X
تبلیغات
نماشا
رایتل

ملحقات - سرگذشت برزو پسر سهراب

چهارشنبه 17 دی‌ماه سال 1393 ساعت 10:36 ق.ظ


http://s5.picofile.com/file/8167037350/%D8%AC%D9%87%D8%A7%D9%86_%D9%BE%D9%87%D9%84%D9%88%D8%A7%D9%86_%D8%A8%D8%B1%D8%B2%D9%88.jpg


سرگذشت برزو پسر سهراب


کنون بشنو از من تو ای رادمرد                   

یکی داستانی پر آزار و درد

 

 

زمانیکه افراسیاب بعد از جریان بیژن از پیکار رستم برگشته بود در حال فرار به همراه پیران و گرسیوز به شنگان رسید و در چشمه ای استراحت کرد ناگاه کشاورز تنومندی دید با صورتی سرخ و تنی چون کوه و سینه ای فراخ و گرزی به بزرگی درخت در دستش بود .  افراسیاب به پیران نگاه کرد و گفت : چهارصد سال از عمرم میگذرد و چنین مردی ندیده ام . سام نریمان و گرشاسپ هم اینگونه نبودند ، او از ما هراسی ندارد. پس به رویین گفت : به نزدش برو و او را پیش من بیاور تا بفهمیم فرزند کیست و اینجا چه می کند ؟ رویین نزد مرد رفت و گفت : ای دهقان اینجا چه میکنی ؟     پور پشنگ ، شاه چین با تو کار دارد . برزو به رویین گفت : جهاندار فقط یزدان است که روزی ده بندگان میباشد . پور پشنگ کیست ؟ من نمی آیم .        رویین خروشید که بس کن و اینگونه سخن نگو . افراسیاب نبیره فریدون و شاه توران است . چرا اینگونه حرف میزنی ؟     برزو گفت : سیاوش از ایران نزدش پناه گرفت و عاقبت بدی در انتظارش بود . شاه من خدای من است .      رویین عصبانی شد و دست به شمشیر برد اما برزو بازویش را گرفت و او را به زمین زد . رویین ترسید و سوار بر اسب شد و فرار کرد اما برزو دم اسبش را گرفت و رویین به زمین افتاد .   افراسیاب که از دور او را می دید به پیران گفت : احتمالا او شانس من است و می توانیم او را مقابل رستم قرار دهیم . سپس افراسیاب به گرسیوز گفت : نزدش برو و به نرمی با او سخن بگو و با چرب زبانی او را نزد من بیاور .    گرسیوز نزد برزو رفت و گفت : کسی با تو جنگ ندارد ما که از تو چیزی نخوردیم و فقط از آب چشمه نوشیدیم . بیا تا تو را نزد شاه ببرم . ما فقط میخواهیم راه را از تو بپرسیم .     برزو نرم شد و و نزد شاه رفت .  شاه با او به نرمی رفتار کرد و از نژادش پرسید .   برزو گفت : پدرم را ندیده ام . من و مادرم و چند زن در خانه ای قدیمی زندگی می کنیم . نام پدربزرگم شیروی گرد است که اکنون پیر است . مادرم تعریف می کند که روزی در فصل بهار که پدرش شیروی گرد مشغول کار بود ، مادرم در بیشه زار سواری را می بیند که از او آب میخواهد و وقتی مادرم را می بیند عاشقش می شود .

فروماند بر جای وز مهر دل                  

فرو شد دو پای دلاور بگل

و از اسب پیاده شد و با مادرم درآمیخت و بعد از آن دیگر مادرم او را نمی بیند . مادرم باردار میشود و مرا به دنیا می آورد .

افراسیاب او را به قصر خود دعوت کرد و گفت : اگر بیایی دخترم را به تو میدهم . من آرزویی دارم . مردی از ایران پدید آمده است که کسی توان رزم با او را ندارد و اسبی به نام رخش دارد       اگرچه قوی است اما تو از او قویتری . قد او از تو کوتاهتر است اگر بتوانی او را شکست بدهی   این لشگر و بوم و بر را از دریای چین تا بحر خزربه تو میدهم . برزو شادمان شد و پرسید نام آن مرد چیست ؟ .   افراسیاب  گفت : او را تهمتن میخوانند و نامش رستم است و نام پدرش زال پسر سام میباشد و در سیستان      زندگی می کند . برزو گفت : پادشاها تو از دست یک نفر چنین رنجور شده ای ؟ قسم به پروردگار و قسم به ماه فروردین که خشت را بالینش میکنم .    افراسیاب به خزانه دار گفت : ده کیسه زر با تاج و دیبای زربفت رومی و یاقوت و فیروزه و دویست خوبروی تاتاری و چینی و اسب و زرین لگام و دویست جوشن و تیغ و برگستوان و نیزه و تیر و گرز و گوسفند و بز و زر و دینار و گوهر به برزو بده .   برزو شاد شد و تعظیم کرد و سریع نزد مادرش رفت و تمام مالها را به او داد و گفت : شاه چین اینها را به من داده است و قرار است که در ازای آن من با رستم بجنگم و سر از تنش جدا کنم .      مادرش فریاد زد و گریان شد و گفت : مغرور به این درم و زرها مباش و جانت را به باد نده . شاه توران حیله گر است و فرزندان زیادی را بی پدر کرده است و سرهای زیادی را از تن جدا نموده است و دیگر اینکه رستم در جنگ مانند شیر است و دیوان بسیاری را کشته است و بسیاری از بزرگان ترکان را از بین برده است از جمله کاموس جنگی و خاقان چین و شنگل و فرطوس و اشکبوس و گرد دلاور سهراب دلیر و اکوان دیو و دیو سپید . مگر از جانت سیر شده ای ؟

تو زان نامداران نه ای بیشتر                   

از این در که رفتی مشو پیشتر

برزو به حرفهای مادر توجه نکرد و گفت : تا خدا نخواهد اتفاقی نمی افتد . پس به نزد افراسیاب رفت و گفت : از لشگرت نام آورانی برگزین تا آیین جنگ را به من بیاموزند . افراسیاب به پیران گفت : جنگاورانی چون هومان  ویسه و گلباد شیر و بارمان شرزه و گرسیوز و دمور و گروی را بیاور تا با او مبارزه کنند . برزو شب و روز کارش جنگیدن بود و فقط برای خوردن درنگ میکرد . بعد از شش ماه آماده و سرپنجه شد و سر ماه هفتم نزد شاه رفت و آمادگی خود را اعلام کرد . وقتی همه وسایل رزم از تیغ و سپر و کمند و گرز و تیر و کمان و اسب و ... آوردند برزو به شاه گفت : اینها به کار من     نمی آید . بازوی من قوی است و کمانی درخور زورم با نیزه ای بزرگ میخواهم .

شاه به هومان گفت : کمان و گرز و نیزه اش را بیاور و به او بده . گرزی فولادین آوردند که با گوهر آراسته بود و چهارصدمن وزن داشت و بقیه ابزار جنگ تور را هم به او دادند.  برزو گفت : حالا به بزرگان سپاهت بگو بیایند و با من درآویزند . پس هومان و شیده و گرسیوز و طرخان و گردان و قراخان به او حمله بردند     و او یک تنه همه را به ستوه آورد . پس لشگریان آماده نبرد شدند و اسفندیار ، برزو را پیشرو لشگر کرد و گفت : من هم با سپاهی به دنبالت می آیم .

خبر به کیخسرو رسید که سپاهی از توران به ایران حمله کرد و پیشرو آن جوانی کوه پیکر و پهن سینه و قوی گردن است و دلاوری چون او در ایران و توران دیده نشده است و پشت آن سپاه نیز سپاه دیگری به سپهداری افراسیاب در راه است . کیخسرو نامه ای به رستم نوشت که :  نامه را که خواندی در زابل  نمان چون لشگری به ما حمله کرده است .      رستم فورا به نزد شاه آمد و سپاهی آماده کرد که تمام سرشناسان دلیر از مهبود و شیدوش و منوشان و طوس و گودرز و گیو و رهام و فریبرز در آن سپاه بودند و رستم سوار بر فیل سفید آنها را همراهی میکرد .    کیخسرو از دیدن سپاه شاد شد و فریبرز و طوس را    فراخواند و گفت : شما صبحگاه با ده هزار سپاهی به جنگ آنها بروید و من از پشت با سپاه می آیم . روز بعد طبل جنگ زده شد و فریبرز و طوس طبق دستور خسرو به راه افتادند تا به دو فرسنگی لشگر توران رسیدند . طوس به فریبرز گفت : تو صبر کن     تا من ببینم چند نفرند و چه کسانی هستند و چه باید بکنیم .     فریبرز گفت : من هم با تو می آیم . تنهایی کجا میخواهی بروی؟ در این بین ناگهان تورانیان حمله کردند و جنگ سختی درگرفت و ایرانیان شکست خوردند . فریبرز و طوس هرجا را نگاه میکردند کشته ها افتاده بودند . طوس گفت : چنین شکستی تاکنون نداشته ایم . بزرگان ایران و گودرزیان ما را نکوهش می کنند . بیا آنقدر بجنگیم و از ترکان بکشیم تا ننگ را از خود دور کنیم و اگر بمیریم هم بهتر از قبول این شکست است . من به سوی برزو میروم و تو هم به سمت هومان برو . اگر تو زنده نزد شاه رسیدی به او بگو که ما سستی نکردیم . فریبرز به هومان حمله برد و برزو که چنین دید هردو پهلوان را بلند کرد و دست بسته به هومان سپرد .

وقتی خبر شکست به کیخسرو رسید پیامی به رستم فرستاد و گفت : کاری بکن. رستم سوار رخش شد و نزد شاه رفت و گفت : این پیشرو کیست ؟ تور و افراسیاب هیچوقت خوابش را هم نمی دیدند . این جوان کیست ؟           یکی از کسانی که در جنگ حضور داشت ، گفت : سواری پدید آمد که گویی گرشاسپ با گرزش برگشته است و تا کنون کسی مانند او نبوده است . از تورانیان چنین کارهایی    برنمی آید .     رستم تعجب کرد و به گستهم گفت : آماده نجات برادر شو و من هم برای نجات فریبرز آماده میشوم مبادا که آن شاه ترک آنها را بکشد . با هم حمله میبریم . پس به راه افتادند و در تاریکی کمین کردند . در خیمه گاه توران افراسیاب بر تخت نشسته بود و بزرگان در مجلس بودند . در یک دست برزو و در دست دیگر شیده و تهم قرار داشتند . فریبرز و طوس هم دست و پا بسته کنار تخت بودند . افراسیاب مست بود . رستم وقتی برزو را دید ، گفت : در ایران و توران چنین نامداری نبوده است .     افراسیاب به طوس و فریبرز گفت : عمر شما به سر رسید و سرتان را مانند سیاوش و نوذر خواهم برید . صبحگاه به سپاهیان میگویم دو دار در جلوی لشگر آماده کنند و شما را به دار می کشم . پس آنها را بردند . رستم که از این موضوع ناراحت بود شمشیر کشید و نگهبان آن دو را کشت و طوس و فریبرز را با خود نزد کیخسرو بردند .         صبح که افراسیاب از خواب برخاست دید که بین اطرافیان گفتگو است و خبری از پیران نیست . خبر رسید که طوس و فریبرز را نجات دادند . افراسیاب عصبانی بود . برزو گفت : ناراحت مباش . من در جنگ کار این زابلی را تمام می کنم .

کوس جنگ زدند و شاه در قلب لشگر ایستاد و طوس در جلو بود و در سمت راست گودرز و گیو و در سمت چپ فریبرز و رهام و زنگه شاوران و گرگین قرار داشتند . افراسیاب هم در چپ هومان و در راست پیران و در جلو برزو را قرار داد . پس برزو رخصت گرفت و جلو رفت و نعره زد که من برزو هستم و کسی جز رستم را برای نبرد نمیخواهم . وقتی رستم صدایش را شنید جلو آمد و جنگ آن دو شروع شد . نیزه ها به هم میخورد و گرزها به هم زدند اما نتیجه نداشت پس کشتی گرفتند . خیلی طول کشید و از تشنگی زبانشان چاک چاک شده بود . دوباره بر اسب نشستند و با گرز به مبارزه پرداختند . ناگهان برزو با گرز چنان به شانه رستم کوبید که یکدست رستم از کار افتاد . رستم به برزو گفت : دیگر شب شده است فردا دوباره می جنگیم .     برزو خندید و گفت : آفتاب که زد من به میدان می آیم . وقتی برزو به نزد افراسیاب برگشت گفت : رستم هماوردی ندارد اما من فردا او را دست بسته نزدت می آورم .    وقتی رستم به لشگر رسید زواره به پیشوازش آمد و رستم از درد نالید و به آرامی به زواره گفت : عماری بیاور و مرا بر آن بنشان . او با گرز یال مرا شکست . پهلوانان ایران همه گریان و ترسان بودند و شاه هم پریشان بود .    رستم گفت : من امشب به سیستان میروم . نیمی از شب نگذشته بود که به رستم خبر دادند که فرامرز آمده است .   فرامرز به دست و پای پدر بوسه زد و رستم او را پیش خود نشاند و از برزو با او صحبت کرد و گفت : او بازوی مرا شکسته است و حال ایرانیان از تو انتظار دارند .    فرامرز پاسخ داد : امروز کاری می کنم که یادگاری در جهان بماند و دو دست برزو را میبندم و پالهنگ به گردنش می آویزم . رستم خندید و ببر بیان را به همراه درفش و خفتان و کمند و کمان و تیغ به او داد و گفت : بر رخش سوار شو .    دوباره طبل جنگ زده شد و دو لشگر در برابر هم ایستادند و برزو سریع به میدان آمد . گرگین به فرامرز گفت : حال به جنگ او برو .   فرامرز خندید و گفت : تو ابتدا کمی با او بجنگ تا من او را نگاه کنم و بفهمم چگونه می جنگد .    گرگین گفت : مرا به کام اژدها بردی . اگر من کاری که گفتی نکنم آبرویم جلوی همه میرود . من میروم اما اگر دیدی او بر من چیره گشت سریع به کمکم بیا . گرگین به نزد برزو رفت و گفت : چه خبر است ؟ این همه آشوب و سرخی چشم برای چیست ؟     برزو گفت : گویا از عمرت سیر شده ای . آن دو با هم درگیر شدند .     کیخسرو به فرامرز گفت : مبادا که گرگین به دستش کشته شود . فرامرز به میدان رفت و گفت : ای پهلوان من مرد جنگ با تو هستم و سپس به گرگین گفت : تو به نزد خسرو برو .      برزو به فرامرز گفت : آن مرد که دیروز با من جنگید کجا رفت ؟ چرا نیامد ؟ تو چرا لباس او را پوشیده ای ؟         فرامرز گفت : دیوانه شده ای ؟ من همان مرد هستم .       برزو گفت : نامت چیست ؟ فرامرز گفت : من رستم هستم . تو کیستی و از چه نژادی ؟    برزو گریست و گفت : تو شرم نمی کنی که یلی چون سهراب را با آن سن کم کشتی ؟    فرامرز گفت : حرف اضافه نزن . من با تو می جنگم و تنت را به خاک می افکنم . این را گفت و مانند باد گرز را کشید . برزو سپر انداخت و گرز به سپر خورد و اگرچه گردنش کمی درد گرفت اما طوری نشد و همینکه آمد بر سر فرامرز بکوبد فرامرز حمله آورد و او را بر زمین زد و به بند کشید .      وقتی افراسیاب چنین دید دستور جنگ داد و همه تورانیان به دور فرامرز آمدند . کیخسرو که چنین دید دستور جنگ داد و گفت: نگذارید برزو را آزاد کنند . رستم به زواره گفت : هزار سوار برگزین و به کمک زواره برو .     زواره به همراه سپاه حمله برد . فرامرز به زواره گفت : برزو را دست بسته نزد رستم ببر و بگو او را نیازارد .    افراسیاب که چنین دید دستور داد : بکوشید برزو را آزاد کنید . ترکان تیرباران کردند و افراسیاب حمله برد .    از آن سو هومان به فرامرز حمله برد و دو لشگر به هم آویختند و جنگ سختی درگرفته بود . بیژن که چنین دید با گرز به همراه صد سوار حمله برد و به افراسیاب گفت : ای ترک بدبخت آیا عقل نداری ؟ آیا میدانی که به جنگ که آمدی ؟ زواره که بیژن را دید گفت : تو برزو را ببر و خود به جنگ پرداخت . زواره و افراسیاب کشتی گرفتند. از آن سو شیده برای کمک به افراسیاب گرز کشید اما اسب با پاهایش بر دست شیده زد و دو دستش شکست و دوباره افراسیاب و زواره به هم پیچیدند .        بیژن ، برزو را دست بسته نزد رستم آورد . رستم درباره پسر و برادرش پرسید و از بیژن خواست تا از آنها خبر بیاورد .  بیژن رفت و دید زواره در حال کشتی با افراسیاب است پس به او گفت : رهایش کن دیر شد و خورشید غروب کرده است . افراسیاب گفت : ای پهلوان جنگ ما برای برزو بود حال دیگر دلیلی برای جنگ نیست . زواره گفت : اگر فردا بیایی حسابت را میرسم . سپس زواره نزد رستم رفت و گفت : فرامرز با هومان درگیر است . رستم گفت : خیلی دیر کرد . زواره دوباره نزد فرامرز رفت و دید که دارد تورانیان را تارومار می کند . به او گفت : برگرد دیر شده است . فرامرز به هومان گفت : اگر فردا بیایی خونت را می ریزم . این را گفت و به نزد رستم رفت و بر زمین بوسه داد . رستم شاد گشت .

بدو گفت : کز بچه اژدها                  

شگفتی نباشد چنین کارها

فرامرز گفت : امروز با هومان کاری کردم که جانش سیر شد اگر زواره نیامده بود او را می کشتم . همان وقت پسر گیو نزد رستم آمد و گفت : کیخسرو به تو و فرامرز دستور داد تا برزو را نزدش برید . پس چنین کردند . زواره از نبردش با اسفندیار و فرامرز از نبردش با هومان گفت . شاه به رستم گفت : این پهلوان جوان اهل کجاست ؟  پس برزو را آوردند و شاه از نام و نشانش پرسید و او گفت : من خانه ام در کوه شنگان است و کشاورزی میکردم تا اینکه افراسیاب مرا برای جنگ به اینجا آورد .     رستم از شاه برای برزو بخشش خواست و گفت : من او را نزد خود پرورش میدهم و به هندوستان میبرم و زنی از بزرگان به او میدهم . شاه پذیرفت . شبانه برزو را به فرامرز سپرد تا به سیستان ببرد و او را در بند کند و مراقبش باشد .    از آنسو افراسیاب و سپاهش فرار کردند تا به نزدیکی خانه برزو رسیدند . آنجا استراحت کردند تا اینکه زنی خروشان نزد او آمد و درباره برزو پرسیدکه چه بلایی سر پسرم آوردید ؟   افراسیاب گفت : او کشته نشد و زخمی هم نیست بلکه رستم او را اسیر کرد . مادر برزو به سوی ایران حرکت کرد و مدتی در آنجا جستجو نمود اما برزو را نیافت و همچنان در اطراف درگاه شاه بود تا اینکه رستم را دید و از دیدن قد و بالای او مبهوت ماند . پرسید : او کیست ؟ گفتند : او رستم است . گفت : چرا دستش را بسته است ؟ گفتند : برزو در جنگ دستش را شکسته است . گفت : چرا به سیستان نمیرود ؟ گفتند : شاه از او خواسته بماند تا دستش خوب شود . زن پرسید : رستم چه بلایی بر سر برزو آورد ؟ گفتند : او را به فرامرز سپرد تا به سیستان ببرد . مادر برزو به فکر فرو رفت که چه کند تا پسرش را نجات دهد پس تصمیم گرفت به سیستان برود . وقتی به سیستان رسید ، به سرای بازرگانان رفت در آنجا بازرگانی به نام بهرام گوهرفروش بود . زن نزدش رفت و سیم و زر خود را به او نشان داد و گفت : یا خودت بخر یا به کسی بفروش . بهرام گفت : اینها از آن کیست ؟ زن گفت : من شوهر بازرگانی داشتم که مرد و جواهراتی برایم باقی گذاشت . بهرام گفت : اگر باز هم داری فردا بیاور . بهرام جایی را در اختیار زن قرار داد و بدین سان دو ماه آنجا بود ولی چیزی به کسی نگفت و شبها از ناراحتی خوابش نمی برد . گاهی به در قصر رستم میرفت و از دور نگاه میکرد . دیروقت که به خانه میرسید ، مرد جواهرفروش میپرسید : کجا بودی ؟ می گفت : از ناراحتی مرگ شوهرم به ارگ رفتم تا شاید دردم کم شود . بهرام گفت : به ایوان من بیا و نزد خویشان و فرزند من باش . من رامشگری دارم که زن است و روز و شب نزد برزو است تا او را شاد کند . شاید بتواند تو را نیز شاد گرداند . زن خوشحال شد و قبول کرد که به خانه او برود . وقتی زن به خانه گوهرفروش رفت مرد و همسرش به استقبالش آمدند و او را گرامی داشتند . زن رامشگر هنرنمایی میکرد بعد از زمانی زن به رامشگر انگشتری را که برزو برایش گرفته بود را داد . همان زمان به دنبال رامشگر آمدند و گفتند : برزو به دنبالت فرستاد . رامشگر رفت و برزو پرسید : کجا بودی ؟ گفت : در خانه بهرام گوهرفروش بودم که زنی زیبا مهمانش بود و وقتی من بربط میزدم او به گریه افتاد و سپس این انگشتر را به من داد . وقتی برزو انگشتر را دید خندید و فهمید که مادرش آمده است . برزو پرسید : او کیست و چه می کند ؟ رامشگر گفت : او بازرگان است و نامش شهروی گوهرفروش است . برزو پژمرده شد . رامشگر پرسید : چرا اینطور در خود فرو رفتی ؟ برزو گفت : آن زن مادر من است و به خاطر من اینجا آمد . این بار که نزد او رفتی بپرس که آیا مادر برزو هستی ؟ زن رامشگر قبول کرد و دفعه بعد نزد مادر برزو رفت و از او پرس و جو کرد . مادر برزو گفت : این را چه کسی به تو گفت ؟ رامشگر گفت : برزو همه چیز را برایم تعریف کرد . زن به گریه افتاد . رامشگر گفت : ساکت شو ممکن است بهرام گوهرفروش بفهمد .  زن رامشگر نزد برزو رفت و گفت : آری درست است او مادرت میباشد . برزو گفت : چه کنم ؟ چه کسی او را نزد من می آورد ؟ رامشگر گفت : صبح نزدش میروم و با هم تدبیری می کنیم و اسب و سلاح تهیه می نمایم و سوهان برایت می آورم . رامشگر و مادر برزو به همراه هم همه چیز را فراهم کردند و سوهان برای برزو آوردند . شبانگاه رامشگر نگهبان را مست کرد و از زندان گریختند . مادر برزو بیرون شهر منتظر بود . سه نفری فرار کردند و سه روز و سه شب در راه بودند تا روز چهارم از دور سیاهی نمودار شد و دیدند که رستم و پهلوانانش مانند گرگین و طوس و گستهم و فریبرز و کاووس و خراد و قارن شاه به طرف سیستان می آیند . آن سه نفر پشت تلی پنهان شدند . رستم از دور سه نفر را دید که تا آنها را دیدند به بیراهه رفتند . با خود گفت : حتما جاسوس تورانیان بودند .  رستم به گرگین گفت : اسبت را به آن سو برسان و ببین آنها که بودند و آنها را نزد من بیاور . گرگین دو زن را به همراه یک مرد قوی هیکل دید و به برزو گفت : تو تاکنون نام گرگین را شنیده ای ؟ بیا تا تو را نزد رستم ببرم . برزو گفت : ده مرد هم از عهده من برنمی آیند . اگر من زنده باشم تو چگونه مرا میبری ؟ سپس تیری به سینه گرگین زد و او را به بند کشید و خواست سرش را ببرد که اسب ترسید و رمید. وقتی رستم اسب را دید به زواره گفت : برو ببین چه شد ؟ زواره آمد و گویی نریمان را دیده است . گفت : چرا این مرد را بستی ؟ او را باز کن و سریع نزد رستم بیا . برزو گفت : نمیدانی من کیستم ؟ مرا در جنگ ندیدی ؟ زخم بازوی رستم گواه من است . زواره او را شناخت و گفت : چگونه گریختی ؟

زواره فورا نزد رستم آمد و جریان را تعریف کرد . رستم لرزید و گفت : این دیوزاد چگونه رها شد ؟ به یاران گفت : آماده نبرد باشید . او نباید بتواند نزد افراسیاب برود. رستم نزد برزو رفت و او را به همراه دو زن دید در حالیکه گرگین را به بند کشیده بود . زن رامشگر را شناخت و گفت : چه کردی ؟ او چگونه رها شد ؟ این زن کیست ؟ زن رامشگر گفت : او مادر برزو است و برزو با کمک او رها شد . برزو گفت: با زنان چکار داری ؟ اگر بخواهی بجنگی من تو را به زیر می آورم و میکشم . رستم عصبانی شد و با هم درگیر شدند . رستم دید که از این درگیری ممکن است سالم بیرون نیاید . گفت : من پهلوانان زیادی دیده ام و جنگیده ام و عمرم از چهارصد سال گذشته است ولی کسی مانند تو ندیدم . هوا گرم است و من گرسنه ام و میدانم که تو هم گرسنه ای . کمی نزد مادرت برو و چیزی بخور و استراحت کن . شاید مادرت عقل به سرت بیاورد و تو به دست من کشته نشوی . برزو گفت : از تو در عجبم . دو بار به جنگ من آمده ای و هر دفعه با حیله خواستی از دست من خلاص شوی . مرا ابله پنداشتی ؟ فرامرز هم نیست که به دادت برسد حال برو و اگر دوباره عزم جنگ با من را داشتی برگرد . رستم به فکر چاره بود . از آنسو برزو نزد مادر رفت و گفت : تا دید که بر او چیره میشوم بهانه آورد . مرا می فریبد که تو را در ایران پهلوانی میدهم و نزد شاه جهان ارجمند می کنم .

رستم نزد یاران نشست و خوراک میخورد و می گفت : من دیوان را از پا درآوردم اما چنین کسی ندیده ام . جوانی که بیست سال بیشتر ندارد از من برتر است . از ریش سفیدم خجالت میکشم . میگویید چه کنم ؟ در بین این صحبتها ناگهان از دور لشگری پیدا شد . جلو که آمدند فرامرز را دیدند . فرامرز نزد رستم احترام به جا آورد . رستم خروشید : تو عقل نداری ؟ نگفتم مراقب او باش . شرم نکردی که هزار سوار را به دنبال یک نفر آوردی ؟ فرامرز گفت : او با حیله زنی از چنگ من رها شد. زنی که از توران آمده است و نزد بهرام گوهرفروش ، زر و گوهر برای فروش آورده بود . اکنون گوهرفروش دربند است . رستم عصبانی شد و تازیانه ای به فرامرز زد . گیو برخاست و جلوی او را گرفت و گفت : چشمت را باز کن الان زمان خشم نیست باید تدبیری بیندیشیم . یکی گفت : یکباره همگی با او بجنگیم . گرگین گفت : چاره ای نیست . آنها چیزی برای خوردن ندارند . مرغی بریان را زهر میزنیم و نزدش میفرستیم و دیگر نیازی به جنگ نیست . رستم پذیرفت پس خوردنی زهرآلود را برایش بردند .   همینکه برزو خواست غذا بخورد از دور گرد سیاهی دید و سپس گورخر خونینی نمایان شد که دو سگ دنبالش بودند و روئین هم در پی آنها بود    . برزو آهو را به چنگ آورد و نزد مادر برد . روئین از دیدن برزو شاد شد و گفت : در توران می گفتند : رستم سر از تنت جدا کرده است . برزو گفت : کسی که یزدان نگهبانش باشد از رستم هم به او ضرری نمیرسد . برزو به مادر گفت : خورشتی را که آوردند بیاور و آهو را هم بریان کن . روئین پرسید : خورشت از کجا آمد ؟ برزو گفت : رستم فرستاد . روئین گفت : کسی به آن دست نزند . تو سنت کم است و از نیرنگ ایرانیان بی اطلاع هستی حتما زهری در آن ریخته اند . پس آن غذاها را جلوی سگها انداختند و سگها خوردند و مردند . مادر برزو گورخر را کباب کرد و نزدشان آورد . ایرانیان در انتظار شیون و مرگ برزو بودند که صدای روئین را شنیدند و گرگین فهمید که حیله اشان کارگر نشد . رستم خشمگین بود .

روز بعد روئین و برزو دوباره آماده نبرد شدند . مادر برزو نگران بود و برزو به او گفت: هرکس به دنیا بیاید بالاخره می میرد و انسان زنده به بهشت نمیرود .

برزو به میدان جنگ رفت ، رستم او را دید و گفت که با صد حیله از چنگش رها شدم اما چاره ای نیست سپس به فرامرز گفت : دل به دنیا مبند . دیوان بسیاری به دست من کشته شده اند اما اکنون که به جنگ او میروم اگر توانستم او را به خاک میزنم وگرنه تو اینجا نمان .

جنگ دو پهلوان شروع شد ولی در کمند اندازی و تیراندازی و گرز و شمشیر هیچکس بر دیگری برتری نیافت پس تصمیم به کشتی گرفتند و کمر خود را با بند به اسبها بستند . در میان کشتی رخش بر اسب برزو حمله برد و اسب برزو فرار کرد و برزو به زمین افتاد و رستم بر او چیره گشت و بر پشت او نشست تا سرش را ببرد . مادر برزو به ناله افتاد و گفت : از خداوند شرم کن . او از خون نریمان و سهراب است . از خدا نمیترسی که یک وقت پسرت را می کشی و حالا نبیره ات را ؟  این همه مدت به او چیزی نگفتم تا مبادا او هم مثل پدرش کشته شود تا اینکه افراسیاب او را به این راه کشاند . رستم گفت : انگشترت را نشانم بده و زن چنین کرد .  رستم شاد شد و برزو هم خوشحال گشت و سپس به رستم گفت : روئین و لشگرش را ببخش و بگذار بروند . رستم هم پذیرفت . وقتی رستم نزد ایرانیان رسید نعره شادی کشید و به همه گفت : او فرزند سهراب است . همه ایرانیان شاد گشتند. زواره خبر برای زال برد و در سیستان آذین بستند و زال به پیشوازشان آمد و برزو به دستبوس زال رفت و یکدیگر را در آغوش گرفتند . روئین برگشت تا به نزد پدر و افراسیاب رسید . افراسیاب پرسید : چرا ناراحتی ؟ روئین همه چیز را در مورد رستم و برزو گفت و افراسیاب خشمگین شد .

نخواهیم از تخم دستان برست                 

نه از تخم ما کس ز ایران نجست

تاکنون فقط از رستم نگران بودم اما حالا باید نگران برزو هم باشم . زن رامشگری که در دربار بود به افراسیاب گفت : یک نفر تاثیری ندارد . این همه ناله برای چیست ؟ اگر تو کمکم کنی من همه بزرگان ایران را از گرگین و طوس و گستهم و زال و برزو و گودرز و گیو و بهرام تا رستم و بیژن و زواره و فریبرز را دست بسته نزد تو می آورم . افراسیاب گفت : خاموش باش . چه کسی رامشگر جنگجو دیده است ؟ زن هر قدر هم دانا باشد اما اگر  ادای مردان را درآورد زشت است .

زن ار چند در کار دانا بود                    

چو مردی کند سخت رسوا بود

زن رامشگر گفت : دانایان گفته اند : از مکر زنان در امان مباش . من فقط به یک مرد جنگی نیاز دارم که مرا یاری دهد و از من فرمان ببرد . افراسیاب گفت : اگر آنچه گفتی انجام دهی تو را بانوی بانوان خود میکنم . سپس افراسیاب یکی از مردان جنگی خود را که اهل چین بود به نام پیلسم به او معرفی کرد تا همراه او باشد .      افراسیاب به پیران گفت : برایش شتر و خیمه فراهم کن و سپس به سوسن رامشگر گفت : هرچه میخواهی بگو .   سوسن گفت : به آشپزت بگو غذاهایی مانند مرغ و مربا و نان و بره و دو خیک می و داروی بیهوشی آماده سازد . همه چیز آماده شد و کاروان به راه افتاد تا به دوراهی رسید که یک سر آن به سوی شاه  میرفت و سر دیگر به سوی رستم . چشمه ای آنجا بود و آنها آنجا خیمه زدند و در خیمه فرش و دیبا پهن کردند و بزمگاهی ساختند و می و غذا آماده کردند . سپس سوسن به پیلسم گفت : تو اسبت را در حصار بگذار و توبره کاه بر سرش بزن و گوش به من داشته باش . از آنسو رستم و یارانش به ایوان سام رسیدند و روز و شب به خوردن و خوابیدن پرداختند . رستم از مستی و شادی یافتن برزو به جایی رسید که روز را از شب تشخیص نمیداد . در آن مجلس هرکسی از شجاعتهای خود داد سخن میداد تا اینکه طوس برخاست و گفت : مانند من در ایران نیست . من از پشت فریدون و از نژاد  نوذر هستم . پهلوانی مثل من نیست حتی گودرز کشواد و رستم زال هم به من نمیرسند . گودرز گفت : خاموش باش . اگر از ما شرم نمی کنی از برزو شرم کن که تو را به خاک زد . طوس از سخنان گودرز ناراحت شد و دست به خنجر برد اما رهام جلوی او را گرفت و گفت : شرم کن .    طوس از کینه و ناراحتی خون چشمش را گرفته بود و از خانه رستم بیرون آمد و   به سوی ایران به راه افتاد . رستم به دنبالش رفت و از فرامرز پرسید : طوس کجاست ؟ چرا آشفته بود ؟    برزو گفت : طوس در بی دانشی همتا ندارد و به جز خودش کسی را قبول ندارد ،  او با گودرز و رهام دعوایش شد و سپس جریان را برای رستم تعریف کرد .    رستم عصبانی شد و به فرامرز گفت : ای بی خرد نمیخواستم که او آزرده از خانه من بیرون برود . سپس به برزو گفت : تو رسم دنیا را نمیدانی . میهمان ، پادشاه میزبان است .    سپس رستم به گودرز گفت : تو دانشمندی و طوس بی دانش است ولی او از نژاد شاهان است . به دنبال طوس برو و بیاورش و او را نیازار پس گودرز  سریع به دنبال طوس رفت .   مدتی بعد گیو به رستم گفت : گودرز پیر شده است و طوس مثل دیو است اگرچه گودرز فرزانه است اما طوس دیوانه و کینه توز است . من میروم و هردو را نزد تو می آورم .  وقتی خورشید غروب کرد گستهم به پا خاست و به رستم گفت : تو میدانی که من از نوذر شهریار و همین طوس برایم باقی مانده است . گیو و گودرز جنگجو هستند و نمیدانم چه بر سر طوس بیاید . من برای برادرم میترسم پس بهتر است که به دنبالشان بروم .   وقتی گستهم رفت بیژن به فکر افتاد و نگران شد .  رستم پرسید : چه شده است ؟ بیژن گفت : گیو جوان است و نمیدانم چه رفتاری بکند اگر اجازه دهید به دنبالشان بروم . بعد از رفتن بیژن رستم هم به فکر افتاد و سپس به فرامرز گفت : جوشن و کلاهخود بپوش و به دنبال پهلوانان برو و بگو رستم شما را دعوت کرد و هرکس نافرمانی کرد خونش را بریز .  فرامرز به راه افتاد .  رستم به برزو گفت : چه کنیم ؟ من نگرانم .  برزو گفت : فکرش را نکن .

چنین بود تا بود گردان سپهر                  

گهی زهر کین و گهی نوش مهر

در این بین زال رسید و پهلوانان را در خانه رستم ندید و پرسید : پس پهلوانان کجا هستند ؟ رستم ماجرا را تعریف کرد و زال پرسید : فرامرز کجاست ؟ رستم گفت : او نیز به دنبالشان رفت . زال ناراحت شد و به رستم گفت : اگر بلایی بر سر فرامرز بیاید کجا همتای او را بیابیم ؟ نمیدانی که گودرز و گیو و بیژن و گستهم همگی مانند طوس دیوانه اند ؟ این را گفت و سریع جوشن پوشید و به دنبالشان رفت . حالا دوباره به ابتدای داستان برگردیم : زمانیکه طوس به قهر از خانه رستم خارج شد آنقدر مست بود که متوجه سرعت زیاد اسبش نشد . در راه گورخری از جلوی او گذشت و طوس با کمند به دنبالش تازان شد و به خاطر سرعت زیاد از اسب به زیر افتاد و اسب در بالای سرش ایستاد . طوس تمام روز را خوابید تا شب شد و وقتی بیدار گشت جز دشت و خاک چیزی ندید و ترسید و گفت : من چگونه به اینجا آمدم ؟ پس بر اسب نشست و به راه افتاد . آتشی از دور دید و جلو رفت و خیمه هایی از دیبا و ابریشم نمایان شد . در آن خیمه ها چنگ و بربط بود و کنیزی هم آنجا نشسته بود . طوس در دل گفت : اینجا از آن کیست ؟ و آواز داد صاحب خیمه کجایی ؟ سوسن به در خیمه آمد و گفت : ای بزرگ پرهنر از اسب پیاده شو و بنشین و اندکی استراحت کن . طوس به داخل خیمه رفت و پرسید : تو کیستی ؟ کجا میروی ؟ سوسن گفت : ای پهلوان ، رامشگری در جهان به پای من نمیرسد و من از دست افراسیاب فرار میکنم . در دربار او عزیز بودم اما روزی او بر من خشم گرفت و بدگمان شد و تصمیم به کشتن من داشت که به ناچار از توران فرار کردم تا به نزد کیخسرو بروم . حال اگر شما مرا نزد شاه راهنمایی کنید سپاسگذار میشوم. طوس در دل شاد شد و فکر کرد : او را نزد شاه هدیه میبرم و مقامم نزد شاه زیاد میشود . طوس گفت : خوردنی اگر داری بیاور . سوسن مرغ و نان و بره آورد . طوس سیر شد و گفت : اگر می داری بیاور و سوسن خیک می را گشود و به او داد . طوس مست و بیهوش شد و سوسن به پیلسم گفت : بیا و دست و پایش را ببند . پیلسم چنین کرد و او را در حصار پنهان نمود .   گودرز به دنبال طوس می گشت تا اینکه از دور روشنایی دید . فکر کرد شاید طوس شکاری زده است . به نزدیک خیمه رفت و ماه پیکری را در آن دید و پرسید : این خیمه زرین از آن کیست ؟ سوسن گفت : بیا ای پهلوان و به صحبتهایم گوش کن شاید بتوانی کمکم کنی . گودرز به خیمه رفت . سوسن پرسید : نامت چیست ؟   گودرز خود را معرفی کرد و جریان مهمانی خانه رستم را گفت و سپس پرسید : تو کیستی ؟ سوسن همان حرفهایی که به طوس زده بود تکرار کرد . گودرز گفت : نگران نباش من تو را به دربار ایران میبرم و جایگاه خوبی برایت میسازم ولی الان خوردنی چه داری ؟ سوسن سفره گشود و در برابر گودرز مرغ و نان گذاشت . گودرز باده خواست و سوسن هم از آن می که در آن داروی بیهوشی ریخته بود ، آورد . گودرز بیهوش شد و پیلسم دست و پایش را بست و در حصار مخفی کرد . در این موقع سوسن دوباره صدایی شنید و از دور گیو را دید  که به سوی خیمه می آید .   گیو گفت : من این خیمه را قبلا در روز مهمانی پیران دیدم و سیاوش هم آنجا بود . حال خیمه اینجا چه می کند ؟   سوسن جلو آمد و دعوت کرد که داخل خیمه شود . گیو داخل شد و از نام و نشان او پرسید . سوسن گفت : ابتدا تو خودت را معرفی کن . گیو خود را معرفی نمود و جریان خانه رستم را گفت و سوسن هم همان حرفهایی را که به طوس و گودرز گفته بود را تکرار کرد . گیو گفت : این خیمه پیران چگونه به دستت افتاد ؟ سوسن گفت : با گذشت روزگاران طولانی آن را به دست آوردم . گیو گفت : اگر خوردنی داری بیاور . سوسن سفره انداخت و گیو خورد تا سیر شد و تقاضای شراب کرد پس سوسن هم فورا می مخلوط با داروی بیهوشی را به او داد . گیو گفت : بربط را بردار و نوایی بزن . پس سوسن مینواخت و گیو مینوشید تا از هوش رفت و پیلسم دست و پایش را بست و او را هم مخفی کرد .    بعد از گیو سوار دیگری آمد و سراغ پهلوانان را از سوسن گرفت . سوسن گفت : من کسی را ندیدم . من از پیش افراسیاب فرار کردم و میخواهم نزد خسرو بروم وقتی صدایت را شنیدم فکر کردم کسی از توران به دنبال من آمده است و ترسیدم . نامت چیست ؟    گستهم خود را معرفی کرد و داستان خانه رستم را بازگفت و سپس تقاضای می کرد . سوسن هم طبق معمول می و داروی بیهوشی را به او خوراند و گستهم هم بیهوش شد و پیلسم هم دست و پایش را بست و او را مخفی کرد .   نیمه شب بیژن به دنبال روشنایی به خیمه رسید و تعجب کرد و گفت : اینجا که جای رامشگری نیست احتمالا افراسیاب دامی پهن کرده است و نشان پای اسبان را دید و بانگ زد که این خیمه از آن کیست ؟ سوسن ترسید و احترام گذاشت . بیژن از پهلوانان پرسید و گفت راستش را بگو آنها کجا هستند ؟ سوسن گفت : چرا اینقدر تند هستی ؟ تو از جای دیگر ناراحتی . چرا سر من خالی می کنی ؟ من چه میدانم که گودرز کجاست ؟ از اسب پیاده شو و کمی استراحت کن . بیژن به خیمه وارد شد . سوسن مرغ بریان و نان آورد و با او شروع به خوردن کرد . سپس بیژن می خواست و سوسن هم می بیهوش کننده را آورد . بیژن دید که او دارویی در می ریخت پس گفت : به یاد کاووس شاه از این می بنوش . چون میزبان ابتدا باید خودش سه جام پیاپی بنوشد سپس به مهمان می بدهد . بنوش وگرنه سرت را می برم . بیژن پرید و خنجر بر گلوی سوسن گذاشت . سوسن نالید و فرار کرد . از بیرون صدای سواری شنید و ترک جنگجویی را دید که به بیژن گفت : ای بیخرد چطور با یک زن اینگونه رفتار می کنی ؟ نامت چیست که مادرت باید به عزایت بنشیند ؟     بیژن برآشفت و گفت : ای ترک نیرنگ ساز چگونه وارد ایران شده ای ؟ رویه افراسیاب همین است و شرم ندارد . با نامداران ما چه کردی ؟ پیلسم گفت : همه را بسته ام و سپس همه را به توران میبرم . تو و رستم و برزو را هم دست بسته خواهم برد .   بیژن گفت : زشت نامی این کار برایت می ماند . شبیخون آئین مردان نیست و تو آنها را در بیهوشی بستی و اگر به هوش بودند از پس آنها برنمی آمدی . این را گفت و آماده نبرد شد . ابتدا گرزی برخود او زد اما فایده نداشت سپس تیغ کشید . پیلسم فورا کمند انداخت و بیژن را به بند کشید و از اسب بر زمین زد و در حصار گذاشت ولی فراموش کرد مانند دیگران دهانش را ببندد .   فرامرز رد پای اسب   دلاوران را گرفت تا به خیمه رسید . مردی را در آنجا دید و در همین موقع اسب بیژن خروشید و اسب فرامرز هم شیهه زد . بیژن فهمید که فرامرز آمده است پس فریاد زد : مراقب باش که او پهلوانان ما را اسیر کرده است .   فرامرز فوری اسب را از خیمه دور کرد و با خود گفت : من تاکنون چنین ترکی ندیده ام . با خشم فریاد زد: نامت چیست ؟ پیلسم با خود پنداشت حتما او رستم است و نامش را پرسید . فرامرز گفت : من پسر رستم هستم که زال مرا فرامرز نام نهاد و مادرم مرا برای مرگ تو به دنیا آورد . این را گفت و تیری به سوی او نشانه رفت اما در همین زمان زال رسید و پرسید : چه خبر است ؟ فرامرز ماجرا را گفت : زال ترسید که او بلایی بر سر  فرامرز بیاورد پس به فرامرز گفت : نزد رستم برو و بگو : هنگام بزم نیست . افراسیاب ترکی را به ایران فرستاده است که هماوردش جز رستم نیست . فرامرز گفت : اگر من بروم همه نام آوران مرا نکوهش می کنند که پیری را به چنگال شیر انداختم و رفتم . زال گفت : عزیزم گوش کن من عمر زیادی کرده ام اگر تقدیر مرگ من باشد کاری نمیتوان کرد . کسی هم تو را سرزنش نمی کند چون به فرمان من عمل کرده ای . برو رستم را بیاور . فرامرز به سرعت به راه افتاد . پیلسم فریاد زد : ای پیرمرد نمیترسی که به جنگ من آمدی ؟

جوانی کند پیر رسوا بود                    

نه آئین و نی رسم دانا بود

کاری نکن که تو را ببندم و نزد افراسیاب ببرم . زال گفت : ای بیخرد گوش کن حالا پیری را نشانت می دهم . دو کتفت را با تیر به هم می دوزم و قیامت را جلوی چشمت می آورم و از اسب می اندازمت و با گرز گردنت را می شکنم . زال وقت میگذراند تا رستم بیاید . زمانی با شمشیر می جنگید و گاهی او را تیرباران میکرد . فرامرز نزد رستم رسید و دید که او و برزو مست هستند . رستم به برزو گفت : حتما طوری شده است که فرامرز آمد . فرامرز همه ماجرا را گفت . سپس رستم از زال پرسید و فرامرز گفت : او وقت میگذراند و مرا فرستاد تا تو را خبر کنم . رستم گفت: ای بیخرد او را تنها گذاشتی ؟ برو لشگری فراهم کن و من زودتر میروم ، مطمئنا لشگری به کمک آن ترک خواهد آمد . رستم و برزو به راه افتادند و وقتی رسیدند زال از دیدنشان شاد شد و به پیلسم گفت : هماوردت آمد .   زال به رستم گفت : تا کنون ترک پرخاشگری چون او ندیده ام .   رستم گفت : ناراحت نباش . سپس به برزو گفت : تو نگهبان راه توران باش و اگر لشگر افراسیاب آمد مرا آگاه کن سپس رستم به نبرد با پیلسم پرداخت . مدتی گذشت اما هیچکدام بر دیگری برتری نیافت. رستم پرسید نامت چیست ؟ چه کینه ای از ایران داری ؟ اشخاص زیادی را چون تو دیدم که الان زیرزمین مدفون هستند . پیلسم گفت : همه یکسان نیستند . تو را با کمند از زین پایین می کشم و خونت را بر زمین می ریزم . سپس گرزی به دست گرفت و بر سر پهلوان کوفت . رستم هم گرز را برداشت و بر سر او کوبید و کلاهخود او را در هم شکست .   یک نیمه از روز گذشته بود که فرامرز با ده هزار لشگر از سیستان به آنجا آمد . زال گفت : سپاه را همینجا نگهدار .   رستم دوباره از نام و نشان حریفش پرسید و او گفت : من در مرز سقلاب جای دارم و پدرم نامم را پیلسم نهاد . گرز را کنار گذاشت و کمان به دست گرفت و به رخش تیری زد که خون از او جاری شد . تیر دیگری هم به رستم زد که ببر بیان مانع از زخمی شدن رستم شد . مدتی گذشت و از بیابان گردی بلند شد . زال به رستم خبر داد که احتمال می دهم افراسیاب دوباره عزم ایران کرده باشد . زال به فرامرز گفت : برزو اگرچه دلیر است اما خوی برزیگران دارد و سپس زال به سمت برزو رفت و دید که او خوابیده است . بر سرش بانگ زد که ای بیخرد این روش پهلوانان نیست . برزو به پا خاست و سپاه توران را دید که همه جا گسترده بودند پس به زال گفت : مطمئن باش که دمار از تورانیان در