X
تبلیغات
نماشا
رایتل

رزم خاقان با غاتفر سالار هیتالی

جمعه 8 آذر‌ماه سال 1392 ساعت 08:52 ق.ظ

http://s4.picofile.com/file/8162419192/00234502.JPG

رزم خاقان با غاتفر سالار هیتالیان

گویند از میان نامداران و ثروتمندان و افراد جنگجو و با نژاد به جز کسری فقط خاقان چین بدین پایه و مقام بود .

خاقان چین وقتی به پادشاهی چین رسید رای به دوستی با کسری داد پس کاروانی از هدایا تهیه کرد و از اسبان رومی تا دیبای چین گرفته تا تخت و تاج و شمشیر و جواهرات و هرچیز منحصر بفردی که در چین بود و صدهزار دینار چین و ده شتر گنجینه را به همراه مرد خردمند و خوش صحبتی همراه کرد و نامه ای نوشته بر حریر به او داد تا به نوشیروان دهد . راه کاروان از هیتال می گذشت . وقتی سالار هیتالیان از ماجرا آگاه شد با بزرگان جلسه ای گذاشت و گفت : اگر شاه ایران و خاقان چین دست دوستی با هم دهند به ضرر ماست . ما باید به کاروان حمله کنیم و فرستاده را بکشیم پس لشکری بیاراست و به کاروان حمله کردند و فرستاده را سر بریدند . یکی از چینیها فرار کرد و خبر به خاقان چین داد. خاقان عصبانی شد و سپاهی از جنگجویان و نوادگان ارجاسپ و افراسیاب بیاراست و به سوی شهر گلزاریون رفتند . وقتی خبر به هیتالیان رسید برآشفتند و آنها هم سپاهی عظیم آماده نبرد کردند و جنگی در بخارا درگرفت . یک هفته گذشت و همه جا توده ای از کشته های جنگ افتاده بود تا بالاخره در روز هشتم هیتالیان شکست خوردند و تا سالیان سال می گفتند که چنین جنگ طولانی ندیده بودند . هیتالیان فرار کردند و به سوی ایران رفتند تا شاید که غاتفربه خدمت کسری کمر نهد و او شهر هیتال را به آنها بازپس دهد . هیتالیان شخصی به نام فغانیش را به شاهی برگزیدند . خبر به نوشیروان رسید و با بزرگان مشورت کرد و گفت : بعید نیست که خاقان پس از این پیروزی عزم ایران کند پس ما نیز برای نبرد آماده شویم ، هرچند که بزرگان راضی به جنگ نبودند اما شاه عزم جنگ داشت پس به سران همه کشورها از جمله خاقان چین و فغانیش نامه نوشت و خبر داد که قصد جنگ دارد . پس لشکر بزرگی از مدائن به گرگان به راه انداخت . خاقان در سغد بود که خبر رسید نوشیروان به گرگان رسیده ، برآشفت و گفت :سپاهی به ایران میکشم و همه خاک ایران را به چین ملحق می کنم و اثری از تاج و تخت شاه ایران نمیگذارم . موبد خردمندی به خاقان گفت : با شاه ایران نجنگ که پادشاهی و سپاه خود را به باد خواهی داد . او شاهی با فر و جاه است که هند و روم خراجگزار او هستند . وقتی خاقان سخنان موبد را شنید نامه ای سرگشاده و پر از ستایش به نوشیروان نوشت و با هدایای فراوان توسط ده پیک به سوی شاه ایران فرستاد . فرستاده ها به نزد نوشیروان رفتند و با تعظیم و تکریم او پیغام خاقان را دادند. نامه به زبان چینی بر حریر نوشته شده بود و در کمال تعجب شاه خود نامه را قرائت کرد . ابتدا ستایش خداوند بود و از گنج و سپاه و بزرگی خاقان سخن گفت و سوم اینکه فغفور چین دخترش را برای او فرستاده بود و سپس اینکه سپاهیانش به فرمان او هستند و تعریف کرد که هدایایی برای شاه ایران میفرستاد که هیتالیان جلوی آن را گرفتند و غارت نمودند و بدینسان مجبور شد برای بازپس گیری آن هدایا از غاتفر به آنها حمله کند و از تمایلش به دوستی با شهریار گفته بود .

پادشاه پس از خواندن نامه ، فرستادگان را مورد ملاطفت قرار داد و آنها یک ماه در بزم و شکار در کنار او بودند . روزی در بارگاه همه سپاهیان را جمع کرد از مرزبان گرفته تا بلوچ و گیلانی و سرداران هند و روم و غیره . روی زمین جایی باقی نمانده بود و به چینی ها نشان داد که پادشاهیش از آسمان تا دریا و از سواره و پیاده و از هر کشوری و هر نامداری در خدمت او هستند . فرستادگان از دیدن آن عظمت شگفت زده شدند و شاه نیز با کلاهخود و زرهی با شکوه سوار بر اسب خودنمایی میکرد تا هر کسی با دیدن عظمت او نزد شاه خود برود و بگوید که جهان شاهی چون نوشیروان ندیده است سپس شاه به دبیرش گفت که به زبان پهلوی نامه ای به خاقان بنویسد . ابتدای نامه ستایش پروردگار و عظمت حق تعالی بود و سپس نوشت : اول آنکه هیتالیان راه را بر کاروان تو بستند و تو هم با آنها نبرد کردی و پیروز شدی . دوم از گنج و سپاه و نیروی فغفور و تخت و تاج گفته بودی .

کسی کز بزرگی زند داستان                     

نباشد خردمند همداستان

تو بزرگی تخت و تاج ندیده ای و باید بدانی چنین حرفهایی را باید به کسی گفت که گنج و لشکر و مرز و بوم ندیده باشد . همه بزرگان جهان مرا دیده اند و یا بزرگی مرا شنیده اند . سراسر جهان از آن من است . سوم اینکه دوستی و پیوند ما را خواستی اگر تو صلح بخواهی من هم عزم جنگ نخواهم داشت . جهان آفرین یار تو باد و تاج و تختت سرافراز باد . مهر شاه را بر نامه نهادند و به رسم شاهان با خلعت به فرستادگان داد و هر سخنی هم که در دل داشت به آنها گفت . فرستادگان به خوشی از نزد شاه به نزد خاقان رفتند و همه چیز را برای او تعریف نمودند و از هوش و دانش و قد و بالا و عظمت سپاه و تاج و تخت و گنجش گفتند .

هر آنکس که سیر آید از روزگار              

شود تیز و با او کند کارزار

وقتی سخنان فرستادگان را خاقان شنید رنگ از رخش پرید و با مشاوران مذاکره کرد و سپس گفت بهتر است با شاه فامیل شویم پس یکی از دختران را به شاه ایران میدهم و فکرم راحت میشود.

چو پیوند سازیم با او به خون                  

نباشد کس او را به بد رهنمون

همه سخنان شاه را تایید کردند و بر او آفرین گفتند پس شاه سه سخنور شایسته را برگزید و به همراه گنج و مال فراوان و نامه ای نوشته بر حریر با ستایش یزدان و درود بر شاه ایران و اینکه فرستادگان از عظمت و سرافرازی شما به من گفتند و من آرزو کردم زیر سایه حمایت شما باشم پس اگر شما بپسندید دخترم را به شما میدهم تا مرز ایران و چین جدا نباشد. وقتی شاه نامه خاقان را خواند خوشحال شد پس نامه ای به خاقان نوشت و پس از ستایش خداوند گفت : فرد شایسته ای را میفرستم تا شبستان خاقان را بنگرد و دختری شایسته از نژاد کیان را برایم برگزیند .

همیشه ترا جان پر از شرم باد                 

دلت شاد و پشتت به ما گرم باد

پس به نامه مهر زدند و به مشک آغشتند و با خلعتی به همراه پیری خردمند که نامش مهران ستاد بود و صدهزار نامور نزد خاقان فرستاد و به مهران ستاد سفارش کرد : با عقل و درایت و چرب زبانی سخن بگو و سپس شبستان خاقان را خوب و دقیق ببین و فریب ظاهر و آرایش چهره را مخور. دقت کن که دختری را انتخاب کنی که مادرش خدمتکار نباشد . گرچه پدرش خاقان است ولی باید دختری با شرم و حیا که مادرش از نژاد خاقان باشد بیابی .

خاقان سپاهی را به استقبال مهران ستاد فرستاد . بدینسان به نزد خاقان رفت و سخنان نوشیروان را به او متذکر شد . خاقان با همسرش مشورت کرد که تاج دخترانم را که خواستگاران زیادی از بزرگان داشت را به انوشیروان نمیدهم و یکی از چهار خدمتکار همراهش را به شاه خواهم داد . ملکه هم موافقت نمود . صبح روز بعد خاقان نامه شاه را خواند و خندید و کلید شبستان را به مهران ستاد داد تا دختری را برگزیند . در شبستان پنج پریچهره با تاج و جواهرات فراوان نشسته بودند مگر دختری که نه تاج داشت و نه جواهری و هیچ آرایشی هم نداشت . مهران ستاد پی به نیرنگ خاقان و همسرش برد و گفت : من آن دختر ساده را میخواهم . خاتون گفت او کودکی نارسیده است اما مهران ستاد گفت : اگر موافق نیستید برگردم . خاتون همه چیز را برای خاقان تعریف نمود و خاقان ستاره شناسان را فراخواند و آنها گفتند که : دل بد مکن زیراکه این پیوند نتیجه خوبی دارد و از پیوند دختر خاقان با شاه ایران شهریاری نکوروی و مایه افتخار بزرگان چین بوجود خواهد آمد . خاقان و خاتون شاد شدند و به پیوند آنها رضایت دادند . خاقان دخترش را با هدایا و جواهرات فراوان و چندین خدمتکار به همراه نامه ای پر از مدح و منقبت با مهران ستاد نزد شاه ایران فرستاد .

در ایران هم استقبال شایانی از عروس شد و همه جا آذین بندی شد و بر سر عروس درم و مشک و عنبر می ریختند و صدای چنگ و رباب همه جا را فراگرفت و شاه پس از دیدن دختر خاقان بسیار شاد و راضی بود و خدا را شکر کرد . قیصر روم هم تحف و هدایای فراوانی برای شاه فرستاد و گفت که از این پس خراج بیشتری خواهد پرداخت . یک روز نوشیروان بزرگان را بار داد و در آن مجلس بوذرجمهر به پند وی پرداخت و از گفتار و کردار نیک سخن گفت و نصایح فراوانی به کسری کرد .

روزی به شاه خبر رسید که فرستاده ای از طرف شاه هند با فیل و سواران سندی و هزار شتر بار آمده است و عزم دیدار شاه ایران را دارد . وقتی فرستاده به نزد شاه رسید پس از نیایش جهان آفرین و کرنش به شاه هدایایی چون فیل و چتر هندی جواهرنشان و مشک و عنبر و عود و جواهراتی از سیم و زر گرفته تا یاقوت و الماس و تیغ هندی و پرند و هرچه در قنوج و مای بود را تقدیم شاه کرد . سپس نامه ای بر پرند از طرف رای هند به شاه ایران داد. در نامه نوشته بود : تا فلک به پاست تو نیز پابرجا باشی . بازی شطرنج را همراه نامه فرستادم هرکدام از بزرگان دربار شما بتواند نام مهره ها و نوع حرکتشان را بدانند و بازی کنند ، من هر خراجی که بگویی میدهم ولی اگر نامدارانت نتوانند از این بازی سردرآورند دیگر نباید از ما خراج بخواهی .

شاه یک هفته زمان خواست و سپس موبدان را فراخواند اما هیچکدام از راز شطرنج آگاه نشدند تا اینکه بوذرجمهر بعد از یک روز و یک شب بالاخره به راز بازی پی برد . پادشاه شاد شد و فرستاده رای را فراخواند و گفت : صفحه شطرنج رزمگاهی است که در قلب آن شاه قرار دارد و چپ و راستش سپاهیان قرار گرفته اند . وزیر در کنار شاه و در ردیف جلو سربازان قرار داشتند و پیلان جنگی در دو سو و در کنار آنها اسبان جنگی قرار دارد و در کنارشان دو رخ بودند . وقتی بوذرجمهر بازی را انجام داد ، فرستاده رای غمگین و شگفت زده شد که کسی که تاکنون شطرنج ندیده و نه شنیده چگونه پی به رسم و راه این بازی برده است . پادشاه از بوذرجمهر شاد شد و جامی پر از گوهر شاهوار و کیسه ای پر از دینار و اسب و زین به او پاداش داد .

مدتی بعد بوذرجمهر در خلوت خود به اندیشه پرداخت و تصمیم گرفت در برابر شطرنج هندیان بازی جدیدی اختراع کند و چنین بود که تخته نرد را اختراع کرد . ابتدا دو مهره از عاج ساخت و بر آن نقطه هایی از ساج نهاد . زمین بازی را چون رزمگاهی شبیه شطرنج ساخت که در دو طرف نیروهایی برای کارزار صف کشیده بودند و دو لشکر به هشت گروه تقسیم شده بودند (چهار گروه برای هر لشکر ) و زمین به چهار قسمت شد و تاس در حکم فرمان دو شاه نظیر هم بودند که با دستور دو شاه ( انداختن تاسها ) دو سپاه حرکت میکردند و هر کسی که دو مهره را بیندازد طرف مقابل از هر دو مهره شکست میخورد و بدینسان نرد را ساخت و نزد شاه برد و طرز کار آن را به شاه یاد داد و از شاه خواست تا ساروانی از دوهزار شتر با گنج و گوهر فراوان مهیا کند و سپس نامه به رای هند بنویسد و در آن پس از ستایش یزدان بگوید که پیام شما رسید و ما به راز شطرنج پی بردیم و اکنون بوذرجمهر حاوی پیام ماست به همراه بازی نرد تا شما نام و راه و روش آن را برای ما بگویید و اگر توانستید بار شتران از آن شما باد و اگر نتوانستید به تعداد این شتران باید شتر و بار اضافه کنید و بفرستید . کسری هم پذیرفت و نامه را نوشت . وقتی بوذرجمهر به هند رسید و پیغام شاه را تقدیم کرد رای ترسید و هفت روز زمان خواست و ناموران کشور را فراخواند تا به راز بازی نرد پی ببرند اما کسی نتوانست پرده از راز نرد بگشاید . روز نهم بوذرجمهر نزد رای آمد و گفت : بیش از این نمیتواند درنگ کند چون شاه منتظر جواب است . چون بزرگان به نادانی خود اقرار کردند بوذرجمهر راز نرد را به آنها گفت و به سؤالاتشان پاسخ داد . پس رای هند دوهزار شتر و بار هم ضمیمه کرد و شهادت داد که شاهی جز نوشیروان نیست و خردمندتر از وزیر او هم در جهان یافت نمیشود و باج سال بعد را هم پیشتر فرستاد . وقتی بوذرجمهر با نامه رای بازگشت کسری شاد شد و جشن گرفتند و یزدان را سپاس گفتند .

برچسب‌ها: داستان
نظرات (56)
جمعه 8 آذر‌ماه سال 1392 ساعت 09:09 ق.ظ
زین گونه‌ام که در غم غربت شکیب نیست
گر سر کنم شکایت هجران غریب نیست

جانم بگیر و صحبت جانانه‌ام ببخش
کز جان شکیب هست و ز جانان شکیب نیست

گم گشته‌ی دیار محبت کجا رود؟
نام حبیب هست و نشان حبیب نیست

عاشق منم که یار به حالم نظر نکرد
ای خواجه درد هست و لیکن طبیب نیست

در کار عشق او که جهانیش مدعی است
این شکر چون کنیم که ما را رقیب نیست

جانا نصاب حسن تو حد کمال یافت
وین بخت بین که از تو هنوزم نصیب نیست

گلبانگ سایه گوش کن ای سرو خوش خرام

کاین سوز دل به نـاله‌ی هر عندلیب نیست
امتیاز: 0 0
پاسخ:
جمعه 8 آذر‌ماه سال 1392 ساعت 09:16 ق.ظ
درود بر عزم والایت خواهر زاده از کسی بر نیاید این کار بزرگ مگر مادری کرمانشاهی اورا بزرگ کرده باشد درود دایی جان
امتیاز: 0 0
پاسخ:
ممنون کیارش گرامی
جمعه 8 آذر‌ماه سال 1392 ساعت 11:26 ق.ظ
دوست عزیزم بهت یک خسته نباشید حسابی می گم.
امیدوارم توی این راه راسخ باشی

آپم
امتیاز: 0 0
پاسخ:
مرسی عزیزم.
الان میام
جمعه 8 آذر‌ماه سال 1392 ساعت 12:07 ب.ظ
دختری دلش شکست

رفت و هرچه پنجره

رو به نور بود بست



رفت و هرچه داشت

یعنی آن دل شکسته را

توی کیسه ی زباله ریخت

پشت در گذاشت



صبح روز بعد

رفتگر

لای خاکروبه ها یک دل شکسته دید

ناگهان

توی سینه اش پرنده ای تپید

چیزی از کنار چشم های خسته اش

قطره قطره بی صدا چکید

رفتگر برای کفتر دلش

آب و دانه برد

رفت و تکه های آن دل شکسته را به

خانه برد



سال ها ست

توی این محله با طلوع آفتاب

پشت هر دری

یک گل شقایق است

چون که مرد رفتگر

سال ها ست

عاشق است


عرفان نظرآهاری

از کتاب "چای با طعم خدا"
امتیاز: 0 0
پاسخ:
جمعه 8 آذر‌ماه سال 1392 ساعت 05:41 ب.ظ
سلام فریناز جونم
خوبی عزیزم؟
خیلی جالب بود
دست مریزاد
شادباشی
امتیاز: 0 0
پاسخ:
سپاس
جمعه 8 آذر‌ماه سال 1392 ساعت 05:41 ب.ظ
چه آسان تماشاگر سبقت ثانیه هاییم و به عبورشان می خندیم

چه آسان لحظه ها را به کام هم تلخ می کنیم

و چه ارزان به اخمی می فروشیم لذت با هم بودن را

چه زود دیر می شود و نمی دانیم که فردا می آید و شاید نباشیم !
امتیاز: 0 0
پاسخ:
شنبه 9 آذر‌ماه سال 1392 ساعت 01:16 ق.ظ
چه داستان جالبی بود نخونده بودم ممنون
امتیاز: 0 0
پاسخ:
خواهش میکنم.
مرسی از توجهت.
شنبه 9 آذر‌ماه سال 1392 ساعت 01:16 ق.ظ
دختری را می شناسم که هر شب
برای ستاره ها شعر می خواند
وآن ها به او
زبان آسمانی می آموزند
روزی پرسیدم
دیشب چه واژه ای آموختی ؟
شرمنده نگاهم کرد
و چشمک زد ...
امتیاز: 0 0
پاسخ:
شنبه 9 آذر‌ماه سال 1392 ساعت 10:08 ق.ظ
غروب...زمزمه ای با ترانه های قدیمی
غمی به وسعت ایوان خانه های قدیمی

سکوت ساده ی عکسی شکسته می کشد آرام
مرا به گوشه ای از عاشقانه های قدیمی

صدای گرم "بنان" یاکریم های جوان را
نشانده است در آغوش لانه های قدیمی

هوای چادر مادر بزرگ و جای تو خالی...
که باز گریه کنم با بهانه های قدیمی

مگر به یاد تو امشب غبار آینه ام را
به بادها بسپارند شانه های قدیمی

هوای تلخ اتاق و غمی که می وزد از دور
و عشق تازه تری با ترانه های قدیمی...!
امتیاز: 0 0
پاسخ:
شنبه 9 آذر‌ماه سال 1392 ساعت 10:34 ق.ظ
درود فریناز گرامی
ممنونم دوست خوبم
بعضی وقت ها اینجوری میشه
امتیاز: 0 0
پاسخ:
شنبه 9 آذر‌ماه سال 1392 ساعت 04:12 ب.ظ
سالها پیش از این
زیر یک سنگ گوشه ای از زمین
من فقط یک کمی خاک بودم همین
یک کمی خاک که دعایش
پر زدن آن سوی پرده آسمان بود
آرزویش همیشه
دیدن آخرین قله کهکشان بود
خاک هر شب دعا کرد
از ته دل خدا را صدا کرد
یک شب آخر دهایش اثر کرد
یک فرشته تمام زمین را خبر کرد
و خدا تکه ای خاک برداشت
آسمان را در آن کاشت
خاک را
توی دست خود ورز داد
روح خود را به او قرض داد
خاک توی دست خدا نور شد
پر گرفت از زمین دور شد
راستی
من همان خاک خوشبخت
من همان نور هستم
پس چرا گاهی اوقات
این همه از خدا دور هستم؟!
امتیاز: 0 0
پاسخ:
شنبه 9 آذر‌ماه سال 1392 ساعت 06:31 ب.ظ
سلام عزیزم
اینم جالب بود
ولی کامل نخوندم
کاش می شد یه چیزی بذارم وسطش یادم نره تا کجا خوندم
امتیاز: 0 0
پاسخ:
شنبه 9 آذر‌ماه سال 1392 ساعت 08:48 ب.ظ
درود
«ستایش گران میهن ، زنان و مردان آزاده اند» ارد بزرگ
عالی بود .
پیشا پیش جشن دیدگان را بر شما و تمامی میهن دوستان تبریک می گویم
شاد و شاد کام باشید و باشیم...
امتیاز: 0 0
پاسخ:
سپاس
یکشنبه 10 آذر‌ماه سال 1392 ساعت 11:22 ق.ظ
یاد من باشد که فردا دم صبح

به نسیم از سر مهر سلامی بدهم

و به انگشت نخی خواهم بست

که فراموش نگردد فردا

با همه تلخی و ناکامی ها

زندگی شیرین است

و به شکرانه دیدار نسیم هر صبح

زندگی باید کرد …
امتیاز: 0 0
پاسخ:
یکشنبه 10 آذر‌ماه سال 1392 ساعت 12:19 ب.ظ
این روزها پای دلم لنگ است

هر ساز و آوازی به گوش من بد آهنگ است

در چشم من دنیا پر از جنگ است

لبریز نیرنگ است

دریا که نه ، در عمق این مرداب

آن کس که پیروز است ، خرچنگ است

روز و شبم خاکستری رنگ است

سهم من از این آسمان بارانی از سنگ است

این روزها یک کم دلم تنگ است

یک کم که نه ، خیلی

خیلی دلم تنگ است

خیلی دلم تنگ است ...
امتیاز: 0 0
پاسخ:
یکشنبه 10 آذر‌ماه سال 1392 ساعت 02:28 ب.ظ
سلام و هزاران درود
وبلاگ زیباتون رو دیدم بسیارخوب و دلنوازبودبهتون تبریک میگم[گل]
به وبلاگ باربدبادستمایه شعرپارسی و موسیقی اصیل ایرانی هم سربزنیدامیدکه موردپسندطبع زیباپسندشماباشد منتظرحضورسبزتان هستم ... شادباشید[گل]
امتیاز: 0 0
پاسخ:
چشم.
من وبلاگ شما را با افتخار لینک کردم.
یکشنبه 10 آذر‌ماه سال 1392 ساعت 03:13 ب.ظ
سلام و درود
ممنون که ازباربددیدن کردید امیدوارم همیشه درکارتون موفق باشید
من هم باکمال میل شمارو لینک کردم امیدوارم این رفت و آمد مداوم و همیشگی باشد شادوسلامت باشید
امتیاز: 0 0
پاسخ:
سپاس
یکشنبه 10 آذر‌ماه سال 1392 ساعت 06:04 ب.ظ
خلاصه ی فصل های
بی حضورت رسید
چشم هایم را در
پاییزدرختانت می کارم
و
شاخه های سکوت
اخرین اردیبهشت را
بر زمین ساکت ازحضورت
می تکانند
امتیاز: 0 0
پاسخ:
یکشنبه 10 آذر‌ماه سال 1392 ساعت 06:05 ب.ظ
همیشه رسم بر این بوده،
برای آمدنت!
دلم فصلی پر از باران بهانه کند.
و نگاهم
درخشکسالی روزهایی که بی تو گذشت
عطش این حس تازه بلوغ یافته را سیراب...
امروز باران آمد
تو آمدی
ومن
دلم برای عاشقانه ای تپید،
که به شوق آمدنت
بی چتر زیر باران مانده بود....
امتیاز: 0 0
پاسخ:
یکشنبه 10 آذر‌ماه سال 1392 ساعت 08:32 ب.ظ

.
.
.
.
.

.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
امتیاز: 0 0
پاسخ:
یکشنبه 10 آذر‌ماه سال 1392 ساعت 10:22 ب.ظ
به دستم میرسه من حس تایید ندارم
امتیاز: 0 0
پاسخ:
دوشنبه 11 آذر‌ماه سال 1392 ساعت 01:46 ق.ظ
دانستن اینکه انسانهای بزرگ چه پنداشته اند ، چه گفته اند و چه انجام داده اند شنیدن صدای قلب انسانیت در طول عصرهاست. "هلن کلر"
امتیاز: 0 0
پاسخ:
دوشنبه 11 آذر‌ماه سال 1392 ساعت 08:39 ق.ظ
درود و صبح عالی بخیر

تردید نشسته در صدای من .

رخوت وجودم را فراگرفته

و خستگی بهترین بهانه است .

شاید

دستی ،

نگاهی ،

سخنی

نوش داروی من شود .

ریشه هایم پوسیده است .

زمزمه میکنم جمله ای را

« خسته ام یاران٫ خدا را همتی »
امتیاز: 0 0
پاسخ:
دوشنبه 11 آذر‌ماه سال 1392 ساعت 10:32 ق.ظ
قسم به پرستو
آن گاه که جفتش میمیرد
و تنها به آشیانه باز میگردد
چه غروب غریبی!
قسم به کرم شب تاب
آن گاه که از پیله بیرن می آید
و با نسیم هم آغوش می شود
چه پروازی!
قسم به خورشید
آنگاه که تو بر آن میتابی
چه تلالویی!
قسم به همه دانه ها
آن گاه که در خاک میمیرند
و در نور متولد میشوند
چه رستاخیزی!
قسم به ساقه ای که در باد میشکند
آن گاه که از ایشان جز خاکستری برجای نمی ماند
قسم به تمامی آیینه ها
آن گاه که در برابر آب قرار میگیرند
قسم به لطافت قسم
میدانم
که میدانی
دوستت دارم
امتیاز: 0 0
پاسخ:
دوشنبه 11 آذر‌ماه سال 1392 ساعت 02:27 ب.ظ
سلام.
معلومه که پشت این مطالبی که میذارید ؛ فکر و برنامه ریزی دقیق !!!!! وگرنه هیچکس اینقدر دلسوزانه و موشکافانه این مطالب انتخاب نمیکند .
پس به فکر و اندیشه پاکت درود که همیشه نگهبان و پاسداشت این فرهنگ غنی کشورمون هستی.
پندار نیک سرلوحه زندگیت باد.
امتیاز: 0 0
پاسخ:
سپاس مرجان گرامی
البته من داستانها را به ترتیبی که در شاهنامه فردوسی تصحیح دکتر محمد دبیرسیاقی آمده به نثر درآوردم و مینویسم.
دوشنبه 11 آذر‌ماه سال 1392 ساعت 09:54 ب.ظ
اگر می خواهی خوشبخت باشی، جز آنچه برایت مهیاست آرزو مکن.
کولد
امتیاز: 0 0
پاسخ:
سه‌شنبه 12 آذر‌ماه سال 1392 ساعت 09:24 ق.ظ
ز فردوسی ام آمد این گفته یاد...
که داد سخن را چو او کس نداد ...
چو ایران نباشد تن من مباد...
بدین بوم و بر زنده یک تن مباد...
امتیاز: 0 0
پاسخ:
سه‌شنبه 12 آذر‌ماه سال 1392 ساعت 09:27 ق.ظ
درود خواهر زاده
عمرگذشت و همچنان داغ وفاست زندگی

زحمت دل کجا بریم آبله پاست زندگی

دل به زبان نمی‌رسد لب به فغان نمی‌رسد

کس به نشان نمی‌رسد تیر خطاست زندگی

پرتوی ازگداز دل بسته ره خرام شمع

زین‌کف خون نیم رنگ پا به حناست زندگی

تا نفس آیت بقاست ناله‌کمین مدعاست

دود دلی بلندکن دست دعاست زندگی

از همه شغل خوشترست صنعت عیب پوشیت

پنبه به روی هم بدوز دلق‌گداست زندگی

یک دو نفس خیال باز، رشتهٔ شوق‌ کن دراز

تا ابد از ازل بتاز ملک خداست زندگی

خواه نوای راحتیم خواه طنین‌کلفتیم

هر چه بود غنیمتیم صوت و صداست زندگی

شورجنون ما و من جوش وفسون وهم وظن

وقف بهار زندگیست لیک کجاست زندگی

جز به خموشی از حباب صر‌فهٔ عافیت‌که دید

ای قفس اینقدر مبال تنگ قباست زندگی

بیدل ازین سراب وهم جام فریب خورده‌ای

تا به عدم نمی‌رسی دور نماست زندگی
امتیاز: 0 0
پاسخ:
سه‌شنبه 12 آذر‌ماه سال 1392 ساعت 12:03 ب.ظ
درود فریناز عزیز
وبت خیلی زیباست.
چه تلاش و پشتکاری داری برای بنمایش در آوردن شاهنامه به زبان نثر.
من تحسین میکنمت.
آفرین.
اگه دوست داشتی میتونی به منم سر بزنی عزیزم.
امتیاز: 0 0
پاسخ:
سپاس از لطفت
حتما سرمیزنم.
سه‌شنبه 12 آذر‌ماه سال 1392 ساعت 05:40 ب.ظ
سلام بر فریناز جون گل

________*___*___*__*_______******
__________*___*__*________**::::::::**
______________*__*_______**::::::::::**
_______________*__*_____**:::::::::::**
________________*__*___*:::::::::::::**
_________________*_*__*::::::::::::::**
_____**********____##*::::::::::::**
___**:::::::::::::::::::* ^^*::::****::::**
__**::::::::::::::::::::*^^^**:::::::::::::**
___**::::::::::::::::::::::*^^ ^*:::::::::::::**
_____**:::::::::::**::::::**^^*:::::::::::**
__________****:::::::::::::*^*********
____________**:::::::::::**
___________**::::::::**
_______.oº º .******
……O º *
*.°
º
...°
....O
.......°o O ° O
.................°
.............. °
............. O
.............o....o°o
.................O....°

............o° °O ♥♥ ღღ
¸.•)´
(.•´
*´¨)
¸.•´¸.•*´¨) ¸.•*¨)
(¸.•´ (¸.•` *(`'•.¸(`'•.¸ ¸.•'´) ¸.•'´)

★★◄███▓▓ آرزومــــــــــــنـد آرزوهای قـشـنــــــــــــگـتـم ▓▓███►★★

(¸.•'´(¸.•'´ `'•.¸)`' •.¸)•.¸)`' •.¸)
¸.•´•.¸)`' •.¸)
( `•.¸
`•.¸ )
¸.•)´
(.•´ஜ
امتیاز: 0 0
پاسخ:

سه‌شنبه 12 آذر‌ماه سال 1392 ساعت 09:45 ب.ظ
سلام عشقم چطورییییییییییییییییییییییییییی؟؟؟!
امتیاز: 0 0
پاسخ:
هستم عزیزم
سه‌شنبه 12 آذر‌ماه سال 1392 ساعت 11:07 ب.ظ
واقعا با امید اینکه با وجدان قدم برداریم...
آپم
امتیاز: 0 0
پاسخ:
بله.
اومدم
چهارشنبه 13 آذر‌ماه سال 1392 ساعت 09:05 ق.ظ
روز تلخ آخرم را زیر باران گریه کن ...

مه گرفته ،

رقص تابوت در هوا را گریه کن ...

گریه کن ،

من را میان دست ها و اشک ها

اشک کن بدرقه راهم ، به یاد یاد ها

روز خوب دل سپاری ، روز تلخ رفتنم ...

خاک بسپار خاطراتِ از رنگ و رو افتاده ام ...

گریه کن ...

من را ، دلم را ... خط به خط فریاد ها...

سر به دار و چشم بر در ، در دلم آشوب ها

گریه کن ،

و بغض بشکن ... در هجوم خاطرات

دفترم را پاره کن ...دیگر این پایان ماست
امتیاز: 0 0
پاسخ:
چهارشنبه 13 آذر‌ماه سال 1392 ساعت 10:00 ق.ظ
دل بردی از من به یغما، ای ترک غارتگر من

دیدی چه آوردی ای دوست، از دست دل بر سر من



عشق تو در دل نهان شد، دل زار و تن، ناتوان شد

رفتی چو تیر و کمان شد، از بار غم پیکر من



می‌سوزم از اشتیاقت، در آتشم از فراقت

کانون من، سینه من، سودای من، آذر من



اول دلم را صفا داد، آیینه‌ام را جلا داد

آخر به باد فنا داد، عشق تو خاکستر من



بار غم عشق او را گردون نیارد تحمل

چون می‌تواند کشیدن این پیکر لاغر من
امتیاز: 0 0
پاسخ:
چهارشنبه 13 آذر‌ماه سال 1392 ساعت 10:02 ق.ظ
...دیدم و می آمد از مقابل من دوش
خنده تلخی نهاده بر لب پر نوش
آه کز آن خنده آشکار شکفتم
بنگر رفتم دگر ز دست تو رفتم
ناله فرو ماند در پس لب خاموش
غم زده چون ماهتاب آخر پاییز
دوخته بر روی من نگاه غم انگیز
دیگر در خنده اش امید و صفا نیست
راحت جان نیست عشق نیست وفا نیست
دیگر این خنده نیست نغز و دلاویز
می نگرم در خیال و می شنوم باز
می رود و می دهد به گوش من آواز :
بنگر رفتم دگر ز دست تو رفتم
امتیاز: 0 0
پاسخ:
چهارشنبه 13 آذر‌ماه سال 1392 ساعت 11:04 ق.ظ
مرا چه باک ز باران

که گیسوان تو چتری گشوده اند

مرا چه باک ز مرگ

که بوسه های تو پیغام های قیامند

بدرودهای تو

تکرارهای سلامند
امتیاز: 0 0
پاسخ:
چهارشنبه 13 آذر‌ماه سال 1392 ساعت 05:49 ب.ظ
من هنوز قبلی رو تموم نکردم
یعنی چی خانم هماهنگ نمی کنی
خوب حجم مطالب زیاده!
امتیاز: 0 0
پاسخ:
چهارشنبه 13 آذر‌ماه سال 1392 ساعت 06:02 ب.ظ
سکوت میکنم
تا فال نبودنت را
رو به آسمان دلم
در زمین تو بخوانم!
اما میدانم
ابرها رو به چشمهای تو در حرکت هستند...53
امتیاز: 0 0
پاسخ:
چهارشنبه 13 آذر‌ماه سال 1392 ساعت 08:23 ب.ظ
امتیاز: 0 0
پاسخ:
چهارشنبه 13 آذر‌ماه سال 1392 ساعت 08:24 ب.ظ
هربار که کودکانه دست کسی راگرفتم

گم شدم..

آنقدرکه درمن ...

هراس گرفتن دستی هست..

" ترس ازگم شدن نیست"
امتیاز: 0 0
پاسخ:
چهارشنبه 13 آذر‌ماه سال 1392 ساعت 10:25 ب.ظ
سلام دوست عزیز
واقعا هرآنچه که درزمینه شاهنامه باید بدانیم ازوبلاگ تخصصی و زیبای شمامیشود دریافت کرد دست مریزاد
خسته نباشید سری به آرشیو شمازدم البته گذرا واقعا براش وقت میذارید و این بسیارعالیست خدمتی که به زبان پارسی این سرزمین می کنید ستودنی ست
موفق باشید و پیروز
امتیاز: 0 0
پاسخ:
سپاس از حضور گرمتان.
چهارشنبه 13 آذر‌ماه سال 1392 ساعت 10:32 ب.ظ
با درود
دوست عزیزم با پستی دیگر بروزم و منتظر نقد نظر شما بزرگوار
موفق باشید[گل]
امتیاز: 0 0
پاسخ:
چشم.
پنج‌شنبه 14 آذر‌ماه سال 1392 ساعت 09:59 ق.ظ
درود خواهر زاده

خانه ات زیباست

نقش هایت همه سحرانگیز است

پرده هایت همه از جنس حریر

خانه اما بی عشق ، جای خندیدن نیست

جای ماندن هم نیست

باید از کوچه گذشت

به خیابان پیوست

و تکاپوی کنان

عشق را بر لب جوی و گذر عمر و خیابان جوئید

عشق بی همهمه در بطن تحرک جاریست

*****

تن تمامیت زیبایی پیراهن نیست

مهربانی با تن، مثل یک جامه بهم نزدیکند

و اگر میخواهیم روزهامان

همه با شبهامان

طرحی از عاطفه با هم ریزند

گاهگاهی باید

به سر سفرهء دل بنشینیم

قرص نانی بخوریم

از سر سفرهء عشق

گامهامان باید

همهء فاصله ها را امروز

کوتاه کنند

و سر انگشت تفاهم هر روز

نقب در نقب دری بگشاید

دری از عشق به باغ گل سرخ

"و بیندیشیم بر واژهء "دوستت دارم
امتیاز: 0 0
پاسخ:
پنج‌شنبه 14 آذر‌ماه سال 1392 ساعت 10:47 ق.ظ
قول داده اَم…

گاهـــی

هَر اَز گاهـــی

فانـــوس یادَت را

میان ایـن کوچه ها بـی چراغ و بـی چلچلـه، روشَـن کنَم

خیالـت راحـَــت! مَـن هَمان منـــَــم؛

هَنوز هَم دَر این شَبهای بـی خواب و بـی خاطـــِره

میان این کوچـه های تاریک پَرسـه میزَنـَم

اَما بـه هیچ سِتاره‌ی دیگـَری سَلام نَخواهــَـم کَرد…

خیالَت راحَت !

.
امتیاز: 0 0
پاسخ:
پنج‌شنبه 14 آذر‌ماه سال 1392 ساعت 11:20 ق.ظ
اگر در جستجوی آرامش
به این جا رسیده‌ای ،
وقت آن است که بدانی ...
هیچ جمله‌‌ای در هیچ کتاب دنیا
تو را آرام نخواهد کرد!!!
آرامش را در جایی جز وجود خودت نخواهی یافت ... باور کن.
امتیاز: 0 0
پاسخ:
پنج‌شنبه 14 آذر‌ماه سال 1392 ساعت 11:21 ق.ظ
فکر کنم دیگه همه نظرات برای تولدم تایید شد
امتیاز: 0 0
پاسخ:
پنج‌شنبه 14 آذر‌ماه سال 1392 ساعت 11:41 ق.ظ
من در این قصه بی عاطفه سرگردانم
همچو مجنون زغم لیلی خود بی جانم
کار دنیا چو رقم خوردکه لیلی برود
از وفای دل او با دل خود حیرانم
جرم من گفتن یک جمله نا زیبا بود
حکم او کشتن من بود که خود میدانم
من که اندر غم او در شب روز بی تابم
چو صدایی شنوم از لب اوخندانم
او دریغ کرد زمن صوت لبش را
من زبی تابی دل تا بسحر گریانم
امتیاز: 0 0
پاسخ:
پنج‌شنبه 14 آذر‌ماه سال 1392 ساعت 12:18 ب.ظ
دوست داشتن به تعــــداد دفعات گفـــــتن نیست !
حسی است ؛
که باید بــــــی کلام هم لمــــــس شود ..
امتیاز: 0 0
پاسخ:
پنج‌شنبه 14 آذر‌ماه سال 1392 ساعت 07:52 ب.ظ
زندگی شطرنج دنیا و دل است

قصه پررنج صدها مشکل است

شاه دل کیش هوس ها می شود

پای اسب آرزوها در گل است

فیل بخت ما عجب کج می رود

در سر ما بس خیالی باطل است

ما نسنجیده پی سرباز او

غافل اینکه او حریفی قابل است

مهره های عمر من نیمش برفت

مهره های او تمامش کامل است
امتیاز: 0 0
پاسخ:
جمعه 15 آذر‌ماه سال 1392 ساعت 03:50 ب.ظ
نفرمایید به هیچ کس هیچ کس که نه هنوز بعضیا هستن که به قول خودم آدم قدیمی هستن زیادن....
امتیاز: 0 0
پاسخ:
بله . درسته.
( تعداد کل: 56 )
   1       2    >>
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)

نام :
ایمیل :
وب/وبلاگ :
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد