X
تبلیغات
پیکوفایل
رایتل

پادشاهی فریدون - پادشاهی منوچهر

پنج‌شنبه 26 اردیبهشت‌ماه سال 1392 ساعت 02:04 ب.ظ

پادشاهی فریدون

پادشاهی فریدون به پانصد سال می رسد . در این زمان بدیها از بین رفت و همه به آیین ایزدی روآوردند .

وقتی فرانک ازپیروزی فریدون و از بین رفتن ضحاک با خبر شد سروتن شست و به نزد داور جهان شکرگزاری کرد و یکهفته تمام به مردم مستمند مال میبخشید تا جایی که دیگر تهیدستی نیافت سپس بزرگان را در جشنی جمع کرد ودر گنجها گشود و همه را برای فریدون فرستاد.

وقتی فریدون پنجاه ساله شد سه فرزند داشت که دوتای آنها از شهرناز و یکی از ارنواز بود.فریدون یکی از بزرگان را که جندل نام داشت پیش خواند و گفت سه دختر که شایسته فرزندان من باشند پیدا کن . سه خواهر زیبارو از نژاد شاهان که هرسه یک شکل و یک قیافه و قابل شناسایی از هم نباشند. جندل به تحقیق پرداخت و بسیار گشت تا به پادشاه یمن رسید. او سه دختر داشت با همان نشانیها که فریدون خواسته بود. پس به نزد او رفت و پس از ثنا و ستایش از دخترانش خواستگاری کرد. پادشاه یمن ناراحت شد و با خود گفت : من نباید فوری جواب دهم . این دختران از رازهای من آگاهند و از نیک و بد من باخبرند پس به مشورت با نزدیکانش پرداخت و گفت:اگر قبول کنم آنوقت دلم رضا نیست و نگرانم اگر نپذیرم ممکن است فریدون بر من خشم گیرد پس چه باید کرد؟ مشاوران گفتند نباید تو از هر بادی از جا بجنبی و ما غلام حلقه به گوش فریدون نیستیم و از او نمی ترسیم . اگر میخواهی قبول کن وگرنه ردش کن و چیزهایی بخواه که نتواند برآورد.

شاه یمن به جندل گفت : اگر فریدون چنین میخواهد من حرفی ندارم ولی باید سه پسر او را ببینم و سپس دخترانم را به ایشان سپارم. جندل تخت ببوسید و به سوی فریدون بازگشت و ماجرا را گفت. فریدون پسران را فراخواند و موضوع را در میان گذاشت وگفت : باید به نزد او روید و خود را خوب نشان دهید پس پندهایم را بشنوید چون شاه یمن ژرف اندیش است و گنج و سپاهیان بسیار دارد شما نباید خود را زبون نشان دهید. او در روز اول بزمی میسازد و شما را مهمان می کند و دختران را که مثل یکدیگرند را می آورد . دختر کوچک جلوی همه است و بزرگتر آخر ایستاده و میانی هم وسط است . دختر کوچکتر را پیش پسر بزرگتر می نشاند و دختر بزرگتر را پیش پسر کوچکتر و وسطی هم پیش پسر میانی است بعد شاه یمن می پرسد که کدامیک از اینها بزرگتر و کدامیک کوچکترند ؟ شما بگویید :آن برترین کوچکتر است و شایسته نیست پیش پسر بزرگتر نشیند و وسطی هم در میان است .

پسران سخنان فریدون را شنیدند و به نزد شاه یمن رفتند . پادشاه یمن به گرمی از آنان استقبال کرد و درست همانطور که فریدون گفته بود دختران را نزد آنها آورد و از آنها پرسید کدام بزرگتر و کدام کوچکترند ؟ پاسخ دادند. شاه یمن متعجب شد ولی چاره ای نداشت و پذیرفت. جشنی گرفتند و شراب نوشیدند و زیر درخت گل جایشان را پهن کرد .اما بعد به فکر حیله افتاد . جادویی کرد که سرما و باد گزنده ای بوجود آمد تا بدینسان آنها را بکشد. پسران فریدون از سرما از خواب پریدند ولی به خاطر فر ایزدی و عقل و مردانگی که داشتند جادو و سرما در آنها اثر نکرد .وقتی خورشید سر زد شاه نزدشان آمد و آنها را زنده یافت و فهمید که جادو و افسون به کار نمی آید پس در گنجها گشود و وبزرگان را دعوت کرد و دخترانش را به پسران فریدون سپرد و با خود گفت: از فریدون به من بدی نرسید . بدی از خودم بود که هر سه فرزندم دختر شدند و پسر ندارم . کسی که دختر ندارد خوش شانس است . پس نزد موبدان رفت و گفت ماه باید با شاه جفت شود. بار دخترانش را بست و آنها را با مال و خواسته زیاد فرستاد . وقتی فریدون از بازگشت آنها باخبر شد تصمیم گرفت پسرانش را بیازماید پس خود را بسان اژدهایی درآورد و جلووی آنها را گرفت. پسر بزرگ خود را هماورد اژدها ندید و گریخت. پسر دوم کمانی پراند و فرار کرد اما پسر کوچکتر خروشید و تیر از نیام کشید و نامش را گفت وسپس گفت از برابر ما دور شو تو چون پلنگی هستی که نزد شیران آمده باشد اگر نام فریدون را شنیده باشی با ما چنین نمیکنی چون ما فرزندان اوییم .فریدون ناپدید شد وسپس پدروار به پیشواز پسران آمد. پسران کرنش نمودند و بوسه بر خاک دادند و پدر آنها را به کاخ برد و جایگاه ویژه دادو گفت : آن اژدهای خشمگین من بودم که خواستم شما را بیازمایم و بعد پسران را چنین نام نهاد :تو که بزرگتر هستی نامت سلم باد که تو از کام نهنگ نجات یافتی و در زمان فرار درنگ نکردی و کسی که اندیشه نکند دیوانه است نه دلیر .

پسر دوم که ابتدا دلیری کرد تور نامید و پسری که هم سریع و هم با فکر است و میانه رو و دلیر و هشیار است را ایرج نام نهاد . و بعد نام زن سلم را آرزو و زن تور را آزاده و زن ایرج را سهی خواند . بعد از آن طالع پسران را دید .طالع سلم مشتری با کمان بود و طالع تور خورشید سعد بود و طالع ایرج ماه بود . از طالع چنین فهمید که جنگی در پیش است و طالع ایرج را آشفته یافت و بسیار نگران شد .

فریدون تصمیم گرفت کشور را بین پسران تقسیم کند پس روم و خاور را به سلم داد و توران و چین را به تور داد و ایران و دشت سواران و نیزه وران را به ایرج داد. و هر پسری به سمت کشور خود روان شد و ایرج هم نزد پدر ماند.

روزگاری دراز گذشت و فریدون عاقل مردی سالخورده شده بود . سلم با خود فکر می کرد که بخشش پدر منصفانه نبوده است چون تخت شاهی را به پسر کوچکتر سپرده است پس دلش پراز کینه شد و به نزد برادرش تور پیام فرستاد و از این بی عدالتی سخن گفت و او را هم تحریک کرد . تور هم آشفته شد و با او همدلی کرد و گفت: او ما را در جوانی فریب داد وگرنه ما نمی پذیرفتیم .پس پیکی نزد فریدون فرستادند و از بی انصافیش سخن راندند و تهدید کردند که لشکریان را به جنگ او خواهند آورد . فریدون از سخنان فرزندانش رنجید .

کسی کو برادر فروشد به خاک                

سزد گر نخوانندش از آب پاک

فریدون موضوع را با ایرج در میان نهاد . ایرج گفت: من نزد برادران می روم از خشم برحذر می دارم و به راهشان می آورم.

بدو گفت شاه ای خردمند پور                   

 برادر همی رزم جوید تو سور

به هر حال قرار شد ایرج به نزد آنان رفته و با مدارا آنها را به راه آورد و فریدون هم نامه ای به آنان نوشت و نصیحتشان کرد و گفت برادرتان در مهر و محبت پیشقدم شده است و چند روزی مهمان شماست با او مهمان نواز باشید.

وقتی ایرج به نزد برادران رسید از اندیشه شوم آنان با خبر نبود . سلم و تور وقتی روی پر محبت ایرج را دیدند چهره گشودند و از هیبت لشکریان او ترسیدند پس سلم به تور گفت اگر او را نکشیم بی شک پادشاهی به او خواهد رسید . روز بعد تور به ایرج گفت: تو از ما کوچکتری پس چرا باید تو شاه ایران باشی؟ ایرج پاسخ داد:من نه ایران و نه چین و نه خاور را می خواهم. اگر زمانه چندصباحی ما را بالا برده ولی نباید فراموش کرد که عاقبت همه ما خاک است پس تمام تاج و تخت از آن شما باد با من کینه جویی نکنید. تور از سخنان او سر در نیاورد و نمی خواست آشتی جوید پس کرسی زر به دست گرفت و بر سر ایرج کوبید. برادر زینهار خواست و گفت : ترس از خدا و شرم از پدر نداری؟ خون من دامنت را می گیرد.

به خون برادر چه بندی کمر                 

چه سوزی دل پیر گشته پدر

جهان خواستی یافتی خون مریز            

 مکن با جهاندار یزدان ستیز

ولی تور گوش نداد و خنجر بیرون کشید و او را کشت و سر از تنش جدا نمود.

وقتی زمان بازگشت ایرج رسید پدرش مهیای استقبال او شد و همه جا را آذین بسته بود .ناگاه دید سواری سیاه پوش با تابوت زرینی می آید. با آه و ناله نزد فریدون آمد و شرح ماجرا بگفت. فریدون از اسب به زمین افتاد و جامه چاک کرد و خاک بر سر ریخت و نور چشمانش زائل شد. سپاهیان داغدار به همراه شاه به سوی باغ ایرج سرنهادند .فریدون شروع به راز و نیاز با خدا کرد و گفت : خدایا فقط آنقدر امان یابم تا فرزند ایرج را ببینم که به کینخواهی او کمر بسته است . مدتی گذشت و شاه به شبستان ایرج رفت و به ماه رویانی که در آنجا بودند نگریست . دختری به نام ماه آفرید بود که ایرج او را خیلی دوست داشت و اتفاقا کنیزک از ایرج باردار بود. وقتی زمان وضع حمل رسید دختری بدنیا آمد. فریدون او را با شادی و ناز بپرورد تا زمانیکه هنگام شوهرکردنش شد پس پشنگ برادرزاده اش را به ازدواج دختر ایرج درآورد. بعد از نه ماه دختر ایرج پسری بدنیا آورد . فریدون شاد شد گویی ایرج زنده شده است. به درگاه خداوند لابه کرد که کاش می توانستم او را ببینم. خداوند درخواستش را پذیرفت و نور به چشمانش آمد. پسر را منوچهرنامید و به مرور هنرهای شاهان را به او یاد داد و او را صاحب تاج و تخت کیانی کرد.جشنی گرفت و بسیاری از بزرگان ازجمله قارن کاوگان و گرشاسپ و سام نریمان و قباد و کشواد را دعوت کرد .

به سلم و تور خبر دادند که پادشاه جدیدی به تخت نشسته است . آن دو هراسان شدند و قاصدی نزد فریدون فرستادند و پوزش طلبیدند که گرچه گناه ما بزرگ است ولی تقصیر از ما نیست و جهل بر ما چیره شده بود . اگر منوچهر را نزد ما فرستی در خدمت اوییم و وقتی برومند شد تاج و تخت را به او می سپاریم. فریدون وقتی سخنان پیک را شنید گفت:

کنون چون از ایرج بپرداختید                 

بخون منوچهر بر ساختید

شما او را نخواهید دید مگر به همراه سپاهیانش به سپهداری قارن و در پشت سپاه او شاپور و در یکدست شیدسب و در طرف دیگر شاه تلیمان و سرو یمن که همگی به خونخواهی ایرج می آیند به همراهی سام نریمان و گرشاسپ جم .

فرستاده به سوی سلم و تور رفت و ماجرا را باز گفت . سلم و تور اندیشیدند و تصمیم گرفتند مهیای کارزار شوند .از چین و خاور سپاهیانی آماده کردند و به سوی ایران حرکت نمودند.

به فریدون خبر رسید که لشکریان سلم و تور به جیحون رسیده اند پس به منوچهر گفت که به هامون سپاه روانه کند و او را به شکیبایی و هوش و خرد نصیحت کرد . دو سپاه در برابر هم قرار گرفتند. از لشکر خروش برخاست و اسپان به تاخت پرداختند و طبلهای جنگی زده شد . سپاهیان سراپا آهنین به کینخواهی ایرج رفتند. منوچهر چپ لشکر را به گرشاسپ داد و راست را به سام سپرد و خودش با سرو در قلب سپاه بود. طلایه دار سپاه قباد و پشتیبان لشکر گرد تلیمان نژاد بود.

تور به قباد گفت به منوچهر بگو: ای شاه نونوار بی پدر ایرج دختر داشت و تو پسر دختر اویی و شاهی سزاوار تو نیست. قباد پیام را نزد منوچهر برد . منوچهر خندید و گفت : چنین سخنی جز از شخص ابلهی نباید باشد . اکنون که جنگ آغاز شود نژاد و گوهر من آشکار می شود و من کین پدر را از او می گیرم.

 

 

 

 

سپیده دم جنگ آغاز شد و بیابان چون دریای خون شده بود. پهلوانی بود به نام شیروی دلیر و جویای نام و طوری می جنگید که لشکریان منوچهر به ستوه آمده بودند . وقتی قارن او را دید شمشیر کشید اما شیروی نیزه ای به سوی او پراند و او را زخمی کرد . سام وقتی این وضع رادید به جنگ او رفت اما او گرزی بر سر سام زد و او بی هوش شد. شیروی به جلوی سپاهیان آمد و به منوچهر گفت که گرشاسپ اگر به جنگ من آید جوشنش را از خون لاله گون می کنم. گرشاسپ به سوی او رفت و گرز گران بر سر او کوفت تو گفتی اصلا شیرویی از مادر زاده نشده باشد پس دلیران توران به گرشاسپ حمله بردند و او همه را تارومار کرد.

تور و سلم که این وضع را دیدند آشفته شدند و تصمیم گرفتند شبیخون بزنند. شب وقتی خبر به منوچهر رسید که دشمن حمله کرده سپاه را یکسره به قارن سپرد و خود با سی هزار مرد جنگی به کمینگاه رفت.

تور با صدهزار سپاهی آمد و به جنگ با قارن پرداخت درحالیکه گرم جنگ بودند منوچهر از کمینگاه درآمد و سپاهیان تور از دو طرف به محاصره درآمدند و تور دانست پایان کارش فرارسیده است. قصد فرار کرد اما منوچهر نیزه ای به پشت او زد و از زین او را به زمین کشید و سر از تنش جدانمود . سپس سر تور را همراه شرح فتحش برای فریدون فرستاد و قول سر سلم را هم داد.

خبر مرگ تور به سلم رسید و او ناراحت و هراسان تصمیم گرفت به قلعه ای که در عقب قرار داشت برود . منوچهر فهمید و گفت اگر سلم عقب نشینی کند دژ الانان را آرامگاهش می سازم . قارن به منوچهر گفت : اگر سپاهی گران به من سپاری دژ را تسخیر می کنم ولی باید درفش شاه و انگشتر تور با من باشد تا حیله ای بسازم . منوچهر پذیرفت.

پس قارن با شش هزار مرد جنگی شبانه روانه شد . وقتی به نزدیک دژ رسید سپاه را به شیروی سپرد و گفت : من ناشناس پیش دژبان میروم ومهر انگشتری را نشان می دهم و اگر بتوانم داخل شوم همه کارها درست می شود پس هر وقت من خروشیدم به سوی دژ حمله آورید.

قارن به دژبان گفت : از نزد تور آمده ام او به من گفت که نزدت بیایم و در نیک و بد یارت باشم و همراهیت کنم .وقتی دژبان مهر انگشتر را دید در را گشود .

شبانگاه قارن درفش را برافراخت و خروشید و سپاهیانش به دژ حمله کردند و چون خورشید برآمد از دژ و دژبان خبری نبود . قارن به نزد منوچهر بازگشت و شرح ماجرا را بازگفت .منوچهر با آفرین کرد و سپس گفت :تو که رفتی لشکریانی به سر کردگی کاکوی نبیره ضحاک به تاخت آمدند و چند تن از دلیران را کشتند .

قارن گفت هم اکنون چاره ای خواهیم ساخت . اما منوچهر گفت: تو خسته ای این کار را به من سپار .

نبرد شدید شده بود در این بین کاکوی غریو برآورد و منوچهر نیز تیر از نیام برکشید وبه جنگ پرداختند . کاکوی ضربه ای به کمربند شاه زد و زره را تا کمربند او را برید .منوچهر هم ضربه ای بر گردنش زد که جوشنش چاک چاک شد . بدینسان تا نیمروز جنگیدند .منوچهر چنگ در کمر بند کاکوی برد و با شمشیر سینه اش را چاک داد . وقتی او کشته شد سلم از ترس تا دریا عقب نشینی کرد اما در آنجا کشتی نیافت .سپاهیان منوچهر به آنها رسیدند و دوباره جنگ آغاز شد . منوچهر به سوی سلم رفت و تیغی به سینه و گردنش زد و تنش را به دو نیم کرد و بعد سرش را به نیزه کردند .لشکریان سلم پراکنده شدند و بزرگی را فرستادند تا واسطه شود . او گفت: ما گروهی چارپادار و کشاورزیم و کاری به کسی نداریم . ما را به زور به این رزمگاه آوردند و اکنون در خدمت تو هستیم .

منوچهر گفت من به هدفم رسیدم و دیگر قصد جنگ ندارم پس شما هم تن از جنگ بشویید و به خانه و آبادی خود بروید.

منوچهر پیکی به سوی فریدون فرستاد و سر سلم را به همراه شرح جنگ به او تسلیم کرد . وقتی با لشکریان به نزد فریدون رسید فریدون به پیشوازش آمد و به کاخ رفتند .

فریدون به دنبال سام فرستاد و به او گفت : سالیان زیادی از عمر من سپری شده و چیزی از آن نمانده است پس نبیره خود را به تو می سپارم تو یاور او باش پس دست منوچهر را گرفت و به دست سام داد.

شیروی هم به دستور منوچهر با غنائم جنگی آمده بود . پس شاه مالها را به لشکریان بخشید وبعد با دست خود تاج برسر منوچهر نهاد و پند و اندرزهای بسیاری به او داد .

بعد از آن فریدون کم کم رو به پژمردگی گذارد و هر زمان سر سه فرزندش را در برابرش می گذاشت و می گریست تا اینکه عمرش سرآمد.

منوچهر طبق آئین شاهان دخمه ای ساخت پر از زر سرخ و لاژورد و فریدون را در آن قرار دادند و تا یکهفته همه مردم سوگوار بودند.

خنک آنک ازو نیکویی یادگار                

 بماند اگر بنده گر شهریار

پادشاهی منوچهر

پادشاهی منوچهر صد و بیست سال بود . بعد از گذشت یک هفته از ماتم و سوگ در روز هشتم منوچهر در حالیکه تاج شاهی بر سر داشت بر تخت شاهی نشست و تمام جادو و افسونها را یکسره در هم شکست و جهان سراسر عدل و داد شد . پهلوانان به او درود فرستادند و جهان پهلوان سام برخاست و گفت : پادشاها از تو همه عدل و از ما پسندیدن است پس دلت شادمان باد که جداندرجد شاه ایران تویی . چون تو با شمشیرت زمین را از آلودگان شستی حالا دیگر نوبت ماست که کمر به خدمت بندیم . نیاکان من همه پهلوانان بودند از گرشاسپ تا نیرم همه جنگجو و سپهدار بودند . حالا ما گوش به فرمان شاه و آماده جنگ با بدخواهان هستیم.

برچسب‌ها: داستان
نظرات (33)
شنبه 12 اسفند‌ماه سال 1391 ساعت 12:28 ب.ظ
بسیار زیبا بود و از خواندنش لذت بردم
امتیاز: 1 0
پاسخ:
تشکر از توجه شما .
پنج‌شنبه 26 اردیبهشت‌ماه سال 1392 ساعت 04:35 ب.ظ
مرسی فریناز جون. ممنون
شاد شاد باشی
امتیاز: 0 0
پاسخ:
پنج‌شنبه 26 اردیبهشت‌ماه سال 1392 ساعت 06:28 ب.ظ
سلام فریناز گرامی
این بار نیز بسیار زیبا نگاشتی

فریدون چو شد بر جهان کامکار
ندانست جز خویشتن شهریار
به رسم کیان تاج و تخت مهی
بیاراست با کاخ شاهنشهی
به روز خجسته سر مهر ماه
به سر برنهاد آن کیانی کلاه
زمانه بی اندوه گشت از بدی
گرفتند هر یک ره ایزدی
دل از داوری ها بپرداختند
به آیین،یکی جشن نو ساختند
نشستند فرزانگان شادکام
گرفتند هر یک ز یاقوت جام
می روشن و چهره ی شاه نو
جهان گشت روشن سر ماه نو
بفرمود تا آتش افروختند
همه عنبر و زعفران سوختند
پرستیدن مهرگان دین اوست
تن آسانی و خوردن آیین اوست
کنون یادگارست ازو ماه مهر
بکوش و به رنج ایچ منمای چهر
ورا بد جهان سالیان پنج سد
که نفکند یک روز بنیاد بد
جهان چون برو بر نماند ای پسر
تو نیز آز مپرست و انده مخور
نماند چنین دان جهان بر کسی
درو شادمانی نبینی بسی
فرانک نه آگاه بد زین نهان
که فرزند او شاه شد بر جهان
ز ضحاک شد تخت شاهی تهی
سرآمد برو روزگار مهی
پس آگاهی آمد ز فرخ پسر
به مادر که فرزند شد تاجور
نیایش کنان شد سر و تن بشست
به پیش جهانداور آمد نخست
نهاد آن سرش پست بر خاک بر
همی خواند نفرین به ضحاک بر
همی آفرین خواند بر کردگار
بر آن شادمان گردش روزگار
وزان پس بر آنکس که بودش نیاز
همی داشت روز بد خویش راز
نهانش نوا کرد و کس را نگفت
همان راز او داشت اندر نهفت
یکی هفته زین گونه بخشید چیز
چنان شد که درویش نشناخت نیز
دگر هفته مر بزم را کرد ساز
مهان را که بودند گردن فراز
بیاراست چون بوستان خان خویش
مهان را همه کرد مهمان خویش
وزان پس همه گنج آراسته
فراز آورید از نهان خواسته
همه گنج ها را گشادن گرفت
نهاده همه رای دادن گرفت
گشادن در گنج را گاه دید
درم خوار شد چون پسر شاه دید
همان جامه و گوهر شاهوار
همان اسپ تازی به زرین فسار
همان جوشن و خود و ژوپین و تیغ
کلاه و کمر هم نبودش دریغ
همه خواسته بر شتر بار کرد
دل پاک سوی جهاندار کرد
فرستاد نزدیک فرزند چیز
زبانی پر از آفرین داشت نیز
چون آن خواسته دید شاه زمین
بپذرفت و بر مام کرد آفرین
بزرگان لشگر چو بشناختند
بر شهریار جهان تاختند
که ای شاه پیروز یزدان شناس
ستایش مر او را و زویت سپاس
چنین روز روزت فزون باد بخت
بداندیشگان را نگون باد بخت
ترا باد پیروزی از آسمان
مبادا بجز داد و نیکی گمان
وزان پس جهاندیدگان پیش شاه
ز هرگوشه ای بر گرفتند راه
همه زر و گوهر برآمیختند
به تخت سپهبد فرو ریختند
همان مهتران از همه کشورش
بدان فرهی صف زده بر درش
ز یزدان همه خواندند آفرین
برآن تاج و تخت و کلاه و نگین
که جاوید بادا چنین روزگار
برومند بادا چنین شهریار
وزان پس فریدون بگرد جهان
بگردید و دید آشکار و نهان
هرآن چیز کز راه بیداد دید
هرآن بوم و بر کآن نه آباد دید
به نیکی ببست او همه دست بد
چنانک از ره شهریاران سزد
بیاراست گیتی بسان بهشت
بجای گیا سرو و گلبن بکشت
ز آمل گذر سوی تمیشه کرد
نشست اندر آن نامور بیشه کرد
کجا نام چالوس خوانی همی
جز این نام نیزش ندانی همی
امتیاز: 3 0
پاسخ:
ممنون از توجهت نیره عزیز
جمعه 27 اردیبهشت‌ماه سال 1392 ساعت 11:09 ق.ظ
خیلی جالب و طولانی بود
نگارشش کار خوته؟!!!
امتیاز: 1 0
پاسخ:
بله عزیزم. بسی رنج بردم !!! ما اینچنین آدمی هستیم
جمعه 27 اردیبهشت‌ماه سال 1392 ساعت 09:06 ب.ظ
خیلی جالب بود .دستت درد نکنه.. :)
امتیاز: 3 0
پاسخ:
شنبه 28 اردیبهشت‌ماه سال 1392 ساعت 07:50 ب.ظ
درود بر فریناز گرامی
مایه سربلندی هر ایرانی

اودوستدار وطن باشد
مهر او جاودانه باشد

از فردوسی پاک گوید بسی
داستانش رانگوید کسی

داستانهایش آموزنده وزیبا
باش نگهدارش ای خدا

در پناه حق باشی مهربان
قلبی داری به وسعت آسمان

شادیت راهمیشه خواهانم
سلام ودرود برتو ای جانم

شاد باشی عزیزم


امتیاز: 1 1
پاسخ:
نیره جون حرف نداری
شنبه 28 اردیبهشت‌ماه سال 1392 ساعت 08:45 ب.ظ
س ممنون سر زدی برد استقلال برابر الشباب رو تبریک میگم
امتیاز: 0 0
پاسخ:
یکشنبه 29 اردیبهشت‌ماه سال 1392 ساعت 01:34 ب.ظ
یعنی هرچی از زیبایی و جالبی این نوشته بگم بازم کم گفتم
عالی بود
عکسیم ک گذاشتی فک کنم از آرامگاه فردوسی گرفته باشی آخه من خیلی اونجا میرم و این عکسو دیدم اونجا

به هر حال واقعا با خوندن این پست خیلی چیزا ب معلوماتم اضافه شد

ممنون
امتیاز: 1 0
پاسخ:
نظر لطفتان است.
یکشنبه 29 اردیبهشت‌ماه سال 1392 ساعت 02:23 ب.ظ
شاهنامه همش افسانه و به قول معروف گنده بازی هست...
درسته زبان پارسی رو زنده کرد.اما به نظر من بیشتر به مسخره بازی و چرت وپرت شبیه هست...البته نظر منه
امتیاز: 0 4
پاسخ:
محمد جان نظرتان محترم است اما به اعتقاد همه داوران چه خارجی و چه ایرانی از آثار مهم و همپایه ایلیاد و اودیسه هومر است . شاید علت اینکه جوانان امروزی علاقه ای به آن ندارند این باشد که در کشور ما زیاد به آن بها داده نشده و حتی انیمیشن جالبی هم از رویش برای کودکان ساخته نشده است و کودکان ما به داستانهای خارجی انس می گیرند .
یکشنبه 29 اردیبهشت‌ماه سال 1392 ساعت 07:17 ب.ظ
درود ...حرف منم همینه...
الان بجای رستم شده هرکول... و خیلی دیگه...
یه پست دارم به نام تاریخ دزدی.تونستی بخونش...متوجه میشی چقدر عقب هستیم
امتیاز: 1 0
پاسخ:
ممنون. حتما سرمیزنم
یکشنبه 29 اردیبهشت‌ماه سال 1392 ساعت 08:11 ب.ظ
واقعا باعث افتخاره منه ک با وبه شما تبادل لینک کنم

نمیشه ازین مطالبت تو وب خودمم استفاده کنی

واقعا خیلی جالبه مطالبت

من واقعا ازون پستت لذت بردم هرکیو میبینم براش تعریف میکنم

راستی اون عکسو خودتون از آرامگاه فردوسی گرفتین یا ن از تو نت پیداش کردین؟

من شمارو با اسم وبتون لینکیدم شمام منو اگه دوست دارین با اسم یه دنیا شعر لینک کن
امتیاز: 1 0
پاسخ:
متشکرم دوست عزیز.
استفاده از مطالب وب من هیچ اشکالی نداره. امیدوارم فرهنگ اشنایی با شاهنامه بیشتر نشر پیدا کنه.
اون عکس را هم از نگارخانه مهرمیهن پیدا کردم.
من هم شما را لینک کردم.
دوشنبه 30 اردیبهشت‌ماه سال 1392 ساعت 03:13 ب.ظ
عزیزم من نمیدونم باید از کجا شروع کنم یکمم وقتم کمه وقت ندارم بخونم تا بفهمم برا همون اگه میشه زحمتتم نمیشه خودت زحمت این کارو بکش ایشالا بده انتخابات ک ترمم تموم شد میامو همشونو میخونم
اگه وقت داری ک برات یوزر و پس میفرستم خودت زحمتشونو بکش اگه هم نداری ک بده انتخابات خودم میام میزارم.

ممنون ک این اجازه رو بهم دادی
بازم میگم کاره بزرگی داری میکنی برای حفظ شاهنامه
ایشالا موفقیت بیشتری کسب کنی
واقعا از آشنایی باهات خوشحال شدم
امتیاز: 1 0
پاسخ:
ممنون از توجهتان . خواهش می کنم اما بهتره یوزر و پسوردت را به کسی ندی. وبلاگ خودت و کار خودته
دوشنبه 30 اردیبهشت‌ماه سال 1392 ساعت 05:39 ب.ظ
سلام...
امتیاز: 0 0
پاسخ:
درود برتو سردار
دوشنبه 30 اردیبهشت‌ماه سال 1392 ساعت 09:02 ب.ظ
سلام گلم. آپم
امتیاز: 0 0
پاسخ:
سه‌شنبه 31 اردیبهشت‌ماه سال 1392 ساعت 12:39 ب.ظ
درود برتو فریناز گرامی
خیلی لطف داری
سپاسگزارم
امتیاز: 0 0
پاسخ:
سه‌شنبه 31 اردیبهشت‌ماه سال 1392 ساعت 02:31 ب.ظ
واااااااااااای آفرین
و ایول
من که نگارشم گنده
بس خیلی برای هر مطلبت اذیت می شیا نه؟!
امتیاز: 0 1
پاسخ:
سه‌شنبه 31 اردیبهشت‌ماه سال 1392 ساعت 07:11 ب.ظ
سلام بر شما گرامی همراه خوب من فرید خانم ...! از لطف و نگاه زیبایتان کمال تشکر را دارم بابا من کاری نرکدم خانم نیره خودشان شعر زیبایی گفته بودند من کمی دست کاری وزنهایش را انجام دادم با کمی تغییرات در کلمات به خاطر وزن درود بر شما اگر لایق دانستید به تارنمی اشعارم سری بزنید ممنون
امتیاز: 1 0
پاسخ:
فرید خانم:؟؟؟!!!
سه‌شنبه 31 اردیبهشت‌ماه سال 1392 ساعت 07:46 ب.ظ
گاهی هیچکس را نداشته باشی بهتر است باور کن بعضیها تنها ترت میکنند!
امتیاز: 1 0
پاسخ:
سه‌شنبه 31 اردیبهشت‌ماه سال 1392 ساعت 07:46 ب.ظ
سلام فریناز عزیزم

فکر نکن توی دنیا تنهایی ! بلکه فکر کن یه تنها هست که تو براش یه دنیایی .
امتیاز: 1 0
پاسخ:
سه‌شنبه 31 اردیبهشت‌ماه سال 1392 ساعت 08:05 ب.ظ
درودی دوباره منم در اصل کرمانشاهی هستم منطقه ی پاوه ممنونم که سر زدید سپاس از نگاهتان
امتیاز: 1 0
پاسخ:
سه‌شنبه 31 اردیبهشت‌ماه سال 1392 ساعت 08:24 ب.ظ
خشنوثره مزداهه اهورهه
درود بر شما فریناز بسیار گرامی
من همیشه ساعت 00:00 آغاز به شاهنامه خوانی می کنم هر شب
نزدیک به 21 سال می شود این کار را می کنم
هر شب و هر شب خواهم خواند
اما به تارنامه شما می ایم احساس خوبی می کنم انگار همش به دنبال یک فرتور تازه هستم
پی یک نگاره تازه تا به کودکان خویشاوندم نشان دهم این است قهرمانی که برایتان می گویم
کاش کسی هم برای کودکی من نگار می کشید
من زود به بلوغ رسیدم در 12 سالگی آن سالها
امتیاز: 1 0
پاسخ:
از داشتن دوستانی نظیر شما خیلی به خودم می بالم
چهارشنبه 1 خرداد‌ماه سال 1392 ساعت 12:09 ق.ظ
یه لحظه بایست
این شعر دونفره است
تو آمدی و من حالا دوتا بال دارم
تو آمدی و من دیگر قدم زدن تویه خیابان ها برام سخت نیست
تو آمدی و حالااین شعر شب و روز است، که فرقی نمیکند
تو آمدی و حالا میشنوم و میبینم
همیشه آمدنت این همه زندگی بخش بوده؟؟!
حالا چشم هایم را میبندم
حالا راه برای تو باز است
حالا زندگی ایست میکند
امتیاز: 1 0
پاسخ:
چهارشنبه 1 خرداد‌ماه سال 1392 ساعت 12:51 ب.ظ
جدی قبل وب تو فک نمی کردم داستان های شاهنامه انقدر جالب باشه
بابام خیلی خوشش میاد از شاهنامه
حالا درکش می کنم
امتیاز: 1 0
پاسخ:
نظر لطفتونه
پنج‌شنبه 2 خرداد‌ماه سال 1392 ساعت 11:58 ق.ظ
درود به فریناز خانم،

بله این می تونه یکی از ویژگی های چنین زبانی گسترده باشه.
راستی، در شاهنامه پیدایش آتش رو به چه کسی پیوند دادن؟

سپاس،
امتیاز: 1 0
پاسخ:
در زمان هوشنگ آتش شناخته شد بدین ترتیب که : یکروز شاه به سوی کوه در حرکت بود از دور چیزی دید سیاه و تیره مانند مار که به طرف او میآمد سنگی برداشت و به سوی او پرتاب کرد وسنگ به سنگ دیگری خورد و آتش پدیدار گشت. هوشنگ از کشف آتش خوشحال شد و معتقد بود که این فروغ ایزدی است و اهل خرد باید آنرا بپرستند. او جشن گرفت و این جشن سرآغاز جشن سده بود .
یکشنبه 5 خرداد‌ماه سال 1392 ساعت 09:16 ق.ظ
سلام عالی بود.....

آپم ومنتظرحضورگرمت ونظرات زیبایت هستم
حتما نظربذاری هاااااااااا ممنون
منتظرتم[گل]
امتیاز: 1 0
پاسخ:
سه‌شنبه 7 خرداد‌ماه سال 1392 ساعت 02:36 ب.ظ
خیلی عالی بود خیلی خیلییییییی
امتیاز: 1 0
پاسخ:
ممنون
سه‌شنبه 21 خرداد‌ماه سال 1392 ساعت 11:50 ب.ظ
سلام دوست عزیز
با اسمی که خواسته بودی لینک شدی
امتیاز: 0 0
پاسخ:
ممنون
چهارشنبه 29 خرداد‌ماه سال 1392 ساعت 05:17 ب.ظ
محشر بود فریناز

ممنون ک این مطالبو در اختیار من قرار میدی
امتیاز: 0 0
پاسخ:
خواهش میکنم
چهارشنبه 6 فروردین‌ماه سال 1393 ساعت 12:06 ب.ظ
سلام خانم فریناز
فرانک مادر فریدون بود نه پدرش. پدر فریدون به دست ضحاک کشته شده بود.
امتیاز: 0 0
پاسخ:
درود
متوجه منظورتون نشدم.کجامن گفتم فرانک پدر فریدون بود؟!!!
جمعه 9 آبان‌ماه سال 1393 ساعت 06:41 ب.ظ
هر گوشه ی شاهنامه یک نمایشه. غربی ها به شکسپیر و آثارش مفتخرند تا حدی که ما در ستایش نمایشنامه های شکسپیر هستیم اما غافل از شاهنامه ی خودمون
امتیاز: 1 0
پاسخ:
بله .کاملاً با نظرتون موافقم.
سه‌شنبه 20 آبان‌ماه سال 1393 ساعت 11:26 ق.ظ
ممنونم عالی بود
امتیاز: 0 0
پاسخ:
خواهش می کنم.
یکشنبه 25 مرداد‌ماه سال 1394 ساعت 11:37 ب.ظ
ممنون خیلی زحمت کشیدید ومن خیلی استفاده میکنم
امتیاز: 0 0
پاسخ:
سپاس
پنج‌شنبه 19 فروردین‌ماه سال 1395 ساعت 03:24 ق.ظ
شاهنامه نوشته با ارزشی است که در آن فلسفه های اجتماعی - سیاسی و فرهنگی جای دارد اما بسیاری از ما چنان که عادت و سابقه مان نشان می دهد تنها به ظاهر اشعار نگاه می کنیم برخی مانند محمد نیز آن را چرت و پرت ارزیابی می کند. حق با اوست چون فورمول انشتین هم برای من که از آن سر در نمی آورم چیز بی ارزشی است. ما راه درازی داریم که شاهنامه و درون مایه هایش را بشناسیم. به امید آن روز
امتیاز: 0 0
پاسخ:
سپاس از همراهی شما
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)

نام :
ایمیل :
وب/وبلاگ :
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد