا آمدی؟
آمدی تا لب احساس مرا ببوسی!
هرچه احساس بود در هاون فراموشی ریختم و کوبیدم
ریزه هایش را دیروز باد برد
بوسه هایت را به خاموشی چراغ بزن
گمان نکنم بیدار شود و روشن
چراغ را میگویم بعد از تو مرد
آمدی تا در این خانه بمانی ؟؟
کدام خانه؟
سهراب مرده است
و ستاره دیگر سوسو نمیزنند
برگهای ریزان پاییز به استقبالت نمی آیند
انگار نمیدانی در این دیار چندسالیست پاییز گم شده است
اینجا بعد از تابستان زمستان است و زمستان
آن شب که تو رفتی پاییز دلش عجیب گرفت
برگهایش را در کوله اش ریخت و رفت و خود را گم کرد
بین سراب انتهای جاده ها
میان برکه ی رویا محو شد
دیر آمدی ، خیلی دیر
آن بید سبز یادت هست؟
بعد از تو آنقدر به خود لرزید و لرزید
تا یک شب در انزوای مهتاب
جام عمرش شکست
اما همیشه...
امتیاز: 0 0
پاسخ:
دوشنبه 1 مهر‌ماه سال 1392 ساعت 09:34 ب.ظ
از سکــ♥ـوتــم بتـــرس ...!
وقتــی که ساکـ♥ــت می شوم ...
لابـد همــه ی درد دل هایــم را بــرده ام پیش خــ♥ــدا ...
بیشتر که گوش دهــی ..
از همــه ی سکوتـ♥ــم .. از همــه ی بودنــم ..
یک "آه" می شنـــوی ...
و باید بترســی ..
از "آه" مظـلـــومـی که فریــــاد رسـی جز خــ♥ــدا ندارد ...

سسسسسلام خوبین ؟؟
اپـــــــــــــم منتظر نظراتون هستم
امتیاز: 0 0
پاسخ:
اومدم
دوشنبه 1 مهر‌ماه سال 1392 ساعت 11:07 ب.ظ
زیر خورشید سحرگاهان پاییزی

ای بھار رفته از خاطر ! من آن مرداب خاموشم

آب بی لبخند حزن آلوده ی افتاده از جوشم

در دل من ، برگھای مرده ی ایام می پوسند

هیچ کس در ماتم اینان نمی گرید

باد هم اینجا می نالد

عشق من این دختر کولی

در میان بیشه های ساحل مرداب خوابیده ست

در فضای سرد خوابش ، برگھای سبز

زرد می گردند و می افتند و می پوسند

هیچ کس اینجا نمی گرید

باد هم اینجا نمی نالد

زیر باران شبانگاهان پاییزی

در دل مرداب خاموش غریب من

آفتاب روزهای دور می میرد

آه ، ای چشم عزیز آشنای من

همچنان فانوس دریای خیالم باش
امتیاز: 0 0
پاسخ:
سه‌شنبه 2 مهر‌ماه سال 1392 ساعت 07:41 ق.ظ
درود و صبح به خیر دوست من
خواب میبینم همه شب ، اسب رهوار مرادم را

یالش از نور سحرگاهان ، طلایی رنگ

خواب میبینم که برزین بلند او

راه می پیمایم از فرسنگ تا فرسنگ

رو به سوی قله های دور می آرم

قله های دور ، پنھان در غبار خنده ی خورشید

میروم آن سان که نعل اسب من از سینه ی هر سنگ لاله ی برقی برویاند

میروم آن سال که گرمای نفسھای تب آلودش

پرده ی ابریشمین آبشاران را بسوزاند

می روم آنجا که چون چشمم به طاق آسمان افتد

بشکفد در باغ چشمم سوسن خورشید

همچو عکس بیشه ها در چشم آهوها

میروم آنجا که چون اسبم دو چشم از خواب بگشاید

نقش بندد در نگین مردمکھایش

سایه ی پرواز خاموش پرستوها

عاقبت زین میکنم روزی به بیداری

اسب رهوار مرادم را

رو به سوی قله های دور می آرم

قله های دور ، پنھان در غبار خنده ی خورشید

میروم آنجا که باغ آفرینش را بھاری هست

میروم آنجا که دل ها را شکوه انتظاری هست
[گل][گل][گل][گل]
امتیاز: 0 0
پاسخ:
سه‌شنبه 2 مهر‌ماه سال 1392 ساعت 07:59 ق.ظ
سلام فریناز جان
جانا سخن از دل شوریده ما می گویی

بله

سالهاست
که در ظاهر من هستم وخدا

ولی هرگز نمازم اینگونه نبوده

ومن بودم وبا تمام افکار وبا تمام دعدغه ها
وکمتر نمازی در تنهایی خودم وخدا گزاردم

انگشت شمار


واقعا اینگونه خلوتی را ارزو دارم
امتیاز: 0 0
پاسخ:
سه‌شنبه 2 مهر‌ماه سال 1392 ساعت 10:21 ق.ظ
امشب از آسمان دیده تو
روی شعرم ستاره میبارد
در سکوت سپید کاغذها
پنجه هایم جرقه میکارد
شعر دیوانه تب آلودم
شرمگین از شیار خواهشها
پیکرش را دوباره می سوزد
عطش جاودان آتشها
آری آغاز دوست داشتن است
گرچه پایان راه ناپیداست
من به پایان دگر نیندیشم
که همین دوست داشتن زیباست
از سیاهی چرا حذر کردن
شب پر از قطره های الماس است
آنچه از شب به جای می ماند
عطر سکر آور گل یاس است
آه بگذار گم شوم در تو
کس نیابد ز من نشانه من
روح سوزان آه مرطوب من
بوزد بر تن ترانه من
آه بگذار زین دریچه باز
خفته در پرنیان رویا ها
با پر روشنی سفر گیرم
بگذرم از حصار دنیاها
دانی از زندگی چه میخواهم
من تو باشم ‚ تو ‚ پای تا سر تو
زندگی گر هزار باره بود
بار دیگر تو بار دیگر تو
آنچه در من نهفته دریاییست
کی توان نهفتنم باشد
با تو زین سهمگین طوفانی
کاش یارای گفتنم باشد
بس که لبریزم از تو می خواهم
بدوم در میان صحراها
سر بکوبم به سنگ کوهستان
تن بکوبم به موج دریا ها
بس که لبریزم از تو می خواهم
چون غباری ز خود فرو ریزم
زیر پای تو سر نهم آرام
به سبک سایه تو آویزم
آری آغاز دوست داشتن است
گرچه پایان راه نا پیداست
من به پایان دگر نیندیشم
که همین دوست داشتن زیباست

فروغ فرخزاد
امتیاز: 0 0
پاسخ:
سه‌شنبه 2 مهر‌ماه سال 1392 ساعت 03:02 ب.ظ
پاییز یک شعر است
یک شعر بی‌مانند
زیباتر و بهتر
از آنچه می‌خوانند


پاییز، تصویری
رؤیایی و زیباست
مانند افسون است
مانند یک رؤیاست


سحر نگاه او
جادوی ایام است
افسونگر شهر است
با این‌که آرام است


او ورد می‌خواند
در باغ‌های زرد
می‌آید از سمتش
موج هوای سرد


با برگ می‌رقصد
با باد می‌خندد
در بازی‌اش با برگ
او چشم می‌بندد


تا می‌شود پنهان
برگ از نگاه او،
پاییز می‌گردد
دنبال او، هر سو


هرچند در بازی
هر سال، بازنده‌ست
بسیار خوشحال است
روی لبش خنده‌ست


من دوست می‌دارم
آوازهایش را
هنگام تنهایی
لحن صدایش را


مانند یک کودک
خوب و دل انگیز است
یا بهتر از این‌ها
«پاییز، پاییز است!»

شاعر: ملیحه مهرپرور
امتیاز: 0 0
پاسخ:
سه‌شنبه 2 مهر‌ماه سال 1392 ساعت 06:15 ب.ظ
سلام خیال نکنی که بهت سر نمی زنم دوست گرامی باور کن هر وقت میام اینترنت بحتما به سه نفر سر می زنم شما خانم نیره و دوست عزیزم کیارش امیدوارم همواره پاینده باشید همیشه ار مطالبتان لذت می برم
امتیاز: 0 0
پاسخ:
ممنون از لطفت
سه‌شنبه 2 مهر‌ماه سال 1392 ساعت 06:28 ب.ظ
به که پیغام دهم ؟ به شباهنگ که شب مانده به راه ؟

یا به اندوه کلاغان سیاه ، به پرستو که سفر میکند از سردی فصل ؟

یا به مرغان نکو چیده شهر ؟ به که پیغام دهم که به یادت هستم ؟
امتیاز: 0 0
پاسخ:
سه‌شنبه 2 مهر‌ماه سال 1392 ساعت 06:29 ب.ظ
هنوز رو خاکیم یادمان نمیکنند!

وای به روزی که خاکمان کنند!
امتیاز: 0 0
پاسخ:
من همیشه به یادتم اما وبلاگت تعطیله کجا بیام؟!
سه‌شنبه 2 مهر‌ماه سال 1392 ساعت 06:30 ب.ظ
هرقدر رفاقت بکنم می ارزی / اظهار صداقت بکنم می ارزی

آنقدر عزیزی تو برایم ای دوست / صدبار که یادت بکنم می ارزی
امتیاز: 0 0
پاسخ:
سه‌شنبه 2 مهر‌ماه سال 1392 ساعت 06:32 ب.ظ
روز وصل دوستداران یاد باد / یاد باد آن روزگاران یاد باد

گرچه یاران فارغند از یاد من / از من ایشان را هزاران یاد باد.
امتیاز: 0 0
پاسخ:
آخه تو کجایی ؟کجا بهت سربزنم؟
چهارشنبه 3 مهر‌ماه سال 1392 ساعت 12:16 ق.ظ
همین که بیایی و از کنارم رد شوی کافیست...!

مــــــرا به آرامش میرساند

حتی

اصطحکاک ســــــــــــایه هایمان..
امتیاز: 0 0
پاسخ:
چهارشنبه 3 مهر‌ماه سال 1392 ساعت 08:57 ق.ظ
روز بخیر دوست خوب من
[گل][گل][گل][گل][گل]
تو فاتحی !
دستان تو
سرگرم ساختن سنگر ،
مشغول کاشتن بذر دوستی است ...
*
تو فاتحی !
تو فاتحانه فردای سرخ و زرد
اعلام می کنی آغاز تولّد خود را
با هزار آفتاب
در چین ِچهره ی اسارتِ شرق ...
*
ما
شکوفه ی دستان بی زوال تو را
آب می دهیم ...
امتیاز: 0 0
پاسخ:
چهارشنبه 3 مهر‌ماه سال 1392 ساعت 09:53 ق.ظ
این فاصله ها که بین ما بسیارند از بودن ما کنار هم بیزارند
یک روز برای دیدنت میایم اما اگر این فاصله ها بگذارند . . .
امتیاز: 0 0
پاسخ:
چهارشنبه 3 مهر‌ماه سال 1392 ساعت 09:54 ق.ظ
روزی اگر نبودم ، تنها آرزویم ساده ام این است

ریز لب بگویی :

“یادش به خیر”
امتیاز: 0 0
پاسخ:
پاینده باشی
چهارشنبه 3 مهر‌ماه سال 1392 ساعت 10:44 ق.ظ
چو زلف خویشتن ناگه برآشفت
بتندید و در آن آشفتگی گفت
بدان رنجور بی درمان بگوئید
بدان مجنون بی‌سامان بگوئید
چو سودا داری ای دیوانه در سر
ز سر سودای ما بگذار و بگذر
نه کار تست این نیرنگ سازی
سر خود گیر تا سر در نبازی
کجا یابی ز وصلم روشنائی
پری با دیو کی کرد آشنائی
گدائی با شهی همدوش کی شد
گیا با سرو هم آغوش کی شد
توئی پروانه من شمع دل افروز
کجا بر شمع شد پروانه دلسوز
دلت گر ماجرای عشق ورزد
درونت گر هوای عشق ورزد
امتیاز: 0 0
پاسخ:
چهارشنبه 3 مهر‌ماه سال 1392 ساعت 07:02 ب.ظ
نمیخوای توی وب گورهی بنویسی؟؟؟
کجایی تو بابا
امتیاز: 0 0
پاسخ:
زیر سایه شما
چهارشنبه 3 مهر‌ماه سال 1392 ساعت 08:37 ب.ظ
امیدوارم با آمدن پاییز هر یک برگ که میافته یک دونه از غمهای دلت کم بشه

و دیگه هیچوقت ناراحت نباشی . . .
امتیاز: 0 0
پاسخ:
چهارشنبه 3 مهر‌ماه سال 1392 ساعت 08:38 ب.ظ
گاهی یک سنجاقک به تو دل میبندد و تو هر روز سحر؛می نشینی لب حوض تا بیاید از راه،از خم پیچک نیلوفرها روی موهای سرت بنشیند یا که از قطره آب کف دستت بخورد گاه یک سنجاقک همه معنی یک زندگی است.
امتیاز: 0 0
پاسخ:
پنج‌شنبه 4 مهر‌ماه سال 1392 ساعت 09:13 ق.ظ
درود
یوسف جان!
عزیز زلیخا بودن
شوخی بزرگی ست به وسعت تمام چاه های دنیا
حالا که قرن هاست سرنوشت عاشقان
به چاق و لاغر بودن گاو ها گره خورده
زاینده رود هم که باشی
گاوی خونی تو را خواهد بلعید
و شادباش تغزّل
پرواز ققنوسی ست که
نیم نگاهی به خاکستر پشت سرش دارد.
زایش همیشه طعم درد را به خورد باورها می دهد.
قدم قدم
در مسیر زاینده رود
چنار به چنار می شمارم:
قدّ عاشقانی را
که گاه کاوه بودند و گاه
سیاوش.
باور کن! اینجا برای اولین بار چشمک ستاره را دیدم
آسمان هم می تواند عاشق باشد
لبخندی در من فرو می ریزد
و چیزی از نردیکی رگ گردنم ...
بوی سیب می آید!
از پشت سپیدی چادر گلدارم
به شب می نگرم
نه!
خورده شدن همیشه هم بد نیست!
اصلا باید در جدال گاو خونی شهید بشوی تا
زنده رود باشی
تاریخ هر روز متولد می شود....
[گل][گل][گل][چشمک]
امتیاز: 0 0
پاسخ:
کیارش گاهی وقتها وبلاگت لج میکنه هرچی نظر میذارم ثبت نمیشه
پنج‌شنبه 4 مهر‌ماه سال 1392 ساعت 03:17 ب.ظ
امشب همه غمهای عالم را خبر کن
بنشین و با من گریه سر کن ، گریه سر کن
ای میهن ، ای انبوه اندوهان دیرین
ای چون دل من ، ای خموش گریه آگین
در پرده های اشک پنهان ،کرده بالین
ای میهن ،ای داد
از آشیانت بوی خون می آورد باد
بربال سرخ کشکرت پیغام شومی است
آنجا چه آمد بر سر آن سرو آزاد؟
ای میهن ، ای غم
چنگ هزار آوای بارانهای ماتم
در سایه افکند کدامین ناربن ریخت
خون از گلوی مرغ عاشق ؟
مرغی که می خواند
مرغی که می خواست
پرواز باشد …
ای میهن ،ای پیر
بالنده ی افتاده ، آزاد زمینگیر!
خون می چکد اینجا هنوز از زخم دیرین تبرها .
ای میهن (در) اینجا سینه ی من چون تو زخمی است .
( در) اینجا ،دمادم دارکوبی بر درخت پیر می کوبد ، دمادم
امتیاز: 0 0
پاسخ:
پنج‌شنبه 4 مهر‌ماه سال 1392 ساعت 03:55 ب.ظ
نیستیدوست من چرا
امتیاز: 0 0
پاسخ:
کیارش گاهی وقتها وبلاگت لج میکنه هرچی نظر میذارم ثبت نمیشه
پنج‌شنبه 4 مهر‌ماه سال 1392 ساعت 04:37 ب.ظ
کمی گیجم کمی منگم عجیب است

پریده بی جهت رنگم عجیب است

تو را دیدم همین یک ساعت پیش

برایت باز دلتنگم عجیب است
امتیاز: 0 0
پاسخ:
پنج‌شنبه 4 مهر‌ماه سال 1392 ساعت 04:37 ب.ظ
هنوز هم دلم تنگ می شود

برای محض حرف زدنت

و برای تکیه کلامهایت

که نمی دانستی

فقط کلام تو نبود

من هم به آنها …

تکیه داده بودم!
امتیاز: 0 0
پاسخ:
پنج‌شنبه 4 مهر‌ماه سال 1392 ساعت 04:46 ب.ظ
پاییزت پر از رگبار آرزوهای قشنگ

اولین لحظه های پاییزت از نم نم باران خوشرنگ

و من آرزومند آرزوهایت . . .
امتیاز: 0 0
پاسخ:
پنج‌شنبه 4 مهر‌ماه سال 1392 ساعت 06:02 ب.ظ
درود وسپاس از حضورت

تو و این پرسه های یک نفره
تو و این کوچه های تکراری

شعرهایی برای ننوشتن
خوابگاهی برای بیداری

تو و این دوستان ِ نامردت
تو و این شعرهای بی شاعر

تو و این کافه های تنهایی
تو و این ... خاک بر سرت یاسر !

کاش می مُردی و نمی دیدی
کاش چشم همه بصیرت داشت

کاش افسانه های کودکی ات
مثل حـــنانه ات حــقیقت داشت !

کاش دنیا همان دو روزی بود
که تو در رشت گریه می کردی

هیچ فرقی نداشت دلتنگی
رفت و برگشت گریه می کردی...

زندگی کفـٌــه های اجبار است
یک ترازوی مست و دیوانه

یک طرف ، نفرت ِ تو از دنیا
یک طرف ، عشق ِ تو به حنانه



زندگی روی موج تکرار است
باز هم گریه ، باز هم شانه

باز هم نفرت تو از دنیا
باز هم عشق تو به حنانه

صبر کن ! تازه اول راه است
بـُــرد ِ تو از شکست می آید

یعنی آسان ز دست خواهد رفت
هر چه آسان بدست می آید !

صبر کن ! شب تمام خواهد شد
بعد از این روزهای بی تابی

می روی توی غـــار مـــردمـــکــــش
مثل اصحاب کهف می خوابی !

کوه باش و بریز توی خودت
عشق باید به کوه تکیه کند

مرد باش و به درد عادت کن
چه کسی دیده مرد گریه کند !؟

قصه ی عشق از زمین که گذشت
از هوایی شدن هراسی نیست

پیش بینی نکن چه خواهد شد
عشق مثل هواشناسی نیست

قصه ی عشق و زندگی این است :
پرسه در کوچه های تکراری

شعرهایی برای ننوشتن
خوابگاهی برای بیداری !
امتیاز: 0 0
پاسخ:
پنج‌شنبه 4 مهر‌ماه سال 1392 ساعت 08:06 ب.ظ
درود
اگه میشه پستهایی که میزاری توی قسمت نظراتش حتما بزار تایید توسط نویسنده...
وقتی فعال که بزاری باشه هرکسی هر چرتی بخواد توی نطرات میزاره و نمایش داده میشه
ممنون
امتیاز: 0 0
پاسخ:
باشه. ممنون.
جمعه 5 مهر‌ماه سال 1392 ساعت 02:04 ب.ظ
ممنون از حضور شما من جشن مهرگان را به شما دوست عزیزم تبریک می گم
امتیاز: 0 0
پاسخ:
سپاس
( تعداد کل: 58 )
   1       2    >>
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)

نام :
ایمیل :
وب/وبلاگ :
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد