X
تبلیغات
پیکوفایل
رایتل

زاری فردوسی از مردن فرزند- ادامه داستان بهرام چوبین

جمعه 11 بهمن‌ماه سال 1392 ساعت 08:57 ق.ظ


http://s4.picofile.com/file/8162980350/AVIJEHsoft_133_292x500.jpg

زاری فردوسی از مردن فرزندش

در این قسمت فردوسی از غم مرگ فرزند ناراحت است و میگوید : سن من به شصت و پنج سالگی رسید و به مرگ فرزندم می اندیشم . نوبت من بود که بروم . چرا رفتی و مرا دردمند کردی ؟

مگر همرهان جوان یافتی                 

که از پیش من تیز بشتافتی

جوان من فقط سی و هفت سالش بود . رفت و غم و رنجش برای من ماند در حالیکه دل و دیده من خون است . فرزندم از خداوند پاک میخواهم که گناهانت را یکسره ببخشد .

حال دوباره سر داستانمان برویم . بهرام وقتی به شهر ترکان رسید بزرگان به استقبالش رفتند وقتی نزد خاقان رفت و کرنش کرد خاقان او را بوسید و از جنگش با شاه پرسید و با ایزدگشسپ و یلان سینه هم حال و احوال کرد . بهرام بر تخت سیمین نشست و دست خاقان را در دست گرفت و گفت : تو میدانی که از خسرو کسی در جهان ایمن نیست بنابراین اگر مرا در اینجا بپذیری که در خدمتت هستم و اگر موجبات رنجت را فراهم میکنم به هندوستان میروم . خاقان گفت : تو مانند فرزندم هستی و به خداوند قسم که تا زنده ام همراهت هستم . پس دو ایوان بیاراست و جامه پوشیدنی و خوردنی و دینار و گوهرشاهوار در اختیارش گذاشت و همیشه در مجالس و در شکار و چوگان همراه خاقان بود . نامداری به نام مقاتوره هر سحرگاه نزد خاقان می آمد و هزار دینار میگرفت . بهرام مدتی متعجب بود و سپس علت را پرسید. خاقان گفت : چون در سپاه سرشناس است اگر به او ندهم سپاه را به هم ریخته و متشنج می کند . بهرام گفت : ای شاه تو او را بر خود چیره کردی . اگر اجازه دهی میتوانم تو را از شر او برهانم . خاقان پذیرفت . بهرام گفت : فردا سحرگاه مقاتوره که آمد به او نخند و پاسخش را نده . صبح فردا مقاتوره آمد اما خاقان اعتنایی نکرد .مقاتوره خشمگین شد و پرسید : چرا امروز بی اعتنایی میکنی ؟ همانا این بهرام پارسی تو را برانگیخته است . بهرام گفت : دیگر نمیگذارم تو هر صبح بیایی و گنج او را بر باد دهی . مقاتوره عصبانی شد و تیر خدنگی از ترکش درآورد و به بهرام گفت : این نشان من است فردا که می آیی مراقب پیکان من باش . بهرام خروشید و پیکان پولادی به او داد و گفت: این را از من یادگار داشته باش تا کی به کارت آید . روز بعد وقتی سپیده زد مقاتوره خفتان پوشید و بهرام هم جوشن خود را به تن کرد و جایی را در دشت برگزیدند و با هم به جنگ برخاستند . ابتدا مقاتوره به کمرگاه بهرام تیری زد که جوشنش پاره نشد و اثری نکرد . مقاتوره فکر کرد که او را کشته است . بهرام گفت : مرا نکشتی ، کجا میروی ؟ سپس بهرام تیری به او زد که او را بر زمین انداخت . مقاتوره که ضربه سختی خورده بود دو پایش را به زین بست تا بتواند روی اسب بماند اما خیلی حالش بد بود . بهرام به خاقان گفت : او احتیاج به گورکن دارد . خاقان گفت : اما او زنده است. بهرام گفت : او روی اسب مرده است . خاقان سواری فرستاد و او خبر آورد که مقاتوره مرده است . خاقان شاد شد و از شادی کلاهش را به هوا انداخت و سلاح و درم و دینار و اسب و غلام و زیور و گوهرشاهوار و تاج شاهی و ابزارهای جنگی به بهرام هدیه کرد .

در سرزمین چین حیوانی بزرگتر از اسب با دو یال سیاه بود که تنش زرد و گوش و دهانش سیاه بود و او را شیرکپی مینامیدند . خاقان دختری چون ماه با دو زلف سیاه و لب لعل و بینی چون قلم سیمین و لبانی چون بیجاده و چشمانی چون نرگس هراسان داشت . پدرومادر خیلی مراقب او بودند . روزی که خاقان برای شکار رفته بود و خاتون هم در کاخ به کارهایش مشغول بود ، دختر با همراهانش در مرغزار آمد و شیرکپی او را دید و در یک دم او را بلعید . وقتی خاقان و خاتون شنیدند عزادار شدند و هر سال در مرگش گریان بودند . خیلیها سعی کردند شیرکپی را بکشند اما نتوانستند. روزی خاتون بهرام را دید و از اطرافیان پرسید او کیست ؟ گفتند : او چندی در ایران شهریار بود و او را بهرام گرد مینامند و حالا در خدمت خاقان است . روزی خاقان جشنی برپا کرد و بهرام را هم دعوت کرد . خاتون نزد بهرام رفت و او را ستود و گفت : میتوانم خواسته ای از شما داشته باشم ؟ بهرام گفت :فرمان دهید .خاتون گفت: مرغزاری اینجاست که جوانان در بهار آنجا جشن میگیرند .بالای آن مرغزار کوهی است که حیوانی چون اژدها آنجاست که زندگی را بر همه حرام کرده است و او شیرکپی است و آن حیوان دخترم را بلعید . سواران جنگی زیادی به او تاختند اما یا فراری شدند یا کشته شدند . بهرام گفت : فردا صبحگاه آنجا میروم و کارش را میسازم . روز بعد بهرام با کمند و کمان و سه چوبه تیر به نخچیرگاه رفت و به یارانش دستور داد تا بازگردند . شیرکپی به چشمه آمد و در آب غلطید و بیرون آمد وقتی چشمش به بهرام افتاد چنگ و دندان نشان داد و جلو آمد . بهرام تیری به تن حیوان زد و تیر دوم را به سرش زد و تیر سوم را به چنگ او زد و تیرچهارم بر میان حیوان خورد و خون جاری شد سپس بهرام نت اژدها را با شمشیر دو نیم کرد و سرش را هم جدا نمود . خاقان و خاتون از این اتفاق شاد شدند و به بهرام آفرین گفتند و زر و گوهر فراوانی به او پاداش دادند از جمله صد کیسه درم و گنج و همان مقدار برده و جامه و همچنین خاقان دخترش را به عقد بهرام درآورد .

خبرهای بهرام به خسروپرویز میرسید . شاه با بزرگان مشورت کرد و به خاقان نامه نوشت : نخست آفرین خدا را به جا آورد و سپس گفت : بهرام چوبینه بنده ناسپاس ماست که پدرم شاه جهان او را بالا کشید ولی او بدکرداری نمود و هیچکس او را نپذیرفت تا اینکه به نزد تو آمد و تو او را پذیرفتی و مقام دادی . آیا فراموش کردی که با تو چه رفتاری داشت ؟ آیا تازیانه اش را فراموش کردی ؟ اگر این بنده را دست و پا بسته بفرستی من راضی میشوم وگرنه سپاهم را به توران میفرستم و روز روشن را برایت چون شب سیاه میکنم . وقتی نامه خسرو به خاقان رسید خاقان به فرستاده گفت که فردا پاسخ نامه را میدهم . روز بعد که فرستاده آمد خاقان دبیر را آورد و با قلم و مشک بر حریر چینی پاسخ را نوشت . ابتدا سلام و درود بر کردگار جهان و سپس نوشت : نامه را خواندم . اینگونه سخن گفتن زیبنده خاندان شما نیست .چین و توران و هیتال همه از آن من است اگر من با بهرام همراه شوم تو را شکست میدهیم . من جز از یزدان از کسی نمیترسم . اگر کمی خرد داشتی شاید بزرگی می یافتی. سپس بر آن نامه مهر زد و به فرستاده سپرد . وقتی نامه به خسرو رسید مضطرب شد و ایرانیان را فراخواند و به مشورت پرداخت. ایرانیان گفتند : بهتر است با پیرخردمند مشورت کنی و عجله به خرج ندهی . نیک آن است که پیرخردمندی را برگزینی و نزد بهرام بفرستی تا داستان بهرام را از روز اول تا کنون بازگوید و او را به راه آورد اگر کار یکماهه انجام نشد حتی یکسال هم طول بکشد مهم نیست زیرا بهرام داماد خاقان است و نمیتوان به راحتی به او بد گفت و باید با سیاست جلو رفت . از آنسو وقتی بهرام از جریان نامه خسرو به خاقان باخبر شد نزد خاقان آمد و گفت : اگر بخواهی با سپاهی از چین به جنگ او رویم و ایران و روم را از آن تو کنیم و سر خسرو را بریده و تخم ساسانیان را از بن میکنیم . خاقان به فکر فرو رفت و افراد پیر و خردمند را فراخواند و نظر آنان را خواست . آنها گفتند : این کاری بس دشوار است اما اگر بهرام فرمانده سپاه باشد چون در ایران دوستدارانی دارد اگر شما هم پشتیبانی کنید شاید این کار انجام شود . بنابراین خاقان دو تن از پهلوانان به نامهای چینوی و زنگوی را برگزید و به آنها گفت : هشیار باشید و همیشه در هنگام شادی و خشم چشم به بهرام داشته باشید پس سپاهی دلاور به آنها سپرد . وقتی به خسرو خبر بیرون آمدن سپاه توسط بهرام به ایران رسید . خرادبرزین را صداکرد و گنجینه ای از گوهرهای گرانبها به او داد و گفت : تو به مسائل ایران و توران دانا هستی و به زبانها هم آشنایی داری پس نزد خاقان برو و او را به راه بیاور . وقتی خرادبرزین نزد خاقان رفت ابتدا هدایا را داد و سپس نخست آفرین کردگار را به جا آورد سپس از پادشاه ایران یاد نمود و از جم و طهمورث و کیقباد و کیخسرو و رستم نامدار و اسفندیار و سپس گفت: شاه ایران از زمان شاهان گذشته خویش توست . خاقان از چرب زبانی او خوشش آمد و جایی برای پذیرایی او در قصر در نظر گرفت و او در سر سفره و شکار و بزم همیشه نزد خاقان بود . روزی که خاقان را تنها یافت ، گفت : بهرام بدسرشت است و از اهریمن هم بدتر است . او هرمزد تاجدار را پایین کشید . اگرچه روابطش با تو خوب است و بالاخره پیمان شکنی می کند . اگر او را نزد شاه ایران بفرستی همه چین و ایران از آن تو میشود . خاقان ناراحت شد و گفت : این حرفها را نزن که آبروی خودت را میبری . من بداندیش و پیمان شکن نیستم . خراد گفت : برای تو دوستی با شاه ایران بهتر از چوبینه است . شاه فامیل دیرینه توست . خاقان گفت : اگر قیصر زیر پیمان خود با خسرو زد ، آنوقت من هم زیر پیمان خود با بهرام میزنم . من هم مانند خسرو هزاران بنده دارم و بهرام جنگجو داماد من است . خرادبرزین از خاقان ناامید شد و به یاد خاتون افتاد پس نزد بزرگی که رئیس سرای خاتون بود ، رفت و از او کمک خواست تا بتواند خاتون را ببیند . آن مرد گفت : او کاری نمیتواند بکند زیرا بهرام داماد اوست .خرادبرزین ناامید شد . ترکی به نام قلون را یافت که فامیل مقاتوره بود و کینه بهرام را به دل داشت و او را نفرین میکرد . خراد او را فراخواند و درم و دینار و پوشش و خوردنی فراوانی به او داد و با او حشر و نشر کرد و هرگاه نزد خاقان میرفت دیگر سخنی از بهرام نمی گفت . در همین زمان دختر خاقان بیمار شد و رئیس سرای خاتون به او گفت : اگر از پزشکی چیزی میدانی بیا و کمک کن ولی خود را معرفی نکن . پس خراد برزین نزد بیمار رفت و دستور داد آب انار و کاسنی به او بدهند . بعد از هفت روز دختر سلامتی یافت .خاتون دینار و جامه زربفت بیاورد و گفت : هرچه میخواهی بگو . خراد برزین گفت :روزی که چیزی خواستم نزد شما می آیم ولی به دینار و درم احتیاج ندارم . از آنسو بهرام با سپاه رفت تا به مرو رسید بعد از آن خاقان دستور داد هرکس بدون مهر ما به ایران برود او را به دو نیم میکنم .خرادبرزین سه ماه نزد خاقان ماند و روزی به قلون گفت : تو تا قبل از این خوراکت نان جو و ارزن بود و پوستین میپوشیدی اما حالا نان و بره میخوری و جامه های گران به تن داری . من کاری با تو دارم ، مهر خاقان را میستانم و تو با آن به ایران نزد بهرام برو . همان پوستین سیاه را بپوش و چاقو را مخفی کن وقتی نزد بهرام رسیدی بگو که پیامی از دختر خاتون داری و وقتی نزدیک چوبینه رسیدی بگو دختر خاتون گفته که رازی را پنهان به تو میگویم وقتی تنها شدید سپس جلو برو و کارد را بر او بزن و تا نافش را ببر . هرکس که آگاه شود یا سوی اسب میرود یا سوی گنج و کسی برای کشتن تو نمی آید اگر هم کشته شوی جهاندیده هستی و در ثانی کینه خود را در قبال قتل مقاتوره گرفته ای اما مطمئن باش کسی با تو کاری ندارد و بعد از آن هم میتوانی نزد خسرو پرویز بروی . شاه تو را بی نیاز میکند و شهری را به تو میدهد . قلون هم پذیرفت .

خراد نزد خاتون رفت و گفت : اکنون چیزی از شما میخواهم و آن مهر خاقان است . خاتون گفت : شاه مست و خواب است پس گل مهر بده تا بر نگینش بزنم و چنین کرد و خراد هم گل مهر را به قلون داد و او به راه افتاد تا به مرو رسید و به در خانه بهرام رفت و در زد و گفت: من از طرف دختر خاقان که آبستن و بیمار است پیامی برای بهرام دارم . غلام نزد بهرام رفت و گفت : کسی آمده است و پیامی از دختر خاقان دارد. پس بهرام گفت : نامه اش را بیاور اما قلون گفت : پیام محرمانه است بنابراین او به نزد بهرام رفت و به بهانه اینکه پیام را در گوش بهرام بگوید به او کارد زد . بهرام فریاد زد و همه به نزد او آمدند پس گفت : او را بگیرید و بفهمید از طرف چه کسی آمده است . پس همه بر سر او ریختند و کتکش زدند اما او لب باز نکرد . از آنسو خون زیادی از بهرام رفته بود و خواهرش مویه کنان در کنارش بود و میگفت : به سخنان من گوش نکردی . بهرام مجروح و خسته گفت : ای خواهر پاک من پندهایت بر من کارگر نبود . بزرگتر از جمشید که نبودم . او با گفتار دیوان به بیراهه رفت . سرنوشت کاووس کی را هم شنیده ای که دیوان با او چه کردند . مراهم دیو به بیراهه کشید . پشیمانم و امیدوارم که خدا مرا ببخشد . تقدیر من چنین بود و حالا رفتنی هستم . سپس به یلان سینه گفت : سپاه را به تو می سپارم ، در هر کار با خواهرم مشورت کن . همه پیش خسرو روید و از در اطاعت او درآیید . از طرف من به گردوی سلام برسان . شنیده ام خرادبرزین در چین است ، انتقام مرا از او بگیرید و مرا در ایران دفن کنید . من کارهای زیادی برای خاقان کردم ولی این پاداش من نبود که چنین دیوی را بر من بفرستد . دستور داد تا نامه ای به خاقان بنویسند که بهرام مرد پس بازماندگان را در امان نگهدار که او با تو هرگز بدی نکرد و همیشه راستی به خرج داد . سپس خواهرش را بوسید و جان داد.

 

 

 

 

همی بر خروشید خواهر به درد         

سخنهای او یک به یک یاد کرد

دیبا بر او پوشاندند و کافور زدند و در تابوت سیمین نهادند .

چنین است کار سرای سپنج              

چو دانی که ایدر نمانی مرنج

وقتی نامه بهرام و خبر مرگ او به خاقان رسید ، دردمند شد و از دیده خون فروریخت و در جستجوی گناهکار می گشت و بالاخره فهمید که کار خراد برزین است . قلون در توران دو فرزند و چندین فامیل داشت . دو فرزندش را آتش زدند و اموالش را تصرف کردند . اما خرادبرزین را پیدا نکردند و سپس نوبت به کشتن خاتون رسید . چندی توران در سوگ بهرام بود .

وقتی خرادبرزین به نزد خسرو رسید هرچه اتفاق افتاده بود را تعریف کرد . خسرو خیلی شاد شد و به درویشان کمک کرد پس به همه شاهان و قیصر نامه نوشتند که خداوند چه بلایی به سر بهرام آورد . یک هفته جشن گرفتند و دهان خرادبرزین را پر از گوهر شاهانه کرد و صدهزار دینار به او داد .

از آنسو خاقان برادر خود را به مرو فرستاد تا نزد خویشان بهرام رود و به آنها بگوید که خاقان هم سوگوار بهرام است . سپس نامه ای جداگانه به گردیه نوشت و از او خواستگاری کرد . برادر خاقان به مرو رفت و پیام خاقان را داد . گردیه گفت : نامه را خواندم و از خاقان سپاسگذارم اما من اکنون سوگوارم و بعد از چهار ماه وقتی سوگ تمام شد گوش به فرمان خاقان خواهم بود . من خودم روی به ایران رفتن ندارم . حالا شما بروید و پیام مرا به خاقان بدهید . پس از آن گردیه با نامداران خود به مشورت پرداخت و گفت : خاقان خواستگار من شده است . بر او عیب نمی گیرم چون شاه توران است . اما بهرام مرا بیست سال بی پدر بزرگ کرد و اگر کسی مرا از او خواستگاری میکرد ، عصبانی میشد . البته شاه توران مرد کمی نیست اما پیوند ایرانی و ترک جز غم و رنج عاقبتی ندارد . دیدید که سیاوش از دست افراسیاب چه بر سرش آمد ؟ من نامه ای به گردوی مینویسم تا درباره ما با شاه صحبت کند . بزرگان گفتند : بانو تو هستی و از هر مرد خردمندی هوشیارتری و ما گوش به فرمانت هستیم . سپس گردیه به سپاهیان گفت : من قصد رفتن به درگاه شاه ایران را دارم . شما میتوانید بازگردید یا همراه من بیایید . همه پذیرفتند و بدینسان شبانه حرکت کردند . چندتن از لشگریان به سوی خاقان فرار کردند و خبر آوردند که گردیه گریخت . برادر خاقان به او خبر داد .

از این ننگ تا جاودان بر درت                   

بخندد همی لشگر و کشورت

خاقان عصبانی شد و گفت : بشتاب و سپاه را آماده کن تا جلوی آنها را بگیری و وقتی به آنها رسیدی تندی مکن و با زبان خوش آنها را به راه بیاور اگر نپذیرفتند با آنها بجنگ و همه را بکش .      چهار روز بعد لشگر خاقان به فرماندهی برادرش نزد گردیه و سپاهش رسیدند . گردیه لباس جنگی برادر را به تن کرد و بر اسب نشست و دو لشگر در برابر هم صف کشیدند . طورگ جلو آمد و گفت : آن پاک زن کجاست ؟ میخواهم با او حرف بزنم ( زیرا گردیه را در لباس جنگ نشناخت ) گردیه خود را معرفی کرد و طورگ متعجب شد و گفت : تو یادگار بهرام هستی و خاقان تو را برگزیده است . گردیه به او گفت : بهتر است به سویی برویم و صحبت کنیم . طورگ پذیرفت . گردیه گفت : بهرام را دیده بودی ؟ او هم پدر و هم مادرم بود و حالا مرده است . اکنون من تو را آزمایش میکنم و با تو میجنگم . پس اسب را تازاند و نیزه ای بر کمربند او زد و او را به زمین کوبید و زیر طورگ جوی خون روان شد . یلان سینه هم با سپاهش جنگ را آغاز کرد و همه لشگر چین را در هم کوبید .   وقتی گردیه پیروز شد به سوی ایران آمد و روز چهارم به آموی رسید و چندی آنجا ماند و نامه ای به برادرش گردوی نوشت و خواست تا او نزد شاه وساطت کند و بگوید که لشگرش چگونه دمار از روزگار لشگر چین درآوردند و گفت : بسیاری از نامداران و جنگ آوران با من هستند و نباید گزندی به آنان برسد . من در آموی منتظر پاسخت هستم .

بعد از آنکه خیال خسرو از بهرام راحت شد روزی به وزیرش گفت : هر وقت قاتل پدرم که خویش من است از جلوی من میگذرد ناراحت میشوم . آن شب را به میخوارگی گذراند و روز بعد بندوی را به بند کشید و دستور داد تا دست و پایش را ببرند و او جان داد . پس از آن کسی را به خراسان فرستاد و پیغام داد تا گستهم سریع با لشگر به نزد او بیاید . گستهم به راه افتاد تا از ساری و آمل به گرگان رسید و شبی شنید که شاه برادرش بندوی را کشته است . ناراحت شد و خاک بر سر ریخت و فهمید که او را به کینه پدر کشته است . سپاه را به بیشه نارون کشاند و در هر سو مردم بیکار و محتاج نان به او میگرویدند تا اینکه به سپاه گردیه رسید و به نزدش رفت و در مرگ بهرام تاسف خورد و از مرگ بندوی گفت و گریست و گفت : کسی که به برادر مادرش رحم نکند چه امیدی است که به شما رحم کند ؟ بهتر است که با هم متحد شویم . همه بزرگان سخنان او را پذیرفتند و گردیه هم سست شد . گستهم به یلان سینه گفت : بهتر است این زن ، شوهر کند . من خواهان او هستم .   یلان سینه با گردیه صحبت کرد و گفت : او گستهم یل ، دایی شاه و توانگر است خوب است خواستگاری او را بپذیری . گردیه پذیرفت و با گستهم ازدواج کرد .

وقتی گردوی و خسرو از ازدواج گردیه و گستهم آگاه شدند بسیار برآشفتند و قرار شد که شاه نامه ای به گردیه نویسد و بگوید : اگر تو با ما همراه شوی در نزد من مقرب خواهی شد و من با تو ازدواج خواهم کرد و به سپاهیانت هم امان میدهم . گردوی هم نامه نوشت و گفت : کار بهرام دودمان ما را بدنام کرد ، وقتی همسرم نزد تو آمد به سخنانش گوش کن و نامه خسرو را بخوان و عمل نما . پس نامه ها را همسر گردوی برای گردیه برد و وقتی گردیه نامه را خواند با پنج تن از همراهان مشورت کرد و تصمیم گرفتند که شبانه بر سر گستهم بریزند و او را بکشند . گردیه شبانه خفتان پوشید و همه ایرانیان را صدا کرد و امان نامه شاه را به آنها نشان داد و همه به او آفرین گفتند .

گردیه نامه ای به شاه نوشت و گفت : دستور شما انجام شد حال در انتظار فرمان شما هستم . وقتی نامه به خسرو رسید شاد گشت و گردیه را به درگاه خود دعوت کرد و شاه نیز او را به همسری برگزید و طبق آئین او را از برادرش خواستگاری کرد و با او ازدواج نمود .   دو هفته بعد شاه از گردیه خواست تا درباره جنگ با خاقان سخن گوید و تعریف کند که چگونه لباس رزم پوشید و جنگید .   گردیه لباس رزم و کلاهخود و خفتان خواست و نیزه بر زمین نهاد و سوار بر اسب شد و شروع به تاخت کرد و کشتن طورگ را شرح داد.   شیرین گفت : ای شهریار به او آلت جنگ نده ممکن است به کینخواهی برادر بلایی بر سرت بیاورد . شاه خندید و گفت : او دوستدار من است .   شاه گفت : حال ببینم با می نوشی چگونه ای ؟ گردیه به یک دم جام می را سرکشید .   شاه تعجب کرد و گفت : ای ماه چهار سالار من که نگهبان من هستند و هرکدام دوازده هزار سوار جنگی دارند و دوازده هزار کنیزان که در قصر هستند از این پس در اختیار تو هستند . گردیه شاد شد و تعظیم کرد .

شبی خسرو با موبدان و بزرگان در حال می نوشی بود که در مجلس جامی یافت که نام بهرام بر آن نوشته بود . دستور داد تا جام را بشکنند و بر بهرام نفرین کردند . سپس شاه دستور داد تا همه مردم را از ری بیرون کنند و با پیلان جنگی آنجا را بکوبند و با خاک یکسان نمایند .   وزیر گرانمایه شاه گفت : ری شهر بزرگی است و شایسته نیست که چنین کنید که خداوند راضی به آن نیست . شاه گفت : پس انسان بدگوهری را بیابید تا مرزبان ری کنم . فردی باشد بسیارگو و سرخ مو و تنش زشت و بینی کج و روی زرد و بداندیش و بددل و پست و پرکینه و دروغگو با دو چشم کج و سبز با دندانهای بزرگ .       همه موبدان مبهوت ماندند که چگونه خسرو چنین فکری به سرش زد . همه در جستجوی چنین مردی بودند تا بالاخره کسی را یافتند و او را نزد شاه بردند .    خسرو خندید و گفت : چه کار بدی بلدی ؟  مرد پاسخ داد : من از کار بد نمی آسایم و عقل ندارم و هر سخنی گویم بر عکس انجام میدهم و دروغگو هستم و هر پیمانی ببندم ، میشکنم .    خسرو منشوری را به نام او زد و مرد وقتی به ری رسید ، دستور داد تا ناودانها را از بامها بکنند . سپس همه گربه ها را بکشند و جارچی ندا میداد که : اگر گربه ای را در سرایی ببینم یا ناودانی بر جای باشد آن خانه را خراب میکنم . هرجا یک درم میجست صاحبش را به عزا می نشاند . خلاصه همه را فراری کرد و شهر ری به خرابه ای تبدیل شد .

فروردین ماه که گلها روییدند و دشت پر از لاله شد کسی از ری آمد و از گردوی کمک خواست . برادر هم نزد خواهرش رفت و از او خواست تا چاره ای بیندیشد . گردیه گربه ای آورد و به گوشش گوشواره انداخت و ناخنهایش را رنگ کرد و به او می خوراند . و خمارش کرد و بر اسب نشاند . او از اسب پرید و در باغ شروع به دویدن کرد . شاه شاد شد و خندید و از گردیه خواست که هر آرزویی دارد ، بخواهد . گردیه تعظیم کرد و گفت : ری را به من ببخش . شنیده ام حاکم ری گربه ها را میکشد و ناودانها را میکند . خسرو خندید و ری را به او بخشید و حاکم ری را برکنار کرد و گفت : حالا تو پارسایی را به مرزبانی ری بفرست .

بعد از اینکه شاه خیالش از همه طرف راحت شد از بین ایرانیان چهل و دوهزار جهاندیده و سوار جنگی را جدا کرد و گنجهای فراوان به آنها داد و پادشاهیش را چهار بخش نمود و دوازده هزار تن دیگر را به سوی زابلستان فرستاد و سپرد که هرکس از دستورات سرپیچی کند ابتدا با سخن نرم او را به راه آورید و اگر نشد او را به بند بکشید . دوازده هزارتن دیگر را به راه الانان و دوازده هزار تن دیگر را هم به سوی خراسان فرستاد تا مراقب مرز هیتال و چین باشند .

وقتی پنج سال از پادشاهی خسرو گذشت در سال ششم مریم پسری چون ماه به دنیا آورد . پدر در گوشش نام نهانی قباد را گذاشت و آشکارا او را شیروی نامید .  اخترشناسان گفتند : از این کودک در زمین آشوب به پا میشود . شاه غمگین شد و گفت : مراقب باشید و نزد بزرگان ایران این سخنان را به زبان نیاورید . شاه اندیشناک بود و یک هفته کسی را به حضور نپذیرفت . بزرگان سوی موبد رفتند و از چگونگی حال شاه پرسیدند و اینکه چرا شاه به آنها بار نمیدهد . موبد نزد شاه رفت و پیام آنها را داد . شاه گفت : من از روزگار دلتنگ شده ام و از سخنان اخترشناسان هراسانم . موبد ناراحت شد اما گفت : هرچه تقدیر باشد همان میشود . با رنج دادن به خودت که چیزی عوض نمیشود پس سخنان آنها را فراموش کن و شاد باش .

چنان چون بکارد فلک بدرویم                  

بدو کام و ناکام ما بگرویم 

خسرو به سخنان موبد دل سپرد و سپس نامه ای به قیصر نوشت و خبر داد که مریم پسری بدنیا آورده است . شاد باش .

وقتی نامه به قیصر رسید فرمود تا شهر را آذین بستند و شهر روم پر از رامشگران شد و یک هفته جشن برقرار بود سپس قیصر دستور داد تا صد شتر از درم و گنج و پنجاه شتر دینار و دویست دیبای رومی و چهل خوان زرین فرستاد و برای مریم هم چند گوهر و یک طاووس نر و جامه های خز و حریر چینی و آبگیری از در و زبرجد و هزاران دینار رومی به همراه چهل مرد رومی فرستاد و رئیس آنها خانگی بود که مردی فرزانه و بی همتا بود . به پیروز شاه مرزبان نیمروز خبر رسید که کاروانی از روم در حال رفتن به ایران است . پس به استقبالشان رفت و با هم نزد شاه رسیدند . خانگی به خاک افتاد و بر شاه آفرین گفت . شاه هم از فرزانگی او تقدیر کرد . سپس نامه قیصر را برای شاه خواندند که در آن تبریک و تقدیر و ابراز شادی بود و در آن درخواستی از جانب قیصر بود و آن اینکه : دار مسیحا را که در گنجینه شماست اگر ممکن است به ما برگردانید که من سپاسگذار خسرو میشوم . چون میدانید که از زمان فریدون همیشه کشور ما مورد تاخت و تاز ایرانیان بود و با این کار کینه ها هم از دل رومیان رخت برخواهد بست .      شاه خانگی را نزد خود نشاند و در هنگام خوان و شراب و شکار در کنارش بود تا یک ماه گذشت و شاه پاسخ قیصر را نوشت : بعد از آفرین یزدان از ستایشهای او تشکر کرد و گنجی را که قیصر فرستاده بود را پذیرفت و به خاطر همراهی او در سختیها و کمکهایش از او تقدیر کرد و گفت : تو برایم مثل پدر بودی اما از دار مسیحا گفته بودی . اگر از ایران چوبی به روم فرستم همه به ما میخندند . موبد خیال میکند که به خاطر مریم ترسا شده ام . به غیر از این هر آرزویی داری بخواه . از هدیه هایت سپاسگذارم و همه را به شیروی میبخشم . از روم و ایران پراندیشه هستم و میترسم شیروی گزندی به ایران و روم برساند . دخترت به دین مسیح پایبند است و به سخنان من گوش نمیدهد . جهاندار یارت باد .   سپس شاه بر نامه مهر زد و به همراه گوهرهای شاهانه و صدوچهل هزار دیبای چینی و صدهزار درم و پارچه های زربفت گوهرنگار و پانصد در خوشاب و صدوشصت یاقوت زر و هر چیزی از هر کشوری بار سیصد شتر کرد و برای قیصر فرستاد . علاوه بر آن خلعتی به همراه اسب و جامه و تخت و دینار به خانگی بخشید و چند شتر دینار به فیلسوفان بخشید و همه شاد و خوشحال به روم بازگشتند .


برچسب‌ها: داستان
نظرات (68)
شنبه 25 آذر‌ماه سال 1391 ساعت 11:44 ق.ظ
وبلاگ زیبا و مفیدی داری مرسی
عاشق فردوسیم
امتیاز: 0 0
پاسخ:
متشکرم دوست من .
شنبه 25 آذر‌ماه سال 1391 ساعت 01:21 ب.ظ
سلام فریناز عزیزم
متشکرم از لطف بیکرانت دوستم
با افتخار شما رو لینک کردم از آشنایی با شما خوشوقتم
امتیاز: 0 0
پاسخ:
تشکر از همراهیتان. سپاسگذارم .
شنبه 25 آذر‌ماه سال 1391 ساعت 03:17 ب.ظ
سلام خوبی؟
ممنونم
با افتخار لینک شدی
امتیاز: 0 0
پاسخ:
تشکر از لطف شما .
شنبه 25 آذر‌ماه سال 1391 ساعت 07:34 ب.ظ
درود برشما
از حضورتان بسیار سپاسگزارم
من هم شما رالینک کردم
باسپاس
امتیاز: 0 0
پاسخ:
سپاسگزارم
جمعه 11 بهمن‌ماه سال 1392 ساعت 10:14 ق.ظ
درود بابت این پست و اراده بسیار قویت

من ترک عشقبازی و ساغر نمی‌کنم

صد بار توبه کردم و دیگر نمی‌کنم

باغ بهشت و سایه طوبی و قصر و حور

با خاک کوی دوست برابر نمی‌کنم

تلقین و درس اهل نظر یک اشارت است

گفتم کنایتی و مکرر نمی‌کنم

هرگز نمی‌شود ز سر خود خبر مرا

تا در میان میکده سر بر نمی‌کنم

ناصح به طعن گفت که رو ترک عشق کن

محتاج جنگ نیست برادر نمی‌کنم

این تقویم تمام که با شاهدان شهر

ناز و کرشمه بر سر منبر نمی‌کنم

حافظ جناب پیر مغان جای دولت است

من ترک خاک بوسی این در نمی‌کنم
امتیاز: 0 0
پاسخ:
ممنون کیارش همیشه همراه.
جمعه 11 بهمن‌ماه سال 1392 ساعت 10:31 ق.ظ
چندان که گفتم غم با طبیبان

درمان نکردند مسکین غریبان

آن گل که هر دم در دست بادیست

گو شرم بادش از عندلیبان

یا رب امان ده تا بازبیند

چشم محبان روی حبیبان

درج محبت بر مهر خود نیست

یا رب مبادا کام رقیبان

ای منعم آخر بر خوان جودت

تا چند باشیم از بی نصیبان

حافظ نگشتی شیدای گیتی

گر می‌شنیدی پند ادیبان
امتیاز: 0 0
پاسخ:
جمعه 11 بهمن‌ماه سال 1392 ساعت 11:57 ق.ظ
درود
بابت اینکه همواره از وبم دیدن می کنید و دیدگاه های با ازرشتون رو میگید سپاسگزارم
مطالب وبتون رو خوندم خیلی مفید بودند
سرافراز باشید
امتیاز: 0 0
پاسخ:
سپاس
جمعه 11 بهمن‌ماه سال 1392 ساعت 12:05 ب.ظ
سلام ممنون دوست خوبم و تشکربخاطرشعرزیبایی که برام توی کامنتا گذاشتی
امتیاز: 0 0
پاسخ:
خواهش می کنم.
جمعه 11 بهمن‌ماه سال 1392 ساعت 12:44 ب.ظ
سلام فریناز جان

ادینه ات به خیر

ببخش گلم

ادامه نوشته ای برای یکی دوستان بود که باید میخوندن

شرمنده ولی حالا که خوندند پاکش میکنم
امتیاز: 0 0
پاسخ:
شوخی کردم.
جمعه 11 بهمن‌ماه سال 1392 ساعت 01:14 ب.ظ
گم شدم در سر آن کوی مجویید مرا او مراکشت شدم زنده مپو یید مرا
بر درش مردم و آن خاک بر اعضای من است هم بدان خاک درآید و مشویید مرا
عاشق و مستم و رسوایی خویشم هوس است هر چه خواهم که کنم هیچ مگویید مرا
خسروم من : گلی ازخون دل خود رسته خون من هست جگر سوز مبویید مرا
امتیاز: 0 0
پاسخ:
جمعه 11 بهمن‌ماه سال 1392 ساعت 01:15 ب.ظ
درود بر فریناز گرامی ام
درود بر روان فردوسی بزرگ باد
دستت درد نکنه عزیزم که این همه تلاش برای پاسداشت فرهنگ این مرز وبوم می کنی
سپاس
امتیاز: 0 0
پاسخ:
ممنون عزیزم.
جمعه 11 بهمن‌ماه سال 1392 ساعت 04:05 ب.ظ
همچنین بر شما دوست عزیزم.....
امتیاز: 0 0
پاسخ:
سپاس
جمعه 11 بهمن‌ماه سال 1392 ساعت 06:49 ب.ظ
" ضمیر همدگر دانند یاران"
" نباشم یار صادق گر ندانم "
شادزی و شاد افزون .
امتیاز: 0 0
پاسخ:
ممنون
جمعه 11 بهمن‌ماه سال 1392 ساعت 07:06 ب.ظ
من یخ!!!!!

تو آتش!!!!

بهانه نگیر

با من باش

یا آرامت میکنم

یا میمیرم...
امتیاز: 0 0
پاسخ:
جمعه 11 بهمن‌ماه سال 1392 ساعت 08:51 ب.ظ
ممنونم از شما و حضورتون در وبلاگ ناچیز بنده راستش من به اسمتون توجه نکردم و فکرشم نمی کردم پشت این همه غیرت و وطن پرستی یک دختر خانوم باشه ممنونم از شما بابت این همه وطن پرستی
من هم با افتخار لینکتون کردم.پاینده ایران پاینده اریا
امتیاز: 1 0
پاسخ:
سپاس
جمعه 11 بهمن‌ماه سال 1392 ساعت 10:55 ب.ظ
خداوندا ؛ خداوندا !!!!!
قرارم باش و یارم باش......
جهان تاریکیمحض است !!!!!!
میترسم ؛ کنارم باش ........
********
سپاس بخاطر اطلاعاتی که به من دادید.
موفق باشید بانو !!!!!!
امتیاز: 0 0
پاسخ:
خواهش میکنم.
شنبه 12 بهمن‌ماه سال 1392 ساعت 12:57 ق.ظ
درود.
مرگ فرزند همیشه دردناکه. من که دوست ندارم به چشمم ببینم. حافظ برای مرگ فرزندش دو بیت چکامه گفته:
دلا دیدی که آن فرزانه فرزند
چه دید اندر خم این طاق رنگین
به جای لوح سیمین در کنارش
فلک بر سر نهادش لوح سنگین
امتیاز: 0 0
پاسخ:
سپاس . جالب بود.
شنبه 12 بهمن‌ماه سال 1392 ساعت 01:05 ق.ظ
سلام خدمت شما
سپاس فراوان از حضور شما در ختم 14 شب 14 سفره صلوات..
تاریخ شروع:19 بهمن مصادف با ولادت امام حسن عسکری الی 2 اسفند
هر شب ساعت 18 الی 24
اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم[گل]
امتیاز: 1 0
پاسخ:
ممنون
شنبه 12 بهمن‌ماه سال 1392 ساعت 08:41 ق.ظ
شفاعت آمدم ای دوست دیدهٔ خود را

کزو مپوش گل نو دمیدهٔ خود را

رسید خیل غمت ورنه ایستد جانم

کجا برم بدن غم رسیدهٔ خود را

بگوش ره ندهی نالهٔ مرا چه کنم

چه ناشنیده کند کس شنیدهٔ خود را

چنین که من ز تولب می‌گزم کم ار گویی

که مرهمی برسانم گزیدهٔ خود را

به چاه شوق فرو مانده‌ام خداوندا

فرو گذاشت مکن آفریدهٔ خود را
ایام بکامتان
امتیاز: 0 0
پاسخ:

سپاس
شنبه 12 بهمن‌ماه سال 1392 ساعت 11:02 ق.ظ
می تَراوَد مَهتاب
می درخشد شَب تاب،
نیست یک دَم شِکَنَد خواب به چشمِ کَس ولیک
غَمِ این خُفته ی چند
خواب در چشمِ تَرَم می شکند.
نگران با من اِستاده سَحَر
صبح می خواهد از من
کز مبارکْ دَمِ او آوَرَم این قومِ به جانْ باخته را بلکه خبر
در جگر لیکن خاری
از رَهِ این سفرم می شکند... نیما یوشیج
امتیاز: 0 0
پاسخ:
شنبه 12 بهمن‌ماه سال 1392 ساعت 02:49 ب.ظ
طبل ها رام شده اند

در دل زمان گم شده اند.

و با این همه از فراسوهای مه آلود نژادی

ترانه ای به گوش می آید که من درکش نمی کنم:

ترانه ی سرزمین پدران ما,

ترانه ی آرزوهایی که به تلخی از دست رفته است

بی آن که برای خود جایی پیدا کند.
امتیاز: 0 0
پاسخ:
شنبه 12 بهمن‌ماه سال 1392 ساعت 03:45 ب.ظ
سلام!
دعوتید به وبلاگم...
امتیاز: 0 0
پاسخ:
چشم. خدمت میرسم.
شنبه 12 بهمن‌ماه سال 1392 ساعت 04:47 ب.ظ
تو کی گذاری جان من
قدم به چشمم ماه من
تو کی گذاری شاه من...
آلبوم نای شکسته استاد.
امتیاز: 0 0
پاسخ:
شنبه 12 بهمن‌ماه سال 1392 ساعت 04:48 ب.ظ
زندگی خالی نیست
مهربانی هست،
سیب هست،ایمان هست
آری
تا شقایق هست،زندگی باید کرد.
در دل من چیزی است،مثل یک بیشه ی نور
مثل خواب دم صبح
وچنان بیتابم،که دلم میخواهد
بدوم تا ته دشت،بروم تا سر کوه...
دورهاآوایی است،که مرا میخواند
سهراب سپهری
امتیاز: 0 0
پاسخ:
شنبه 12 بهمن‌ماه سال 1392 ساعت 04:51 ب.ظ
باتو هستم ای غریبه،
آشنایم میشوی؟
آشنای گریه های بی ریایم
من تمام درد باران را خودم فهمید
مثل باران آشنای بی صدایم میشوی؟
روزگار
این روزگار بی خدا تا زنده است
ای غریب آشنا...
آشنایی با خدایم میشوی؟
من که شاعر نیستم
شکل غزل را میکشم
رنگ سبز دلنشین صفحه هایم میشوی؟
ای غریبه با شکوه و دلخوشی
بوی غربت میدهد این لحظه های بی کسی
با تو هستم ای غریبه آشنایم میشوی!
امتیاز: 0 0
پاسخ:
یکشنبه 13 بهمن‌ماه سال 1392 ساعت 12:19 ق.ظ
مثل همیشه واسه من مفید بود
امتیاز: 0 0
پاسخ:
سپاس
یکشنبه 13 بهمن‌ماه سال 1392 ساعت 12:19 ق.ظ
هربار میام قبلیارم تکراری میخونم
امتیاز: 0 0
پاسخ:
یکشنبه 13 بهمن‌ماه سال 1392 ساعت 12:27 ق.ظ
سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت ،


سرها در گریبان است .

کسی سر بر نیارد کرد پاسخ گفتن و دیدار یاران را .


نگه جز پیش پا را دید ، نتواند ،

که ره تاریک و لغزان است .


وگر دست ِ محبت سوی کس یازی ،

به اکراه آورد دست از بغل بیرون ؛


که سرما سخت سوزان است .
امتیاز: 0 0
پاسخ:
یکشنبه 13 بهمن‌ماه سال 1392 ساعت 11:18 ق.ظ
یک گل ز باغ دوست ، کسی بو نمی‌کند
تا هرچه غیر اوست ، به یک سو نمی‌کند

روشن نمی‌شود ز رمد ، چشم سالکی
تا از غبار میکده ، دارو نمی‌کند

گفتم : ز شیخ صومعه ، کارم شود درست
گفتند : او به دردکشان خو نمی‌کند

گفتم : روم به میکده ، گفتند : پیر ما
خوش می‌کشد پیاله و خوش بو نمی‌کند

رفتم به سوی مدرسه ، پیری به طنز گفت
تب را کسی علاج ، به طنزو نمی‌کند

آن را که پیر عشق ، به ماهی کند تمام
در صد هزار سال ، ارسطو نمی‌کند

کرد اکتفا به دنیی دون خواجه ، کاین عروس
هیچ اکتفا ، به شوهری او نمی‌کند

آن کو نوید آیهٔ « لا تقنطوا » شنید
گوشی به حرف واعظ پرگو نمی‌کند

زرق و ریاست زهد بهائی ، وگرنه او
کاری کند که کافر هندو نمی‌کند
امتیاز: 0 0
پاسخ:
یکشنبه 13 بهمن‌ماه سال 1392 ساعت 11:18 ق.ظ
تاکی به تمنای وصال تو یگانه
اشکم شود ، از هر مژه چون سیل روانه
خواهد به سر آید ، شب هجران تو یا نه ؟
ای تیر غمت را دل عشاق نشانه
جمعی به تو مشغول و تو غایب ز میانه

رفتم به در صومعه‌ی عابد و زاهد
دیدم همه را پیش رخت، راکع و ساجد
در میکده ، رهبانم و در صومعه ، عابد
گه معتکف دیرم و گه ساکن مسجد
یعنی که تو را می‌طلبم خانه به خانه

روزی که برفتند حریفان پی هر کار
زاهد سوی مسجد شد و من جانب خمار
من یار طلب کردم و او جلوه‌گه یار
حاجی به ره کعبه و من طالب دیدار
او خانه همی جوید و من صاحب خانه

هر در که زنم ، صاحب آن خانه تویی تو
هر جا که روم ، پرتو کاشانه تویی تو
در میکده و دیر که جانانه تویی تو
مقصود من از کعبه و بتخانه تویی تو
مقصود تویی ، کعبه و بتخانه بهانه

بلبل به چمن ، زان گل رخسار نشان دید
پروانه در آتش شد و اسرار عیان دید
عارف صفت روی تو در پیر و جوان دید
یعنی همه جا عکس رخ یار توان دید
دیوانه منم ، من که روم خانه به خانه

عاقل ، به قوانین خرد ، راه تو پوید
دیوانه ، برون از همه ، آیین تو جوید
تا غنچه‌ی بشکفته‌ی این باغ که بوید
هر کس به زبانی ، صفت حمد تو گوید
بلبل به غزلخوانی و قمری به ترانه

بیچاره بهائی که دلش زار غم توست
هر چند که عاصی است ، زخیل خدم توست
امید وی از عاطفت دم به دم توست
تقصیر خیالی به امید کرم توست
یعنی که گنه را به از این نیست بهانه
امتیاز: 0 0
پاسخ:
یکشنبه 13 بهمن‌ماه سال 1392 ساعت 02:13 ب.ظ
سلام فریناز...




دانش بی اندیشه دام است

و اندیشه بی دانش بلا.

"کنفوسیوس"
امتیاز: 0 0
پاسخ:
یکشنبه 13 بهمن‌ماه سال 1392 ساعت 04:02 ب.ظ
" ای خدا ! ای وصل را هجران مکن "
" سر خوشان عشق را نالان مکن "
" باغ جان را تازه و سرسبز دار "
" قصد این مستان و این بستان مکن "
"چون خزان بر شاخ و برگ دل مزن "
" خلق را مسکین و سرگردان مکن "
" بر درختی کآشیان مرغ توست "
" شاخ مشکن ؛ مرغ را پران مکن "
" جمع و شمع خویش را برهم مزن "
" دشمنان را کور کن ؛ شادان مکن "
" گر چه دزدان خصم روز روشنند "
"آنچه می خواهد دل ایشان مکن "
" کعبه اقبال این حلقه است و بس "
" کعبه اومید را ویران مکن "
" این طناب خیمه را بر هم مزن "
" خیمه تو است آخر ای سلطان مکن "
" نیست در عالم ز هجران تلخ تر "
" هرچه خواهی کن و لیکن آن مکن "
{ مولانا }
با تقدیم احترام.
امتیاز: 0 0
پاسخ:
یکشنبه 13 بهمن‌ماه سال 1392 ساعت 04:33 ب.ظ
دیروز، با همه‌ی جوانی‌اش، دیگر نیست. امروز، اینجاست و به زیبایی می‌گذرد. کریستین بوبن
امتیاز: 0 0
پاسخ:
یکشنبه 13 بهمن‌ماه سال 1392 ساعت 04:33 ب.ظ
فروختن آب به کسی که در بیابان مانده، کار آسانی‌ست. هر کسی می‌تواند این کار را انجام دهد. بازاریاب راستین، کسی است که به صحرانشینان، ماسه می‌فروشد. کریستین بوبن
امتیاز: 0 0
پاسخ:
دوشنبه 14 بهمن‌ماه سال 1392 ساعت 12:37 ق.ظ
وقتی انسان ها از تنهایی می نالند، منظورشان این نیست که اطرافشان خلوت است، تنهایی این است که هیچکس نمی فهمد چه می گویند...
امتیاز: 0 0
پاسخ:
دوشنبه 14 بهمن‌ماه سال 1392 ساعت 11:10 ق.ظ
هرگزم امید و بیم از وصل و هجر یار نیست
عاشقم عاشق مرا با وصل و هجران کار نیست

هر شب از افغان من بیدار خلق اما چه سود
آنکه باید بشنود افغان من بیدار نیست

در حریمش بار دارم لیک در بیرون در
کرده‌ام جا تا چو آید غیر گویم یار نیست

دل به پیغام وفا هر کس که می‌آرد ز یار
می‌دهم تسکین و می‌دانم که حرف یار نیست

گلشن کویش بهشتی خرم است اما دریغ
کز هجوم زاغ یک بلبل درین گلزار نیست

سر عشق یار با بیگانگان هاتف مگو
گوش این ناآشنایان محرم اسرار نیست
امتیاز: 0 0
پاسخ:
دوشنبه 14 بهمن‌ماه سال 1392 ساعت 11:10 ق.ظ
تو ای وحشی غزال و هر قدم از من رمیدن‌ها
من و این دشت بی‌پایان و بی‌حاصل دویدن‌ها

تو و یک وعده و فارغ ز من هر شب به خواب خوش
من و شب‌ها و درد انتظار و دل طپیدن‌ها

... نصیحت‌های نیک اندیشیت گفتیم و نشنیدی
چها تا پیشت آید زین نصیحت ناشنیدن‌ها

پر و بالم به حسرت ریخت در کنج قفس آخر
خوشا ایام آزادی و در گلشن دویدن‌ها

کنون در من اگر بیند به خواری و غضب بیند
کجا رفت آن به روی من به شوق از شرم دیدن‌ها

تغافل‌های او در بزم غیرم کشته بود امشب
نبودش سوی من هاتف گر آن دزدیده دیدن‌ها
امتیاز: 0 0
پاسخ:
دوشنبه 14 بهمن‌ماه سال 1392 ساعت 06:31 ب.ظ
برده ز دل قرار من آن مه من بهار من
مزن به دل شرار غم لعبت من نگار من
سوختهء جفا شدم ساختهء وفا شدم
از عقل و دین رها شدم ای بت گلعذار من
بر سر زلف خود نما سخت اسیر و بندیم
خستهء عشق تو شدم صبر من و قرار من
در دل شب عیان نما آن رخ خود ای مه من
تا که چو روز گردد این ظلمت شام تار من
تا که به من نظر کنی فتد بجان من شرر
جان دگر به من بده آتش من شرار من
من به امید وصل تو صبح کنم هر شبی
با تو چگونه میشود عاقیت این کار من
امتیاز: 0 0
پاسخ:
دوشنبه 14 بهمن‌ماه سال 1392 ساعت 07:15 ب.ظ
لبخندت …

دنیایم را تغییر میدهد

کافیست بخندی تا ببینی

چگونه در سردترین فصل سال

گل از گلم می شکفد
امتیاز: 0 0
پاسخ:
دوشنبه 14 بهمن‌ماه سال 1392 ساعت 07:47 ب.ظ
گرنه عشق او قضای آسمانستی مرا

از بلای عشق او روزی امانستی مرا

گر مرا روزی ز وصلش بر زمین پای آمدی

کی همه شب دست از او بر آسمانستی مرا

گرنه زلف پرده سوز او گشادی راز من

زیر این پرده که هستم کس چه دانستی مرا

بر یقینم کز فراق او به جان ایمن نیم

وین نبودی گر به وصل او گمانستی مرا

آفت جان است و آنگه در میان جان مقیم

گرنه در جان اوستی کی باک جانستی مرا

مرقد خاقانی از فرقد نهادی بخت من

گر به کوی او محل پاسبانستی مرا
امتیاز: 0 0
پاسخ:
سه‌شنبه 15 بهمن‌ماه سال 1392 ساعت 02:28 ق.ظ
پیروز و مانا باشی...
امتیاز: 0 0
پاسخ:
سپاس
سه‌شنبه 15 بهمن‌ماه سال 1392 ساعت 01:40 ب.ظ
از صدای گذر آب که من فهمیدم :
تندتر از آب روان ، عمر گران میگذرد ...
زندگی را نفسی ارزش غم نیست ...
آنقدر سیر بخند که ندانی غم چیست؟!
امتیاز: 0 0
پاسخ:
سه‌شنبه 15 بهمن‌ماه سال 1392 ساعت 01:55 ب.ظ
با نگاهی که در آن شوق بر آرد فریاد
با سلامی که در آن نور ببارد لبخند
دست یکدیگر را
بفشاریم به مهر
جام دل هامان را
مالامال از یاری ، غمخواری
بسپاریم به هم
ای دیده به دیدار تو شاد
باغ جانت همه وقت از اثر صحبت دوست
تازه ، عطر افشان
گلباران باد
امتیاز: 0 0
پاسخ:
سه‌شنبه 15 بهمن‌ماه سال 1392 ساعت 02:59 ب.ظ
_________§§§§________$$$_________$$$________§§§§__________
_______§§____§§___$$$$$$$$$___$$$$$$$$$___§§____§§________
______§§__§§____§$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$§____§§__§§______
_____§§__§§__§§_$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$_§§__§§__§§_____
____§§__§§__§§___$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$___§§__§§__§§____
____§§_§_§_§_§_§___$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$___§_§_§_§_§_§§____
___§§___§_§_§________$$$$$$$$$$$$$$$$________§_§_§___§§___
___§§__§_§_____________$$$$$$$$$$$$_____________§_§__§§___
__§§__§__________________$$$$$$$$__________________§__§§__

درود بر فریناز گرامی وعزیز
امتیاز: 0 0
پاسخ:
درود
چهارشنبه 16 بهمن‌ماه سال 1392 ساعت 11:06 ق.ظ
درود
شاید این آخرین خداحافظی من باشد یا اولین سلامم
باشد که زندگی رخی دیگر به ما نشان دهد
شادباشی
امتیاز: 0 0
پاسخ:
چهارشنبه 16 بهمن‌ماه سال 1392 ساعت 01:02 ب.ظ
سکوت عین سکوت است، بی همانند است
که پیشوند ندارد، بدون پسوند است


زبان رسمی اهل طریقت است سکوت
سکوت حرف کمی نیست، عین سوگند است


زمین یخ زده را گرم می کند آرام
سکوت، معجزه ی آفتاب تابنده است


سکوت پاسخ دندان شکن تری دارد
سکوت مغلطه ها را جواب کوبنده است


سکوت ناله و نفرین، سکوت دشنام است
سکوت پند و نصیحت، سکوت لبخند است


سکوت کرد علی سالهای پی در پی
همان علی که در قلعه را ز جا کنده است


همان علی که به توصیف او قلم در دست
مردّدم بنویسم خداست یا بنده ست


علی به واقعه جنگید با زبان سکوت
که ذوالفقار علی در نیام برّنده است


علی به واقعه کار مهم تری دارد
که آیه آیه کتاب خدا پراکنده است


از آن سکوت چه باید نوشت؟ حیرانم!
از آن سکوت که لحظه به لحظه اش پند است


از آن سکوت که در عصر خود نمی گنجد
از آن سکوت که ماضی و حال و آینده است


از آن سکوت که نامش عقب نشینی نیست
از آن سکوت که هنگام جنگ ترفند است
امتیاز: 0 0
پاسخ:
چهارشنبه 16 بهمن‌ماه سال 1392 ساعت 01:03 ب.ظ
تکرار از نبودن کلمه ها

قلم هم به این ننوشتن عادت کرده.

پیش ترها

دل حسرت واژه هایی را می خورد که

همیشه بر زبان قلم می آمدند.

اما اکنون..

قلم عطش نوشتن دارد

عطش کلماتی را که

لب ها و چشم ها و دستانمان

برای هم رج می زنند!


حرفی هست برای نوشتن اما...
امتیاز: 0 0
پاسخ:
چهارشنبه 16 بهمن‌ماه سال 1392 ساعت 02:57 ب.ظ
سلام عزیزم آپم خوشحال می شم بیایی
امتیاز: 0 0
پاسخ:
چشم .
چهارشنبه 16 بهمن‌ماه سال 1392 ساعت 06:52 ب.ظ
امتیاز: 0 0
پاسخ:
چهارشنبه 16 بهمن‌ماه سال 1392 ساعت 11:33 ب.ظ
سلام
فرینازبیاعکساموببین لطفا
امتیاز: 0 0
پاسخ:
اومدم سردار.
( تعداد کل: 68 )
   1       2    >>
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)

نام :
ایمیل :
وب/وبلاگ :
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد