ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
1 | 2 | 3 | ||||
4 | 5 | 6 | 7 | 8 | 9 | 10 |
11 | 12 | 13 | 14 | 15 | 16 | 17 |
18 | 19 | 20 | 21 | 22 | 23 | 24 |
25 | 26 | 27 | 28 | 29 | 30 | 31 |
پادشاهی داراب
پادشاهی داراب دوازده سال طول کشید . وقتی او بر تخت نشست با عدل و داد رفتار میکرد
پس دستورداد تا مردان کارآزموده از آب دریا رودی به هر کشوری برسانند و شهری ساخت و نام آن را داراب گرد نهاد . سپاهی از اعراب از نژاد قتیب به سالاری شعیب تصمیم به حمله به ایران گرفتند پس از جنگی که سه روز و سه شب طول کشید ، در روز چهارم اعراب مجبور به عقب نشینی شدند و اموالشان به دست ایرانیان افتاد . مرزبانی در مرز قرار دادند و هر سال از آنها باژ میگرفتند .
از آنسو شاه روم که فیلفوس نام داشت لشکری از عموریه جمع کرد تا به ایران بتازد . سه روز جنگ آنها با داراب طول کشید و روز چهارم فیلفوس گریزان شد و زنان و کودکانشان را اسیر کردند و بسیاری را کشتند تا اینکه فیلفوس پیکی به همراه صندوقهای پر گوهر فرستاد و پیام داد که پشیمان شده است . پس داراب با بزرگان مشورت کرد . آنها گفتند او دختر زیبایی دارد بهتر است تا او را به همسری بگیری .داراب پیکی فرستاد و به قیصر گفت که اگر نجات میخواهی باید دخترت ناهید را به همراه باژ برای من بفرستی . فیلفوس شاد شد که داماد او شاه است پس چنین کرد و دختر را با اموال فراوان به داراب سپرد . شبی که ناهید و داراب خوابیده بودند از دهان ناهید بوی بدی آمد و شاه را ناراحت کرد . پزشکان را فراخواند و آنها پس از تحقیقات فراوان گیاهی به نام اسکندر به کام او مالیدند و او معالجه شد اما شاه دیگر نسبت به او سرد شده بود پس او را نزد پدرش فرستاد . ناهید ناراحت بود و فرزندی هم در شکم داشت اما چیزی نگفت . پس از نه ماه پسری به دنیا آمد و نام او را اسکندر نهاد و قیصر به همه می گفت که او فرزند خودش است و کسی از داراب نام نمی برد . در همان شب که اسکندر زاده شد مادیانی که در آخور قیصر بود نیز کره ای بدنیا آورد . به هرحال اسکندر بزرگ می شد و قیصر خیلی به او محبت میکرد و او را ولیعهد خود کرد پس از اینکه ناهید از ایران به روم برگشت داراب همسر دیگری گرفت و او کودکی به دنیا آورد و نام او را دارا نهادند و ده سال بعد داراب در حال مرگ بزرگان را فراخواند و پسرش را بر تخت نشاند و سپس درگذشت .
پادشاهی دارا
پادشاهی دارا چهارده سال بود . پس از اینکه سوگ داراب به پایان رسید ، دارا بر تخت نشست . او مردی جوان و تندخو بود . پس نامه هایی به هر سو فرستاد و از همه خواست تا مطیع او باشند ، ازهند و چین گرفته تا روم همه مطیع او بودند و برایش باژ میفرستادند . پس از مدتی فیلفوس مرد و اسکندر بر تخت نشست . نامداری حکیم به نام ارسطالیس در نزد او بود که پندهای بسیاری به او می داد و از جمله می گفت که همه از خاکیم و به خاک میرویم .اگر نیک باشی نام خوب از تو میماند وگرنه جز بدی نخواهی جست و بسیاری پندهای دیگر. اسکندر پندها را به گوش جان می شنید و به فرمان او کار میکرد . روزی پیکی از ایران برای گرفتن باژ سالیانه آمد . اسکندر از آن باژ کهن ناراحت بود و گفت : به دارا بگو که مرغی که تخم طلا میکرد مرد و ما زری نداریم که بدهیم . سپس سپاه را مجهز کرد و به راه افتاد تا به مصر رسید . یک هفته با آنها جنگید و آنها را شکست داد و بسیاری از سواران به امان خواهی نزد او آمدند و سپس او از آنجا به ایران رفت . وقتی دارا شنید که لشکر از روم می آید سپاهیانی از اصطخر جمع کرد و به سوی روم به راه افتاد . اسکندر خود را به صورت پیکی درآورد و با ده سوار به سوی دارا رفت و دارا نیز او را به حضور پذیرفت پس اسکندر ابتدا درود به دارا فرستاد و گفت : اسکندر میگوید که آرزوی جنگ با ایران را ندارد و فقط میخواهد از اینجا بگذرد و جهان را ببیند اما اگر تو دریغ کنی ما با هم می جنگیم . وقتی دارا او را نگریست از شباهت او با خود تعجب کرد و به او گفت : نام و نژاد تو چیست ؟ من به گمانم تو اسکندر باشی . اما اسکندر گفت : من پیک او هستم و پیام او را به تو دادم . پس او را در جای رسولان نشاند و سفره گستردند و پس از مدتی او مست شد . شاه گفت : بپرسید چرا جام را نگهداشته ای ؟ ساقی از او پرسید و اسکندر جواب داد : جام به فرستاده میرسد . اگر آیین شما غیر از این است جام را بگیرید . دارا خندید و جامی پر از گوهر به او داد . در همین زمان باژخواهان دارا که به روم رفته بودند ، اسکندر را دیدند و به شاه گفتند که او قیصر است . اسکندر فهمید که رازش برملا شد پس کمی که هوا تاریک شد به همراه سوارانش فرار کرد و وقتی افراد دارا به خوابگاهش رفتند ، او فرار کرده بود . وقتی اسکندر به سراپرده خود رسید شاد بود و شمار لشکریان دشمن هم به دستش آمده بود و از پیروزی نیز مطمئن می نمود . وقتی خورشید سرزد دارا به سوی لشکریان روم رفت و اسکندر هم به حرکت درآمد و جنگ سختی درگرفت و یک هفته طول کشید روز هشتم دارا به سوی فرات عقب نشینی کرد و اسکندر هم پشت سرش تا لب رودبار آمد . بسیاری از ایرانیان کشته شدند . دارا دوباره از ایران و توران سپاه تهیه کرد و از آب گذشت و به جنگ اسکندر رفت و سه روز می جنگیدند و همه کشته ها افتاده بودند ولی باز اسکندر پیروز شد و دارا دوباره عقبگرد کرد و به جهرم رسید و از آنجا به اصطخر رفت و به بزرگان گفت : امروز مردن بهتر از زنده ماندن در میان دشمنان شادکام است . حالا اسکندر تمام ایران را می گیرد و به زنان و کودکان رحم نمی کند . باید پشت به پشت هم دهیم و دست از جان بشوییم پس دوباره لشکری ساخت . اسکندر از عراق شروع به پیشروی نمود و دارا هم از اصطخر حرکت کرد و باز جنگ درگرفت و همه جا را خون فراگرفت و باز هم دارا شکست خورد و به سوی کرمان فرار کرد . اسکندر به اصطخر و فارس رسید و گفت : هرکس امان بخواهد او را می بخشم و به سپاهیان فرمان داد تا دست از خونریزی بکشند و دست تعدی به مال دیگران دراز نکنند .
دارا در کرمان همه بزرگان را جمع کرد و گفت : گویا قضای آسمانی چنین است که ایرانیان اسیر شوند .بزرگان گریان شدند و نالیدند که ما مجروحیم و فرزندانمان را از دست دادیم و زنان و بچه های ما اسیر شدند پس باید با او صلح کنیم . دارا پذیرفت و نامه ای برای اسکندر نوشت . از دارای دارا بن اردشیر به قیصر شیرگیر . ابتدا شکر خدا را به جا آورد و سپس تقاضای صلح کرد و گفت : گنجینه گشتاسپ و اسفندیار را به تو میدهم و همیشه یارت خواهم بود . بهتر است پوشیده رویان مرا محترم بداری که گذشت از بزرگان است . اسکندر بعد از خواندن نامه دارا گفت : من پوشیده رویان را به تو برمیگردانم و ایرانیان را آزار نمیدهم و پادشاهی ایران هم از آن توست بهتر است که بازگردی . وقتی دارا پیام اسکندر را شنید ، گفت : این از مرگ بدتر است که نزد رومی به خدمت بایستم. پس از مهتر هندوان برای گرفتن سپاه کمک خواست . وقتی قصد دارا به گوش اسکندر رسید دوباره با هم جنگیدند اما دارا از پس او برنیامد و بسیاری از لشکریان کشته شدند و دوباره دارا عقب نشست و به همراه سیصد سوار نامدار و دو وزیر به نامهای ماهیار و جانوسیارفرار کرد .وزیران وقتی دیدند که دارا به چه ذلتی افتاده ، گفتند که بهتر است او را بکشیم تا اسکندر کشوری را به ما ببخشد پس جانوسیار دشنه ای بر سینه شهریار زد و سواران برگشتند . سپس وزیران به نزد اسکندر آمدند و گفتند : ما دارا را کشتیم . اسکندر پرسید : حالا کجاست ؟ پس او را نزد دارا بردند . اسکندر از اسب پیاده شد و سر دارا را به دست گرفت و خاک صورتش را سترد و گریان گفت : من برایت پزشک می آورم و معالجه ات میکنم و پادشاهی و تخت و تاج ایران را به تو میدهم و این جفاکاران را به دار میزنم . من از قدیمیها شنیده ام که ما یک ریشه هستیم . دارا گفت : من دیگر مرگم فرارسیده است پس از زندگی من پند گیر و مراقب اعمالت باش . من روزی همه چیز داشتم و کسی برتر از من نبود اما حالا زبون و بدبخت و در دم مرگ هستم .
اسکندر مویه میکرد و دارا گفت : گریه نکن این سرنوشت من بود ولی تو اندرزهای مرا بشنو و از خدا بترس و پوشیده رویان مرا در امان نگهدار و با دخترم روشنک ازدواج کن. اسکندر نیز اطاعت کرد پس دارا جان داد و اسکندر جامه چاک میداد و ناله میکرد سپس دخمه ای برایش ساختند و تنش را شستند و با دیبای رومی پوشاندند و بر تخت زرین در دخمه نهادند سپس ماهیار و جانوسیار را به دار کشیدند . وقتی ایرانیان چنین دیدند به اسکندر خوش بین شدند .
اسکندر بر تخت نشست و نامه هایی به کشورهای مختلف نوشت و گفت که از مرگ دارا دلم خونین است هرکس به درگاه ما بیاید به او نیکی می کنیم . پس سکه به نام اسکندر بزنید و پیمان ما را نشکنید . مرزهای خود را بی دیده بان نگذارید . با بیداد مبارزه کنید و بازار را بدون پاسبان مگذارید . کسی که از فرمان ما دست بدارد کیفرش را می بیند . سپس شاه از کرمان به اصطخر آمد و تاج بر سر نهاد .
درخت آمده از پشت در به دیدن من
که بشنود خبر لب به جان رسیدن من
ولی درخت نداند که من چه جان سختم
هزار ساله درختم
که هر چه باد خزانی کند پریشانم
زنو شکوفه دهم ،باز هم جوانه کنم
و هر جوانه ی نو را پر از ترانه کنم ژاله اصفهانی
سلام
دست گلت درد نکنه من تاریخهای جدیدرو با شاهنامه ای که شما زحمتش رامی کشید تطبیق میدم به چیزای جالبی بر می خورم...
درود بر فریناز عزیزمهربان ماندنی
همیشه بابیکران مهرت برادر کمینه ات را شرمنده میکنی
ممنون که همیشه هستی
هربار به خلوتگاه اندیشه ات می آیم باحس غرور خودم را پدا میکنم
ممنون
سپاس از لطفتون
خداوندا در این اندوه جریان دار
در این مرداب انسان کش
چه حالی دارد آهسته نوایت کردن
ماندن در این زندان پهناور
در این آبادی بی آب
چه زیبا میشود باران اشک براه انداخت
خداوندا دلم تنگ است
دمی بنشین!
که من آن کودک معصوم
که بودش نام تو بر لب
چه آمد بر سر دست نوازش ها
که اینک تشنه میخوانم
تو ای کوه پر از دردم
شنیدستی که دریایی
زده سیلی به رخسار فلان کوهی؟
هم اینک میجویم آن توفان
خداوندا چه میشد گر تو هم بودی
در این زندان وهم آلود
در این آزادی پنهان!
هم اینک خسته میخوانم
سخن بیهوده میرانم
خداوندا زمینت را بگیر از ما
مگر آدم همان مخلوق سرکش نیست؟
چه بس مهربانیها کنی بر او
بسی افزون شود سرکش
تو میدانی که انسان را هزاران حیله است در سر
بینداز آن سر و آن تن
که دور است از تو و مهرت
که اوست آن کافر زاهد
ندیده ست کس درونش را ...
سلام بانو.
مثل همیشه جذاب بود و خوندنی !!!!!!!
در ابتدای داستان گفتی :
" که داراب با دختر قیصر روم بنام ناهید ازدواج میکند "
یک سوال :
مگر نه اینکه تنها زن رومی در شاهنامه " کتایون " بوده ؟؟؟
پس زنان دیگر هم بودند که از نزاد رومی باشند ؟؟؟
********
در هر صورت یک دنیا سپاس از زحماتت.
بله . غیر از کتایون همسر گشتاسپ که اتفاقاً نام دیگرش ناهید بود .
ناهید همسر داراب.
آزاده کنیز بهرام گور :
کُجا نام آن رومی ازاده بود ... که رنگ ِ رُخانش به می داده بود
را میتوان نام برد.
سلام من اهل یکی از روستاهای اطراف دارابگرد یا همان دارابم و خوشحالم که افرادی مث شما هنوز هم در راه بزرگی و فخر این مرز و بوم و ناگفته های غریب امروز قلم را با جور عشق ایران برای جاودانگی تاریخ کهن و فرهنگ کهن به حرکت در می آورند
موفق و موید باشی
در ضمن منتظر نظرتون راجع به وب را بفرمایید
سپاس
سلام بر فریناز عزیز وگرامی
بسیار زیبا بود مانند همیشه
می دانیم دارابگرد درفارس قرار دارد که بنای آن درتاریخ طبری وشاهنامه فردوسی به داراب از نوادگان اسفندیار نسبت داده شده ولی احداث آن را به داریوش اول نیز نسبت داده اند یا می گویند زمان اشکانیان بوده است ولی به نظر منسوب به همان داراب از پادشاهان کیانی است که فردوسی آن را به نظم درآورده است معنی که برآن گفته شده گرد یا دایره ای می باشد :
چو دیوار شهر اندر آورد گرد
ورانام کردند دارابگرد
باز هم سپاسگزارم از این همه تلاش شما در نگهداری تاریخ ایران زمین
ممنون نیره عزیزم.
درود بانو بسیار زیبا بود دستت درد نکند قلمت ماندگار
تا فلک را میسر است مدار
تا زمین را مقرر است قرار
تا کند آفتاب زر پاشی
تا کند نوبهار نقاشی
تا بود در میانهٔ پرگار
گردش هفت کوکب سیار
تا بود کاینات را بنیاد
تا بود خاک و آب و آتش و باد
جم ثانی جمال دنیی و دین
خسرو تاج بخش تخت نشین
پادشاه جهان علیالاطلاق
سایهٔ لطف حق ابواسحاق
در جهان شاد و کامران بادا
حکم او چون قضا روان بادا
زحلش کمترینه دربانی
مشتری داعی ثناخوانی
از سپاهش پیاده ای بهرام
آن که ترک سپهر دارد نام
پرتو روی ساقیش خورشید
کفش گردان مطربش ناهید
تیر شاگرد منشیان درش
سر نهاده بر آستان درش
چنبر ماه نعل یکرانش
کرهٔ چرخ گوی میدانش
خطبه و سکه عالی از نامش
بر جهانی ز فیض انعامش
رای اعلاش عدل ورزیده
کرمش هرچه دیده بخشیده
تا ابد پادشاه هفت اقلیم
درگه او پناه هفت اقلیم
دولتش در زمان تیغ و قلم
بازویش قهرمان ظلم و ستم
بنده کز بندگان آن درگاه
کمترین چاکریست دولتخواه
داشت اندر دماغ سودائی
که گرش فرصتی بود جائی
شمهای شرح حال عرضه کند
صورت اختلال عرضه کند
دید ناگه ظهیر را در خواب
گفت حالی بکن به شعر شتاب
من از این پیش بیتکی سه چهار
گفتهام زانچه هست لایق کار
نسخهٔ آن برون کن از دیوان
وقت فرصت به عزم عرض رسان
بنده بر وفق رای مولانا
میکند بیتهای او انها
«عالمی برفراز منبر گفت
که چو پیدا شود سرای نهفت
ریشهای سفید را ز گناه
بخشد ایزد بریشهای سیاه
باز ریش سیاه روز امید
باشد اندر پناه ریش سفید
مردکی سرخ ریش حاضر بود
چنک در ریش زد چو این بشنود
گفت ما خود در این شمار نهایم
در دو گیتی به هیچ کار نهایم
بنده آن سرخ ریش مظلوم است
که ز انعام شاه محروم است
ملک او تا به حشر باقی باد
مهر و ماهش ندیم و ساقی باد»
سپاس
کجای چهار فصل نام تو می گنجد ؟
رویش از توست ، بهار ، بهانه ، باران هم !
تو فصل پنجم شاعرانه های منی …
سلام عزیزم
خوبی؟
میدونی چه لطفی در حق من کردی با وبلاگت
شبا که خوابم نمیبره و نمیتونم بیام تی وی ببینم تنهایی توی رخت خواب با موبایل پست هات رو میخونم و لذت میبرم دیگه شب بیداری هام و بدخوابی هام مثل قبل اذیتم نمیکنن
عزیزم به منم سر بزن
مستدام باشی دوست گلم
خیلی خوشحالم که به درد تو و نی نی جون میخوره.
سرمیزنم طاهره جون.
با یک ـآپ جدید منتظرحضورتون هستم [گل] سرافرازمان میکنید به کلبه تاریخیه ما سر بزنید
شاهنامه مخلوطی از تاریخ و افسانه است . درباره درست بودنش نظری ندارم.
اومدم.
دورد بانو قلمت پایدار
تن تو مطلع تابان روشنایی هاست
اگر روان تو زیباست از تن زیباست
شگفت حادثه ای نادر ست معجزه طبع
که در سراچه ی ترکیب چون تویی آراست
نه تاب تن که برون می زند ز پیراهن
که از زلال تنت جان روشنت پیداست
که این چراغ در ایینه ی تو روشن کرد؟
که آسمان و زمین غرق نور آن سیماست
ز باغ روی تو صد سرخ گل چرا ندمد
که آب و رنگ بهارت روانه در رگ هاست
مگر ز جان غزل آفریده اند تنت
که طبع تازه پرستم چنین بر او شیداست
نه چشم و دل که فرومانده در گریبانت
که روح شیفته ی آن دو مصرع شیواست
نگاه من ز میانت فرو نمی اید
هزار نکته ی باریک تر ز مو اینجاست
حریف وسعت عشق تو سینه ی سایه ست
چو آفتاب که ایینه دار او دریاست
فریناااااااااااااااااز
بلللللللللللللله
یارو میره حموم آب قطع میشه .
میگه امسال هم قسمت نبود !
ساعت چیست؟
اختراع عجیبیست که هر لحظه جای خالیت را به رخ دلتنگیام می کشاند
تنها چیزی که فروغش به خاموشی نمی گراید
خاطرات پاک به یاد هم بودن است
درود وصبح عالی بخیر به بهانه نزدیک شدن تولد شاعر شیرین سخن جناب کدکنی امروز با او امدم
*******************************************
شهر خاموش من! آن روح بهارانت کو؟
شور و شیدایی انبوه هزارانت کو؟
می خزد در رگ هر برگ تو خوناب خزان
نکهت صبحدم و بوی بهارانت کو؟
کوی و بازار تو میدان سپاه دشمن
شیهه ی اسب و هیاهوی سوارانت کو؟
زیر سرنیزه ی تاتار چه حالی داری؟
دل پولادوش شیر شکارانت کو؟
سوت و کور است شب و میکده ها خاموش اند
نعره و عربده ی باده گسارانت کو؟
چهره ها در هم و دل ها همه بیگانه ز هم
روز پیوند و صفای دل یارانت کو؟
آسمانت همه جا سقف یکی زندان است
روشنای سحر این شب تارانت کو [گل][گل][گل][گل][گل][گل]
یه سواالی که همیشه بعد از خوندن متنات به نظرم میومد این بود که تو چقدر زمان می بره تا این همه رو تایپ کنی؟!
نوشین جان من این متنها را سالها قبل آماده کرده بودم.
سه چیز در زندگی هیچگاه باز نمی گردند: زمان، کلمات و موقعیت ها. سه چیز در زندگی هیچگاه نباید از دست بروند: آرامش، امید و صداقت. سه چیز در زندگی هیچگاه قطعی نیستند: رؤیا ها ، موفقیت و شانس . سه چیز در زندگی از با ارزش ترین ها هستند: عشق، اعتماد به نفس و دوستان.
من از عهد آدم تو را دوست دارم
از آغاز عالم تو را دوست دارم
چه شبها من و آسمان تا دم صبح
سرودیم نم نم: تو را دوست دارم
نه خطی، نه خالی! نه خواب و خیالی!
من ای حس مبهم تو را دوست دارم
سلامی صمیمی تر از غم ندیدم
به اندازه ی غم تو را دوست دارم
بیا تا صدا از دل سنگ خیزد
بگوییم با هم: تو را دوست دارم
جهان یک دهان شد هم آواز با ما:
تو را دوست دارم، تو را دوست دارم
قیصر امین پور
باز هم مانند همیشه داستان زیبایی رو نوشتین
سپاس
آسمانش را گرفته تنگ در آغوش
ابر؛ با آن پوستین سردِ نمناکش.
باغ بی برگی،
روز و شب تنهاست،
با سکوت پاکِ غمناکش.
سازِ او باران، سرودش باد.
جامه اش شولای عریانیست.
ورجز،اینش جامه ای باید .
بافته بس شعله ی زرتار پودش باد .
گو بروید ، هرچه در هر جا که خواهد ، یا نمی خواهد .
باغبان و رهگذران نیست .
باغ نومیدان
چشم در راه بهاری نیست
گر زچشمش پرتو گرمی نمی تابد ،
ور برویش برگ لبخندی نمی روید ؛
باغ بی برگی که می گوید که زیبا نیست ؟
داستان از میوه های سربه گردونسای اینک خفته در تابوت پست خاک می گوید .
باغ بی برگی
خنده اش خونیست اشک آمیز
جاودان بر اسب یال افشان زردش میچمد در آن .
پادشاه فصلها ، پائیز .
صبحی کـــه بجـــای عـــشق با سیـــگار شروع بـــشه . . .
یــــک شــــــروع دوبـــاره نیــــست
امـــــتداد پایان اســــت
بــــــرای کــــسی که دیــگر امــــیدی بـــه ادامه نـــدارد !!
نخلهای تشنه،کنارهای سیراب
عجب عالمی دارد این دنیا
از نخلستانهای سبز تا آبی دریا
که بیشک خواهان زیستن نیستند
نخلها می گریند
بادها می وزند
و آسمان
با نگاهی آنها را میآرامد
وه
چه آب زلالی است در این دشت
اما نخلها هنوز تشنه اند
تشنهی محبت
تشنهی زندگی
و تشنهی معرفت!
نخلها میگریند
بادها میوزند
و زمین
همچنان به سکوت ادامه می دهد
سکوتِ بالاتر از فریادِ نگاه شب...
آسمان به آرامی میگرید
کنارها،
بیشه زارها
سبزه زارها
را با گریه سیراب می کند
اما نخلها هنوز تشنهاند!
انجمن فرهنگی ادبی روجیار نشستی دررابطه با وبلاگ نویسی درهورامان وفضای مجازی باحضورنویسندگان وشاعران و وبلاگ نویسان به منظوربررسی نوشتن به زبان هورامی درهورامان ودنیای مجازی(انترنتی)درشهر مریوان برگزارمی کند.امیدواریم برای پاسداشت زبان هورامی گام های بیشتری برداشته شود.
مکان-زمان وتاریخ:شهرمریوان
دفترانجمن روجیار-انتهای خیابان مردوخ
یکشنبه1392/7/21/ساعت:3/30تا5عصر
افتخاربه حضورتان داریم؛منتظر بازدید وحضورت جواب فرمایید اگرتشریف آوردید.
درود جناب محمدنژاد گرامی.
در راه پیش رو موفق باشید.
روز بخیر دوست من
یک بال فریاد و یک بال آتش
مرغی از این گونه
سر تا سر شب
بر گرد آن شهر پرواز می کرد
گفتند
این مرغ جادوست
ابلیس مرغ را بال و پرواز داده ست
گفتند و آنگاه خفتند
وان مرغ سرتاسر شب
یک بال فریاد و یک بال آتش
از غارت خیل تاتارشان برحذر داشت
فردا که آن شهر خاموش
در حلقه ی شهر بندان دشمن
از خواب دوشنبه برخاست
دیدند
زان مرغ فریاد و آتش
خاکستری سرد برجاست
می گویند:
عشق خدا
به همه یکسانَ ستــ
ولی من می گویم:
مرا بیشتر از همه
دوستــ دارد
وگرنهـ
بهـ همهـ
یکی مثل تو می داد .
عاشق دارا ام کلی لذت بردم
مرسی
تشکر از توجه شما .
درود به تو دختر آریائی
بنده نیز با افتخارشمار ا لینک نموده م و به جمع دوستان خود اضافه
موفق و سربلند باشی
سپاس
خیلی وقته سر نزدیا
اومدم داداش
درود فریناز جانم
من بلدم بنر متحرک بسازم بگو برات درست کنم
ممنون خاطره عزیزم.
درود بر شما
پوزش میخوام بابت کم لطفی من از بازدید تارنمایتان.
داستان قشنگ و روانی را ارایه کردید.
مثلا در این داستان من نمیدانستم گیاهی به نام اسکندر داریم.
عجب آدم بی معرفتی به خاطر یه بوی بد طلاقش داد
بازم به معرفت این زن که دم نزد.
داستان آموزنده ایست که خط به خط دارای پیامیست و نکته ای
سپاس از شما
سپاس از توجهتان
مطلب خوبی بود تشکر
سلام.حسته نباشی. نصفش رو خوندم عالی بودش. خیلی خوبی تو. عاشقتم
سپاس
خیلی ها زیبا دست تان درد نکند
اسم من هم دارا است و معلومات بیشتر میخواستم در باره اسمم که خوشبختانه به قدر کافی به دسترسم قرار گرفت جهان سپاس از زحمات تان
بزرگوارید