ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
1 | 2 | 3 | ||||
4 | 5 | 6 | 7 | 8 | 9 | 10 |
11 | 12 | 13 | 14 | 15 | 16 | 17 |
18 | 19 | 20 | 21 | 22 | 23 | 24 |
25 | 26 | 27 | 28 | 29 | 30 | 31 |
زال هرچه گله در زابلستان بود حاضر کرد و از رستم خواست تا انتخاب کند اما هیچکدام تاب تحمل دست رستم را هم نداشت تا اینکه
اسبانی از کابل آوردند و در آن میان مادیانی بود با سینه ای چون شیر و پاهایی کوتاه و گوشهایی چون خنجر آبدار و با یال فراوان . او کره ای زاده بود با چشمانی سیاه و سمی پولادین با تنی پرنگار و با نیروی فیل و به اندام هیون با جرات شیر و استوار چون کوه بیستون .
رستم وقتی او را دید پسندید. از چوپان پرسید این اسب کیست؟ چوپان گفت صاحب آن را نمی شناسیم و او را رخش رستم می خوانیم . اگر مادرش کمند و سوار ببیند مانند شیر به کمک فرزندش می آید پس به فکر چنین اژدهایی مباش اما رستم کمند انداخت و سر او را به بند آورد . مادرش غران به طرف رستم آمد و می خواست سرش را بکند اما رستم غرید و مشتی برسرش کوفت که مادیان برگشت . رستم اسب را گرفت و به چوپان گفت :این اسب چند است؟ او گفت: اگر تو رستم هستی بهایش راست کردن مرز و بوم ایران است.رستم شاد شد و پیش زال رفت .
دل زال زر شد چو خرم بهار
ز رخش نو آئین فرخ سوار
سپاهی از زابلستان حرکت کرد و در پیشاپیش سپاه رستم پهلوان و پشت او پهلوانان سالخورده بودند. افراسیاب که از آمدن آنان با خبر شده بود با خواری فرار کرد و رفت .
پس از آن زال به فکر افتاد شاهی از نژاد کیان برای تاج و تخت انتخاب کند . با موبدان به مشورت نشست پس آنها نشان کیقباد را دادند .
زال به رستم سپرد که با لشکریانش به کوه البرز برود و بدون درنگ در عرض دو هفته او را بیاورد و بر تخت شاهی بنشاند .
رستم بر رخش نشست و نزد کیقباد می رفت در راه ترکان به رستم رسیدند و با او به جنگ پرداختند ولی رستم با یک حرکت همه را تارومار کرد . بسیاری کشته شدند و بسیاری به سوی افراسیاب گریختند.
افراسیاب قلون را فراخواند و گفت که به دنبالشان برو و مراقب باش زیرا ایرانیان اگر بفهمند ناگهان حمله می کنند . قلون حرکت کرد .
رستم در یک میلی البرز کوه جایگاه باشکوهی دید و جوانی مانند ماه که برروی تختی در سایه نشسته و پهلوانان در اطرافش نشسته اند پس رستم نزدیک رفت و تعظیم نمود. آنها به او گفتند : ای پهلوان شایسته نیست که بگذری و فرود نیایی چون تو میهمان وما میزبان هستیم پس بیا و با ما می بنوش. رستم گفت :من باید به البرز کوه بروم الان زمان باده نوشی نیست . آنها گفتند: ای پهلوان در البرز کوه به دنبال که می گردی؟ ما از مردم آنجا هستیم و می توانیم کمکت کنیم . رستم گفت : به دنبال کیقباد هستم.همان جوان گفت : من نشانی او را دارم اگر تو بر سفره ما فرود آیی به تو خواهم گفت. رستم پذیرفت . جوان گفت : با او چه کارداری؟
رستم گفت : که از زال برایش پیامی آورده ام زیرا تخت شاهی را برایش مهیا نموده اند.
جوان خندید و گفت : قباد خودم هستم. رستم در برابر شاه تعظیم کرد .
قباد به رستم گفت : خواب دیدم که از سوی ایران دو باز سپید با تاجی به سوی من می آمدند و آن را بر سرم گذاشتند .
شب و روز تاختند تا نزدیک ایران رسیدند و قلون راه را بر آنها بست . قباد خواست در برابر او بجنگد که رستم گفت :جنگ کردن کار شما نیست . من و رخش در برابر آنها کافی هستیم و جز ایزد کمکی از کسی نمی خواهیم . رستم به سوی آنها تاخت و سواران را از زمین بلند می کرد و بر زمین می زد . قلون دید که گویا دیوی از بند رها شده پس به او حمله برد و نیزه به جوشن او کوبید . تهمتن نیزه اش را گرفت و غرید و او را از زین بلند کرد و چون مرغی که به سیخ کشیده باشند به نیزه زد وبه زمین کوفت با اسب از روی او گذشت همه سواران فرار کردند و سپاه قلون شکست یافت.
پادشاهی کیقباد
پادشاهی او صد سال بود .وقتی او برتخت نشست همه نامداران چون زال و قارن و کشواد و خراد و برزین بر او گوهر افشاندند.
شاه تصمیم گرفت سپاهی گرد آورده و به جنگ ترکان برود . پس ایرانیان آماده جنگ شدند .دریک سو مهراب و در سوی دیگر گستهم در قلب قارن و در ته سپاه کشواد بود و در پیشاپیش سپاه رستم و پشت او پهلوانان دیگر و پشت آنها زال با کیقباد بودند .
درفش کاویانی برکشیدند و جنگ را شروع کردند . از آنسو افراسیاب هم سپاهی آماده کرد و اجناس و ویسه در راست و شماساس و گرسیوز در چپ و در قلب سپاه خودش با چند تن از نام آوران لشکر بودند . دو لشکر در برابر یکدیگر صف کشیدند و به جنگ پرداختند و از خون همه جا رنگین شد . قارن نعره ای کشید و به میان سپاه آمد و جنگجو طلبید اما کسی به میدان نیامد پس او به طرف ترکان تاخت و در هر حمله ده مرد جنگی را به خاک می انداخت و ناگاه چشمش به شماساس افتاد نزد او رفت و تیغ برکشید و برسرش کوبید و شماساس در دم سقوط کرد و مرد .
وقتی رستم جنگ کردن قارن را دید پیش پدر رفت و گفت : افراسیاب را نشانم بده تا با او مبارزه کنم . من امروز قصد جنگ با کسی جز او را ندارم .
زال گفت : گوش کن پسر عقلت را به کار انداز . آن ترک در جنگ اژدها و بلایی عظیم است و در هنگام جنگ در یک جا ساکن نیست . رستم گفت: تو از طرف من خیالت راحت باشد .خداوند یار من است . اگر اژدها یا دیو نر باشد خواهی دید که دمار از روزگارش درمی آورم . پس سوار رخش شد و به سوی توران رفت . وقتی افراسیاب او را دید از کودکی او درشگفت شد و پرسید : او کیست ؟ کسی گفت : او پسر زال است که با گرز سام آمده است .افراسیاب تیغ کشید و با او به جنگ پرداخت پس رستم کمرش را گرفت و خواست پیش قباد ببرد اما کمربند او باز شد و او به زمین افتاد و اطرافیانش دورش را گرفتند پس رستم دست برد و تاج از سرش برداشت و افسوس خورد که چرا کمرش را گرفتم . پس قارن و کشواد و تمام پهلوانان نزدش آمده و به او آفرین گفتند و مژده برشاه بردند که رستم قلب سپاه را به هم ریخته و افراسیاب را فراری داده است .
از آنسو افراسیاب بر اسبی نشست و سپاهیانش را رها کرد و فرار نمود پس لشکریان ایران بر توران هجوم بردند .رستم نیز با گرز گاوسرش زمین را از خون سرخ کرده بود . زال به فرزندش می نگریست و از شادی دل در سینه اش می تپید . ترکان عقب نشینی کرده واز آنجا به دامغان و سپس به جیحون زدند .
رستم نزد شاه رفت و شاه دریک طرفش رستم ودر طرف دیگر زال را نشاند و برآنها و دیگر پهلوانان آفرین گفت .
از آنسو افراسیاب که گریخته بود با پوزش خواهی نزد پدر بازگشت و به او گفت : تو قصد جنگ کردی و این کار درستی نبود چون گذشتگان که پیمان شاه را شکستند از آن سود نبردند . اکنون نه تنها زمین از نژاد ایرج پاک نشد بلکه دیگری چون کیقباد جایش را گرفته و از پشت سام جوانی بوجود آمده است که رستم نامیده می شود . او به تنهایی همه لشکر ما را به هم زد و نزدیک بود مرا هم بکشد . اکنون جز آشتی راهی نمانده است. ما نباید کینه گذشته را در سر بپرورانیم . ببین چگونه نامدارانی چون گلباد و بارمان و خزروان و شماساس و قلون همگی را از دست دادیم و من هم بی گناه نیستم که اغریرث را کشتم . مرا ببخشید و از گذشته یاد مکنید و با کیقباد آشتی نمایید .
وقتی پشنگ سخنان افراسیاب را شنید عاقل مردی به نام ویسه را که برادرش بود را نزد ایرانیان فرستاد و نامه ای به شاه ایران نوشت :
اگر تور ظلمی به شما کرد و ایرج را کشت منوچهر هم به کینخواهی او برآمد پس شایسته است که راه درست را پیش گیریم و جنگ را کنار بگذاریم . ایرج هم به بروبوم ما نظر نداشت پس کینه ورزی نکنیم و به کشور خود قناعت کنیم .
قباد در جواب نامه گفت : ما در جنگ پیشدستی نکردیم و اشتباه از افراسیاب بود . آیا به یاد دارید او با نوذر چه کرد و چه بلایی بر سر برادرش اغریرث آورد؟
اما اگر شما از کردار بدتان پشیمان شوید من از شما کینه ای به دل ندارم . پس پیام به پشنگ بردند و تورانیان شاد شدند .
کیقباد مال و منال و خلعت فراوان بین بزرگانش چون زال و قارن و کشواد و خراد و برزین و پولاد و رستم تقسیم کرد .بعد از آن شاه به پارس رفت و در اسطخر به تخت نشست . ده سال گذشت و او به دادگری و عدالت شهره شد .شهرهای زیادی را آباد نمود . او چهار پسر خردمند داشت به نامهای کی کاووس و کی آرش و کی پشین و کی آرمین . پس از گذشت صد سال شاه فهمید که مرگش فرا رسیده است پس کاووس کی را فرا خواند و به نصیحت پرداخت و گفت: گویی دیروز بود که از البرز کوه به پادشاهی رسیدم . سعی کن دادگر باشی و دچار حرص و آز نشوی . من تاج و تخت را به تو سپردم سعی کن عدل پیشه کنی .
به سر شد کنون قصه کیقباد
ز کاووس باید کنون کرد یاد
مرسی عزیزم
من هم ممنونم از لطفت
پسر ببین اینجا چه خبره!!!
بیاییید با هم دوست بشیم.
اینجا که صدا داریم
http://sedahamoon.blogsky.com
اینجا که همایش داریم:
http://nashibofaraz.blogsky.com/
و اینجا که شاهنامه می خوانیم:
http://shahnamehferdowsi.blogsky.com/
فریناز جونم دوست دارم دستت طلاست
سلام فریناز عزیز
دوست خوبم پست هات خیلی خوبن مرسی
منم آپم دوست داشتی بیا
حتما
درود هم قبیله
چقدر خوشحالم که هنوز چیزهای زیبا و انسانهایی پر از شعور در این دیار هستند که تاریخ و گذشته را تلنگر میزنند و روشن میکنندکوره راههایی که در آن گرفتاریم
سپاس از این کار زیایتان
وقت کردید به غزلهای زخمیم سری بزنید
تابعد...
خشنوثره مزداهه اهورهه
درود بر شما دوست همیشه یارم فریناز
بسیار شرمنده ام که روزگاری هر چند کوتاه را به دیدارتان نیامدم بگذارید روی دشواری های زندگی کالبدی
با بخش چهارم از جستار« فرا زمینی ها و استوره های ایرانی» به روز شده ام
می دانم کوچکم در برابر مهر شما، اما به دیدارم بیایید و کوچک نوازی بفرمایید[گل][گل][گل]
خدمت میرسم
سلام و درود بر شما مطالب زیبا و تصویر زیبایی بود سپاس راستی چنجره تاریخ تغییر دادم همواره سپاس
ممنون آقا فرید . حتماً سرمیزنم
سلام بر فریناز گرامی ام
چقدر زیبا بود
توبراستی دوستدار فرهنگ وتاریخ ایران زمین ونگاهبان آن هستی
درودهای فراوان برتو باد
ممنون نیره عزیزم
فریناز عزیزم گوشه خاطرت نه، همه خاطرم تورادارم
سلام فریناز عزیزم
ممنون که همیشه به یادم هستی
پستت خیلی جالب بود باعکس قشنگی که انداختی
این عکس هارو از کجا میاری؟
موفق باشی
ممنون ماندانا جان.
اکثر تصاویر وبلاگ من از نگارخانه مهرمیهن است.
زیبا بود. :)
سلام عششششششششششقم چه عجب افتخار دادین سر زدین بازم بیا آپ کردم بوووووووووووووووووووووووووس

اما انگار وبلاگتون مشکل پیدا کرده.چون این صفحه میاد:
وبلاگی با این آدرس پیدا نشد
ممکن است آدرس وبلاگ را اشتباه وارد کرده باشید و یا وبلاگ حذف شده باشد.لطفا دوباره وبلاگ خود را بسازید.
(404 Error) Sorry, the page you requested was not found
Please check the URL for proper spelling and capitalization or maybe this page was deleted
عجبببببببببب
تا اینجاش که خوندم جالب بود
ولی دیگه چشمام درد گرفت
ولی دمت گرم
بازم از اینا برامون بذار
این وبلاگ نظر خصوص نداره می خواستم این نظر رو خصوصی بدم نمی دونم شد یا نه
فریناز جون برای ته چینت که خمیر می شه
یا موادت خیلی بیشتر از برنجت
یا برنجت زیادی جوشیده
البته حالت 1 احتمالش بیشتره
ممنون عزیزم . چرا خصوصی؟!
سلام
داستان ها را خودتان به نثر می نویسید؟
بله . با بضاعت اندک خودم آنها را به نثر درآوردم البته میدانم که خالی از نقص نیست.
از خودمان بسی ناخشنودیم که دیر این جا را یافتیم...
...
باز هم خدا خیر دهاد محسن گرامی را
...
زاین پس امید است ما را که بیشتر ببینیم این جا را!
ممنون از نظر لطفتان
راستی ببخشید: درود و سلام یادم رفت!!!
درود بر دوست جدیدم
سلام فریناز گرامی
بلاگفا همشون داغون شده وباز نمیشه
آره متاسفانه بلاگفا خیلی مشکل داره.
منم بعضی وقتها نمیتونم برای دوستان نظر بذارم
خدایا یا نوری بیفکن یا توری ، ماهی کوچکت از تاریکی این اقیانوس می ترسد .
فرینازم سلام
آره اونم چه اداهایی!!! باخودشم مشکل داره
درود
خوب ما دو تا نیره شدیم من باید جلوی اسمم بنویسم فقط یک بهار
!!!
و اما سپاس از زحمتی که می کشید. عکسی که گذاشتی خیلی نظم رو جلب کرد، زیبا و دیدنی و هنرمندانه است. یک نکته: البته هنوز مطمئن نیستم چون از خاطرم رفته و اون اینه که به گمانم کی قباد خواب دو باز سفید رو می بینه نه سرباز سفید... در اولین فرصت می روم نگاه می کنم مبادا اشتباه کرده باشم...
ممنون . من هم دوباره نگاه میکنم
سلام فریناز جونم
خوبی؟
دیدم بلاگفا جواب نمیده وخرابه اومدم تو blogsky وبمو دوباره ساختم این هم آدرس جدید
http://mandana23500.blogsky.com
بیا منتطرم با یه پست فعلا
سلام
خونه جدید مبارک.
سرمیزنم
ممنونم عزیزم
من از شما بی نهایت سپاسگذارم که در اینجا و همه تارنما هایم همراهم هستید همیشه سر فراز و پیرورز و مانا باشید
سپاس
آپم فریناز جون.
اومدم نگین جون
درود برفریناز گرامی
به این زمین گرد که بسرعت می گردد بنگر که درمان ما در آن است و درد ما نیز ، نگاه کن و ببین که نه گردش زمانه آن را می فرساید و نه رنج و بهبودی حال بشر آن را به آتش می کشد ، نه آرام می شود و نه همچون ما تباهی می پذیرد . فردوسی خردمند
درود بر نیره عزیزم
سلام فریناز گرامی

از تیمارستانی ها خبر دارم آخه اونا شاگردای خودم هستند بابا
اینم نشانی جدیدشون :
http://www.timarestani.blogfa.com/
ممنون . نشانیشون را عوض می کنن و خبر نمیدن . بعد هم کامنت میذارن که بیا سربزن!!!
واقعا بی نظیر بود
عکس قشنگیم داشت
من موندم چ جوری نظرمو بگم خب
سلام هم لینکی عزیز
عالی بوووووووووود
بامطالب عاشقانه وزیبا وعکس های متنوع به روز هستم(آپم)
منتظرنظرهای زیبایت هستم....بیایی هااااا
[گل][چشمک]
حتماً سر میزنم
slaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaam ey jan fadatsham golam bebakhshid vaght nakardam khabaret knam sharmande eshgham..booooooooooooooooooooooooooooooooooooooooooooooooooooooooooooooooooooooooooooooooooooooooooooooooooooooooooooooooooooooooooooooooooooooooooooooooooooooos




bebakhsh dige..
2bare slam farinazam sar bezan web dige montazeram
اومدم
سلام و عیدتون مبارک
نمیدونم چرا نمی شد قبلا براتون نظری بزارم،
خوشبختانه الآن میشه!
راستی یه سوال داشتم!
این پهلوان ایرانی; " قارن " آیا ارتباطی با
قارن، فرمانروای عرب ستیز تبرستان( کارن کبیر )
داره یا نه؟
مرسی...
ممنون . من اطلاعی در این زمینه ندارم . اما ازآنجایی که شاهنامه مخلوطی از تاریخ و افسانه است بعید نیست که فردوسی از شخصیتهای واقعی هم در آن استفاده برده باشد.
سلام وب زیبایت رامی ستایم اگررخصت فرماییدتبادل لینک باشما افتخاراست.اگراجازه وجواب فرمایید..
ممنون. من هم شما را لینک کردم دوست عزیز
سلام وبت خیلی زیباست به منم سر بزن البته نظر یادت نره[نیشخند]
ممنون از شما. حتماً سر میزنم.
baba vase man ke moalem nabood .. ye chizi dige bood
کشتی منو ! خوب بگو چی بود راحتم کن !!!
heee .. baba to farz kn pesar bodi asheghe yeki mishodi ke ezdevaj karde chize ajibie????
عجیب نیست اما ابلهانه ست . تازه تو که پسر نیستی!
are midonam .. khob chikar knam in avalin barame ..
خدا یه عقلی بهت بده!!!
hala ke raft .. dige che farghi dare ???????
خدا بهت رحم کرد.
farinaz chi shod ghahri ???
baba bikhial aslan khoda be hamamon rahm kard khobe ????
نه خانومی . من اهل قهر نیستم . زنگمون خورد مجبور شدم قطع کنم.
وای چ جالب بود
فریناز جان پست بعدی زاده شدن زاله؟؟؟
بله محسن جان.
سلام من یه تحقیق دارم ک گفتن چرارستم خود نخواست پادشاه شود؟
میشه کمک کنید آخه هیچ جا حتی اشاره ای به این موضوع نشده.مرسی
درود دوست گرامی
رستم وپدرش زال و پدربزرگش سام همیشه پشت در پشت در خدمت شاهان بودند و هیچگاه خیانت نکردند و از اسطوره قهرمان شاهنامه هیچگاه چنین کاری برنمی آید.