بنام خداوند جان وخرد کزین برتر اندیشه برنگذرد
خداوند نام و خداوند جای خداوند روزی ده رهنمای
خداوند کیهان و گردان سپهر فروزنده ماه و ناهید و مهر
پادشاهی کیومرث
داستان شاهنامه با پادشاهی کیومرث آغاز می شود که در حدود سی سال پادشاهی کرد.
او پادشاه خوبی بود و همه دد و دام و جانوران و هرچه در گیتی بود مطیع اوامر او بودند. وی پسر زیبایی به نام سیامک داشت که خیلی مورد توجه و علاقه پدر بود. اهریمن برآنها حسادت آورد. پسر اهریمن به ادعای تاج و تخت شورید و با سیامک جنگید و در این جنگ سیامک کشته شد.
فکند آن تن شاهزاده به خاک
به چنگال کردش جگرگاه پاک
کیومرث وقتی خبر مرگ پسرش را شنید به سختی متالم شد و به سوگواری پرداخت و
همچنان کینه کشته شدن پسرش را در دل داشت. سیامک پسری داشت به نام هوشنگ که کیومرث او را چون فرزندش دوست می داشت و او رابه خونخواهی پدرش تشویق نمود. هوشنگ به جنگ اهریمن رفت و او را شکست داد.
کشیدش سراپای یک سر دوال
سپهبد برید آن سر بی همال
کیومرث چون به آرزویش رسید بعد از مدتی روزگارش سرآمد و مرد و هوشنگ پادشاه شد.
پادشاهی هوشنگ
پادشاهی هوشنگ هم سر رسید و پسرش طهمورث به جای پدر نشست.
وی پادشاهی سخاوتمند عادل بود و در حدود چهل سال پادشاهی کرد. در زمان او آبادانیهای زیادی بوجود آمد. آهن شناخته شد و آهنگری به عنوان پیشه ای بوجود آمد. کشت و زرع بوجود آمد و تا پیش از آن مردم جز میوه چیزی نمی خوردند و لباسشان برگ درختان بود.همچنین در زمان هوشنگ آتش شناخته شد بدین ترتیب که : یکروز شاه به سوی کوه در حرکت بود از دور چیزی دید سیاه و تیره مانند مار که به طرف او میآمد سنگی برداشت و به سوی او پرتاب کرد وسنگ به سنگ دیگری خورد و آتش پدیدار گشت. هوشنگ از کشف آتش خوشحال شد و معتقد بود که این فروغ ایزدی است و اهل خرد باید آنرا بپرستند. او جشن گرفت و این جشن سرآغاز جشن سده بود.
همچنین در زمان هوشنگ از پوست بعضی حیوانات لباس درست کردند و گوشتشان به مصرف خوراک و تغذیه می رسید.
پادشاهی طهمورث
طهمورث سی سال پادشاهی کرد در زمان او پیشرفتهای دیگری بوجود آمد از جمله بوجودآمدن نخ از مو وپشم میش و بره و از نخها پارچه بوجود آمد . طهمورث وزیری پاک نهاد به نام شیداسپ داشت. اما در این زمان دیوان دوباره به گردن کشی پرداختند و طهمورث به جنگ آنها رفت و آنها را تارومار کرد. بعضی از آنها به التماس و لابه افتادند که ما را مکش تا هنری به تو بیاموزیم. پادشاه پذیرفت و دیوان به او نوشتن به سی زبان را یاد دادند از جمله :رومی . تازی . پارسی . سغدی .چینی . پهلوی .
بالاخره روزگار طهمورث هم سرآمد و پسرش جمشید بر تخت تکیه زد .
پادشاهی جمشید
پادشاهی جمشید به هفتصد سال می رسد و جهان از عدالت او در آسایش و داد بود. در این زمان لوازم و ابزار جنگ پیشرفت کرد و آهن را نرم کرده و از آن خود و زره و جوشن و خفتان و درع و برگستوان بوجود آوردند و این حدود پنجاه سال طول کشید.
زکتان و ابریشم و موی و قز
قصب کرد پرمایه دیبا و خز
و بدینسان ریسیدن و بافتن را آموختند.
جمشید گروهی را معروف به کاتوزیان از میان مردم انتخاب کرد که کار آنان پرستش بود و کوه را جایگاه آنان کرد. گروهی دیگر را برای جنگ برگزید و آنان را نیساریان نام نهاد. گروهی دیگر نسودی نام داشتند که می کاشتند ومی درویدند و از دسترنجشان میخوردند . آزاده بودند و سرزنش کسی را نمی شنیدند. گروه چهارم اهنوخشی نام داشت که اهل اندیشه و بینش بودند. جمشید به هر گروه جایگاه ویژه خود را داد. بعد به دیوان دستور داد آب را به خاک آمیخته خشت بسازند و دیوار کشند و کاخ و گرمابه درست کنند. از سنگ خارا آتش بوجود آورند. در زمان او یاقوت و بیجاده و سیم و زر به چنگ آمد.بوهای خوش چون بان و کافور و مشک و عود و عنبر و گلاب بوجود آمد. پزشکی شکل گرفت.کشتی ساخته شد. جمشید تختی ساخت و گوهرهایی را زینت آن کرد و مردم به دور تخت او حلقه زدند و شادی کردند و جشن نوروز از آن زمان بوجود آمد.
به جمشید بر گوهر افشاندند
مرآن روز را روز نو خواندند
دیوان تخت جمشید را در حالیکه جمشید بر روی آن نشسته بود بلند می کردند و از هامون بر روی ابرها می بردند. مرغان به فرمان او بودند. بدین سان سیصد سال گذشت و مرگ ومیر هم از بین رفت. پادشاه مغرور شد و سر از رای یزدان پیچید و ناسپاسی کرد.
چنین گفت با سالخورده جهان
که جز خویشتن را ندانم جهان
هنر در جهان از من آمد پدید
چو من تاجور تخت شاهی ندید
جهان را به خوبی من آراستم
چنان گشت گیتی که من خواستم
و خلاصه اینکه آرامش و خور و خواب شما از من است و دیهیم شاهی سزاوار من و جز من پادشاهی نیست. من بودم که مرگ و میر را از جهان برداشتم. پس هرکس به من نگرود اهریمن است.
گر ایدون که دانید من کردم این
مرا خواند باید جهان آفرین
چون این سخنان گفته شد فر ایزدی از او گسسته شد و عده زیادی از او روی برگرداندند.سپاه پراکنده شد وروزگار جمشید تیره گشت. از کارش پشیمان ونادم شد و از دیده خون گریست.
داستان ضحاک با پدرش
در بین شاهان آن دوره از دشت سواران نیزه دار عرب نیکمردی به نام مرداس بود که خیلی محتشم و اهل بخشندگی و داد و سخا بود. او پسری داشت دلیر اما ناپاک به نام ضحاک که به پهلوی بیورسپ خوانده می شد.
روزی ابلیس نزد او آمد و جوان گوش به گفتار او سپرد و با ابلیس پیمان دوستی بست که فقط از او سخن بشنود. ابلیس به او گفت که پدرت را بکش و صاحب جاه و حشمت او شو. ضحاک ترسید و گفت این شایسته نیست اما ابلیس قبول نکرد و گفت: ترسو تو سوگند خوردی.ضحاک بناچار پذیرفت و طبق گفته ابلیس رفتار نمود بدینسان که : در سرای شاه بوستانی بود که شاه شبها بی چراغ به آنجا می رفت و تن می شست. دیو بچه به آنجا رفت و چاهی کند و روی آن را با خار و خاشاک پوشاند. پادشاه شب به سوی باغ آمد و در چاه افتاد و مرد و ضحاک بر جای او نشست.
پسر کو رها کرد رسم پدر
تو بیگانه خوانش مخوانش پسر
بعد از این ماجرا روزی ابلیس خود را به شکل جوانی درآورد و نزد ضحاک رفت و خود را آشپز ماهری معرفی کرد. در آن زمان کمتر از حیوانات برای پخت و پز استفاده می شد و بیشتر غذایشان از رستنیها بود ولی اهریمن از هر گونه مرغ و چارپایی خورشهای رنگارنگی درست کرد . ضحاک که خیلی از دستپخت او خوشش آمده بود گفت : هر چه از من بخواهی به تو خواهم داد. ابلیس گفت : تنها حاجتم این است که اجازه فرمایی کتف تو را ببوسم .ضحاک پذیرفت. ابلیس پس از بوسیدن کتف شاه ناپدید شد و بر جای بوسه او دو مار سیاه رویید.
ضحاک ابتدا ترسید و هر دو را از ته برید اما دوباره به جای آن دو مار سیاه دیگر رویید .همه پزشکان احضار شدند ولی کاری از دستشان ساخته نبود. دوباره ابلیس خود را به شکل پزشکی درآورد و نزد ضحاک رفت و گفت : تنها علاج این مسئله سازش با مارها است و باید آنها را سیر نگهداری و غذایشان هم مغز سر مردم است.
در این زمان مصادف بود با شورش مردم بر علیه جمشید شاه ایران.
مردم سپاهی درست کرده و به سمت تازیان رفتند و ضحاک را شاه ایران نامیدند. ضحاک به تخت جمشید آمد و در آنجا تاجگذاری کرد. جمشید نیز فرار کرد و تا صد سال کسی او را ندید و در سال صدم روزی در دریای چین پدیدار شد و ضحاک هم او را دستگیر کرد و با اره او را به دو نیم نمود.
چنین است کیهان ناپایدار
تو در وی به جز تخم نیکی مکار
دلم سیر شد زین سرای سپنج
خدایا مرا زود برهان ز رنج
پادشاهی ضحاک
ضحاک هزار سال پادشاهی کرد و این زمان جزو بدترین دوران ایران بود که فرزانگان به کنج عزلت افتاده و جاهلان همه جا بودند. دیوان هم دستشان در همه جا باز شد و همه جا تخم بدی می ریختند. جمشید دو خواهر داشت به نامهای شهرنازو ارنواز که ضحاک آنها را از آن خود کرد.علاوه برآن هر روز دو مرد جوان را کشته و مغزشان را به شاه می دادند.
در این زمان دو مرد پاک نژاد به نامهای ارمایل و کرمایل تصمیم گرفتند که تحت عنوان آشپز نزد شاه روندتا شاید کاری از دستشان ساخته باشد. حیله آنها این بود که مغز سر یک جوان را گرفته با مغز سر گوسفندی می آمیختند و جوان دیگر را از مرگ می رهانیدند و بدین سان هر ماه سی مرد از مرگ نجات می یافت و وقتی تعدادشان به دویست رسید آشپزان به آنها چند بز و میش داده و آنها را روانه صحرا می کردند تا کسی به آنها دست نیابدو اکنون کردها همه از نژاد همان مردانند .
در این حال ضحاک همچنان به عیش و عشرت خود مشغول بود و برای تفریح به یکی از مردان جنگی همیشه دستور می داد که با دیو کشتی بگیرد و یا دختران زیبارو را انتخاب می کرد تا از آنان کام دل بگیرد. زمان سپری می شد و حدود چهل سال تا پایان پادشاهیش مانده بود شبی در کنار ارنواز خوابیده بود که خواب دید سه مرد جنگی کارآزموده که یکی جوانتر بود به جنگ ضحاک می آیند و جوان گرز را به سر او می کوبد و او تا دماوند گریخت و آنها نیز همچنان به دنبالش بودند و بالاخره او را کشتند و او از خواب پرید و فریاد کشید . ارنواز گفت : شاها چه شده از چه ترسیدی؟ ضحاک از گفتن خوابش خودداری کرد اما ارنواز پافشاری می کرد و بالاخره مجبور شد داستان را تعریف کند.ارنواز او را دلداری داد و گفت : موبدان و ستاره شناسان را احضار کن تا خوابت را تعبیر کنند . شاه نظر او را پسندید . موبدان آمدند و تفحص کردند اما می ترسیدند حقیقت را بگویند و شاه به آنان خشم گیرد . بالاخره یکی از آنها به شاه گفت که عاقبت همه مرگ است و تو هم همیشه بر تخت نخواهی بود و بعد از تو شخصی به نام آفریدون به تخت می نشیند البته او هنوز به دنیا نیامده است. ضحاک پرسید : او چه دشمنی با من دارد ؟ موبد پاسخ داد: او به کینخواهی پدرش که تو او را کشتی با تو دشمن است . ضحاک وقتی این سخنان را شنید از ترس از هوش رفت و از آن به بعد همه جا سراغ فریدون را می گرفت و به دنبال او می گشت تا او را بکشد.
اندر زادن فریدون
نام پدر فریدون آبتین بود. روزی ماموران شاه او را دیدند و برای غذای شاه او را به آشپزخانه سلطنتی برده و کشتند. در این زمان فریدون به دنیا آمده بود. مادر فریدون که فرانک نام داشت از موضوع آگاه شد و او را به نزد نگهبان مرغزار برد و گفت : این کودک را با شیر گاو بپرور و نزد خود نگاهدار. سه سال فریدون نزد آن مرد با شیر گاو پرورده شد و ضحاک همچنان در جستجوی او بود.فرانک از ترس شاه تصمیم گرفت فریدون را با خود به هندوستان و فراسوی کوه البرز ببرد. در کوه مرد پاکدینی می زیست که فرانک پسر را به او سپرد و او به پرورش فریدون همت گمارد. از آن سو ضحاک از جایگاه اولیه فریدون آگاهی یافت اما وقتی به مرغزار رسید او را نیافت پس هرانسان و چارپایی که آنجا بود کشت و آنجا را به آتش کشید. وقتی فریدون شانزده ساله شد از البرز به سوی مادرش آمد و از نام و نشان وپدرش پرسید. فرانک گفت : پدرت آبتین از نژاد طهمورث بود. ضحاک او را کشت تا برای مارهایش غذا فراهم کند بعد از آن همچنان به دنبال تو بود و من تو را مخفی نمودم.فریدون دلش پر از درد شد و در پی انتقام برآمد اما مادر او را بر حذر می داشت.
ترا ای پسر پند من یاد باد
بجز گفت مادردگر باد باد
داستان ضحاک و کاوه
روزها می گذشت و ضحاک همچنان در اندیشه فریدون بود. او تصمیم گرفت لشکری از مردم و دیوان بوجود آورد و همچنین سندی تهیه کند و موبدان پای آن را امضا کنند بدین قرار که شاه تا کنون جز به نیکی عمل نکرده است. در این بین که سند تهیه می شد ناگاه صدایی در کاخ بلند شد . مردی به نام کاوه به نزد شاه برای دادخواهی آمد و گفت که از هجده پسرم همگی برای تو کشته شده اند لااقل این آخری را مکش. پادشاه پذیرفت و به کاوه گفت که او هم از گواهان محضر او باشد . وقتی کاوه سند را خواند برآشفت و گفت : اینها جز دروغ و یاوه نیست و به همراه پسرش از کاخ بیرون رفت ودر کوی و برزن بانگ زد :
کسی کو هوای فریدون کند
سر از بند ضحاک بیرون کند
پس درفش کاویان بر سر نیزه کرد و گفت : بیایید تا به نزد فریدون رویم و از او کمک بخواهیم . سپاه بزرگی اطراف کاوه را گرفت و بسوی فریدون رفتند و از او کمک خواستند. فریدون به نزد مادر رفت:
که من رفتنی ام سوی کارزار
ترا جز نیایش مباد ایچ کار
مادر به گریه افتاد و او را به خدا سپرد.
وی دو برادر بزرگتر به نامهای کیانوش و پرمایه داشت. به آنها گفت: به نزد مهتر آهنگران روید و بگویید گرز سنگینی به سان گاومیش برای من بسازد . به تدریج سپاه و لوازم جنگی همگی آماده شد و سپاهیان فریدون مهیای کارزار می شدند.
رفتن فریدون به جنگ ضحاک
فریدون وسپاهیانش حرکت کردند تا به سرزمین تازیان و یزدان پرستان رسیدند و شب را در آنجا ماندند وقتی شب فرا رسید سروشی از بهشت به نزد فریدون آمد تا نیک و بد را به او بازگوید و آگاهش کند.فریدون آن شب را با خوشحالی جشن گرفت و وقتی خواب بر او مستولی شد دو برادرش که از حسد در فکر از بین بردن او افتاده بودند از بالای کوه سنگی به سمت او سرازیر کردند اما به فرمان ایزد از صدای سنگ فریدون بیدار شد و سنگ هم دیگر از جایش تکان نخورد.فریدون مطلع بود که برادرانش قصد جانش را داشتند اما به روی خود نیاورد. سپیده دم سپاه حرکت کرد و کاوه آهنگر پیشیپیش سپاه بود. براه افتادند تا به اروندرود ودجله رسیدند و در کنار دجله و شهر بغداد ماندند در آنجا فریدون از نگهبان رود خواست تا با کشتی سپاهیانش را به طرف دیگر ببرد ولی او نپذیرفت و دست خط ضحاک را طلب کرد. فریدون خشمگین شد و با اسب گلرنگش به آب زد و سپاهیان نیز به دنبالش روان شدند تا به خشکی رسیدند و کاخ ضحاک نمایان شد.فریدون گرز گاوسر خود را برداشت و به سوی کاخ روان شد ونگهبانان را تارومار کرد تا به کاخ رسید . در آنجا خواهران جمشید شاه را دید و با آنان به صحبت پرداخت. آنها از نام و نشان او پرسیدند و سپس ارنواز گفت : ما از بیم شاه با او همراه شدیم . تو چگونه می خواهی با او بستیزی ؟ فریدون گفت : اگر دستم به او رسد جهان را از وجودش پاک می کنم. شما باید جای او را به ما نشان دهید . گفتند : او به هندوستان رفته است تا بیگناهان دیگری را به خاک و خون بکشد. از وقتی درباره تو شنیده در رنج و عذاب است و آسایش ندارد ولی زیاد نمی ماند و بزودی بازمیگردد.
در زمان غیبت ضحاک وکیل او کندرو به کارها رسیدگی می کرد. وقتی به کاخ آمد و فریدون را دید که برتخت نشسته است و همه مطیع او شده اند او نیز بدون ناراحتی در برابر فریدون تعظیم نمود و به ستایش او پرداخت.فریدون تا صبح بساط جشن به پا نمود . بامداد که همه در خواب خوش بودند کندرو بر اسبی نشست و به سوی ضحاک رفت و ماجرا را باز گفت . ضحاک پریشان شد و از بیراهه به سوی کاخ آمد و با سپاهیان فریدون درگیر شد. در میانه جنگ که مردم نیز به یاری سپاهیان فریدون آمده بودند ضحاک ناشناس به طرف کاخ رفت در حالیکه سرتاپا پوشیده در زره وخود بود .در آنجا دید شهرناز در کنار فریدون است و به نفرین ضحاک لب گشاده است از خشم خنجر کشید تا او را بکشد اما فریدون گرز گاوسر را بر سر او کوبید . سروش غیبی ندا داد که او را به کوه ببر و در بند کن . پس ضحاک را دست بسته و با خاری بر پشت هیونی به کوه بردند . فریدون خواست سرش را ببرد که سروش غیبی ندا داد که او را تا دماوند کوه ببر و آنجا در بند کن .پس او را به دماوند برد و به کوه آویخت .واین بود پایان سرنوشت شوم ضحاک پلید .
بماند او برین گونه آویخته
وزو خون دل بر زمین ریخته
سلام عزیزم من خیییلی اینو دوست دارم یه تنوعیه دیگه اصلا دوست ندارم که کتاب رو بشینم بخونم این جوری بهتره عاشقتم
متشکرم از لطفت
درود برفریناز گرامی
جستار بسیار جالبی است
پسر بد مر او را یکی خوبروی
هنرمند وهمچون پدر ، نام جوی
سیامک بدش نام وفرخنده بود
کیومرث را ، دل بدو زنده بود
بسیار زیبا بود
سپاس
سپاس
سلام
داستان کاوه آهنگر و ضحاک،یکی از داستان های شیرین وجذاب شاهنامه هستش که خواندن اون خیلی جالبه.ای کاش میشد یک روزی فیلم سازان ما بتونند از روی داستان های شاهنامه فیلم های فخار وخوبی بسازند.
کاملاً موافقم
مرسی عزیزم. عالی بود
وبت همیشه منو از آشپزخونه به سر کلاس دانشگاه می بره
ممنون
سلام بانو ممنون که سر زدین اره هیچ مشکلی نیست حتی میتونید روشو سلفون بکشید موفق باشید
متشکرم
پرواز خواهم کرد
دل خواهم کند از همه چیز
از دل بستن
از دل سپردن
با خدا خواهم زیست
به خدا دل خواهم سپرد
او که همیشه با منست
با او زندگی خواهم کرد
سلام فریناز عزیزم
خوبی؟؟؟چه خبر؟؟؟
میگذرونم
ایووووووول چه جاالب
ولی خیلی طولانی بقیه رو بعدا می خونم
سلام
شوخیدم
منم بهت تبریک میگم
اخی نمیتونید برید؟؟؟؟؟
البته بهتره چون ورزشگاه های ما کوچیکه و اگه زن ها هم بیان دیگه شاید جای من یا دیگران نشه
درود دوست خوب من
سپاس از پست نیک و پر باری که گذاشتی و داده های خوبی که برای حوانندگان بنمایش گذاشتی.
مهر افزون دل و اندیشه ات...53
تشکر از لطفتان
بدین افسونگری وحشی نگاهی
مزن بر چهره رنگ بی گناهی
شرابی تو شراب زندگی بخش
شبی می نوشمت خواهی نخواهی
مشیری
مرسی، امیدوارم کار خوبی از آب در اومده باشه،
که حداقل اعتبار امش حفظ بشه!
"خدای من خداییست که اگر سرش فریاد کشیدم
به جای اینکه با مشت به دهانم بزند
با انگشتان مهربانش نوازشم می کند و می گوید :
میدانم جز من کسی نداری."
سلام فریناز جونم
واژه کیومرث در اوستا هم اومده در زبان اوستایی گیه مرتن یعنی زنده میرا است که در پهلوی نمونه اولین انسان به شمار رفته است
پستت خیلی قشنگ بود
ممنون فریناز جونم
از توجهت متشکرم
سلام
با چند تا مطلب جدید بروزم[لبخند][گل]
سر میزنم
نزدیکی هشترود قلعه ی قدیمی( مربوط به دوران اشکانیان و ساسانیان) هست به اسم قلعه ضحاک
قلعه ی فوق العاده زیبا و جالبی هست
پیشنهاد میدم حتما به این قلعه سر بزنین
سلام مجدد ببخشید من سفر بودم الان دیدم که آدرس به جای نقطه ویرگول زدم
لطفا دوباره امتحان کن ممنون و موفق باشی
آره درست شد
سلام فریناز جان
به روزم و منتظر حضور گرمت.[گل][گل]
اومدم
من همیشه می دونستم ضحاک بده بوده و اینا ولی نمی دونستم چرا
خیلی جالب بود
ولی من تا همش رو بخونم چشمام این شکلی شد
سلام
ممنون وسپاس گذارم که سر زدی.من هم روز بزرگداشت فردوسی رو به شما تبریک میگم.
فریناز جان
تمام این مشکلات به خاطر نبود مدیریته والبته توی ایم چند سال اخیر فرهنگ بدی به مردم ایران القا شده.
سلام بر دوست گرامی ام
از تمامی مهربانی شما سپاسگزارم
فرارسیدن روز بزرگداشت فردوسی بزرگ برهمه ایرانیان خجسته باد
❁❁❁❁شادباشی❁❁❁❁
ممنونم عزیزم. حضورت شادم میکنه
salam golam chera dige be man sar nemizani???? bia dige...
سلام. نمیدونم چرا بعضی وقتها که نظر میذارم ثبت نمیشه .
سلام فریناز عزیزم
کنون ای خردمند وصف خرد
بدین جایگه گفتن اندرخورد
کنون تا چه داری بیار از خرد
که گوش نیوشنده زو برخورد
خرد بهتر از هر چه ایزد بداد
ستایش خرد را به از راه داد
خرد رهنمای و خرد دلگشای
خرد دست گیرد به هر دو سرای
ازو شادمانی وزویت غمیست
وزویت فزونی وزویت کمیست
خرد تیره و مرد روشن روان
نباشد همی شادمان یک زمان
چه گفت آن خردمند مرد خرد
که دانا ز گفتار از برخورد
کسی کو خرد را ندارد ز پیش
دلش گردد از کردهٔ خویش ریش
هشیوار دیوانه خواند ورا
همان خویش بیگانه داند ورا
ازویی به هر دو سرای ارجمند
گسسته خرد پای دارد ببند
خرد چشم جانست چون بنگری
تو بیچشم شادان جهان نسپری
نخست آفرینش خرد را شناس
نگهبان جانست و آن سه پاس
سه پاس تو چشم است وگوش و زبان
کزین سه رسد نیک و بد بیگمان
خرد را و جان را که یارد ستود
و گر من ستایم که یارد شنود
حکیما چو کس نیست گفتن چه سود
ازین پس بگو کافرینش چه بود
تویی کردهٔ کردگار جهان
ببینی همی آشکار و نهان
به گفتار دانندگان راه جوی
به گیتی بپوی و به هر کس بگوی
ز هر دانشی چون سخن بشنوی
از آموختن یک زمان نغنوی
چو دیدار یابی به شاخ سخن
بدانی که دانش نیاید به بن
روز بزرگداشت فردوسی خجسته باد
درود بر فریناز گرامی
درود بر روان پاک فردوسی بزرگ
چراغست مر تیره شب را بسیچ
به بد تا توانی تو هرگز مپیچ
چو سی روز گردش بپیمایدا
شود تیره گیتی بدو روشنا
پدید آید آنگاه باریک و زرد
چو پشت کسی کو غم عشق خورد
چو بیننده دیدارش از دور دید
هم اندر زمان او شود ناپدید
دگر شب نمایش کند بیشتر
ترا روشنایی دهد بیشتر
به دو هفته گردد تمام و درست
بدان باز گردد که بود از نخست
بود هر شبانگاه باریکتر
به خورشید تابنده نزدیکتر
بدینسان نهادش خداوند داد
بود تا بود هم بدین یک نهاد
ممنون نیره جان
ههههههه باحال بود دمت گرم
سلام برفریناز گرامی
بسیار سپاس دوست عزیز
همیشه به یادت هستم
شادباشی
سلام!
از وبلاگ تون دیدن کردم فوق العاده قشنگ و پرباره !
من پرسپولیسیم اما از برد امشب استقلال خوشحالم و بهتون تبریک میگم ....
دعوتید به وبلاگم
ممنون . حتما سر میزنم
یه داستاااان جدیییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییید
زووووووووووووووز
راستی من25اردیبهشت هم رفتم زادگاه فردوسی همم رفتم آرامگاهشون
واقعا خیلی خوش گذاشت
عالی بود
واقعا وبتون خیلی خوبه
خسته نباشید
شرمنده می کنین
salam azizam mer30 ke omadi elahi nazarat nemiomad bebakhshid golam moshkel az loxblog bood farinaz joon bazam bia
ok
خب لینک عکساتم بفرستی برام بهتره
میخوام الان بزارم اگه الان هستی بده لطفا
http://s1.picofile.com/file/7564873224/phoca_thumb_l_shah_nameh_14_.jpg
http://s3.picofile.com/file/7564869030/phoca_thumb_l_shah_nameh_52_.jpg
ببخشید دیر پیغامت را گرفتم. اینا لینکهای قسمت کیومرث است.
سلام
نمیدونم چرا هرکار میکنم لینکات برام باز نشد
اولین پستو گذاشتم
خب دومیش چیه؟
نمیدونم شاید سیستم بلاگفا با بلاگ اسکای فرق داره!من امتحان کردم درست بود.
دومیش پادشاهی فریدون است.
به نظر من کیومرث همان حضرت نوح (ع) است و کشور سومر برابر گومر میباشد و از گیومرث ( گومرس) گرفته شده است . سیامک برابر سام (ع) و هوشنگ برابر هود (ع) است ( هوشنگ=هوثنگ=هوتنگ=هودنگ)
این هم نظرجالبیه.
متاسفانه من اطلاعاتی در این زمینه ندارم.
پریناز فارسی تر نیست
بله دوست گرامی .
هم پارسی تره و هم زیباتر.
اما خوب نام من همینه
سلام
از قالب های حرفه ای،ریسپانسیو(سازگار با تبلت و گوشی های خوشمند)و کلاسیک نقاش دیدن کنید
سلام من دارم رو پنج هزار بیت اول یعنی بخش اسطوره ای که شما به کار بردین این جا برای فیلم نامه کار میکنم میخواستم ببینم کتاب کامل وجامعی که تحلیل کرده باشه این بخش و می شناسید معرفی کنید؟
«سخنهای دیرینه» از دکتر جلال خالقی مطلق.
گزیده تحلیلی، تشریحی شاهنامه از اسد الله بقایی نائینی .
از اسطوره تا حماسه از سجاد آیدنلو.
و . . .
فریناز جان سلام، دستت درد نکنه. بسیار کار جالبی ارایه کردی. من قصد دارم که تمام داستانهای شاهنامه ات رو بخونم و برای پسرم تعریف کنم. سوالی داشتم. اولین سطر در قسمت پادشاهی هوشنگ فکر میکنم اشتباه داره. ممکنه بنویسی که منظورت چی بوده.
ممنونم.
درود بر شما
نه اشتباهی نشده . کلاً درباره پادشاهی هوشنگ در همین حد اطلاعات داده شده . حتی برای بعضی از شاهان در حد دو سه خط نوشته شده است.
همش دروغه در اصل کاوه خواهر زاده ضحاک بود که به ضحاک حسادت میکرد و با فریدون متحد شود و با نیرنگ ضحاک را کشتند
خدا خیرت بده خیلی مردی
مرد نیستما
واقعا دستتون درد نکنه تمام اینترنتو دنبال داستانای شاهنامه هم به صورت نثر و هم به صورت نظم گشتماما چیزی پیدا نکردم.وووووووووووووواقعا مرسسسسی


خواهش می کنم.
سلام با عرض پوزش منبع خلاصه نویسی و نثر نویسی را میتونید ذکر کنید
درود
من از روی شاهنامه دکتر دبیرسیاقی داستانها را به نثر درآوردم.
سلام
درود
سلام شاعران کوچک
درود به شرف ات بزرگوار!
.
واقعا از مطالب بسیار ارزنده ات تشکر میکنم.
.
من به شدت عاشق داستانهای شاهنامه هستم و عاشق کشیدن حماسه های شاهنامه با سیاه قلم...
.
خیلی استفاده کردم. درود به شرف فردوسی کبیر...درود به شرف ادمین...
سپاسگزارم از همراهی شما
این داستان واقه ا ن الی بود و ادم خیلی چیز یاد میگیرد
با تشکر از زحمات شما
سپاس
Jaleb bood mrC
به این میگن یه کار مفید
سپاس
خیــــــــــــــلی زیاد بوووود.خسه شددیــــــــــــــــم
سر فرصت بخونین