X
تبلیغات
نماشا
رایتل

پادشاهی خسروپرویز

جمعه 4 بهمن‌ماه سال 1392 ساعت 07:49 ق.ظ


http://s4.picofile.com/file/8162411484/101186.jpg

پادشاهی خسرو پرویز

پادشاهی خسرو پرویز سی و هشت سال بود . گستهم مردی را روانه کرد تا خسرو را از جریانات آگاه سازد .

وقتی خسرو مطلع شد روانه پایتخت گشت و بر تخت نشست و همه بزرگان برای تبریک به دیدارش آمدند . شبانگاه خسرو به نزد پدر رفت و به پایش افتاد چون چشمانش را دید نالان شد و رویش را بوسید و گفت : اکنون هرچه بگویی اطاعت می کنم . هرمزد گفت : سه چیز میخواهم اول اینکه هر بامداد گوش مرا با آوایت شاد کنی . دوم اینکه رزم آوری دلیر که از جنگهای گذشته اطلاع دارد را نزد من بفرستی تا برای من از جنگها حکایت کند . سوم اینکه دائیهایت که مرا کور کردند را کور کنی .خسرو پذیرفت و گفت : فقط صبر کن تا از شر بهرام راحت شویم سپس به حساب گستهم و بندوی میرسم .وقتی بهرام از جریان به تخت نشستن خسرو مطلع شد سپاهی را آماده نبرد با او کرد . خسرو نیز کسانی را فرستاد تا از وضعیت بهرام خبر بیاورند . خبر آوردند که بهرام همیشه در هر جا که باشد سپاهیان با او هستند .خسرو بزرگانی چون گردوی، شاپور ، اندمان ، دارمان سپهدار ارمینیه را فراخواند و به شور نشستند . خسرو گفت : من جوانتر از شما هستم . بگویید چاره کار چیست ؟ من میخواهم ابتدا از قلبگاه به سوی بهرام بروم و او را به صلح و آشتی رهنمون کنم اگر پذیرفت چه بهتر وگرنه تن به جنگ می دهیم . همه به این نظر شاه آفرین گفتند . صبحگاه طبل جنگ زده شد . خسرو و سپاهیانش آماده نبرد بودند و بهرام نیز به همراه ایزدگشسپ و آذرگشسپ و یلان سینه آماده گشتند . بالاخره بهرام و خسرو در برابر هم رسیدند . گردوی به عنوان راهنما در جلوی خسرو قرار داشت و بندوی و گستهم و خرادبرزین همه غرق در آهن و سیم و زر در اطرافش بودند .وقتی بهرام آنها را دید با عصبانیت گفت : این روسپی زاده را ببین که از پستی به پادشاه رسید ، در لشگرش یک مرد نامدار هم نیست .هم اکنون با سپاهم حمله میبرم و بیابان را پر از خون می کنم . خسرو گفت : چه کسی بهرام چوبین را می شناسد . گردوی گفت : همان مردی که سوار بر اسب ابلق است با قبای سپید و حمایل سیاه .خسرو گفت :در او اثری از فرمانبرداری نمی بینم . با این حال شاه به جلوی سپاه رفت و گفت : ای مرد سرافراز چگونه کارت به نبرد کشید ؟ تو زیور تاج و تخت هستی . دست از این جنگ بردار .بهرام روی اسب کرنشی کرد و گفت : من از وضع خودم راضیم . به زودی داری به پا می کنم و دو دستت را از پشت می بندم و تو را به دار می آویزم.خسرو فهمید صحبت بی فایده است و گفت : ای ناسپاس انسان خداشناس چنین نمی گوید . تو مهمان خود را به دار می آویزی ؟ میترسم به روز بدی بیفتی . چه کسی از من برای تاج و تخت سزاوارتر است ؟ من که جدم کسری و هرمزد است .بهرام گفت : تو را با سخنان شاهانه چه کار ؟ تو که نه مرد جنگ هستی و نه دانشمند . ایرانیان با پادشاهی من موافقند و می خواهند ریشه تو را بکنند .

خسرو گفت : ای بدرفتار چرا تندی می کنی ؟ گفتار زشت عیب بزرگی برای مرد است. تو قبلا اینگونه نبودی . خردت کم شده است ؟ خشم را بیرون کن و به خدا تکیه نما . نمی دانم چه کسی تو را تحریک کرده است . این را گفت و از اسب پیاده شد و تاج از سر برداشت و به سوی یزدان روکرد و گفت : ای خداوند دادگر امیدم به توست . سپاه مرا پیروز دار و مگذار تاج و تخت به دست این بنده بیفتد . اگر پیروز گردم آن طوق و گوشوار و جامه زرنگار و صد کیسه دینار زر به آتشکده میدهم و به خدمتگزاران صدهزار درم خواهم داد و هرکس از سپاه بهرام اسیر شود خدمتکار آتشکده می کنم و شهرهای ویران شده را آباد خواهم نمود و صدهزار دینار هم میدهم . سپس بازگشت و رو به بهرام گفت : ای دوزخی دیوسیرت خشم و زور چشمت را کور کرده است .

اگر من سزاوار شاهی نیم                          

مبادا که در زیر دستی زیم

بهرام گفت : پدرت هرگز برکسی بانگ نزد . ارزش او را ندانستی و او را از تخت سرنگون کردی . تو ناپاکی و دشمن یزدان هستی . اگرچه هرمزد عادل نبود ولی تو هم فرزند او هستی و یزاوار نیست که شاه ایران و توران شوی . من انتقام هرمزد را از تو میگیرم . خسرو گفت : هرگز مباد که از درد پدر شاد شوم. خداوند پادشاهی را نصیب من کرد و هرمزد هم مشاور من است . تو ابتدا قصد جنگ با هرمزد را داشتی .

بهرام گفت : همه دشمن تو هستند و همراه من شده اند و خاقان هم از من حمایت می کند . من از تیره آرش نامدارم . من نبیره گرگین هستم . دیدی چه بلایی بر سر ساوه شاه آوردم ؟ خسرو گفت : تو فرومایه ای بیش نیستی و نبودی . مهران ستاد گرانقدر تو را به شاه شناساند و هرمزد تو را از خاک برکشید و گنج و سپاه به تو داد . بر خود ستم مکن . راستی پیشه کن . اگر فرمانبردار باشی هرچه بخواهی به تو میدهم . زرتشت گفته است : هرکس از راه بد رشد یابد به او پند و اندرز دهید و چون نپذیرفت و از دین پاک برگشت باید کشته شود . پیروزی بر ساوه شاه تو را مغرور نکند . در زمان آرش شاه که بود ؟ بهرام گفت : منوچهر بود . خسرو گفت : آرش بنده او بود و رستم بنده کیخسرو بود با اینکه میتوانست او را کنار بزند ولی او چشم به تخت نداشت . بهرام گفت : تو از تخم ساسان هستی که شبانزاده بود . خسرو گفت : تو از تخم ساسان به همه چیز رسیدی . گفتار تو سرتاسر دروغ است . تو تاج و تخت را میجویی. بهرام به سوی لشگریانش رفت ، در میان آنها سه ترک از سوی خاقان حضور داشتند . یکی از آنها کمندی به سوی شاه انداخت و سر و تاج شاه را به بند کشید . گستهم کمند را برید و بندوی تیری به سوی ترک بدسیرت انداخت .

بهرام به آن ترک بدساز گفت : چه کسی گفت که با شاه بجنگی ؟ ندیدی من در برابر او ایستاده ام ؟ بهرام به سوی لشگر رفت در حالیکه ناراحت بود. خواهر بهرام نزد او آمد و دوباره نصیحتش کرد و گفت با شاه نجنگ . بهرام گفت : او را نباید شاه به حساب آورد . خواهرش گفت : برای چندمین بار می گویم تندی را کنار بگذار . سخنگوی بلخ گفته که سخن راست تلخ است . آنکس که عیب تو را میگوید با تو صادق است . این راه را مرو که همه تو را نکوهش خواهند کرد و چوبینه بدنام میشود .

نپاید جهان ای برادر به کس                

نماند جز از نام نیکو و بس

ولی بهرام زیر بار حرفهای خواهرش نرفت و گفت : اگر من هم کوتاه بیایم لشگریان کوتاه نخواهند آمد. از آنسو خسرو سران لشگر را فراخواند و با آنها به مشورت پرداخت و گفت : با بهرام صحبت کردم و در سخنانش خرد و عقل ندیدم . اگر مرا یاری کنید شبانه به او حمله میبریم . بزرگان سپاه پذیرفتند .وقتی شاه با گستهم و بندوی و گردوی تنها شد گستهم گفت : شاها چندان خوشبین مباش چون سپاهیان دلشان با آنهاست و با هم خویشی دارند . پدر یا برادر یا نیا یا نبیره اشان در سپاه آنهاست . چگونه انتظار داری پدر و پسر باهم بجنگند ؟ از آنسو بهرام کسانی را فرستاد تا سپاه خسرو را به همراهی با خود دعوت کند . آنها گفتند ما نمیتوانیم به سوی شما بازگردیم اما بدانید که خسرو قصد شبیخون دارد . وقتی بهرام فهمید که دل لشگریان خسرو با اوست آنها را آماده شبیخون کرد . جنگی سخت و طولانی درگرفت . یکی از آن ترکها به سوی شاه حمله کرد تا تیری به او بزند اما شاه سپر گرفت و مانع شد و تیغی به او زد و او را سرنگون کرد و خروشید : ای دلیران پایمردی کنید اما سپاهیان دیگر خسته و مانده برگشتند و او را تنها گذاشتند . شاه به گستهم و بندوی گفت : اگر من کشته شوم نسل ما منقرض میشود چون من فرزندی ندارم . بندوی گفت : تو برگرد . شاه به گردوی گفت : برو و از تازیان و تخوار کمک بیاور . از آنسو بهرام در حال جنگ به خسرو رسید و با هم جنگیدند تا خورشید غروب کرد . خسرو به گستهم گفت : کسی در این جنگ با ما نیست حال که تنها هستیم دیگر جای درنگ نیست. بهرام دوباره حمله برد و خسرو هم کمان را گرفت و به سوی او و لشگریانش باران تیر بارید و تیری هم به اسب بهرام زد که او از اسب به زمین افتاد و سپس خسرو از نهروان گذشت و به سوی تیسفون فرار کرد . خسرو به نزد پدر رفت و گفت : این پهلوان برگزیده تو پندپذیر نبود بنابراین جنگ درگرفت و سپاهیان از من برگشتند و به سوی بهرام رفتند و من ناچار به فرار شدم . حالا چاره ای جز استفاده از تازیان ندارم .هرمزد گفت : این راهش نیست . تازیان یاور تو نیستند و تو را دشمن میدانند . بهتر است که به روم بروی و از قیصر کمک بخواهی . در همین موقع خبر رسید که بهرام نزدیک میشود بنابراین خسرو با تعدادی از یارانش به سوی روم فرار کرد اما گستهم و بندوی آهسته رفتند . خسرو عصبانی شد و گفت : چرا آهسته می آیید ؟ آنها گفتند : بهرام اکنون هرمزد را بر تخت می نشاند و خود هم وزیر او میشود و به قیصر نامه می نویسد تا ما را اسیر کند . خسرو مبهوت شد و گفت: فقط می توانیم به خدا تکیه کنیم . اما آن دو برگشتند و هرمزد را کشتند و گریختند. وقتی خسرو آنها را دید و فهمید که چه کردند رنگ از رویش پرید ولی به روی خود نیاورد . بهرام به قصر رسید و سپس تعدادی از لشگریان را انتخاب نمود و به سرکردگی بهرام پسر سیاوش به دنبال خسرو فرستاد .

خسرو در راه به رباطی رسید که یزدان سرا می نامیدند . از یزدان پرستی که آنجا بود پرسید : چیزی برای خوردن داری ؟ گفت : نان فطیر و آب جویبار هست . شاه نشست و با شتاب چیزی خورد و پرسید شراب نداری ؟ وی گفت : ما از خرما شراب درست می کنیم و آن شراب را نزد شاه آورد . خسرو سه جام پیاپی نوشید و به خواب رفت . بعد از مدتی مرد خدا او را بیدار کرد و گفت : از دور گرد سیاهی دیده میشود . بندوی به خسرو گفت : لباس پادشاهی را به من بده تا بپوشم و تو فرار کن . خسرو نیز چنین کرد . بندوی با لباس شاه بر بام رباط رفت تا سواران او را ببینند . سواران هم او را دیدند و پنداشتند که شاه است .بندوی دوباره پایین آمد و لباس خود را پوشید و باز بر بام رباط رفت و گفت : پیغامی از شاه دارم . رئیس شما کیست ؟ بهرام گفت : من بهرام از سلاله سیاوش و رئیس این گروه هستم . بندوی گفت : شاه میگوید : من و اسبان خسته ایم اگر امشب استراحت کنیم صبح من با شما نزد بهرام می آیم . آنها هم دلشان به رحم آمد و پذیرفتند . روز بعد بندوی بر بام رفت و گفت : امروز شاه نماز میگزارد و دیشب هم بیدار بود پس امروز بیاساید و فردا حرکت کنیم . بهرام پذیرفت. روز بعد بندوی بر بام آمد و گفت : شاه همان زمانیکه از دشت گرد برخاست و شما به اینجا رسیدید به سوی روم شتافت و الان به آنجا رسیده است اگر امان دهی می آیم و به سؤالاتت جواب میدهم وگرنه سلاح جنگ می پوشم و با تو می جنگم . بهرام غمگین شد و به یاران گفت : حال دیگر کشتن بندوی چه سودی دارد ؟ بهتر است تا او را نزد بهرام ببریم . پس بندوی به زیر آمد و با آنها به سوی بهرام حرکت کرد و وقتی نزد او رسید و بهرام از جریان آگاه شد از پور سیاوش برآشفت و او را سرزنش کرد و بعد به بندوی گفت : تو سپاه مرا فریفتی تا خسرو فرار کند ؟ بندوی گفت : ای سرفراز از من ناراحت مباش چون شاه فامیل من است و من می بایست جانم را فدایش میکردم . بهرام گفت : من به خاطر این کار تو را نمی کشم ولی بدان تو هم روزی به دست او کشته می شوی . روز بعد بهرام بزرگان را جمع کرد و بر تخت نشست و گفت : در میان شاهان بدتر از ضحاک نبود که به خاطر رسیدن به پادشاهی پدرش را کشت و بعد از او خسرو است که پدرش را کشت و روانه روم شد . در میان حضار پیرمردی به نام شهران گراز که پهلوانی سرافراز بود پس از مدح و ثنای بهرام گفت : همانا تو سزاوار تخت شاهی هستی . بعد از او سپهداری به نام خراسان گفت : زردشت در اوستا و زند گوید که هرکه روی از خدا بپیچد یکسال پندش دهید و بعد اگر به راه نیامد او را به فرمان شاه بکشید . اگر بر شاه دشمن شد باید سر از تنش جدا کرد . پس از او فرخ زاد به پا خواست و از بهرام حمایت کرد . سپس خزروان خسرو بلند شد و دلیرانه گفت : بهتر است که نزد خسرو بروی و پوزش بخواهی که تا وقتی شاه زنده است سپهدار نباید به تخت نشیند و اگر از خسرو بیم داری به خراسان برو و به آسانی زندگی کن و نامه ای به شاه بنویس و پوزش بخواه . زادفرخ نفر بعد بود که به پا خواست و گفت : بزرگان همه نظر دادند و در این میان خزروان خسرو سخنش به خرد نزدیکتر بود . ضحاک را به یاد آورید که جمشید را کشت و به بیداد بر تخت نشست و فریدون دلیر روزگار او را به سر آورد . افراسیاب را به یاد آورید که سر نوذر را برید و چه بر سرش آمد . اسکندر را به یاد آورید که از روم آمد و مرز و بوم را ویران کرد و دارا را کشت . کسی تاکنون این شگفتی را ندیده که خسرو گریخته و از دست سپاهیانش نزد دشمنان پناه گرفته است . این را گفت و از درد گریست .

رنگ از روی بهرام پرید . سنباز جهاندیده به پا خواست و گفت : بهتر است تا زمانیکه از نژاد شاهان بیابیم فعلا بهرام بر تخت نشیند . رئیس جنگاوران عصبانی شد و به پا خاست و گفت : اگر زنی از نژاد شاهان باشد هم بهتر است تا اینکه بهرام بر تخت نشیند. سپهبد ارمنی ناراحت شد و شمشیر کشید تا با او مبارزه کند و گفت : بهرام شاه است و ما گوش به فرمان او هستیم . بدینسان دودستگی بوجود آمد .

شب هنگام بهرام کاغذ و قلم خواست و به دبیر خردمند گفت : عهدی بنویسید که بهرام شاه پیروز سزاوار تاج و تخت است و جز راستی نمی جوید . روز بعد بهرام بر تخت نشست و بزرگان یک به یک گواهی کردند که بهرام شهریار جهان است و بعد از او فرزندانش به پادشاهی میرسند . سپس بهرام گفت : هرکس که پادشاهی مرا قبول ندارد سه روز وقت دارد تا ایران را ترک کند. همه بر او آفرین گفتند و مخالفان هم آنجا را ترک کردند و پراکنده شدند و به سوی روم رفتند .بندوی همچنان در زندان اسیر بود و نزدیک هفتاد روز از اسارت او می گذشت و بهرام پورسیاوش را نگهبان او کرده بود .بندوی در زندان سعی در فریفتن بهرام سیاوش داشت و می گفت : درست است که فعلا بخت از خسرو برگشته است اما بالاخره پیروزی با اوست . تا دو ماه دیگر سپاهی از روم به ایران حمله می کند و تاج و تختی برای بهرام نمی ماند .بهرام سیاوش گفت: اگر شاه به من امان دهد هرچه بگویی میکنم . پس بندوی سوگند خورد که او در امان باشد و بعد از بر تخت نشستن خسرو به او مقام و بزرگی عطا میشود . پورسیاوش گفت :پس من با شمشیر زهرآگین کار چوبینه را یکسره می کنم . بندوی گفت : پس مرا از بند آزاد کن تا بر خسرو روشن شود که تو با ما همکاری کرده ای .صبحگاه بهرام سیاوش به بندوی گفت : امروز چوبینه به بازی چوگان می پردازد . من با پنج نفر صحبت کرده ام و آنها را همراه نموده ام . تا دمار از روزگار او درآوریم .بهرام سیاوش زنی داشت که چشم دیدنش را نداشت ، پیامی برای بهرام چوبینه فرستاد که بهرام سیاوش زیر قبایش زره پوشیده است و نمیدانم چه در دل دارد . بهتر است از او دور باشی . چوبینه پیام زن را گرفت و در میدان چوگان هرکس به او نزدیک می شد دستی به پشتش میزد و فهمید هیچکس جز بهرام سیاوش زره نپوشیده است پس به او گفت : ای بدتر از مار چه کسی در میدان چوگان زره می پوشد ؟ این را گفت و شمشیر کشید و او را کشت . خبر در شهر پیچید که بهرام سیاوش به دست چوبینه کشته شده است .وقتی بندوی خبر را شنید جوشن پوشید و با دوستان بهرام سیاوش فرار کرد .بهرام چوبینه ، مهروی را نگهبان بندوی کرد اما به چوبینه خبر دادند که بندوی فرار کرده است . بهرام فهمید که اینها همه حیله بندوی بوده است و از کشتن بهرام سیاوش پشیمان شد و گفت : اشتباه از من بود که از ابتدا بندوی را نکشتم . از آنسو بندوی با سپاه کمی که داشت به سوی روم در حرکت بود تا اینکه به موسیل ارمنی رسید و از او آب و غذا گرفت چون موسیل حکایت او را شنید ، گفت : ابتدا از وضع خسرو آگاه شو سپس حرکت کن و بندوی نیز به تجسس در مورد خسرو پرداخت . از آنسو خسرو به سوی روم در حرکت بود که به شهر باهله رسید و مردم به پیشوازش آمدند . در همین موقع پیکی از سوی بهرام آمد و برای بزرگ شهر پیام آورد که : سپاه من اکنون در راه شهر توست اگر خسرو را دیدی رها مکن .بزرگ شهر نامه را به خسرو نشان داد و خسرو فورا از آن شهر خارج شد تا در بیابان به نزدیکی فرات رسید و همه گرسنه و تشنه بودند . به بیشه ای رسیدند که در آنجا کاروان شتری بود . سالار کاروان به خسرو کرنش کرد و خسرو پرسید : نامت چیست ؟ او گفت : من قیس بن حارث هستم که از مصر آمدم . خسرو گفت : خوردنی چه داری ؟ ما همه گرسنه ایم . مرد عرب گفت :صبرکن تا غذا حاضر کنم . پس یک ماده گاو کباب کرد و همه خوردند و خوابیدند .وقتیکه برخاستند خسرو پرسید راه چگونه است ؟ مرد گفت : تا هفتاد فرسنگ کوه و بیابان است اگر بخواهید برای راهتان گوشت و آب تهیه میکنم . خسرو پذیرفت . در راه کاروان دیگری دید و بازرگانی از آن کاروان نزد خسرو آمد . خسرو پرسید : از کجا آمدی ؟ بازرگان گفت : من بازرگانی هستم که از شهر خره اردشیر می آیم و نامم مهران ستاد است . بازرگان غذایی که داشت آورد و خوردند و سپس آب آورد تا شاه دستانش را بشوید اما خرادبرزین جلو دوید و آب را خودش به دست شاه ریخت سپس بازرگان شراب آورد و باز هم خرادبرزین جلو دوید و خودش می را به شاه داد .شاه به بازرگان گفت : حالا راه کدام است ؟ تا خره اردشیر چقدر راه است ؟ بازرگان راهنمایی کرد و خسرو به راه افتاد تا به شهرستان موردنظر رسیدند اما اهالی درهای شهر را بستند . خسرو و اطرافیان سه روز پشت در بودند تا روز چهارم کسی را فرستادند و تقاضای غذا کردند ولی نپذیرفتند . در همان زمان ابر تیره نمودار شد و باد سختی برخاست و همه شهر وحشت زده شدند . اسقف از خداوند پوزش خواست و مردم به کمک خسرو رفتند و پوزش خواستند . در آن شهرستان کاخی بود که قیصر بناکرده بود ، خسرو سه روز آنجا ماند و به قیصر نامه نوشت و شرح ماجرا را بازگفت . روز چهارم خسرو به راه افتاد تا به دیری رسید . در آنجا راهب ستاره شناسی بود که همه از درستی سخنانش تعریف میکردند . تا راهب خسرو را دید ، گفت : بی گمان تو خسرو هستی که به دست یکی از زیردستانت از تخت شاهی کنار گذاشته شده ای . شاه خواست او را بیازماید پس گفت :من کهتری از ایران هستم که پیامی برای قیصر دارم . راهب گفت : این را مگو . تو شاه هستی ، مرا آزمایش مکن . خسرو شگفت زده شد و پوزش خواست . راهب گفت : بزودی یزدان تو را بی نیاز و سرافراز می کند . تو از قیصر سلاح و سپاه میگیری و خداوند یار توست . تو با دختر قیصر وصلت می کنی و بالاخره آن بدنژاد که تو را آواره کرد ، فرار میکند و روزی به فرمان تو خونش ریخته میشود . خسرو گفت : چقدر طول می کشد تا به پادشاهی برسم ؟ راهب پاسخ داد : دو ماه و ده روز بعد تو به تاج میرسی و پانزده روز بعد شاه ایران میشوی . خسرو پرسید : در بین اطرافیان من چه کسی بر ضد من عمل می کند ؟ راهب پاسخ داد : شخصی به  نام بسطام که تو ، وی را دائی خود میدانی پس از او دوری کن . خسرو برآشفت و به گستهم گفت : مادرت نام تو را بسطام نهاد . خسرو به راهب گفت : آیا این بسطام است ؟

 راهب گفت : بله ، خودش است . گستهم گفت : ای شهریار به حرفهای او توجه نکن . به یزدان و آذرگشسپ و به خورشید و ماه و به سر شاه قسم میخورم که تا زنده هستم جز راستی با شاه نجویم . چرا حرف این مسیحی را باور می کنی ؟خسرو گفت: نگران نباش . من از تو بدی ندیدم ولیکن از قضای آسمانی نباید شگفت زده شد .شاه راه افتاد تا به شهرستان وریغ رسید . نامه ای از قیصر رسید که هرچند ما پادشاهی جداگانه ای داریم اما هر کمکی بخواهی دریغ نمی کنیم . شاه شاد شد و به گستهم و بالوی و اندیان جهانجوی و خرادبرزین و شاپورشیرگفت : قبای زربفت بپوشید و وقتی صبح شد به نزد قیصر روید و سخنان او را بشنوید و به احترام رفتار کنید . اگر قیصر به چوگان پرداخت با او همراه شوید و سعی کنید که شکست بخورید . سپس به خرادبرزین گفت : حریر چینی و مشک سیاه بیاور تا نامه ای به قیصر بنویسیم . به بالوی گفت : تو آنجا زبان من هستی پس زیبا و نغز صحبت کن و سخنان او را هم به یاد بسپار . وقتی قیصر شنید که بزرگانی از سوی خسرو آمده اند بر تخت عاج نشست و تاج بر سر نهاد و آنها را به حضور طلبید . فرستادگان برقیصر آفرین گفتند و پیشکشها را عرضه کردند . قیصر از شاه ایران و رنج راه پرسید . خرادبرزین جلو رفت و نامه شاه را داد . قیصر گفت : بنشین . اما خرادبرزین پاسخ داد : شاه به من اجازه نداده است که جلوی قیصر بنشینم سپس گفتار خسرو را برایش گفت : ابتدا ستایش یزدان و سپس از فریدون شاه گفت تا به کیقباد رسید و گفت : همیشه این سلسله به پا بوده است تا اینکه بنده ای ناسپاس شورش کرد و بر تخت نشست . مرا یاری کنید تا انتقام بگیرم .قیصر ناراحت شد و گفت: من خسرو را عزیز میدارم و هرچه سلاح و گنج و لشگر لازم دارید ، بردارید . هرچه بخواهید دریغ ندارم . سپس قیصر دبیرش را فراخواند و دستور داد تا نامه ای در خور خسرو بنویسد و به سواری دلیر و سخنگو و خردمند داد تا به نزد خسرو ببرد و گفت :نزد خسرو برو و بگو که از نظر سلاح و سپاه و گنج شما را پشتیبانی میکنیم تا بالاخره بتوانی به پایتخت خود بروی . سوار به راه افتاد و پیغام قیصر را به خسرو برد .قیصر در مجلسی محرمانه به موبد گفت : این شاه دادخواه از تمام جهان به ما پناه آورده است . من چه باید بکنم ؟موبد گفت : باید با فیلسوفان و خردمندان مشورت کنیم پس به دنبال آنها فرستاد و چهارتن از جوانان و پیران رومی نژاد به نزد قیصر آمدند و گفتند : ما تا زمانیکه اسکندر مرد از ایرانیان زخم خورده ایم و اینک یزدان پاک به تلافی کارهای گذشته آنها را عقوبت میکند اگر خسرو به تاج و تخت برسد از روم باج میخواهد پس بهتر است به سخنان ایرانیان بی توجهی کنی .قیصر سواری نزد خسرو فرستاد تا سخنان خردمندان روم را برایش بازگو کند .وقتی خسرو آن سخنان را شنید دلتنگ شد و پاسخ داد : از طرف من به قیصر درود بفرست و بگو نیک و بد میگذرد اگر روم کمک نکند از خاقان کمک میخواهیم . پس اگر فرستادگانم را بفرستید دیگر اینجا نمی مانیم .وقتی پیام خسرو به قیصر رسید ، بزرگان را فراخواند و گفت : اگر ما به خسرو کمک نکنیم او از خاقان کمک میگیرد و بالاخره پیروز میشود و با ما کدورت پیدا می کند . بهتر است که ما او را دست خالی برنگردانیم . وزیر دانای قیصر ستاره شناسان را فراخواند و از آینده این جریان پرسید . ستاره شناس گفت : بزودی پادشاهی به خسرو میرسد و تا سی و هشت سال ادامه دارد. قیصر گفت : حال چه کنیم ؟ چگونه بر ناراحتی خسرو مرهم گذاریم ؟ بهتر است سپاهی بفرستیم تا به کمک خسرو بشتابد .پس نامه دیگری به خسرو نوشت و گفت : با موبد مشورت کردم و از رای خود برگشتم . من به شما کمک می کنم . تو نباید از رای رومیها ناراحت شوی چون خونهای زیادی از رومیها در زمان اردشیر و هرمزد و کیقباد ریخته شد و بسیاری از رومیها به اسارت رفتندو این کینه از قدیم مانده است . اما بدی آئین ما نیست . با آنها صحبت کردم و دلشان را از کینه پاک نمودم .حالا هرچه بخواهی انجام میدهم در عوض شما قول دهید که خراج از ما نگیرید و از ایرانیان کسی به مرزهای ما حمله نکند و بعد اینکه با ما خویشاوند شوید . پس عهدنامه ای بنویسیم تا پیمانمان استوار شود که از این پس از کین ایرج سخنی نباشد و ایران و روم یکی باشند . من در سراپرده دختری دارم که اگر موافقت بفرمایی به عقدت درمیاورم تا دوستیمان استحکام یابد و فرزندت دیگر کین ایرج را به یاد نیاورد .

مسیح پیمبر چنین کرد یاد                  

که پیچد خرد چون بپیچی ز داد

اگر پیمان را بپذیری ما پشتیبان تو خواهیم بود . وقتی نامه به خسرو رسید دبیر را فراخواند و پاسخ نامه را چنین داد که تا وقتی که من پادشاه ایران هستم از روم باج نمیخواهم و لشکری هم به آنجا نمیفرستم و شهرهای مرزی را که از روم گرفته ایم به شما می سپارم و دختر پاک شما را هم خواستگاری می کنم . بنابراین سپاهی را که میفرستی به گستهم و شاپور و اندیان و خرادبرزین بسپار .

همه کینه برداشتیم از میان                         

یکی گشت رومی و ایرانیان

این نامه را به خط خود نوشتم و مهر من پای آن است . پس نامه به قیصر رسید و در میان خردمندان نامه را خواندند و بزرگان هم گفتند ما کهتریم و تو قیصر مایی و هرچه بگویی همان رواست.روز بعد قیصر به جادوگرانش گفت : طلسمی بسازند و زنی زیبا بر تخت و پرستندگان در اطراف او بایستند و او اشک از مژگان بریزد و آه بکشد . جادوگران چنین کردند . سپس قیصر گستهم را فراخواند و گفت :دخترم پندم را نمی پذیرد و حاضر به ازدواج نیست و گریان و رنجور شده است . بهتر است نزد او بروی و پندش دهی شاید فایده کند . گستهم پذیرفت اما هرچه پند میداد و صحبت میکرد دختر توجهی نمیکرد و گریان بود پس نزد قیصر رفت و گفت : هرچه کردم سودی نداشت . روزهای بعد قیصر به بالوی و اندیان و شاپور هم گفت که نزد دختر بروند اما آنها هم کاری از پیش نبردند . بالاخره خرادبرزین هم خواست تا نزد دختر رود و رضایت او را بگیرد . خراد نزد دختر رفت و او را نصیحت کرد اما دختر جوابی نداد و میگریست. خرادبرزین دقت کرد که دختر یکسره گریه می کند ولی خشمش خاموش نمیشود و جنبشی ندارد انگار که جان در بدن ندارد ، پس فهمید که طلسم است . به نزد قیصر رفت و خندید و گفت : این طلسمی است که دوستان مرا فریب داد اگر شاه بشنود ، خواهد خندید.قیصر گفت : جاودان باشی که به راستی شایسته وزارت شاهان هستی . من خانه ای با ایوان بلند دارم اگر میخواهی بدانی این طلسم است یا کار ایزدی است از آنجا ببین .خرادبرزین رفت و دید که طلسم ایستاده و معلق است .خراد گفت : این طلسمی کمیاب است .قیصر پرسید : این طلسم مال کجاست ؟ خراد گفت: این طلسم از آهن و گوهر است و مغناطیس باعث بوجود آمدن آن است و هرکس که این کار را کرده است به کار هندوان وارد میباشد .قیصر پرسید : هندو چه می پرستد ؟ خراد گفت : در هند گاو پرستیده میشود و آنها خداپرست نیستند و آتش را که اثیر مینامند را سوزاننده گناهان میدانند و بر باور خود صادق هستند اما شما که به مسیح اعتقاد دارید به گفته های او عمل نمی کنید . عیسی (ع) گفت : اگر پیراهنت را کسی ستاند با او تندی مکن . اگر کسی سیلی به صورتت زد ، خشمگین مشو .به غذای کم بساز . بدی مکن و دیگران را آزار نده اما شما حرفهای مسیح را انجام نداده اید و گنج ذخیره می کنید و ایوانهایتان به آسمان سرمیکشد و به همه جا لشگر میکشید و کسی از تیغتان در امان نیست . اینها تعالیم مسیح نیست . او درویشی بود که از رنج تن نان بدست می آورد و مرد جهود او را کشت و بر دار کرد . او در کودکی پیامبر شد گویی که فرزند خداست و به زن و فرزند نیازی نداشت و همه رازها برایش آشکار بود .اما ما که دین کیومرثی داریم و دادار کیهان را یکی میدانیم در روز نبرد به یزدان پناه میبریم . شاهان ما دین فروش نیستند و دنبال گوهر و دینار و نام و نشان نیستند مگر به داد .

جز از راستی هر که جوید ز دین                          

برو باد نفرین بی آفرین

قیصر سخنان او را پسندید و به تمجید او پرداخت و درم و تاج و گنج و دینار فراوانی به او هدیه کرد.سپس قیصر سپاهی شامل صدهزار رومی به همراه سلاح و اسبان جنگی و درم و دینار مهیا نمود و دخترش مریم که عاقل و خردمند و سنگین بود را به گستهم سپرد که طبق آئین به ازدواج خسرو درآورد و جهیزیه فراوانی شامل طلا و گوهرهای شاهانه و یاقوت و جامه زرنگار و دیبای رومی و ابریشمی زرین و گستردنیها به همراه یاره و طوق و گوشوار و سه تاج گوهرنگار و چهار عماری زرین و چهل مهد آبنوس و سیصد کنیز و پانصد غلام و چهل خادم و چهار فیلسوف رومی خردمند به همراه مریم فرستاد . سپس نامه ای بر پرنیان خطاب به خسرو نوشت و از زیردستان او تجلیل کرد و گفت : شایسته تر از گستهم در جهان نیست و بزرگتر از شاپور میانجی گری وجود ندارد و بالوی در رازداری بی همتاست . همتای خرادبرزین در دنیا وجود ندارد که از هر آشکار و نهانی آگاه است و همه کارهایش ایزدی است .بعد از آن قیصر ستاره شناس را فراخواند تا روز حرکت را تعیین کند و در روز مقرر سپاه و دخترش را روانه کرد و تا سه منزلی او را بدرقه نمود و در پایان فرمانده سپاهش نیاطوس را فراخواند و مریم را به او سپرد .

وقتی خسرو شنید که سپاه آمد به پیشوازش رفت و نیاطوس را در بر گرفت و از دیدن لشگر شاد شد سپس به نزد مریم رفت و دستش را بوسید و از حالش پرسید و او را به پرده سرایش برد و سه روز را با او گذراند . روز چهارم نیاطوس و سران لشگر را فراخواند و از آرایش لشگر صحبت کرد و روز هفتم لشگر به راه افتاد تا به چیچست رسید و از آنجا به سوی موسیل ارمنی که بندوی نزد او بود ، رفت . آن دو وقتی سپاه را دیدند تازان به سوی آنها آمدند . شاه از گستهم پرسید : آنها کیستند ؟ گستهم گفت : آن مرد ابلق سوار برادرم بندوی است ، نگاه کن او دایی توست . اگر جلو آمد و او نبود جانم را بگیر . وقتی آنها رسیدند خسرو گفت : فکر میکردم مرده باشی . بندوی ماجرا را تعریف کرد و خسرو از مرگ بهرام سیاوش ناراحت شد سپس پرسید : همراهت کیست؟ بندوی گفت : چطور موسیل را نمی شناسی ؟ او از وقتی از ایران به روم رفتی آرامش نداشته است و در دشت زندگی می کند و خیمه و خرگاه دارد و سپاه فراوانی به همراه سلاح و گنج و درم فراوان دارد . او همیشه در انتظار بازگشت تو بود .

خسرو به موسیل گفت : کاری می کنم که روزگارت از این بهتر شود .موسیل گفت : اجازه بده رکابت را ببوسم و در رکابت بجنگم .شاه پذیرفت و موسیل پای خسرو را بوسید . بعد از آن شاه به آتشکده آذرگشسپ رفت و نیایش کرد سپس به دشت دوک رفت . وقتی لشگر نیمروز از بازگشت خسرو باخبر شدند برای یاری به خسرو پیوستند . به بهرام خبر رسید که لشگر خسرو آماده نبرد است پس سرداری به نام داراپناه را با نامه هایی به سوی گستهم و بندوی و گردوی و شاپور و اندیان و دیگر بزرگان لشگر خسرو فرستاد . در نامه ها ابتدا به ثنای جهان آفرین پرداخت و سپس گفت : از خواب غفلت بیدار شوید تا وقتی که ساسانیان هستند بدی هم هست. از اردشیر بابکان که درگیریها با او شروع شد و باعث از بین رفتن اردوان شد نشنیده اید ؟ از پیروز شنیده اید که چگونه سوفرای را کشت و قباد را آزاد کرد و قباد هم او را کشت ؟ به ساسانیان امیدی نیست . در کنار من شما جایگاه بلندی خواهید داشت. داراپناه با لباس بازرگانان نامه ها را به همراه هدایا برای بزرگان برد و وقتی به نزدیک لشگر خسرو رسید از زیادی آن ترسید و با خود گفت : چرا باید خود را به هلاکت بیندازم ؟ نامه ها را به خسرو میدهم .وقتی خسرو نامه ها را خواند ابتدا از داراپناه تشکر کرد و سپس دستور داد تا جواب نامه ها را به این مضمون بنویسند که : ما نامه ات را خواندیم و همگی زبانی با خسرو همراهی میکنیم اما قلبا با تو هستیم و اگر لشگرت را به این مرزوبوم بیاوری ما شمشیرها را می کشیم و رومیان را می کشیم و خسرو مجبور به فرار میشود . سپس خسرو دینار و گوهر و یاقوت فراوان به داراپناه داد و گفت : پاسخ نامه ها را نزد چوبینه ببر و بدان که اگر پیروز شوم تو را در جهان بی نیاز می کنم .وقتی بهرام پاسخ نامه ها را خواند سپاه را آماده کرد و هرچه پیران نزد او رفتند و نصیحتش کردند فایده نداشت . بهرام ، یلان سینه را در جلوی سپاه قرار داد .

طبل جنگ زده شد و جنگ سختی درگرفت و خسرو ضمن نیایش یزدان از او کمک خواست . سرداری رومی به نام کوت به نزد خسرو آمد و گفت: حالا من به بهرام دیوسیرت جنگ را می آموزم . خسرو از سخن کوت غمگین شد اما به روی خود نیاورد و به کوت گفت : برو و با او بجنگ . کوت چون پیل مست به سوی بهرام رفت .یلان سینه به بهرام گفت : مراقب باش .نیزه کوت بر سپر بهرام کارگر نشد و بهرام با یک ضربه سروگردنش تا سینه را برید .خسرو به خنده افتاد و نیاطوس به او گفت : خنده درست نیست . آیا به کشته شدن کوت میخندی ؟خسرو گفت : من از چگونگی کشته شدنش می خندم . بدان که هرکس غرور داشته باشد چرخ او را زمین میزند . سپس بهرام دستور داد جسد کوت را بر اسب بستند و به سوی لشکرش بردند تا همه او را ببینند . وقتی خسرو کوت را دید ناراحت شد و دستور داد تا او را در کرباس قرار دهند و برای قیصر بفرستند تا قیصر بفهمد که اگر از سرداری چون بهرام شکست خورده است ننگ آور نیست .رومیان همه دلشکسته شدند و جنگ شدیدی درگرفت و کشته ها در میان سپاهیان افتاده بودند . خسرو دستور داد تا کشتگان را روی هم مانند کوه بلندی قرار دهند . خسرو دیگر از رومیان ناامید شده بود و دستور داد تا فردا دیگر از آنان استفاده نکنند . روز بعد دوباره ایرانیان در برابر هم صف کشیدند و جنگ آغاز شد . خسرو در راست گردوی و در چپ موسیل ارمنی را قرار داد و سپنسار و شاپور و اندیان هم در صفوف لشکر بودند و گستهم در کنار شاه و محافظ او بود . وقتی بهرام نگاه کرد اثری از رومیان ندید پس دستور داد پیلان جنگی آوردند و بر پشت پیل نشست و به سوی شاپور رفت و گفت : آیا تو پیمان نبستی که از من حمایت کنی ؟ این روش آزادگان نیست .شاپور گفت : کدام پیمان را میگویی ؟خسرو به شاپور گفت :بهرام نامه ای برای تو و نامداران دیگر داده است که به موقع برایت تعریف می کنم .وقتی بهرام سخنان خسرو را شنید ، فهمید که گول خورده است و با فیل به سوی خسرو رفت . خسرو به اندیان گفت : به سوی فیل تیراندازی کنید .بر اثر جراحات فیل نقش زمین شد.بهرام کلاهخود خواست و سوار بر اسب با شمشیر جلو رفت . پیاده ها فرار کردند و او به سوی قلبگاه حرکت کردو همه را درهم درید سپس به راست رفت . خسرو هم به راست که به گردوی سپرده بود رفت . گردوی و بهرام با هم به جنگ پرداختند . بهرام گفت : ای بی پدر چرا کمر به قتل برادرت بسته ای ؟ گردوی گفت : برادر اگر دوست باشد چه بهتر اما اگر دشمن باشد همان بهتر که بی رگ و پوست شود .خسرو به گستهم گفت : مبادا از رومیان استفاده کنی . هنرهایشان را دیدم همان بهتر که من سپاه کمی داشته باشم تا اینکه زیر دین رومیان باشم .گستهم گفت : پس خود را به خطر نینداز بهتر است مردان قوی و جنگجو را برگزینیم و جلو بفرستیم .خسرو پذیرفت و گستهم چهارده نامدار گردنکش انتخاب کرد که عبارت بودند از : خودش ، شاپور ، اندیان ، بندوی ، گردوی ، آذرگشسپ ، زنگوی ، تخواره ، یلان سینه ، فرخزاد ، شیرزیل ، اشتاد ، پیروز ، اورمزد .

در پیش همه گستهم قرار داشت و خسرو به آنها گفت : به خدا تکیه کنید . اگر در این جنگ کشته شویم بهتر از این است که یک بنده به ما سلطنت کند . همه شاه را تحسین کردند . خسرو سپاه را به بهرام سپرد و همراه چهارده مرد گرد به راه افتاد .وقتی به بهرام خبر رسید او نیز به همراه آذرگشسپ و یلان سینه به سوی آنها رفت و لشگر را به جان فروز سپرد .وقتی بهرام و یارانش حمله کردند از چهارده یار خسرو فقط گستهم و بندوی و گردوی ماندند . کار به خسرو تنگ شد و به رازونیاز با یزدان 

پرداخت و از او کمک خواست .همان زمان از کوه صدایی درآمد و فرخ سروش پدیدار شد . خسرو از دیدن او دلیر شد سپس او دست خسرو را گرفت و از آنجا نجاتش داد . خسرو پرسید : نامت چیست ؟ فرشته گفت : نامم سروش است و تو پس از این پادشاه میشوی و باید پارسایی کنی .وقتی بهرام فرشته را دید مبهوت شد و لرزه بر اندامش افتاد و گفت : تا وقتی با انسانها می جنگم کم نمی آورم اما وقتی جنگ با پری باشد نمیتوانم کاری کنم .در حالیکه نیاطوس و مریم نگران بودند خسرو پدیدار شد و همه شاد شدند . خسرو آن جریان را برای مریم تعریف کرد و گفت : حال باید دوباره جنگ را شروع کرد . سپاهیان از کوه حمله آوردند و بهرام پشیمان و نادم بود ولی با کمان تیری به کمربند شاه زد . غلامی آمد و تیر را از دیبای شاه بیرون کشید . خسرو حمله برد و با نیزه بر کمند بهرام زد ولی چون زره داشت کمرش باز نشد و نیزه اش به دو نیم شد . شاه برآشفت و با گرز بر مغفرش کوبید و همه لشگریان با دیدن این صحنه نیرو گرفتند و ایرانی و رومی حمله بردند .بهرام عقب کشید و لشگرش پراکنده شد . بندوی به شاه گفت : لشگر زیادی است که چون مور و ملخ پراکنده میشوند بهتر است که به نادمین امان دهید . خسرو پذیرفت .

بندوی شخصی خوش صدا را برگزید تا فریاد برآورد : شاه گناه همه را بخشیده است و هرکس تسلیم شود در امان است .

صبح روز بعد از لشگریان بهرام چیزی باقی نمانده بود .وقتی بهرام چنین دید به یارانش گفت : اکنون فرار بهتر است .بنابراین با گنجینه ای که بار سه هزار شتر بود فرار کرد .وقتی خبر به خسرو رسید ناراحت شد و سه هزار جنگجو را به فرماندهی نستوه به دنبال بهرام فرستاد .نستوه مرد جنگ با بهرام نبود و با بیم و هراس به دنبال بهرام رفت . بهرام هم وضع خوبی نداشت و به همراه یلان سینه و آذرگشسپ و عده کمی از سپاه از بیراهه میرفتند تا از دور ده ویرانه ای نمایان شد . همه پشیمان شدند و تشنه به خانه پیرزنی رسیدند و از او آب و نان خواستند . پیرزن نان کشک به آنها داد که خوردند و شراب خواستند .پیرزن گفت : می و جامی از سر کدو دارم . بهرام گفت : بهتر از این نمیشود . بهرام پرسید : از کار جهان چه خبر داری ؟ پیرزن گفت : امروز مردمی که از شهر می آمدند ، تعریف کردند که چوبینه در جنگ با شاه شکست خورد و فراری شد .بهرام گفت : این فرار از روی خرد بود . پیرزن گفت : ای مرد شهیر چرا دیو چشم تو را بست؟ آیا نمیدانی از وقتی که بهرام پورگشسپ با پور هرمزد جنگید همه به او می خندند ؟

بهرام شب را آنجا ماند ولی آرام و قرار نداشت و صبح روز بعد به راه افتاد تا به نیستانی رسید .مردمی که در نیستان بودند گفتند : چرا اینجا آمدی ؟ لشکری در جلو منتظر شماست.بهرام به لشکرش گفت : دور سپاه حلقه زنید و حمله کنید . نیستان را آتش زدند و عده زیادی از لشکر نستوه کشته شدند .بهرام نستوه را از زین پایین کشید. نستوه امان خواست و بهرام گفت : ننگم می آید که سرت را ببرم . برو و همه چیز را برای خسرو تعریف کن . سپس بهرام به راه افتاد و به ری رسید و از آنجا به سوی خاقان حرکت کرد .پس از جنگ خسرو به درگاه خداوند به خاک افتاد و سپاسگزاری کرد و بعد به دبیر دستور داد نامه ای بر حریر برای قیصر بنویسد و از جریان جنگ او را مطلع سازد . پیک نامه خسرو را برای قیصر برد . قیصر نیز شاد شد و به درگاه یزدان شکرگزاری نمود و دینار فراوانی به درویشان داد و در نامه ای به خسرو ابتدا از خداوند یاد کرد و سپس سفارش کرد که جز عدالت و خوبی را پیش نگیرد . به همراه نامه تاج قدیمی که از قیصران یادگار بود بعلاوه یک طوق و گوشوار شاهانه و هزاروصد جامه زرنگار و صد شتر دینار زر و در و یاقوت و یک خفتان سبز که با زر بافته شده بود و صلیبی گوهرنگار و یک تخت پر جواهر را برای خسرو توسط جهار فیلسوف رومی فرستاد . وقتی خسرو نامه را خواند و هدایا را دید تعجب کرد و به وزیرش گفت : این جامه رومی زرنگار و صلیب از آن ما نیست . اگر بپوشم نامداران خواهند گفت : شهریار ما مسیحی شده است و اگر نپوشم و به گوش قیصر برسد ناراحت میشود .وزیر به خسرو گفت :دین شاهان به پوشش نیست . تو معتقد به دین زرتشت هستی اگرچه خویشاوند قیصر باشی.خسرو جامه را پوشید و بزرگان را به حضور طلبید و رومیان و ایرانیان به حضور شاه رسیدند . کسی که عاقل بود و او را در آن جامه می دید، میدانست که او برای احترام به قیصر این کار را کرده است و بعضی ها هم می گفتند : شاه نهانی مسیحی شده است . روز دیگر که خسرو بر خوان خود همه بزرگان را جمع کرده بود بر سر سفره میان نیاطوس و بندوی کدورتی پیش آمد که نزدیک بود به جنگی میان ایران و روم تبدیل شود اما مریم به خسرو گفت : بندوی را با ده سوار نزد نیاطوس بفرست و من هم بینشان صلح برقرار می کنم . بنابراین در آن میان مریم به نیاطوس گفت : آیا ندیدی قیصر با شاه چه رفتاری داشت ؟ تو با این کار آبروی مرا میبری . آیا از قیصر نشنیدی که خسرو از دینش برنمیگردد ؟ بندوی را در آغوش گیر و کردار قیصر را به باد نده . خسرو هم پیغام داد که : بندوی برای من ارزشی ندارد زیرا او قاتل پدر من است و من کینه او را به دل دارم .نیاطوس بعد از سخنان مریم و پیام شاه وقتی بندوی را دید بپاخاست و خندید و آشتی کرد و با هم نزد شاه رفتند و مسئله فیصله یافت . شاه به خرادبرزین دستور داد تا از گنجینه غنائم دو بهره میان رومیان تقسیم کنند و به نیاطوس خلعت و اسب و کنیزان زرین کمر و گوهر فراوان داد . سپس رومیان به سوی روم به راه افتادند و خسرو تا دومنزلی آنها را بدرقه کرد .

خسرو به آتشکده آذرگشسپ رفت و دوهفته به رازونیاز پرداخت و گوهر فراوانی به درویشان داد و سپس به اندیوشهر رفت و در ایوانی که از زمان نوشیروان مانده بود قصری ساخت و بر تخت نشست و دستور داد منشور ایرانیان را بنویسند . بدینسان بندوی را مسئول کرد که خراسان را به گستهم بسپرد و برزمهر را وزیر خود قرار داد و دارابگرد و اصطخر را به همراه کنیزان و خلعت به شاپور سپرد . شهر کرمان را به اندیان سپرد و کشور دیگری را به گردوی داد. شهر چاچ را به بالوی و گنج فراوانی به پسر تخواره داد و به همه لشگریان خلعت خسروی داد و هرکدام از بزرگان را نگاهبان مرزی کرد و به جارچی دستور داد تا بگوید : کین مجویید و خون مریزید و گرد کار بد نروید که جای ستمکاره بالای دار است .

برچسب‌ها: داستان
نظرات (77)
جمعه 1 آذر‌ماه سال 1392 ساعت 09:12 ب.ظ
از اینگه با نثری روان این قسمت را توضیح دادید ممنونم. کاش کامل مینوشتید.موفق باشید.
امتیاز: 0 0
پاسخ:
سپاس
جمعه 4 بهمن‌ماه سال 1392 ساعت 08:51 ق.ظ
یاد ایامی که در گلشن فغانی داشتم
در میان لاله و گل آشیانی داشتم
گرد آن شمع طرب می‌سوختم پروانه‌وار
پای آن سرو روان اشک روانی داشتم
آتشم بر جان ولی از شکوه لب خاموش بود
عشق را از اشک حسرت ترجمانی داشتم
چون سرشک از شوق بودم خاکبوس در گهی
چون غبار از شکر سر بر آستانی داشتم
در خزان با سرو و نسرینم بهاری تازه بود
در زمین با ماه و پروین آسمانی داشتم
درد بی عشقی زجانم برده طاقت ورنه من
داشتم آرام تا آرام جانی داشتم
بلبل طبعم «رهی» باشد زتنهایی خموش
نغمه‌ها بودی مرا تا هم زبانی داشتم
امتیاز: 0 0
پاسخ:
جمعه 4 بهمن‌ماه سال 1392 ساعت 08:52 ق.ظ
درود بنازم به همت والایت ای شیر دختر والا گهر
امتیاز: 0 0
پاسخ:
سپاس کیارش گرامی.
جمعه 4 بهمن‌ماه سال 1392 ساعت 09:41 ق.ظ
با سلام و سپاس
امتیاز: 0 0
پاسخ:
درود
جمعه 4 بهمن‌ماه سال 1392 ساعت 09:54 ق.ظ
با درود و ممنون که با وجود کم کاری من به وبلاگ خودتون سر می زنید.درمورد نظری که دادید شدیدا با شما هم عقیده هستم .ای کاش.........
پاینده باشی و سر افراز دوست گرامی.
امتیاز: 0 0
پاسخ:
ممنون از لطفتون.
جمعه 4 بهمن‌ماه سال 1392 ساعت 11:09 ق.ظ
ﻭﻗﺘﯽ ﮐﺴﯽ ﺩﺭ ﮐﻨﺎﺭﺕ ﻫﺴﺖ

ﺧﻮﺏ ﻧﮕﺎﻫﺶ ﮐﻦ

ﺑﻪ ﺗﻤﺎﻡ ﺟﺰﺋﯿﺎﺗﺶ

ﺑﻪ ﻟﺒﺨﻨﺪ ﺑﯿﻦ ﺣﺮﻑ ﻫﺎﯾﺶ

ﺑﻪ ﺳﺒﮏ ﺍﺩﺍﯼ ﮐﻠﻤﺎﺗﺶ

ﺑﻪ ﺷﯿﻮﻩ ﯼ ﺭﺍﻩ ﺭﻓﺘﻨﺶ، ﻧﺸﺴﺘﻨﺶ

ﺑﻪ ﭼﺸﻢ ﻫﺎﯾﺶ ﺧﯿﺮﻩ ﺷﻮ

ﺩﺳﺖ ﻫﺎﯾﺶ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺣﺎﻓﻈﻪ ﺍﺕ ﺑﺴﭙﺎﺭ

ﮔﺎﻫﯽ ﺁﺩﻡ ﻫﺎ

ﺍﻧﻘﺪﺭ ﺳﺮﯾﻊ ﻣﯿﺮﻭﻧﺪ ،

ﮐﻪ ﺣﺴﺮﺕ ﯾﮏ ﻧﮕﺎﻩ ﺳﺮﺳﺮﯼ ﺭﺍ ﻫﻢ ﺑﻪ ﺩﻟﺖ ﻣﯿﮕﺬﺍﺭﻧﺪ...
امتیاز: 0 0
پاسخ:
جمعه 4 بهمن‌ماه سال 1392 ساعت 12:07 ب.ظ
سلام ممنون که اومدی
امتیاز: 0 0
پاسخ:
خواهش می کنم.
جمعه 4 بهمن‌ماه سال 1392 ساعت 01:18 ب.ظ
رویاهایم را دوس دارم!!!!
چون تنها جاییست که همه چیز رو به راه است .
امتیاز: 0 0
پاسخ:
جمعه 4 بهمن‌ماه سال 1392 ساعت 02:42 ب.ظ
سلام ازاینکه در مورد خودمون وتاریخ سرشار از زیبایی و حکمت و دوستی برامون مینویسی تشکر میکنم به امید روزهایی که دوباره مهربانیها بیایند
امتیاز: 0 0
پاسخ:
ممنون از توجهتون.
جمعه 4 بهمن‌ماه سال 1392 ساعت 08:35 ب.ظ
سلام فریناز جونم
خیلی پرتلاشی برعکس من
آفرین به همت والایت
خسرو پرویز اولش پادشاه بزرگی بود ولی اشتباهاتی هم داشت که پس از او ساسانیان رو به نابودی رفت
امتیاز: 0 0
پاسخ:
سپاس نیره جون.
جمعه 4 بهمن‌ماه سال 1392 ساعت 08:43 ب.ظ
مردم هر کدام آرزویی دارند ، یکی مال می خواهد و یکی جمال و دیگری افتخار،
ولی به عقیده من یک دوست خوب از همه این ها بهتره ، مثل خود تو که همیشه و تحت هر شرایطی با منی . . .
امتیاز: 0 0
پاسخ:
مثل خود تو که همیشه و تحت هر شرایطی با منی . . .
شنبه 5 بهمن‌ماه سال 1392 ساعت 10:04 ق.ظ
هر دو چشمان تو دنیای من است

گر نمیبینم تو را ، یادت نگهدار من است . . .
امتیاز: 0 0
پاسخ:
شنبه 5 بهمن‌ماه سال 1392 ساعت 02:57 ب.ظ
آپم
امتیاز: 0 0
پاسخ:
اومدم.
شنبه 5 بهمن‌ماه سال 1392 ساعت 04:54 ب.ظ
سلام من شما رو به اسم داستان های شاهنامه لینک کردم اگر مایل بودین هملینک شین.
سپاس فراوان از وبلاگ ارزنده و پر محتواتون
امتیاز: 0 0
پاسخ:
ممنون.
من هم شما را با افتخار لینک می کنم.
شنبه 5 بهمن‌ماه سال 1392 ساعت 05:50 ب.ظ
رویای با تو بودن را نمی توان نوشت و نمی توان گفت و حتا سرود
با تو بودن قصه شیرینی است به وسعت تلخی تنهایی
داشتن تو فانوسی به روشنایی هرچه تاریکی در نداشتند
و...
ومن همچون غربت زدای در آغوش بی کران دریای بی کسی
به انتظار ساحل نگاهت می نشینم و می مانم تا ابد
و تا وقتی که شبنم زلال احساست زنگار غم را از وجودم بشوید
امتیاز: 0 0
پاسخ:
شنبه 5 بهمن‌ماه سال 1392 ساعت 05:51 ب.ظ
مرا در پاییزی سرد رهاکردی و رفتی یادت هست؟
نگاهت رادر شبی تاریک از چشمانم جداکردی یادت هست؟
گفته بودی تا آن زمان که نفس میکشم با توام
پس چرا صداهایم را نشنیدی یادت هست؟
رفته بودی تا خبر از محبتی نو برایم بیاوری؟
اما چطورمحبت مرا نیز از یاد بردی؟یادت هست؟
من چشم انتظار تو خیره به هر سو
توگریزان از من و عشقم بودی یادت هست؟
در کنارم که بودی بهانه می آوردی
حالا که رفته ای یاد خاطراتمان می افتم.خاطرات یادت هست؟
یادت هست من شب های شب چشم بر چشم نمی گذاشتم
مبادا لحظه ای از تو دور بمانم آن شب ها یادت هست؟
قرار شد خانه مان را با هم بنا کنیم
تگاهمان را به هم خیره کنیم یادت هست؟
گفته بودی تا دم مرگ با هم بمانیم
شعرهایمان را با هم بسرایم یادت هست؟
تو که رفتی همه چیز را از حافظه ات پاک کردی
من هم دیگر یاد خودم نمیکنم..
زندگی ام بی تو تمام است..گفته بودم بهت یاد هست؟
امتیاز: 0 0
پاسخ:
شنبه 5 بهمن‌ماه سال 1392 ساعت 05:53 ب.ظ
دلی که نشسته کنار پنجره زار می زند
و خواب دیده ام شبی مرا کنار می زند
غروب ها که می شود خیال چشم های تو
تو را دوباره در دل شکسته جار می زند
یکی نگاه می کند یکی گناه می کند
یکی سکوت می کند یکی هوار می زند
و عشق درد مشترک میان ماست با همه
کسی که شعر گفته یا کسی که تار می زند
درست مثل بازی گذشته های شاعری
که جای سنگ و گل به دوستش انار می زند
خدا کند به وعده اش وفا کند که گفته بود
شبی مرا به جرم عشق خویش دار می زند
امتیاز: 0 0
پاسخ:
شنبه 5 بهمن‌ماه سال 1392 ساعت 06:28 ب.ظ
سرکار خانم فریناز جلالی
با سلام و سپاس از تلاش شما در بیان حماسه های تاریخی ایران که قطعا بخشی از فرهنگ و تمدن ایرانی است.
امتیاز: 0 0
پاسخ:
ممنون از لطفتون.
یکشنبه 6 بهمن‌ماه سال 1392 ساعت 10:27 ق.ظ
در چشم باد، لاله فقط پرپرش خوش است

خورشید روز واقعه خاکسترش خوش است



از باغها شنیده‌ام این را که عطر یاس

گاهی نه پشت پنجره، لای درش خوش است



دریا همیشه حاصل امواج کوچک است

یعنی علی به بودن ِ با اصغرش خوش است



در راه عشق دل نه که ما سر سپرده‌ایم

حتا حسین پیش خدا بی‌سرش خوش است



جایی که آب همسفر ماه می شود

دلها به آب نه که به آ‌ب‌آورش خوش است



جایی که پیش‌مرگ پدر می شود پسر

اولاد هم نبیره‌ی پیغمبرش خوش است



عالم شبیه آن لب و دندان ندیده‌است

لبخند هم میانه‌ی تشت زرش خوش است



از خون سرخ اوست که تاریخ زنده است

این شاهنامه نیست ولی آخرش خوش است:



اندوه بی شمار ِ پسر را گریستن

بر شانه‌های مرتعش ِ مادرش....



از ماههای سال "محرم" که محشر است

از روزهای سال ولی "محشر"ش خوش است!
امتیاز: 0 0
پاسخ:
یکشنبه 6 بهمن‌ماه سال 1392 ساعت 10:28 ق.ظ
روز میلادم گذشت


متفاوت تر از همیشه...


صفحه ای از زندگی ام را آغاز کرده ام...


بی روح... بی احساس... خالی از عشق و خاموش


رنگ و بویی تازه می خواهم... آرزوی تازه می خواهم
امتیاز: 0 0
پاسخ:
یکشنبه 6 بهمن‌ماه سال 1392 ساعت 10:28 ق.ظ
عشق اگر با تو بیاید به پرستاری من

شب هجران نکند قصد دل آزاری من

روزگاری که جنون رونق بازارم بود

تو نبودی که بیایی به خریداری من

برگ پاییزی ام و خسته دل از باد خزان

باغبان نیز نیامد پی دلداری من....
امتیاز: 0 0
پاسخ:
یکشنبه 6 بهمن‌ماه سال 1392 ساعت 11:10 ق.ظ
درود فریناز عزیزم.
این ترانه رو خیلی دوست دارم.
البته بگم که از خواننده اش زیاد خوشمم نمیاد
مرسی دوست مهربون من که بمن سر میزنی
امتیاز: 0 0
پاسخ:
یکشنبه 6 بهمن‌ماه سال 1392 ساعت 11:15 ق.ظ
ﮐـــــــــﺎﺵ...!

ﻓـﺸــﺎﺭ،ﻏـﺼـــﻪ،ﻏـــﻢ و ﺩﺭﺩ

ﻭﺍﺣــــﺪ ﺩﺍﺷــــﺖ!

ﮐـــــــــﺎﺵ...!

ﻗـﺎﺑــﻞ ﻗـﯿــﺎﺱ ﻭ ﺍﻧــﺪﺍﺯﻩ ﮔـﯿــﺮﯼ ﺑــﻮﺩ!
ﺁﻥ ﻭﻗــﺖ ﺷـــﺎﯾــــﺪ

ﺭﻭﺯﮔــﺎﺭ ﺑــﺎ ﺗـﻤــﺎﻡ ﺑـﯽ ﺭﺣـﻤــﯽ ﺍﺵ ﻣـﯽ ﻓـﻬـﻤـﯿـــﺪ

ﺑــﺮ ﺳــﺮ ﯾــﮏ ﻧـﻔـــــــﺮ ﭼـﻘــﺪﺭ ﺁﻭﺍﺭ ﻣـﯽ ﺭﯾــــﺰﺩ!
امتیاز: 0 0
پاسخ:
کاش
یکشنبه 6 بهمن‌ماه سال 1392 ساعت 11:16 ق.ظ
من دیوانه نیستم
فقط کمی تنهایم
همین!
چرا نگاه می کنی؟
تنها ندیده ای؟
به من نخند
من هم روزگاری عزیز دل کسی بودم…
امتیاز: 0 0
پاسخ:
یکشنبه 6 بهمن‌ماه سال 1392 ساعت 11:59 ق.ظ
تو مثل اون گل سرخی که گذاشتم لای دفتر، مثل تقدیر، مثل قسمت، مثل الماسی که هیچکس، واسه اون نذاشته قیمت..
امتیاز: 0 0
پاسخ:
یکشنبه 6 بهمن‌ماه سال 1392 ساعت 03:41 ب.ظ
درود ...
بسیار سپاسگزارم که بهم سر میزدین متاسفانه فصل امتحانات ما شروع شده بود و به این دلیل نمی تونستم به وبلاگم سر بزنم...
بسیار عالی بود مثل همیشه
امتیاز: 0 0
پاسخ:
سپاس
یکشنبه 6 بهمن‌ماه سال 1392 ساعت 05:23 ب.ظ
بعضى اتفاق هاى خوب اونقدر دیر مى افتن

که باید رو به آسمون کرد

و گفت : وقتش گذشت
مال خودت...!
امتیاز: 0 0
پاسخ:
یکشنبه 6 بهمن‌ماه سال 1392 ساعت 05:32 ب.ظ
گاهی همین نگاه سردت روی زمستان را هم کم می کند...!
امتیاز: 0 0
پاسخ:
یکشنبه 6 بهمن‌ماه سال 1392 ساعت 08:03 ب.ظ
همه هستی من آیه تاریکیست
که ترا در خود تکرار کنان
به سحرگاه شکفتن ها و رستن های ابدی خواهد برد
فروغ فرخزاد
امتیاز: 0 0
پاسخ:
یکشنبه 6 بهمن‌ماه سال 1392 ساعت 08:05 ب.ظ
اگر به خانه من آمدی برای من ای مهربان چراغ
بیاور
و یک دریچه که از آن
به ازدحام کوچه ی خوشبخت بنگرم
فروغ فرخزاد
امتیاز: 0 0
پاسخ:
یکشنبه 6 بهمن‌ماه سال 1392 ساعت 08:44 ب.ظ
میدونم اینو..غرور ما ایرانیان به گذشته ی ماست به تاریخمون......
ولی بخدا اون دیگه گذشته الان ما چی هستیم؟الان واسه آیندمون چی داریم؟
بیا هموطن بیا دست همدیگه رو بگیریم...
تا آینده ایران به اسم منو تو افتخار بکنه
امتیاز: 0 0
پاسخ:
تاریخ همانند آیینه عبرت آینده است. باید از تجربه‌های تاریخی برای اصلاح و بهبود تصمیم‌گیری حال و آینده استفاده کرد.
دوشنبه 7 بهمن‌ماه سال 1392 ساعت 09:38 ق.ظ
درود خواهر زاده از این دو پست زیاد خوشتان نیامد چرا
امتیاز: 0 0
پاسخ:
نه . من مشکلی ندارم!
دوشنبه 7 بهمن‌ماه سال 1392 ساعت 09:50 ق.ظ
درود خواهر زاده اخه دیگه شعر برام نمی فرستی
امتیاز: 0 0
پاسخ:
شعر هم میفرستم خان دایی جون.
دوشنبه 7 بهمن‌ماه سال 1392 ساعت 09:55 ق.ظ
درود بر شما...
انقدر می دونم که اگر بدونیم که هرچی جلوتر میریم اوضاع بدتر میشه... پس آگاه هستیم و انسان آگاه تکلیف داره... چه کار سختی...
شما هم در کنار خانواده تون شاد و سعادتمند باشید...
همچنان پرتلاش هستید و پاینده باشید.
امتیاز: 0 0
پاسخ:
بله درسته .
سپاس.
دوشنبه 7 بهمن‌ماه سال 1392 ساعت 10:46 ق.ظ
برخی از تنهایی می ترسند و من آن را باور کردم
وسخت است تنهایی اشک ریختن
امتیاز: 0 0
پاسخ:
دوشنبه 7 بهمن‌ماه سال 1392 ساعت 11:52 ق.ظ
ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺑﻪ ﻫﻤﺎﻥ ﺣﻤﺎﻗﺖ ﺳﺎﺑﻖ ﺍﺩﺍﻣﻪ ﺩﺍﺭﺩ.

ﻧﻪ ﺍﻣﯿﺪﯼ ﺍﺳﺖ ﻭ ﻧﻪ ﺁﺭﺯﻭﯾﯽ ﻭ
ﻧﻪ ﺁﯾﻨﺪﻩ ﻭ ﮔﺬﺷﺘﻪ ﺍﯼ .

ﭼﻬﺎﺭ ﺳﺘﻮﻥ ﺑﺪﻥ ﺭﺍ ﺑﻪ ﮐﺜﯿﻒ ﺗﺮﯾﻦ ﻃﺮﺯﯼ ﻣﯽ ﭼﺮﺍﻧﯿﻢ

ﻭ ﺷﺒﻬﺎ ﺑﻪ ﻭﺳﯿﻠﻪ ﺩﻭﺩ ﻭ ﺩﻡ ﻭ ﺍﻟﮑﻞ ﺑﻪ ﺧﺎﮐﺶ ﻣﯽ ﺳﭙﺮﯾﻢ

ﻭ ﺑﺎ ﻧﻬﺎﯾﺖ ﺗﻌﺠﺐ ﻣﯽ ﺑﯿﻨﯿﻢ ﮐﻪ ﺑﺎﺯ ﻓﺮﺩﺍ ﺳﺮ ﺍﺯ ﻗﺒﺮ ﺑﯿﺮﻭﻥ ﺁﻭﺭﺩﯾﻢ.
صادق هدایت
امتیاز: 0 0
پاسخ:
دوشنبه 7 بهمن‌ماه سال 1392 ساعت 11:56 ق.ظ
وقت است که بنشینی و گیسو بگشایی !
تا با تو بگویم غم شب های جدایی...
بزم تو مرا می طلبد ، آمدم ای جان
من عودم و از سوختنم نیست رهایی
تا در قفس بال و پر خویش اسیرست
بیگانه ی پرواز بود مرغ هوایی
با شوق سرانگشت تو لبریز نواهاست
تا خود به کنارت چه کند چنگ نوایی
عمری ست که ما منتظر باد صباییم
تا بو که چه پیغام دهد باد صبایی
ای وای بر آن گوش که بس نغمه ی این نای
بشنید و نشد آگه از این اندیشه نایی...
در اینه بندان پریخانه ی چشمم
بنشین که به مهمانی دیدار خود آیی
بینی که دری از تو به روی تو گشایند
هر در که بر این خانه ی آینه گشایی
چون سایه مرا تنگ در آغوش گرفته ست
خوش باد مرا صحبت این یار سرایی...
امتیاز: 0 0
پاسخ:
دوشنبه 7 بهمن‌ماه سال 1392 ساعت 11:59 ق.ظ
درود فریناز گرامی
گرچه شما هم با گمان زیاد می دونید که دلنوشته ها و سروده هایی که پای اونها ...53 نزاشتم و گهگاهی کامنت می کنم از من نیست.
اینو تنها برا یادآوری دوباره گفتم عزیز.
روز خوبی رو گذرونده باشی و بهتریها هم پیش روت باشن.
امتیاز: 0 0
پاسخ:
بله میدونستم .
سپاس
دوشنبه 7 بهمن‌ماه سال 1392 ساعت 12:33 ب.ظ
دیـــــــــــــگر سکـــــــــوت هایم ســــــــــــرد شد ....
نه به ســـــــــردی هـــوا نه به ســــــــردی دستانت......
به سردی لحنت...سکوتم سرد شد..
سرد..سرد ...سرد...
تو با لحن سردتت دلم را آتش زدی...
و من هم با نگاه ســـــردم....
دنیا را خاکســـــتر خواهم کرد
دورود برتو ای بانوی ایرانی
امتیاز: 0 0
پاسخ:
ممنون از لطفت
دوشنبه 7 بهمن‌ماه سال 1392 ساعت 12:47 ب.ظ
زخمی که بر دل آید ، مرهم نباشد او را
خامی که دل ندارد این غم نباشد او را

گفتی که : دل بدوده ، من جان همی فرستم
زیرا که با چنان رخ دل کم نباشد او را

عیسی مریم از تو گر باز گردد این دم
این مرده زنده کردن دردم نباشد او را

گویند : ازو طلب دار آیین مهربانی
نه نه ، طلب ندارم ، دانم نباشد او را

از پیش هیچ خوبی هرگز وفا نجستم
زیرا وفا و خوبی باهم نباشد او را

از چشم من خجل شد ابر بهار صد پی
او گر چه بربگرید ، این نم نباشد او را

این گریه کاوحدی کرد از درد دوری او
گر بعد ازین بمیرد ماتم نباشد او را
امتیاز: 0 0
پاسخ:
دوشنبه 7 بهمن‌ماه سال 1392 ساعت 12:49 ب.ظ
پیر ریاضت ما عشق تو بود ، یارا
گر تو شکیب داری ، طاقت نماند ما را

پنهان اگر چه داری چون من هزار مونس
من جز تو کس ندارم پنهان و آشکارا

روزی حکایت ما ناگه به گفتن آید
پوشیده چند داریم این درد بی‌دوا را ؟

تا کی خلی درین دل پیوسته خار هجران ؟
مردم ز جورت ، آخر مردم ، نه سنگ خارا

آخر مرا ببینی در پای خویش مرده
کاول ندیده بودم پایان این بلا را

باد صبا ندارد پیش تو راه ، ورنه
با نالهای خونین بفرستمی صبا را

چون اوحدی بنالد ، گویی که : صبر می کن
مشتاقی و صبوری از حد گذشت یارا
امتیاز: 0 0
پاسخ:
دوشنبه 7 بهمن‌ماه سال 1392 ساعت 06:08 ب.ظ
سلـام دوسـت عـزیـز
مـن دارم بـرای تـولـد همسـرم کـامنـت تبـریک جمـع میـکنـم
ممنـون میشـم بیـای و بهـش تبـریـک بگـی
خـوشحـالـم میـکنـی
منتظـر حضـورت هستـم
بـایـد 1371 کـامنـت تبـریـک جمـع کنـم
اگـه کـامنـت زیـاد بـذاری جبـرای میکنـم
اینـم کـارت دعـوت :

http://upload7.ir/imgs/2014-01/17290732605102120905.jpg
امتیاز: 0 0
پاسخ:
چشم . خدمت میرسم.
دوشنبه 7 بهمن‌ماه سال 1392 ساعت 06:08 ب.ظ
این روزها ﺯﻧـﻰ ﺭﺍ ﻣﻰ ﺷﻨﺎﺳﻢ

ﻛﻪ ﺑﻪ ﺧﻮﺩﻛﺸﻰ ﻓﻜﺮ ﻣﻴﻜﻨﺪ،میخواهدبرداردو
احساسش را بریزد دور…قدم نمیزند
تا مبادا باد لابلای موهایش بپیچدو باز غرق خاطراتش کنند!
فقط آرزو میکند کاش بگذرد این هفته ،
هفته های لعنتی
من
زنی را دیده ام که خودش را جمع کرده است
تا بریزد دور…
عطرهایش را شانه اش را زیباییش را …
آیه به آیه
پشت سر هم تکرار میکند:
کاش بمیرد این خاطره،خاطرات لعنتی…
من زنی را میشناسم
که صبح بیدار شدودید آبستن تمام دردهایش شده است.
امتیاز: 1 0
پاسخ:
دوشنبه 7 بهمن‌ماه سال 1392 ساعت 06:10 ب.ظ
دیــر بـــاریدى بـــاران
دیـــر...!
من مدت هاست
در حجــم نبــودن کسى خشکیـده ام...!
امتیاز: 0 0
پاسخ:
دوشنبه 7 بهمن‌ماه سال 1392 ساعت 08:03 ب.ظ
دوستی نه در ازدحام روز گم می شود نه در خلوت شب ، خفته یا بیدار یاد می دارمت . . .
امتیاز: 0 0
پاسخ:
دوشنبه 7 بهمن‌ماه سال 1392 ساعت 10:30 ب.ظ
حَوا کـه باشی

بَعضی ها "هَوا" بَرشان می دارَد

کـه آدَمَند !
امتیاز: 0 0
پاسخ:
سه‌شنبه 8 بهمن‌ماه سال 1392 ساعت 10:19 ق.ظ
خوش بوَد یاری و یاری بر کنار سبزه زاری
مهربانان روی بر هم وز حسودان بر کناری

هر که را با دلستانی عیش می افتد زمانی
گو غنیمت دان که دیگر دیر دیر افتد شکاری

راحتِ جان است رفتن با دلارامی به صحرا
عین ِ درمان است گفتن درد دل با غمگساری

هر که منظوری ندارد ، عمر ضایع می گذارد
اختیار این است ، دریاب ، ای که داری اختیاری

عیش در عالم نبودی گر نبودی روی زیبا
گر نه گل بودی نخواندی بلبلی بر شاخساری

بار بی اندازه دارم بر دل از سودای جانان
آخر ای بی رحم باری از دلی برگیر باری

سعدی
امتیاز: 0 0
پاسخ:
سه‌شنبه 8 بهمن‌ماه سال 1392 ساعت 10:20 ق.ظ
گر به رخسار چو ماهت صنما می‌نگرم
به حقیقت اثر لطف خدا می‌نگرم

تا مگر دیده ز روی تو بیابد اثری
هر زمان صد رهت اندر سر و پا می‌نگرم

تو به حال من مسکین به جفا می‌نگری
من به خاک کف پایت به وفا می‌نگرم

آفتابی تو و من ذره مسکین ضعیف
تو کجا و من سرگشته کجا می‌نگرم

سر زلفت ظلماتست و لبت آب حیات
در سواد سر زلفت به خطا می‌نگرم

هندوی چشم مبیناد رخ ترک تو باز
گر به چین سر زلفت به خطا می‌نگرم

راه عشق تو درازست ولی سعدی وار
می‌روم وز سر حسرت به قفا می‌نگرم

سعدی
امتیاز: 0 0
پاسخ:
سه‌شنبه 8 بهمن‌ماه سال 1392 ساعت 11:05 ق.ظ
هر لحظه مزن در،که در این خانه کسی نیست
بیهوده مکن ناله،که فریاد رسی نیست
شهری که شه و شحنه و شیخش همه مستند
شاهد شکند شیشه که بیم عسسی نیست
آزادی اگر می طلبی،غرقه به خون باش
کاین گلبن نو خاسته بی خار و خسی نیست
دهقان دهد از زحمت ما یک نفس اما
آنروز کخ دیگر ز حیاتش نفسی نیست
با بودن مجلس بود آزادی ما محو
چون مرغ که پابسته ولی در قفسی نیست
گر موجد گندم بود از چیست که زارع
از نان جوین سیر به قدر عدسی نیست
هر سر به هوای سر و سامانی ما را
در دل بجز آزادی ایران هوسی نیست
تازند و برند اهل جهان گوی تمدن
ای فارس مگر فارس ما را فرسی نیست
در راه طلب فرخی ار خسته نگردید
دانست که تا منزل مقصود بسی نیست
فرخی یزدی
امتیاز: 0 0
پاسخ:
سه‌شنبه 8 بهمن‌ماه سال 1392 ساعت 11:08 ق.ظ
بـه پنـدار تــــو:
جهانم زیباست!
جامه ام دیباست!
دیــــــده ام بیناست!
زیـانـــم گـــــــــویاست!
قفســــم طلاســـــــــــت!
به این ارزد که دلم تنهاست؟
رحیم معینی کرمانشاهی
امتیاز: 0 0
پاسخ:
( تعداد کل: 77 )
   1       2    >>
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)

نام :
ایمیل :
وب/وبلاگ :
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد