X
تبلیغات
نماشا
رایتل

پادشاهی لهراسپ

جمعه 25 مرداد‌ماه سال 1392 ساعت 09:08 ق.ظ

پادشاهی لهراسپ

http://s5.picofile.com/file/8158577318/277986_992.jpg

پادشاهی لهراسپ صدو بیست سال بود . بالاخره لهراسپ بر تخت نشست و قول داد که طریق کیخسرو را پیش گیرد .


لهراسپ دو فرزند داشت به نامهای گشتاسپ و زریر که هر دو علاوه برعلم و دانش در فنون جنگی نیز سرآمد بودند و لهراسپ آنها را خیلی دوست داشت . روزی که جشنی بود و دور هم جمع شده بودند ، گشتاسپ به سخن درآمد و از لهراسپ خواست که تاج و تخت را به نام او کند . لهراسپ پاسخ داد که تو هنوز جوان هستی و این کار برای تو زود است . گشتاسپ ناراحت برگشت پس به سیصد سوار جنگی خود گفت که آماده باشید تا امشب به هند برویم . سحرگاه وقتی لهراسپ ماجرا را شنید غمگین شد پس به زریر گفت که هزار نفر از لشکر انتخاب کن و به سوی هند برو و گستهم نوذر را به روم و گرازه را به چین فرستاد تا خبری از او بگیرند .

گشتاسپ در راه هند به کابل رسید و مدتی در کنار چشمه ساری اتراق کرد که ناگاه صدای پای اسب شنید و فهمید که زریر به دنبالش آمده است پس دو برادر یکدیگر را در بر گرفتند و بزرگان لشکر نیز دستبوس آمدند . زریر گفت : همه طالع بینان بعد از لهراسپ تو را شاه میدانند . آیا درست است که حالا بروی و زیردست پادشاه هند شوی؟ پدر که همیشه تو را دوست داشت چرا او را آزار میدهی ؟ گشتاسپ گریست و گفت : او به من نظری ندارد و همه نگاهش به کاووسیان است . من و تو در نزد او هیچ هستیم . اگر تاج ایران را به من بسپارد نزدش می مانم ولی در غیراینصورت نمی توانم آنجا بمانم . پس گشتاسپ با زریر به نزد شاه برگشت . لهراسپ او را به بر گرفت و سپس جشنی گرفتند و چندی گذشت چون لهراسپ همیشه از خسرو یاد میکرد و به کاووسیان نظر خوبی داشت گشتاسپ نگران بود پس با خود اندیشید اگر با سوارانم به سویی بروم به دنبالم می آیند . چاره این است که تنها به روم روم . شب که شد سوار بر اسب شد و به سوی روم حرکت کرد . وقتی لهراسپ فهمید عصبانی شد و به مشورت با بزرگان پرداخت و آنها گفتند بهتر است پی او بفرستی و اگر آمد دست از تاج و تخت بکشی و آن را به او بسپاری که بسیار شایسته است . تو میدانی که او هنرهای بسیاری دارد و به جز رستم سواری مانند او نیست . لهراسپ پذیرفت و سوارانی از پی او فرستاد اما هرچه گشتند کمتر یافتند . وقتی گشتاسپ به دریا رسید از جوانمردی که قایق داشت و نامش هیشوی بود ، خواست تا او را به آن سوی آب ببرد و سپس به او هدایای بسیاری داد . گشتاسپ در یک هفته در شهری که سلم به پاکرده بود ، گشت و به دنبال کار بود . به دیوان قصر رفت و گفت : من دبیری ایرانی هستم اگر اجازه دهی دستیار تو باشم اما او نپذیرفت . گشتاسپ ناراحت به سوی گله دار قیصر رفت که نامش نستار بود و از او خواست تا کاری به او بدهد اما او گفت که من نمی توانم گله را به یک غریبه بسپرم. ناچار از آنجا به سوی ساربان قیصر رفت و از او کار خواست اما او گفت : کار ما شایسته تو نیست و چه بهتر که به سوی قیصر روی و از او کمک بخواهی . گشتاسپ به بازار آهنگران نزد آهنگری به نام بوراب که سی و پنج شاگرد داشت و نزد قیصر نیز دستگاهی داشت ،رفت .آهنگر پرسید چه میخواهی ؟ او از آهنگر خواست که به او کاری بدهد و بوراب هم پذیرفت و پتک را به او داد . گشتاسپ آنچنان پتک را به سندان کوبید که هردو شکست . آهنگر گفت : نه ، تو به درد این کار نمی خوری .

گشتاسپ غمگین بازگشت و زیر سایه درختی به رازونیاز با خدا پرداخت و از او مدد جست . ناموری از آنجا می گذشت که صدای او را شنید و جویای حالش شد و خواست که مهمانش شود . گشتاسپ فهمید که آن مرد کدخدایی از نژاد فریدون است پس مدتی در سرای او مهمان بود .

رسم دربار روم این بود که وقتی دختر زمان شوهرکردنش می رسید بزرگان را جمع میکردند و دختر در بین آنها همسری برای خود برمی گزید . قیصر سه دختر داشت که بزرگترینشان کتایون نام داشت . شبی کتایون در خواب مردی را دید و صبح روز بعد کتایون در انجمنی که شاه تشکیل داده بود با دسته ای گل نرگس در دست به جستجوی آن مرد پرداخت ولی او را نیافت و گریان شد .قیصر گفت که هرچه نامدار در روم است به آنجا بروند پس همه نامداران به امید ازدواج با دختر قیصر به دربار رفتند . آن کدخدایی که گشتاسپ مهمان او بود نیز همراه گشتاسپ به آن مجلس رفت . وقتی کتایون چشمش به گشتاسپ افتاد نزد پدر رفت و به او اشاره کرد . قیصر عصبانی شد و گفت : من دخترم را به یک فرد بی اصل و نسب نمیدهم.همان بهتر که هم دختر و هم آن مرد را سر ببرم . اسقف او را پند داد و گفت که رسم از قدیم چنین بوده است . حالا که دخترت انتخابش را کرده ، دیگر با او بدرفتاری مکن و طبق رسم معمول عمل کن . قیصر بااکراه پذیرفت اما به دختر گفت که من هیچ چیز به تو نمیدهم . گشتاسپ متعجب شد و به کتایون گفت : من که مالی و مقامی ندارم که شایسته تو باشد . اما دختر گفت : من به تو راضی هستم . پس باهم به منزل آن مرد دهقان رفتند و او نیز مجلس زیبایی برای آنها تهیه دید . کتایون جواهرات زیادی با خود داشت . جواهری را فروخت و با آن به راحتی زندگی میکردند و گشتاسپ هم به شکار میرفت و گاهی هم هیشوی را می دید و با او صمیمی شده بود . یکی از رومیان ثروتمند به نام میرین دختر دیگر قیصر را از او خواستگاری کرد . قیصر گفت : بعد از بلایی که آن بیگانه و کتایون بر سرم آوردند من راه دیگری در پیش گرفته ام . هرکس دختر مرا میخواهد باید کار بزرگی انجام دهد . تو باید به بیشه فاسقون بروی ، در آنجا گرگی اژدهاوش می بینی که حتی فیلان و شیران هم از او می ترسند . هرکس او را بکشد داماد من خواهد بود . میرین به گردش ماه و ستارگان و طالع خود نگریست و دید که مردی نامدار از ایران می آید و سه کار مهم انجام میدهد اول اینکه داماد قیصر می شود و دو حیوان درنده را از بین می برد . میرین از سرنوشت کتایون و گشتاسپ آگاه بود بنابراین به نزد هیشوی رفت و خواست که او را با گشتاسپ آشنا کند و او نیز چنین کرد و گفت : او از فرزندان سلم است و شمشیر سلم را نیز دارد . قیصر از او خواسته که گرگی را در بیشه فاسقون از بین ببرد تا دخترش را به او بدهد . آیا کمکش می کنی ؟ گشتاسپ پذیرفت و گفت : تیغ سلم را به همراه اسبی برای من بیاور . میرین هم تیغ و خود سلم و اسب و مقدار زیادی جواهرات برای گشتاسپ آورد. گشتاسپ تیغ و اسب را برداشت و بقیه را به هیشوی بخشید و به سوی بیشه فاسقون رفت. ابتدا نزد خداوند نماز برد و از او کمک طلبید . وقتی گرگ او را دید ، خروشید و گشتاسپ هم کمان کشید و شروع به تیرباران او کرد و گرگ را زخمی نمود پس گرگ جلو آمد و با شاخش به ران اسب کوبید و تا ناف او را پاره کرد . گشتاسپ شمشیر کشید و بر فرق سرش کوبید و او را به دو نیم کرد . سپس دوباره به درگاه خداوند نماز برد و شکرگذاری نمود و به میرین خبر داد که گرگ کشته شد . میرین دوباره هدایای فراوانی برای گشتاسپ آورد که او نیز به جز اسب چیزی را نپذیرفت و بقیه را به هیشوی داد .میرین نزد قیصر رفت و ادعا کرد که آن گرگ را کشته است . قیصر شادمان دستور داد تا جسد آن گرگ اژدهاوش را آوردند و سپس دخترش را به میرین داد .

یکی دیگر از نامداران روم به نام اهرن که کم سن تر از میرین بود به خواستگاری دختر سوم قیصر رفت . قیصر گفت : شرط این ازدواج این است که به کوه سقیلا بروی و آنجا اژدهایی است که اگر او را بکشی دخترم را به تو می دهم . اهرن به یارانش گفت : کشتن آن گرگ اژدهاوش کار میرین نمی تواند باشد بهتر است بروم و چاره کار را از او بپرسم و چنین کرد . میرین فکر کرد بهتر است حقیقت را به او بگویم و بعد با هم کار آن سوار را می سازیم و مسئله پنهان می ماند پس همه چیز را به اهرن گفت و سپس به هیشوی نامه نوشت و از او کمک خواست و نامه را به اهرن داد . وقتی هیشوی نامه را خواند او را به گشتاسپ معرفی کرد و گفت که می خواهد داماد قیصر شود و قیصر نیز شرط کشتن اژدها را برایش گذاشته است .گشتاسپ گفت : اسب و گرز و برگستوان و جامه نیکو و خنجری بلند و مانند پنجه باز برای من بیاور که آن را با زهر آب داده باشی . اهرن رفت و همه چیز را مهیا کرد. گشتاسپ به کوه سقیلا رفت و وقتی اژدها را دید شروع به تیراندازی به او نمود و هنگامی که اژدها به او نزدیک شد خنجر را کشید و در دهان اژدها کوبید و تیغ در کام او فرو رفت و زهر در وجودش پراکنده شد و در او اثر کرد سپس با شمشیر به فرق اژدها زد و مغزش بیرون ریخت پس دو دندان نخست اژدها را کند و بعد سروتنش را شست و از خداوند سپاسگذاری نمود . وقتی اهرن آگاه شد بسیار شاد گشت و هدایای زیادی برای گشتاسپ آورد که گشتاسپ فقط شمشیر و اسپ و کمان را پذیرفت و بقیه را به هیشوی داد. اهرن نیز به نزد قیصر رفت و ادعای کشتن اژدها را کرد . قیصر شاد شد و دستور داد تا لاشه اژدها را بیاورند و سپس دخترش را به اهرن داد .

روزی قیصر به همراه دو دامادش در میدان قصر مشغول چوگان بازی و سواری بود و خیلیها به تماشا آمده بودند . کتایون به گشتاسپ گفت : چرا ناراحت به گوشه ای نشسته ای ؟ شنیدم دوتن از بزرگان که یکی گرگ اژدهاوش و دیگری اژدها را کشته در میدان قصر مشغول نبرد و سواری هستند . برو آنها را ببین و خودت را سرگرم کن . گشتاسپ آمد تا به میدان سوارکاری قیصر رسید و چوگان بازی را تماشا کرد پس چوگان خواست و شروع به چوگان بازی کرد اما هیچکس از پس او برنیامد . بعد نوبت کمان گیری شد وقتی قیصر گشتاسپ را دید ، از او خواست که جلو برود و خود را معرفی کند پس گفت : من همان مردی هستم که دخترت برگزید و تو ما را از قصر بیرون کردی . من همان کسی هستم که اژدها و گرگ را کشتم و هیشوی هم شاهد من است و دندانهای اژدها که همراهم است و زخم خنجر نشان من است .

قیصر از کار خود پشیمان شد و از دست میرین و اهرن هم غضبناک گشت . پس به دنبال کتایون فرستاد و به او محبت فراوان کرد و گفت : لااقل تو اصل و نسب او را بپرس . کتایون گفت : پرسیدم اما او نمی گوید ولی فکر می کنم که از نژاد بزرگان است .

روزی قیصر نامه ای به الیاس فرزند مهراس که حاکم خزر بود نوشت و از او باج طلبید اما او نپذیرفت . قیصر عصبانی شد . سخن به گوش میرین و اهرن رسید . آنها گفتند : او الیاس است و گرگ و اژدها نیست و بسیار مرد خطرناکی است .

قیصر ناراحت و مشوش به فرخ زاد گفت: آیا می توانیم با او بجنگیم ؟ فرخ زاد گفت : من او را با چرب زبانی به راه می آورم اما گشتاسپ گفت : از چه می ترسید من خودم کارش را می سازم ولی میرین و اهرن را با من همراه مکنید که آنها با من دشمنی می کنند . قیصر پذیرفت و سپاه در اختیارش گذاشت . وقتی گشتاسپ به الیاس رسید و الیاس بروبازوی او را دید مشوش شد و قصد فریب او را گرفت و گفت : بهتر است با لشکرت به سویی بروی و آقای خود باشی وگرنه سپاهت تباه می شود اگر هم گنج و مال و منال می خواهی به تو میدهم و همیشه یاریت خواهم داد. اما گشتاسپ نپذیرفت. صبح روز بعد جنگ آغاز شد . قیصر در همان وقت شروع به چیدن سپاه کرد . خودش در طرف راست و پسرش ثقیل در طرف چپ بود . دو دامادش را در کنار بارها قرار داد . گشتاسپ نیز از جلوی صف به حرکت درآمد و به سوی الیاس رفت و شروع به جنگیدن با او کرد و نیزه ای بر جوشنش زد و تنش مجروح شد پس او را از اسب به زمین زد و کشان کشان نزد قیصر برد . بسیاری از رومیان کشته شده بودند و بسیاری فرار کرده بودند . قیصر به سر و چشم او بوسه زد و او را بسیار گرامی داشت . مدت زمانی از این ماجرا گذشت ، روزی قیصر به گشتاسپ گفت : میخواهم پیکی به ایران بفرستم و به لهراسپ بگویم حالا که نیمی از جهان از آن توست باید باژ بدهی . گشتاسپ پاسخ داد :نظر ، نظر شماست . پس شخصی را به نام قالوس نزد شاه ایران فرستاد و از او باج طلبید . لهراسپ غمگین شد و به فکر فرو رفت و به مشورت با زریر پرداخت و بعد قالوس را طلبید و گفت : سؤالی می کنم راستش را بگو . تاکنون قیصر دست به این کارها نزده بود چه اتفاقی افتاده که از همه باج خواهی می کند ؟ قالوس گفت : پهلوانی نزد او آمده که بسیار جنگجو و کاردان است و دختر بزرگ قیصر نیز همسر اوست و او گرگ و اژدهای روم را کشت . لهراسپ پرسید : او شبیه چه کسی است ؟ قالوس گفت : او شبیه زریر است .لهراسپ شاد شد و به او بدره و مال فراوان داد و گفت : به قیصر بگو : من نیز آماده نبرد هستم . سپس به زریر گفت : او حتما برادرت است ، من دیگر باید پادشاهی را به او بسپارم درنگ مکن و سپاه را آماده ساز و تا نزدیک حلب برو. پس سپاهی از بزرگانی از نژاد زرسپ مانند بهرام و ریو و نبیره های گیو یعنی شیرویه و اردشیر که فرزندان بیژن بودند و بسیاری دیگر آماده کردند . وقتی به حلب رسیدند زریر سپاه را به بهرام سپرد و با پنج تن به درگاه قیصر رفت و پیامی به این مضمون داد : ایران خزر نیست و من هم الیاس نیستم اگر عاقل باشی دست به این جنگ نمی بری اما قیصر نپذیرفت . زریر به قیصر گفت : این فرد که به سوی شما آمده ایرانی است . گشتاسپ شنید اما چیزی نگفت و قیصر به فکر فرورفت . بعد از آن قیصر از احوال گشتاسپ پرسید و او گفت : من قبلا نزد شاه ایران بودم ، بگذار تا به نزدشان بروم شاید بتوانم کاری از پیش ببرم . گشتاسپ به نزد زریر رفت و لشکریان همه به پیشوازش آمدند و زریر او را در بر گرفت و گفت : اکنون که پدر پیر شده ایران از آن توست پس گشتاسپ بر تخت نشست و نامه ای برای قیصر نوشت و پیام داد تا به آنجا بیاید. پیک نامه را برد و همه چیز را برای قیصر تعریف نمود و گفت که او پسر بزرگ لهراسپ است .

قیصر شادمان بر اسب نشست و به سوی گشتاسپ آمد و او را در بر گرفت و از کرده خود پوزش خواست پس از آن گشتاسپ به قیصر گفت : همسرم را نزد من بفرست که او بسیار رنج برده است . قیصر کتایون را با تحف و هدایای بسیار به نزد گشتاسپ فرستاد و سپاه به ایران برگشت .

وقتی لهراسپ شنید که پسرانش آمدند به پیشوازشان رفت . گشتاسپ به پدر گفت : تو هنوز هم شهریاری و من کهتر تو هستم و مانند سربازی برایت می جنگم .             

  همه نیک بادا سرانجام تو                   

مبادا که باشیم بی نام تو

   چنینست کیهان ناپایدار                      

درو تخم بد تا توانی مکار

یکی روز مرد آرزومند نان                   

دگر روز بر کشوری مرزبان

برچسب‌ها: داستان
نظرات (53)
جمعه 25 مرداد‌ماه سال 1392 ساعت 09:12 ق.ظ
گشتاسب همون نبود که با رستم جنگید و شکست خورد؟
سر بزن بگو ! :
امتیاز: 0 0
پاسخ:
گشتاسپ چشم دیدن رستم را نداشت و با تحریک او فرزندش اسفندیار به جنگ رستم رفت و کشته شد .
جمعه 25 مرداد‌ماه سال 1392 ساعت 10:13 ق.ظ
به دلیل تازه راه اندازی شدن سایت تمام فیلترشکن های پرسرعت (کریو،ساکس ، وی پی ان)به مدت یک ماه رایگان است پس همین الان اکانت یک ماهه رایگان خود ثبت کنید

http://vksfree.tk/
امتیاز: 0 0
جمعه 25 مرداد‌ماه سال 1392 ساعت 11:50 ق.ظ
سلام دوست خوبم
وب قشنگی داری
خوشحال میشم به وب من هم سر بزنی
میتونی برای وبلاگت آدرس جدید ثبت کنی
http://s2a.ir
امتیاز: 0 0
جمعه 25 مرداد‌ماه سال 1392 ساعت 12:15 ب.ظ
سلام برفریناز گرامی
داستان دیگری از شما خواندیم عزیزم
بسیار لذت بردم از داستان پادشاهی لهراسب
سپاس از تو که چنین زیبا می نویسی

همه نیک بادا سرانجام تو
مبادا که باشیم بی نام تو

چنینست کیهان ناپایدار
درو تخم بد تا توانی مکار

یکی روز مرد آرزومند نان
دگر روز بر کشوری مرزبان
امتیاز: 0 0
پاسخ:
سپاسگزارم نیره عزیز
جمعه 25 مرداد‌ماه سال 1392 ساعت 12:44 ب.ظ
درود
گویا دوستان زحمت بسته شدن تارنما بنده را دارند می کشند
امتیاز: 0 0
پاسخ:
چقدر مضحکند.
جمعه 25 مرداد‌ماه سال 1392 ساعت 05:17 ب.ظ
سلام.
داستان جالبی بود ؛ شنیده بودم که " کتایون " تنها زن رومی است که نامش در شاهنامه ؛ اما از جریان اومدنش خبر نداشتم که با این داستان متوجه شدم.
البته پایان داستانش ؛ مثل قصه های هزار و یکشب بخیر و خوشی بود و نه جنگی و نه ستیزی و نه حس انتقامجوئی و حسادت و ............!!!!!!
همه چیز بخیر و خوشی بود.
منتظر دیگر داستانهای جذاب شاهنامه هستم.
سرفراز باشی و سربلند.
امتیاز: 0 0
پاسخ:
ممتون از شما
جمعه 25 مرداد‌ماه سال 1392 ساعت 06:45 ب.ظ
درود بر شما فریناز بابت داستانهای زیبای شاهنامه سپاسگزارم[دست][دست][دست][گل][گل][دست][گل][گل][دست][دست][دست][گل][گل][دست][گل][گل]
امتیاز: 1 0
پاسخ:
خیلی لطف دارین
جمعه 25 مرداد‌ماه سال 1392 ساعت 09:32 ب.ظ
سلام فریناز بامن قهری؟؟؟
چرا سرنمی زنی؟؟؟
امتیاز: 0 0
پاسخ:
نه برادر . این حرفا چیه ؟
مطلب جدیدی نذاشته بودی . الان میام.
جمعه 25 مرداد‌ماه سال 1392 ساعت 09:52 ب.ظ
رابطه قلبی دو دوست نیاز به بیان الفاظ و عبارات ندارد .
امتیاز: 0 0
پاسخ:
کاملاً موافقم.
جمعه 25 مرداد‌ماه سال 1392 ساعت 10:39 ب.ظ
یاران نزدیک زرتشت
شاه گشتاسب کیانی بزرگ ترین یاور و گسترش دهنده دینی زرتشت بوده است که آئین وی را پذیرفت .
زمان پادشاهی کیانیان نیز به بیش از سه هزار سال می رسد . فرشوشتر و جاماسب که از نامداران
خاندان هوگو بودند از نزدیک ترین یاران زرتشت بوده اند. درود بر شما پیروز باشید
امتیاز: 0 0
پاسخ:
سپاسگزارم.
شنبه 26 مرداد‌ماه سال 1392 ساعت 02:58 ب.ظ
سلام بر خواهر گرانقدرم درود بر شما استفاده کردم و لذت بردم
امتیاز: 0 0
پاسخ:
ممنون که سرزدی
شنبه 26 مرداد‌ماه سال 1392 ساعت 04:20 ب.ظ
گاه با یک گل سرخ * گاه با یک دل تنگ * گاه باید رویید در پس یک باران *

گاه باید خندید بر غمی بی پایان
امتیاز: 0 0
پاسخ:
خنده تلخ من از گریه شکوفا شده است.
شنبه 26 مرداد‌ماه سال 1392 ساعت 06:28 ب.ظ
سلام
چقدر ناراحتم دیگه به هیچ وجه نمیشه به وب استادخسروانی سرزد با فیلتر شکن هم نمیشه چون مسدودش کردن
امتیاز: 0 0
پاسخ:
بله . متاسفانه کاملاً مسدود شده.
یکشنبه 27 مرداد‌ماه سال 1392 ساعت 08:22 ق.ظ
درود دوست من بامدادی دگر رسید و قافله عمر در گذر زمان مانند تند باد می گذرد خوشا آنان که در این دنیا نام نیکی به جای می گذارند تا آیندگان بر آن تکیه کنن و روز گار خوبی برای خویش رقم زنندبا شعری دیگر به استقبال آمده ام تا دوست بمانیم
************************************************
ای آنکه پس از ما به جهان می تازی
می دان که جهان پر است از تن نازی
سرگرم مشو به یاوه در هر بازی
ورنه همه هستی خود می بازی
ای آنکه پس از ما به جهان بی تابی
می کوش که این دوروزه را دریابی
هر لحظه بدان که شعله ای در بادی
هر لحظه بدان که زورقی بر آبی
ای آنکه پس از ما به جهان در راهی
پیوسته زکوه عمر خود می کاهی
کوته نبود عمر بلند است آری
گر تو نکنی به عمر خود کوتاهی
ای آنکه پس از ما به جهان خانه کنی
ای کاش که زلف زندگی شانه کنی
افسانه عاشقی بخوانی شب و روز
خود را به جهان تو نیز افسانه کنی
یه دسته گل
امتیاز: 0 0
پاسخ:
تشکر عزیز
یکشنبه 27 مرداد‌ماه سال 1392 ساعت 08:24 ق.ظ
درود من عاشق تاریخم واقعا لذت می برم دست گلت درد نکند
امتیاز: 0 0
پاسخ:
ممنون
یکشنبه 27 مرداد‌ماه سال 1392 ساعت 11:17 ق.ظ
خشنوثره مزداهه اهورهه
سوگند به دانش و فرهنگ
سوگند به زانوهای نیرومند
ایستاده خواهم مرد
درود بر شما دوست گرامی ام
شوربختانه تارنمای هاویشتان باز هم بسته شد.
کسانی که دم از فرهنگ و دانش می زنند در راستین خود فروشان و دست نشاندگان بی چیز و ناچیز... هستند
دوستانم در فتا نشانی این مزدوران را دادند
این کمینه 11 سال است(بدون سال های روزنامه نویسی ام) تارنما کار می کنم و تا کنون چندین تارنما بنده بسته شده است و شوند آن هم همه رویه آشکار است
به خواست خدا و به کام سرورم اشو زرتشت بزرگ، به زودی تارنما هاویشتان باز گشایی خواهد شد.
سپاس از مهر شما که پشتیبان این کمینه بوده اید
هنوز قلم در دستانم هست.
امتیاز: 0 0
پاسخ:
موفق باشید
یکشنبه 27 مرداد‌ماه سال 1392 ساعت 12:32 ب.ظ
فریناز عزیزم

ببخش من تازه امروز تونستم بیام وبم و پیامهای دوستان عزیزی مانند شما رو ببینم بازم پوزش منو بپذیرین که دیر جواب دادم
امتیاز: 0 0
پاسخ:
خواهش می کنم
یکشنبه 27 مرداد‌ماه سال 1392 ساعت 01:51 ب.ظ
به نظرم درمورداقامت های کوهستانی حق باشماست
مرسی به خاطرنظرت عزیز
امتیاز: 0 0
پاسخ:
من هم متشکرم.
یکشنبه 27 مرداد‌ماه سال 1392 ساعت 06:24 ب.ظ
در دهکده ی تو خبر از بوی ریا نیست

چون نیست ریا هیچکس انگشت نما نیست

ما طالب مهریم و دل از عاطفه لبریز

دل صافتر از تو به خدا هیچ کجا نیست
امتیاز: 0 0
پاسخ:
دوستی حس عجیبیست میان من و تو
یکشنبه 27 مرداد‌ماه سال 1392 ساعت 06:25 ب.ظ
شد دفتر شعرم از تو سرشار ای دوست

بوی تو ز هر واژه پدیدار ای دوست

هر نقطه و سطر و جمله ی دفتر من

دارد اثرت زیاد و بسیار ای دوست
امتیاز: 0 0
پاسخ:
دوستی فصل قشنگیست پر از لاله سرخ
یکشنبه 27 مرداد‌ماه سال 1392 ساعت 07:47 ب.ظ
چایت را نوش جان کن...
نگران فردا ها نباش...
از گندمزار من و تو...
کاهی می ماند...
برای باد ها...
امتیاز: 0 0
پاسخ:
امان از فکر آینده که آدمو پیر میکنه.
یکشنبه 27 مرداد‌ماه سال 1392 ساعت 10:09 ب.ظ
درود خانم فریناز
وبلاگ باشکوه شما روح ناسیونالیست من را مسرور کرد
باافتخار لینک شدید
مانا باشید.
امتیاز: 0 0
پاسخ:
ممنون از شما من هم لینکتون کردم.
دوشنبه 28 مرداد‌ماه سال 1392 ساعت 01:23 ق.ظ
درود بر دوستان خوبم بامدادی خوب برایتان ارزومه با عزلی زیبا از بزرگی به استقبال شما امدم سپاس دوستان [گل][گل][گل]
************************************************
حرفی بگوی و از لب خود کام ده مرا
ساقی! ز پا فتاده شدم، جام ده مرا

فرسوده دل ز مشغله‌ی جسم و جان، بیا
بستان ز خود، فراغت ایام ده مرا

رزف مرا، حواله به نامحرمان مکن
از دست خویش، باده‌ی گلفام ده مرا

بوی گلی، مشام مرا تازه می‌کند
ای گلعذار! بوسه به پیغام ده مرا

عمرم برفت و حسرت مستی ز دل نرفت
عمری دگر ز معجزه‌ی جام ده مرا

ای عشق! شعله بر دل پر آرزو بزن
چندی رهایی از هوس خام ده مرا

جانم بگیر و جام می از دست من مگیر
ای مدعی هر آنچه دهی، جام ده مرا

مرغ دلم به یاد رفیقان به خون تپید
یا رب! امید رستن از این دام ده مرا

بشکفت غنچه دلم ای باد نو بهار
خندان دلی بسان "امین" وام ده مرا
امتیاز: 0 0
پاسخ:
ممنون دوست عزیز
دوشنبه 28 مرداد‌ماه سال 1392 ساعت 09:15 ق.ظ
" و حالا منم زخم خورده، پریشان
همین مانده تنها برایم که کُردم"
سپاس هم قبیله
پیروز باشید
امتیاز: 0 0
پاسخ:
تشکر از شما.
دوشنبه 28 مرداد‌ماه سال 1392 ساعت 09:36 ق.ظ
فریناز دوستت دارم گل دختر
گلرنگ شد در و دشت ، از اشکباری ما
چون غیر خون نبارد ، ابر بهاری ما
با صد هزار دیده ، چشم چمن ندیده
در گلستان گیتی ، مرغی به خواری ما
بی خانمان و مسکین ، بد بخت و زار و غمگین
خوب اعتبار دارد ، بی اعتباری ما
این پرده ها اگر شد ، چون سینه پاره دانی
دل پرده پرده خون است ، از پرده داری ما
یکدسته منفعت جو ، با مشتی اهرمن خو
با هم قرار دادند ، بر بی قراری ما
گوش سخن شنو نیست ، روی زمین و گر نه
تا آسمان رسیده است ، گلبانگ زاری ما
بی مهر روی آن مه ، شب تا سحر نشد کم
اختر شماری دل ، شب زنده داری ما
بس در مقام جانان ، چون بنده جان فشاندیم
در عشق شد مسلم ، پروردگاری ما
ازفر فقر دادیم ، فرمان به باد و آتش
اسباب آبرو شد ، این خاکساری ما
در این دیار باری ، ای کاش بود یاری
کز روی غمگساری ، آید به یاری ما
امتیاز: 0 0
پاسخ:
تشکر دوست گرامی.
دوشنبه 28 مرداد‌ماه سال 1392 ساعت 10:15 ق.ظ
چگونه بسرایم غمی دردل سنگینم را که بعد از آن هرگز خاطراتم نیز به خوابم نمی آیند
امتیاز: 0 0
پاسخ:
خدا نکنه غمگین باشی ماندانا جون
دوشنبه 28 مرداد‌ماه سال 1392 ساعت 12:11 ب.ظ

دست خودم نیست درونم غمگینه
امتیاز: 0 0
پاسخ:
شادبودن هنر است،

بشکفد بارِدگر لالهء رنگین مُراد،

غنچهء سرخِ فروبستهء دل باز شود،

من نگویم که بهاری که گذشت آید باز،

روزگارِ که به سر آمده آغاز شود،

روزگارِ دگری است،

و بهارانِ دگر،

شادبودن هنر است،

شادکردن هنرِ والاتر !
دوشنبه 28 مرداد‌ماه سال 1392 ساعت 03:59 ب.ظ
سلامت آنسوی قافست و آزادی در آن وادی
نشان منزل سیمرغ از شاهین شکاران پرس
به چشم مدعی جانان جمال خویش ننماید
چراغ از اهل خلوت گیر و راز از رازداران پرس
امتیاز: 0 0
دوشنبه 28 مرداد‌ماه سال 1392 ساعت 08:03 ب.ظ
درود بر شما
با نوشته ای به نام در دل ابیات حافظ بروزم

شادمان میگردم به دیدارم بیایید[گل]
امتیاز: 0 0
پاسخ:
چشم .
دوشنبه 28 مرداد‌ماه سال 1392 ساعت 11:09 ب.ظ
slm abji farinaz aslan yade mn mikoni??
امتیاز: 0 0
پاسخ:
من که هروقت پست جدید میذاری میام
سه‌شنبه 29 مرداد‌ماه سال 1392 ساعت 09:20 ق.ظ
درود وفت بخیر با غزلی زیبا امدم به پیشواز دوستان خوبم شاد باشی و سلامت
***********************************************
رفتی و دل ربودی یک شهر مبتلا را
تا کی کنیم بی تو صبری که نیست ما را
بازآ که عاشقانت جامه سیاه کردند
چون ناخن عروسان از هجر تو نگارا!
ای اهل شهر ازین پس من ترک خانه گفتم
کز ناله‌های زارم زحمت بود شما را
از عشق خوب رویان من دست شسته بودم
پایم به گل فرو شد در کوی تو قضا را...
ای مدعی که کردی فرهاد را ملامت
باری ببین و تن زن شیرین خوش لقا را
تا مبتلا نگردی گر عاقلی مدد کن
در کار عشق لیلی مجنون مبتلا را
ای عشق بس که کردی با عقل تنگ خویی
مسکین برفت و اینک بر تو گذاشت جا را
مجروح هجرت ای جان مرهم ز وصل خواهد
این است وجه درمان آن درد بی‌دوا را
من بنده‌ام تو شاهی با من هر آنچه خواهی
می‌کن، که بر رعیت حکم است پادشا را
گر کرده‌ام گناهی در ملک چون تو شاهی
حدم بزن ولیکن از حد مبر جفا را
از دهشت رقیبت دور است سیف از تو
در کویت ای توانگر سگ می‌گزد گدا را
سعدی مگر چو من بود آنگه که این غزل گفت
«مشتاقی و صبوری از حد گذشت یارا»[گل][گل][گل][گل]
امتیاز: 0 0
پاسخ:
ممنون کیارش عزیز.
سه‌شنبه 29 مرداد‌ماه سال 1392 ساعت 12:17 ب.ظ
گاهی آدم میماند بین بودن یا نبودن!



به رفتن که فکر می کنی




اتفاقی می افتد که منصرف می شوی...



میخواهی بمانی،



رفتاری می بینی که انگار باید بـــروی!



این بلاتکلیفی خودش کلــــی جهنـــــــــــــــم است..
امتیاز: 0 0
سه‌شنبه 29 مرداد‌ماه سال 1392 ساعت 12:18 ب.ظ
تــَمام هوا را بو می کشم


چشم می دوزم زل مـی زنم...


انگشتم را بر لبان زمیـن می گذارم:


" هــــیس...


می خواهم رد نفس هایش به گوش برسد..."


اما... گوشم درد می گیرد از ایـن همـہ بی صدایی


دل تنگی هآیم را مچاله مـی کنم و


پرت می کنم سمت آسمان


دلواپس تو مـی شوم که کجای قصه مان سکوت کرده ای


که تو را نمـی شنوم !!!
امتیاز: 0 0
سه‌شنبه 29 مرداد‌ماه سال 1392 ساعت 02:43 ب.ظ
فریناز خانوم حرف منم همینه ماهم باید منافع ملی اولویتمون باشه و باتدبیر نه مرگ و... به مردم فلاکت زده کشورمون خدمت کرد...
ممنون ازشما
امتیاز: 0 0
پاسخ:
خواهش می کنم.
سه‌شنبه 29 مرداد‌ماه سال 1392 ساعت 02:44 ب.ظ
پرنده که رفت بگذار برود
هوای سرد
بهانه است
هوای دیگری به سر دارد
امتیاز: 0 0
سه‌شنبه 29 مرداد‌ماه سال 1392 ساعت 02:57 ب.ظ
ای معبود من، چه بسیار بلای بیش از طاقت که از من بگرداندی، و چه بسیار نعمت که چشم دلم را بدان روشنی بخشیدی، و چه بسیار احسان که از روی بزرگواری در حقِ من روا داشتی.
توی که هنگام ناچاری و بیچارگی، دعایم را به اجابت رساندی، و چون به پرتگاهِ گناه افتادم، دستم را گرفتی و مرا آمرزیدی و حقّ مرا از دشمنانم ستاندی.
امتیاز: 0 0
سه‌شنبه 29 مرداد‌ماه سال 1392 ساعت 06:57 ب.ظ
slam be rooooye mahet .. he hala chera yeho miay slam midi??
امتیاز: 0 0
پاسخ:
خواستم بدونی بی وفا نیستم
سه‌شنبه 29 مرداد‌ماه سال 1392 ساعت 09:05 ب.ظ
خشنوثره مزداهه اهورهه

درود به همه هم میهنان و هم کیشان گرامی

تارنمای هاویشتان روی بلاگفا به شوند روشن بسته شد. نا فرهنگیانی که راست راست راه می روند و ناسزا به رژیم می گویند و از شما چیزهای ناروا می خواهند و تا با پاسخ استوار شما روبرو می شوند روبه خود فروشی می گذارند و به ارزان ترین بها خودشان را می فروشند و به این می رسیم که خلایق هر چه لایق

اربابان آنان نیز مانند سگان از درگاه خود آنان را می رانند و عوعو کنان نجس خانه ها می شوند که خودشان می دانند جایشان در دوزخ دیدگان مردمان است.

اما به شکوه و استواری البرز سوگند خورده ایم که بمانیم و فرهنگ ایرانی و اهورایی ایرانمان را پایداری کنیم.

می مانیم

مردم فروشان بدانند که سخن ما را حافظ بزرگ ایرانی گفت که

ای مگس عرصه سیمرغ نه جولان گه توست

عرض خود می بری و زحمت ما می داری

یک ریز بینی را بایسته می دانم که واگو نماییم

در درازای امروز در برخی از تارنماها به هوا خواهی این کمینه دست به خدشه دار کردن برخی از کسان کرده اند که اینجا پافشاری می کنم من نه کسی را هواخواه خود گردانیده ام و نه نماینده و هر کس به هواخواهی این کمینه به کسانی ناسزا گفته است به روی حتم و بی گمان نیرنگ دیگری برای خراب کردن چهره ی بنده می باشد

دوستان نیک سرشتم آگاه به نیرنگ باشند

اما نشانی تازه ی تارنما هاویشتان

www.havishtan.ir

کیمه مهر همه ایرانیان آزاده « کارن خسروانی»
امتیاز: 0 0
پاسخ:
موفق باشید
چهارشنبه 30 مرداد‌ماه سال 1392 ساعت 01:03 ق.ظ
امیدوارم روزی که در پیش رو داری چنان باشد که در پایانش ایزدیکتا خشنود وتو رستگار باشی با غزلی برای وطنم به استقبال امدم [گل][گل][گل][گل][گل]
**********************************************
وطن! لبخندهای مردمِ شیرین زبانت کو؟
وطن جان! این غبار از چیست؟ آذربایجانت کو؟!
الا تبریز! ای در چشمِ تهران ریز!! غمگینم،
- مگر غم را کند مشروطه - هان! ستار خانت کو؟!
گریبان پاره کن! هان ای برادر، وقت فریاد است،
سکوتت چیست یعنی؟ غیرتت چون شد؟ دهانت کو؟!!
برون انداز مارا زین وطن، ما سخت تنهاییم،
نبینم سر به زانو مانده ای آرش! کمانت کو؟
دوای درد ما اشک است...آری اشک....آری اشک....
شراب آورده ام، بنشین برادر! استکانت کو؟!
به هر فصلی غمی، هر صفحه ای انبوهِ اندوهی،
وطن جان! خسته ام، پایانِ خوبِ داستانت کو؟
امتیاز: 0 0
چهارشنبه 30 مرداد‌ماه سال 1392 ساعت 09:09 ق.ظ
صبح بخیر فریناز خانم
امتیاز: 0 0
پاسخ:
سپاس
چهارشنبه 30 مرداد‌ماه سال 1392 ساعت 01:40 ب.ظ
Pas har chan vaght ye bar bia ye slam bede mn delm vasat tang nashe..bashe?
امتیاز: 0 0
پاسخ:
چشم .
چهارشنبه 30 مرداد‌ماه سال 1392 ساعت 04:01 ب.ظ
خیلی استفاده کردم آرزوی موفقیت برای شما دوست عزیزم را دارم .
امتیاز: 0 0
پاسخ:
خواهش می کنم.
چهارشنبه 30 مرداد‌ماه سال 1392 ساعت 09:57 ب.ظ
درود برفریناز گرامی
شاد وسربلند باشی مهربانم
امتیاز: 0 0
پاسخ:
ممنون عزیزم
پنج‌شنبه 31 مرداد‌ماه سال 1392 ساعت 12:11 ق.ظ
درود بر شما دوست گرامی.
بسیار زیبا بود. داستانی زیبا از شاهنامه والاحضرا فردوسی بزرگ.
طولانی بود ولی همشو خوندم. ارزش بارها خوندن رو داره. دستتون درد نکنه.
نوشته، خودش زیبا بود، شما هم با افزودن سه بیت به پایان آن، اونو زیباتر کردین. هرسه تا بیت زیبا بودن. سپاس فراوان از شما.
پاینده باشید.
بدرود.
امتیاز: 0 0
پاسخ:
ممنون از دقت شما.
پنج‌شنبه 31 مرداد‌ماه سال 1392 ساعت 01:35 ق.ظ
درود با شعری که تمام درد دل خودم است به استقبال اخرین بامداد مرداد ماه سال 92 می رویم دوستان عزیز و همره هان گرامی شاید من فردای که ابتدای روز است دیگر نباشم اما هر چه مهربان تر باشید گرامی تری پس باهم مهربان باشیم تا خالق عشق و زیبای هم با ما مهربان باشد
***********************************************
تقویم بی بهار من از زرد ها پر است
تاریخم و قرون من از درد ها پر است

فرمانروای بی پسرم ، جانشین که نیست
دور و برم ز حیله ی نامرد ها پر است

من شاه زخمی ام که نفس های آخرش
از خاطرات مرگ هماوردها پر است

اعدامی ام که بی رمق از پشت میله ها
هر جا نگاه می کنم از درد ها پر است

صد بار توبه کردم و افسوس راه نیست
پرونده ام ز دور عقبگرد ها پر است

دیگر نخواه آینه باشم برای تو
دیگر نخواه ، قلب من از گرد ها پر است[گل][گل][گل][گل][گل][گل]
امتیاز: 0 0
پنج‌شنبه 31 مرداد‌ماه سال 1392 ساعت 12:59 ب.ظ
درود دیگه کی براتان هر بامداد درود با شعر بفرستد
امتیاز: 0 0
پاسخ:
باورم نمیشه!
پنج‌شنبه 31 مرداد‌ماه سال 1392 ساعت 01:00 ب.ظ
خشنوثره مزداهه اهورهه
نخستین کسی که نیک اندیشید ، نخستین کسی که نیک سخن گفت ، نخستین کسی که نیک رفتار کرد ، نخستین آتربان ، نخستین ارتشتار ، نخستین برزیگر ستور پرور ، نخستین کسی که بیاموخت ، نخستین کسی که بیاموزاند ، نخستین کسی که ستور را ، اشه را ، « منتره ورجاوند » را ، فرمانبرداری از « منتره ورجاوند » را ، شهریاری مینوی را و همه ی نهاد های نیک مزدا آفریده راکه از آن اشه است برای خود پذیرفت و دریافت

درود بر شما فرهیخته گرامی فریناز
برای آغازی دوباره در تارنما هاویشتان، یاری از اشو مهربانمان می گیریم و دست های پر نیازمان را به سوی مهربانترین مهربانان بی نیاز دراز می کنیم تا یاریمان کنند
و شما گرامی ام
اگر تنهایم بگذارید راهی به جایی نخواهم برد
زانوانم نیرویی از بودن شما می گیرند پس نیروی زانوانم باشید[گل][گل][گل].
امتیاز: 0 0
پاسخ:
کارن گرامی
من به سایتتون سرزدم .
روش کار را توضیح بدین .
پنج‌شنبه 31 مرداد‌ماه سال 1392 ساعت 01:07 ب.ظ
و بار دیگر درود
لهراسپ در اوستا نه ریخت اُونت نرده امده است به چم دارنده ی اسب لاغر پیکر
از شاهان گم نام در اوستا بوده به شوند باز نشستگی و هم نشینیبا اشو زرتشت آبرو برای خودش در دین دست و پا کرده که خوشا به روزگارش
در شاهنامه هنگامی که می خواهد استوره از برهه ای زمان به زمانی دیگر رود به این چم که از دودمانی به دومانی دیگر استوره جایگینی کند کیخسرو و لهراسب که خویشکاری این رفت و آمد استوره را بر دوش دارند انجمن پادشاهی پذیرای این دگرگونی نیست
انجمن پادشاهی نمادی از مردم است
زا نمی پذیرد شاه تازه را
سرکشی می کند
بن مایه ی استوره شناسی به ما می گوید که این سرکشی همان پایداری مردم در دگرگونی هازمانی است که دوران تازه را به راحت نمی پذیرند و در برابر آن پایداری می کنند
درباره ی دگرگونی های هازمانی شاهی شدن لهراسپ جستاری بن شکافانه دارم که اگر روزگاری بود و دوستان زحمت بسته شدن تارنما تازه ام را نکشند به زودی به روی تارنما خواهم برد
امتیاز: 0 0
پاسخ:
ممنون از شما
پنج‌شنبه 31 مرداد‌ماه سال 1392 ساعت 06:33 ب.ظ
خواهش میکنم عزیزم
امتیاز: 0 0
پاسخ:
قربونت
پنج‌شنبه 31 مرداد‌ماه سال 1392 ساعت 11:17 ب.ظ
شما را به بازدید از این وبلاگ دعوت میکنم.
با تشکر
امتیاز: 0 0
پاسخ:
حتماً خدمت میرسم.
( تعداد کل: 53 )
   1       2    >>
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)

نام :
ایمیل :
وب/وبلاگ :
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد