X
تبلیغات
نماشا
رایتل

پادشاهی کسری نوشیروان

جمعه 24 آبان‌ماه سال 1392 ساعت 01:02 ب.ظ


http://s4.picofile.com/file/8162089300/anooshirvan.jpg

پادشاهی کسری نوشیروان

پادشاهی نوشیروان چهل و هشت سال بود . وقتی نوشیروان تاجگذاری کرد ، بزرگان را جمع نمود و پس از ستایش یزدان به اندرز خلق پرداخت :

اگر پادشاه به عدل و داد رفتار کند همه مردم شاد میشوند . کار امروز را به فردا مینداز چه میدانی فردا چه خواهد شد . گلستان پر از گل ممکن است فردا بی بار شود . در هنگام سلامتی و قدرت به درد و بیماری بیندیش .در زندگی به مرگ بیندیش که مرگ و زندگی همچون برگ و باد است. در کار نباید سستی و تردید داشت . رشک و حسد از دردهایی است که هیچ پزشکی نمیتواند آن را درمان کند .اگر هوی و هوس بر عقل چیره شود جز دیوانگی ثمری ندارد. انسان بیکار و زیاده گو نزد کسی آبرو ندارد . راه کج همیشه تاریک است و راه راست هموار است . در هر کاری که پیشقدم میشوی نباید سستی و کندی کنی . دروغ باعث از بین رفتن بخت میشود ، سخن ناراست گفتن از بیچارگی است و به حال بیچاره باید گریست . برای یک شاه از دشمن خطرناکتر خست و آز است و اگر پادشاهی بخشنده باشد جهان هم در آسایش می ماند . هرآنکس که در این جمع است بداند و آگاه باشد که وزیر مهمترین رکن حکومت است . روزی کارگزاران و لشکریان را نباید تنگ کرد و باید به آنها رسیدگی کرد . اگر کسی به زیردستان ظلم و ستم کند خداپرست نیست . ای مردم دل به خدا ببندید و از من باک نداشته باشید که یزدان پادشاه پادشاهان است و همه چیز زیر فرمان اوست . وقتی سخنان نوشیروان به پایان رسید بزرگان با شادی و سرور بر او آفرین گفتند .

انوشیروان مملکت را به چهار قسمت نمود : نخست خراسان و قم و اصفهان . دوم آذرآبادگان و ارمینیه اردبیل و گیلان. سوم پارس و اهواز و مرز خزر از شرق تا غرب .چهارم عراق و روم. در این چهار منطقه هرکس فقیر بود به او کنجی بخشید . به طور کلی همیشه یک ثلث یا یک ربع خراج سهم شاه بود اما در زمان قباد یک دهم شد ولی قباد زود درگذشت . وقتی نوشیروان بر تخت نشست خراج را بخشید و زمینها را به دهقانان واگذار کرد اگر کسی تخم یا چهارپا نداشت به او میداد تا زمینش بیکار نماند . از زیتون و گردو و سایر میوه ها که به بار می نشست یک دهم آن به خزانه مملکت میرسید .هرچه که به خزانه میرسید مقداری آنجا میماند و به هر ناحیه قسمتی از آن را میفرستاد و قسمتی دیگر از گنج را به موبد می داد . انوشیروان کارآگاهانی را پنهانی به اطراف فرستاد تا نیک و بد را ببیند و به او گزارش دهند و بدینسان همه مملکت را عدل و داد و آبادانی فراگرفت سپس نامه ای به زبان پهلوی نوشت و ابتدا به ستایش اورمزد پرداخت سپس خطاب به کارگزارانش نوشت : اگر بشنوم یکی یک درم به بیداد از کسی گرفته باشد به خداوند قسم که با اره بران او را به دو نیم میکنم . هرچهار ماه یکبار از مردم خراج بگیرید و اگر جایی ملخ زیان رساند یا برف و باران به کشت ضرر رساند یا در بهار بارندگی ، نباید باجی بگیرید و حتی باید به آنها کمک شود .اگر کسی حرفهای مرا خوار بدارد او را زنده بردار می کنم .

مرا گنج دادست و دهقان سپاه                       

نخواهم بدینار کردن نگاه

انوشیروان عادل ، موبدی هشیار و روشن ضمیر به نام بابک داشت که ریاست ارتش را به او سپرد . پس از آنکه به روم و هندخبر رسید که تمام مرز ایران از لشکریان بیشماری پر شده است از چین و هند فرستادگانی برای عرض تبریک نزد شاه آمدند و چون در خود قدرت مقاومت در برابر شاه ایران را نمی دیدند با رغبت به دادن خراج راضی شدند . روزی کسری تصمیم گرفت که با لشکریان خود به سوی خراسان برود و بدینسان لشکر را به گرگان رساند و از آنجا به ساری و آمل رفت ، در راه به دشتی رسیدند و جنگجویی سوار بر اسب به بالای کوه رفت و پس از آفرین خداوند گفت : اگر بیم حمله ترکان نبود خیال ما راحت می شد . وقتی شاه سخنان او را شنید ناراحت شد و به وزیرش گفت :

جهاندار نپسندد از ما ستم                       

که ما شاد باشیم و دهقان دژم

پس دستور داد تا از هند و روم و از هر کشوری که متخصصانی داشتند استادانی برگزیدند و با سنگ و ساروج و آب دیوار بلندی برآوردند و دری بزرگ از آهن بزنند و نگهبانانی در آنجا قرار دهند تا بدینسان از شر حمله ترکان در امان باشند . سپس پادشاه به سوی شهر الانان رفت و فرستاده ای نزد آنان فرستاد و گفت: از کارآگاهانم شنیده ام که :

که گفتند ما را ز کسری چه باک             

چه ایران بر ما چه یک مشت خاک

کنون ما به نزد شما آمدیم                         

سراپرده و گاه و خیمه زدیم

فرستاده پیام را رساند و سپاه الانی جمع شدند و اندیشه کردند و سپس با زر و سیم بسیار نزد شاه رفتند و از کارهای گذشته اظهار ندامت کردند و کسری هم آنان را بخشید و فرمود تا شهری بسازند و به کشت و کار بپردازند و اطرافش دیوار بکشند تا از دشمنان در امان باشند . سپس لشکر را به سوی هندوستان رهسپار کرد . در هند بزرگان به پیشوازش آمدند و شاه شاد شد اما خبر رسید که همه از دست قتل و غارت بلوچ نگرانند . نوشیروان گفت : حال که از الانان و هندیان خیالمان راحت شد پس باید سپاه را به سوی بلوچ کشید . کسری به سپاهیان سپرد که به هیچکس رحم نکنند . سپاهیان با شدت بسیار به مبارزه پرداختند و بر آنها چیره شدند به طوریکه کسی از بلوچیان نماندند . شاه از آنجا سپاه را به سوی گیلان برد و آنجا هم جنگ سختی درگرفت بطوریکه از کشته ها پشته ساخته شد بنابراین چند تن از بزرگان گیلان خروشان و خاکسار نزد شاه آمدند و عذرخواهی نمودند و شاه نیز آنان را بخشید و پهلوانی را نزد آنها گمارد و خود با سپاه به سوی مدائن رهسپار شد . در راه سواری دلیر از نژاد عرب به نام منذربه سمت شاه آمد و از بیداد قیصر روم سخن راند و شاه برآشفت و دستور داد پیکی به سوی قیصر فرستادند و از او به خاطر ستمی که به اعراب می کند بازخواست کردند و تهدیدش نمودند . وقتی پیام رسید ، قیصر گفت :منذر دروغگو و غیرقابل اعتماد است .اگر شما لشکرکشی کنید در دشت دریایی از سپاهیان به راه می اندازم . کسری از شنیدن پیام قیصر برآشفت و کوس جنگ نواخته شد . سی هزار شمشیرزن به منذر سپرد و نامه ای به این مضمون به قیصر نوشت : اگر به سوی منذر سپاه فرستی و از مرز بگذری تو را نابود می کنم ولی اگر قول دهی با تازیان به نیکی رفتار کنی من نیز از تو خواهم گذشت. اما قیصر از نامه او رنجید و به او پیام داد که هیچ رومی به شاهان باج نداده است و اگر تو شاه هستی من هم از تو کمتر نیستم . آیا نشنیدی که اسکندر با ایران چه کرد ؟ او یک رومی بود . سپس مهر بر نامه زد و به فرستاده گفت که مسیح و صلیب با من است .

وقتی پاسخ قطعی قیصر به نوشیروان رسید با موبدان و پهلوانان مشورت کرد و بالاخره تصمیم به لشکرکشی گرفت .ابتدا به آذرگشسپ رفت و به نیایش پرداخت و سپس سپاه را روانه کارزار کرد . نام سپهبدش شیروی بهرام بود . چپ لشکرش را به فرهاد داد و راست را به استادبرزین سپرد و در جلو گشسپ جهانجوی قرار داشت و در قلب مهران بود .سپس لشکریان را پند و اندرز فراوان داد . طلایه سپاهش را به هرمزدخراد سپرد و به همه لشکر سفارش کرد که برای مردم و کشاورزان و باغداران مشکل ایجاد نکنید و هرکس چنین کند او را به دو نیم می کنم . یک جارچی به نام شیرزاد سخنان او را به همه سپاهیان میرساند . بدینسان شاه به همراه سپاهیان به شوراب رسید . در آنجا دژ بزرگی بود که در جنگی سخت دژ تسخیر شد و تمام گنجهای آن را بین سپاهیان تقسیم نمود بعد از تسخیر دژ تعدادی از مردم آن شهر نزد شاه آمدند و تقاضای امان کردند و شاه نیز از آنان گذشت و به راه خود ادامه داد . خبر رسید که قیصر سپاهی انبوه تشکیل داده است و پیشاپیش آن پهلوان بزرگ روم فرفوریوس را قرار داده است . سپاه ایران به دستور شاه بر رومیان تاخت و بسیاری از رومیان کشته شدند و بقیه فرار کردند و به سوی دژ قالینیوس رفتند و ایرانیان هم آنها را تعقیب کردند .وقتی غروب شد شاه فرمان داد سپاهیان شهر را ترک کنند و کسی را آزار ندهند . صبح روز بعد مرد و زن از دژ به درگاه کسری آمدند و عذرتقصیر خواستند ، شاه آنها را بخشید و به سوی قیصر شتافت . به قیصر در انطاکیه خبر رسید که شاه ایران می آید پس سپاه بیکرانی از دلیران جمع کرد و آماده نبرد شد . بعد از سه روز جنگ بالاخره ایرانیان شهر را تسخیر کردند و غنائم را به مدائن فرستادند . خسرو پس از دیدن زیبایی انطاکیه به فکر افتاد که شهری زیبا بسازند و اسیران رومی را در آن جای دهند و نامش را زیب خسرو نهادند و کشیشی را به عنوان حاکم شهر در آنجا قرار داد . پس از آن که فرفوریوس خبر شکست در قالینیوس را برای قیصر برد او از کرده خود پشیمان شد و پیام صلحی را توسط چندی از گرانمایگان و بزرگان روم نزد کسری فرستاد و در راس بزرگان مهراس خردمند را قرار داد . مهراس پیام صلح قیصر را به همراه باج و گوهرهایی که آورده بود به خسرو داد و خسرو هم پیام قیصر را پذیرفت و فرستاده را با زر و گوهر فراوان روانه کرد و وقتی که خواست از آن مرز بگذرد شیروی بهرام را در آنجا گمارد و به او سپرد تا باج سالیانه را از قیصر بگیرد و در این مورد کوتاهی نکند . سپس شاه به سوی ارمن به راه افتاد . خسرو همسری مسیحی داشت که بعد از اندکی پسری بدنیا آورد که او را نوشزاد نامیدند .پسر به سرعت بالید و بزرگ شد اما علیرغم کوششهای فراوان برای یادگیری آئین زرتشت به دین مسیح گروید و شاه از او تنگدل گشت و او را در شهر گندیشاپور در کاخی حبس کردند . زمانیکه شاه از روم بازگشت از خستگی راه بیمار شد و خبر واهی مرگ او را نزد نوشزاد بردند .نوشزاد شاد شد .

چنین گفت گوینده پارسی                   

که بگذشت سال اندرش چارسی

که هرکس که بر پادشا دشمنست           

نه مردم نژاد است کآهرمنست

نوشزاد تعدادی از مردم بیخرد و مسیحیان را با خود همراه کرد و مادرش هم از نظر مالی به او کمک نمود و سپس نامه ای به قیصر نوشت و خبر داد که کسری مرده است و نوبت ماست . خبر تحرکات نوشزاد به مدائن رسید و انوشیروان از اعمال پسرش ناراحت شد و بنابراین نامه ای به رام برزین نگهبان مرز مدائن نوشت و گفت : لشکری آماده کن و سعی کن با مدارا او را به راه آوری اما اگر درشتی کرد و قصد جنگ نمود به ناچار تو هم با او مقابله کن و از هیچ چیز فروگذار نکن .

هر کو به مرگ پدر گشت شاد                 

و را رامش و زندگانی مباد

سعی کن زخمی نشود و زنانش در امان بمانند و او را در قصر خود زندانی ساز و همه چیز از ثروت و خوردنی و پوشیدنی در اختیارش بگذار ولی کسانی را که با او همدست شدند را با خنجر به دونیم کن و از گناهشان مگذر . وقتی فرستاده به رام برزین رسید هرچه از کسری شنید به او گفت و نامه را به او داد . صبحگاه سپاهی بزرگ از مدائن راه افتاد . به نوشزاد خبر رسید و او هم سپاهی از رومیان آماده کرد . پهلوانی دلیر به نام پیروزشیر خروشید که : ای نوشزاد نامدار چه کسی تو را از عدالت دور کرد ؟ با شاه نجنگ که پشیمان میشوی . آیا نشنیدی که پدرت با روم و قیصر چه کرد ؟ پدرت زنده است و تو جویای تخت و گاه او هستی ؟ این راه درست نیست . دریغ است که سرت را به باد دهی . با این جوانی دل کسری را نسوزان که اگر حتی فرزند دشمن باشد با مرگش دل پدر را می سوزاند . از شاه معذرت بخواه . نوشزاد پاسخ داد : ای پیرمرد مغرور من به دین کسری احتیاجی ندارم و به دین مادرم که مسیحی است اعتقاد دارم.مسیح اگرچه کشته شد به سوی یزدان پاک رفت . من هم اگر کشته شوم باکی نیست . پیروز فرمان داد تا تیراندازی کنند و جنگ سختی درگرفت . در این گیرودار نوشزاد زخمی شد و به قلب سپاه آمد و گریان نالید و اسقف را فراخواند که جنگ با پدر کار درستی نبود ، روزگار بر من ستم کرد . اکنون سواری به سوی مادرم بفرست و بگو که : نوشزاد از این جهان رخت بربست و این رسم دنیای فانی است . گوری به رسم مسیحیان برای من بساز.بدینسان نوشزاد مرد و لشکرش پراکنده شد. وقتی مادرش فهمید خاک بر سرش ریخت و شیون کرد و نوشزاد را به خاک سپرد .

چه پیچی همی خیره در بند آز                

 چو دانی که ایدر نمانی دراز

روان پدر را میازار اگرچه رنجی از او به تو رسد و همیشه دینت را پاسدار باش . اگر در دلت مهر علی(ع) است در روز محشر در امان هستی . دل شهریار جهان محمود غزنوی شاد باشد .

شبی نوشیروان در خواب دید که پیش تخت یک درخت شاهی رویید .شاه شاد شد و رامشگران را فراخواند . یک گراز تیزدندان در مجلس بود و از جام نوشیروان شراب مینوشید . وقتی خورشید سر زد خسرو انوشیروان عصبانی برخاست و خوابگزار را فراخواند و خوابش را تعریف کرد اما خوابگزار نتوانست پاسخی دهد . شاه موبدان را با کیسه های زر همه جا فرستاد تا کسی پیدا شود و خوابش را تعبیر کند . یکی از آنها به نام آزادسرو به مرو آمد و به جستجو پرداخت تا اینکه به موبدی رسید که کودکان را اوستا می آموخت . در میان کودکان فردی به نام بوذرجمهربود . آزادسرو از موبد کمک خواست اما او گفت : تعبیر خواب کار من نیست و من معلم کودکان هستم . بوذرجمهر به استاد گفت این کار من است . موبد تغیر کرد و گفت به کارت برس . فرستاده شاه از بوذرجمهر خواست تا خواب را تعبیر کند اما او گفت : جز در نزد شاه سخنی نخواهم گفت . بنابراین باهم به نزد شاه روانه شدند . در راه برای استراحت زیر درختی فرود آمدند تا چیزی بخورند و بنوشند .بوذرجمهر در زیر سایه درخت خوابید و چادری بر سرش کشید . ناگهان موبد دید ماری بر روی بوذرجمهر آمد بدون اینکه صدمه ای بزند به بالای درخت رفت و بعد از آن بوذرجمهر بیدار شد . موبد در دل گفت که این کودک هوشمند انسان بزرگی خواهد شد . بالاخره به نزد شاه رسیدند و فرستاده تمام ماجرا را برای شاه بیان کرد . کسری کودک را نزد خود فراخواند و خوابش را تعریف کرد. کودک گفت : میان حرمسرای تو مرد جوانی با آرایش زنانه وجود دارد .فرمان بده تا همه از جلوی تو رد شوند تا او را بیابیم . چنین کردند اما کسی را نیافتند . کودک گفت : اینبار همه را برهنه کن تا او را بیابی . شاه چنین کرد و مرد جوان را یافتند که در کنار دختر حاکم چاچ بود. شاه پرسید این مرد کیست ؟ زن گفت : برادر کوچک من است که هر دو از یک مادریم.شاه عصبانی شد و دستور مرگ هر دو را صادر کرد . سپس به خوابگزار بدره زر و اسب و لباس داد و نامش را جزو موبدان دیوان شاه نوشتند . کار بوذرجمهر بالا گرفت و شاه از او راضی بود و بنابراین به مدارج بالا رسید . روزی شاه بزمی به راه انداخت و موبدان را دعوت کرد و از آنها خواست تا از علم خود هرچه میدانند بگویند . هرکسی چیزی گفت تا نوبت به بوذرجمهر رسید . بوذرجمهر بعد از ستایش شاه گفت : اگر شاه مرا نکوهش نکند هرچه بدانم بگویم . پس بوذرجمهر بعد از ستایش یزدان گفت : روشن بین کسی است که کوتاه و مفید سخن گوید و عجله به خرج ندهد . اگر زیاده گویی شود سخن گوی نزد مردم کوچک میشود . باید به دنبال هنر بود و آز نداشت که جهان عاریتی است . در دل هر کسی آرزویی است و هرکس خو و اخلاق خاص خود را دارد . هرکس که دنبال کار باشد همیشه دانا و خرم است .

ز نیرو بود مرد را راستی                         

ز سستی دروغ (کژی) آید و کاستی

ز دانش چو جان تو را مایه نیست             

به از خامشی هیچ پیرایه نیست

هرکس حریص نباشد توانگر است و خرد مانند تاجی بر سر است و دشمن دانا بهتر از دوست نادان است . هرکس دلش شاد باشد ثروتمند است . با آموختن و شنیدن سخن دانایان انسان فروتن میشود اگر ثروتمند هم هستی در خرج کردن میانه روی کن . از سخنان خوب بوذرجمهر همه متعجب شدند و شاه دستور داد تا نام او را در آغاز نامها بنویسند . دوباره شاه او را به پرسش گرفت و او گفت : نباید از حکم شاه سرپیچی کرد که ما چون گوسفندیم و او شبان ماست و یا ما زمین و او آسمان ماست و با شادیش شادیم و اهریمن است هرکس که با او شاد نیست .

بدینسان انوشیروان هفت بزم راه انداخت که در آن مجلسها هرکدام از موبدان سؤالاتی از بوذرجمهر کردند و پاسخهای درخوری نیز یافتند .

برچسب‌ها: داستان
نظرات (53)
جمعه 24 آبان‌ماه سال 1392 ساعت 04:26 ب.ظ
من توی این چند روزه آپ نکردم گفتم که اگه آپ نکنی بازم لینک های گرامی میان سر بزنن اما دیدم نه هیچ خبری نیست پس دوباره مجبور شدم آپ کن حالا آپ کردم یه سری بهم بزن[ناراحت][ناراحت][ناراحت][ناراحت][ناراحت][ناراحت]
امتیاز: 1 0
پاسخ:
ناراحت نباش .
الان میام بهت سرمیزنم.
جمعه 24 آبان‌ماه سال 1392 ساعت 11:14 ب.ظ
یه سوال اگه فردوسی این همه از علی (ع)ومحمد(ص)گفته پس چرااجازه ندادندجسدش در بین مسلمانان دفن بشه واونو تو حیاط منزلش به خاک سپردند
امتیاز: 0 0
پاسخ:
محمود غزنوی سنی بود و فردوسی شیعه .
بعضی از شاعران دربار سلطان محمود به فردوسی حسد می بردند و داستانهای شاهنامه و پهلوانان قدیم ایران را در نظر سلطان محمود پست و ناچیز جلوه داده بودند.

به هر حال سلطان محمود شاهنامه را بی ارزش دانست و از رستم به زشتی یاد کرد و بر فردوسی خشمگین شد و گفت: که “شاهنامه خود هیچ نیست مگر حدیث رستم، و اندر سپاه من هزار مرد چون رستم هست”.

گفته اند که فردوسی از این بی اعتنائی سلطان محمود بر آشفت و چندین بیت در هجو سلطان محمود گفت و سپس از ترس مجازات او غزنین را ترک کرد و چندی در شهرهائی چون هرات، ری و طبرستان متواری بود و از شهری به شهر دیگر می رفت تا آنکه سرانجام در زادگاه خود، طوس درگذشت.
فردوسی را در شهر طوس، در باغی که متعلق به خودش بود، به خاک سپردند.
در تاریخ آمده است که چند سال بعد، محمود به مناسبتی فردوسی را به یاد آورد و از رفتاری که با آن شاعر آزاده کرده بود پشیمان شد و به فکر جبران گذشته افتاد و فرمان داد تا ثروت فراوانی را برای او از غزنین به طوس بفرستند و از او دلجوئی کنند.

اما چنان که نوشته اند، روزی که هدیه سلطان را از غزنین به طوس می آوردند، جنازه شاعر را از طوس بیرون می بردند.
شنبه 25 آبان‌ماه سال 1392 ساعت 11:50 ق.ظ
در حـضـور خارها هم میشــود یک یاس بـود
در هـیاهوی متـرسـکـها پر از احساس بـود
مـیـشـود حــــتی بـرای شادی پـــروانه ها
شیشه های مات یک متروکه را الماس بود
امتیاز: 0 0
پاسخ:
شنبه 25 آبان‌ماه سال 1392 ساعت 05:55 ب.ظ
درود همراه خوب و مهربان

سپاس از پست زیایی که گذاشتی باور کن من حدود بسیت سال تاریخ خوانم اما اندازه این مدت یاد نگرفتم

بیا ای همنشین سرد پاییز

به آواهای شب هایم درآمیز

بیا ای رنگ مهتاب بلورین

تو شعری تازه در من برانگیز
امتیاز: 0 0
پاسخ:
شنبه 25 آبان‌ماه سال 1392 ساعت 05:58 ب.ظ
درود من مخلص خواهر زاده خویشم کمی مشکل دارم دایی جان
امتیاز: 0 0
پاسخ:
شنبه 25 آبان‌ماه سال 1392 ساعت 07:16 ب.ظ
درود بر فریناز گرامی
بسیار زیبا بود اینها همش تاریخ ماست که من درس می دهم
شاد باشی
امتیاز: 0 0
پاسخ:
سپاس
شنبه 25 آبان‌ماه سال 1392 ساعت 07:17 ب.ظ
تو به انتظار رسیدن من

من به انتظار رسیدن تو

ولی ما، هیچ‌وقت به‌هم نمی‌رسیم .

همیشه دستی هست که پیش از رسیدنمان‌

ما را نرسیده و کال بچیند !
امتیاز: 0 0
پاسخ:
شنبه 25 آبان‌ماه سال 1392 ساعت 11:20 ب.ظ
پیرعبدالعزیز بصره مرمو :

او شط سیروان

بارگ شام وستن او شط سیروان

ها چیگاه خیزان بانگ چه سر حّدان

چه پردیوردا شام گرتن دیوان

خالص غلامان گرد بین چه مکان

هر یک و یک شرظ بیان و بلان

اگر ذات شاتان بنیشو و شان

یاران چه دنیا دینتان نفروشان

ارکان چفتی پی ویش نتاشان

غیر ژ پردیور شرطی ننیران

میردان او کلام حیا بکران

او شرط قدیم سرتان بسپاران

او پیر کج شرط سجده موران

پیر نا کامل گرد بر مکران

آماه د ش ورای دوزخ نکران

یاران بشنوان ای نکته و ارکان

چه راگه غلط نوان سر گردان

و کوچ کلام باوران ایمان

چه تکبیر جم خواجا صلاش دان
امتیاز: 0 0
پاسخ:
یکشنبه 26 آبان‌ماه سال 1392 ساعت 02:54 ق.ظ
سلام.مسطار به روز است دست افشان.
امتیاز: 0 0
پاسخ:
خدمت میرسم
یکشنبه 26 آبان‌ماه سال 1392 ساعت 09:34 ق.ظ
بی شک این همه زیبای که در نوشته های شما من میبینم حاصل زحمات طاقت فرسای شماست امیدوارم همچنان استوار باشید
امتیاز: 0 0
پاسخ:
سپاسگزارم.
یکشنبه 26 آبان‌ماه سال 1392 ساعت 10:47 ق.ظ
من رؤیایی دارم، رؤیای آزادی
رؤیای یک رقصِ بی‌وقفه از شادی
من رؤیایی دارم، از جنسِ بیداری
رؤیای تسکینِ این دردِ تکراری
دردِ جهانی که از عشق تهی می‌شه
دردِ درختی که می‌خشکه از ریشه
دردِ یه کودک که تو چرخه‌ی کاره
یا دردِ اون زن که محکومِ آزاره
تعبیرِ این رؤیا درمونِ دردامه
درمونِ این دردا تعبیرِ رؤیامه
رؤیای من اینه: دنیای بی‌کینه
دنیای بی‌کینه... رؤیای من اینه
من رؤیایی دارم، رؤیای رنگارنگ
رؤیای دنیایی سبز و بدونِ جنگ
من رؤیایی دارم که غیرممکن نیست
دنیایی که پاکه از تابلوهای ایست
دنیایی که بمب و موشک نمی‌سازه
موشک روی خوابِ کودک نمی‌ندازه
دنیایی که تو اون زندونا تعطیلن
آدم‌ها به جرمِ پرسش نمی‌میرن.
تعبیرِ این رؤیا درمونِ دردامه
درمونِ این دردا تعبیرِ رؤیامه
رؤیای من اینه: دنیای بی‌کینه
دنیای بی‌کینه... رؤیای من اینه
من رؤیایی دارم، رؤیای آرامش
رؤیای دنیای بی‌مرز و بی‌ارتش
من رؤیایی دارم، رؤیای خوشبختی
رؤیای دنیایی بی‌نفرت و سختی
بی‌ترسِ سرنیزه، بی‌وحشتِ باطوم
هر آدمی شاد و هر ظالمی محکوم
دنیایی که توش پول اربابِ مردم نیست
قحطیِ لبخند و ایمان و گندم نیست
تعبیرِ این رؤیا درمونِ دردامه
درمونِ این دردا تعبیرِ رؤیامه
رؤیای من اینه: دنیای بی‌کینه
دنیای بی‌کینه... رؤیای من اینه
یغما گلرویی
امتیاز: 0 0
پاسخ:
یکشنبه 26 آبان‌ماه سال 1392 ساعت 12:43 ب.ظ
بی قرار توام و در دل تنگم گله هاست

آه، بی تاب شدن عادت کم حوصله هاست

مثل عکس رخ مهتاب که افتاد در آب

در دلم هستی و بین من و تو فاصله هاست

آسمان با قفس تنگ چه فرقی دارد

بال وقتی قفس پر زدن چلچه هاست

بی تو هر لحظه مرا بیم فرو ریختن است

مثل شهری که به روی گسل زلزله هاست

باز می پرسمت از مساله و دوری عشق

و سکوت تو جواب همه ی مساله هاست
امتیاز: 0 0
پاسخ:
یکشنبه 26 آبان‌ماه سال 1392 ساعت 12:55 ب.ظ
ســـــکوت کن


بـــــگذار بغضـــــتــــــــــ نشـــــکند...


گـــــاه...


ســـــبک نشـــــوی


سنـــــگـــــین تـــــری
امتیاز: 0 0
پاسخ:
یکشنبه 26 آبان‌ماه سال 1392 ساعت 01:20 ب.ظ
بپرس از هر که هشیارست یا مست

ببین عاشقتر از ما هم کسی هست

مرا یک بوسه مهمان کن که یک عمر

تمام آرزوی من همین است

تو اهل دلبری ناز هستی

من از ایل غزل دل داده از دست

غزلهایی که عاشق پیشه هستند

غزلهایی خراسانی از این دست

رباعی دارم از چشم سیاهت

دو بیتی گفتم از ابروی پیوست

غزلبازی که در چشم تو تب کرد

کسی که گل به گیسوی تو می بست

منم من شاعر دلواپسی ها

همان که عاقبت بار سفر بست
امتیاز: 0 0
پاسخ:
یکشنبه 26 آبان‌ماه سال 1392 ساعت 01:25 ب.ظ
تا قبله ی ابروی تو ای یار کج است
محراب دل و قبلهٔ احرار کج است
ما جانب قبلهٔ دگر رو نکنیم
آن قبله مراست گر چه بسیار کج است فروغی بسطامی
امتیاز: 0 0
پاسخ:
یکشنبه 26 آبان‌ماه سال 1392 ساعت 05:51 ب.ظ
سلام عزیز؛ عکس ها رو چک کردم مشکلی نداشت از دوباره امتحان کن
امتیاز: 0 0
پاسخ:
چشم
یکشنبه 26 آبان‌ماه سال 1392 ساعت 06:16 ب.ظ
سلام دوست خوبم. ممنون از پست های خوبت

آپمم
امتیاز: 0 0
پاسخ:
اومدم.
سپاس
یکشنبه 26 آبان‌ماه سال 1392 ساعت 07:28 ب.ظ
فریناز سرما خوردم افتادم تو رختخواب به زور دارم تایپ میکنم حالم خیلی بده الانم کسی خونه نیست
امتیاز: 0 0
پاسخ:
آخی.
امیدوارم زودتر خوب بشی
یکشنبه 26 آبان‌ماه سال 1392 ساعت 07:36 ب.ظ
باورت نمیشه از یه بچه گرفتم چند روز پیش پسر خالم تو بغلم بود یه عطسه کرد منم ازش گرفتم حالا اون حالش خوب شده مال داغونم
امتیاز: 0 0
پاسخ:
چند روز دیگه حالت خوب میشه،؛ تحمل کن
یکشنبه 26 آبان‌ماه سال 1392 ساعت 07:38 ب.ظ
چه جالب بودااااا

اصلا نمی دونستم همچین داستانی هم وجود داره
امتیاز: 0 0
پاسخ:
ممنون از توجهت
یکشنبه 26 آبان‌ماه سال 1392 ساعت 07:47 ب.ظ
الان رفته بودن آب میوه بگیرم خوردم یکم بهتر شدم فکر کنم ضعف داشتم به خاطر قرصایی که میخورم
امتیاز: 0 0
پاسخ:
خوب میشی به امید خدا.
دوشنبه 27 آبان‌ماه سال 1392 ساعت 07:40 ب.ظ
درود فریناز عزیز
یه جابجایی تو پیوند لینکهام برا چند تن از دوستانی مانند تو دوست خوب من کردم.
برا دوستان پر از مهری که بیشتر در خویشکاری اونها هستم.
برات شب پر از گرمی و مهر ماه رو آرزو می کنم...53
امتیاز: 0 0
پاسخ:
سپاس . شرمنده ام کردی
دوشنبه 27 آبان‌ماه سال 1392 ساعت 07:52 ب.ظ
آب و هوای دلم آنقدر "بارانی"است
که رخت های دلتنگی ام را
مجالی برای خشک شدن نیست
اینگونه است که دلم همیشه تنگ است...
امتیاز: 0 0
پاسخ:
دوشنبه 27 آبان‌ماه سال 1392 ساعت 07:53 ب.ظ
خانه دل تنگ غروبی خفه بود
مثل امروز که تنگ است دلم
پدرم گفت چراغ
و شب از شب پر شد
من به خود گفتم یک روز گذشت
مادرم آه کشید
زود بر خواهد گشت
ابری هست به چشمم لغزید
و سپس خوابم برد
که گمان داشت که هست این همه درد
در کمین دل آن کودک خرد ؟
آری آن روز چو می رفت کسی
داشتم آمدنش را باور
من نمی دانستم
معنی هرگز را
تو چرا بازنگشتی دیگر ؟
آه ای واژه شوم
خو نکرده ست دلم با تو هنوز
من پس از این همه سال
چشم دارم در راه
که بیایند عزیزانم آه

هوشنگ ابتهاج
امتیاز: 0 0
پاسخ:
دوشنبه 27 آبان‌ماه سال 1392 ساعت 07:57 ب.ظ
سه ظرف را روی آتش قرار دادیم. در یکی از ظرفها هویج در دیگری تخم مرغ و در دیگری قهوه ریختیم و پس از 15 دقیقه:
هویج: که سفت و محکم بود نرم و ملایم شد

تخم مرغ که شل و وارفته بود سفت ومحکم شد دانه های قهوه در آب حل شدند و آب رنگ و بوی قهوه گرفته است. حالا فرض کنید آبی که در حال جوشیدن است مشکلات زندگیست . شما در مقابل مشکلات چگونه اید؟

مثل هویج سخت و قوی وارد مشکلات می شوید ودر مقابل بسیار خسته میشوید امیدتان را از دست داده وتسلیم می شوید. هیچ وقت مثل هویج نباشید..!

با قلبی ملایم وحساس وارد میشوید وبا یک قلب سخت وبی احساس خارج میشوید از دیگران متنفر میشوید و همواره تمایل به جدال دارید. هیچ وقت مثل تخم مرغ نباشید…!

در مقابل مشکلات مثل قهوه باشید. آب قهوه را تغییر نمیدهد. قهوه آب را تغییر میدهد. هر چه آب داغتر باشد طعم قهوه بهتر میشود…!

پس بیایید در مقابل مشکلات مثل قهوه باشیم ما مشکلات را تغییر دهیم. نگذاریم مشکلات ما را تغییر دهد
امتیاز: 0 0
پاسخ:
خیلی جالب بود .
ممنون
دوشنبه 27 آبان‌ماه سال 1392 ساعت 08:16 ب.ظ
جان به جانان کی رسد جانان کجا و جان کجا
ذره است این، آفتاب است، آن کجا و این کجا
دست ما گیرد مگر در راه عشقت جذبه‌ای
ورنه پای ما کجا وین راه بی‌پایان کجا
ترک جان گفتم نهادم پا به صحرای طلب
تا در آن وادی مرا از تن برآید جان کجا
جسم غم فرسود من چون آورد تاب فراق
این تن لاغر کجا بار غم هجران کجا
در لب یار است آب زندگی در حیرتم
خضر می‌رفت از پی سرچشمهٔ حیوان کجا
چون جرس با ناله عمری شد که ره طی می‌کند
تا رسد هاتف به گرد محمل جانان کجا
امتیاز: 0 0
پاسخ:
دوشنبه 27 آبان‌ماه سال 1392 ساعت 09:58 ب.ظ
سلام دوست عزیزم با یکسری تغیرات ویک آپ تاریخی به روز هستم
امتیاز: 0 0
پاسخ:
خدمت میرسم
سه‌شنبه 28 آبان‌ماه سال 1392 ساعت 08:03 ق.ظ
بی باده مستت کنم من تا این که مدهوش من شو!

گر میل دیدار داری باری کفن پوش من شو!



با ذکر یادآوری کن تا مطمئن باشی از من

دل را به خاطر بیاور... خود را فراموش من شو !



در خود بسوز از تب من تا من بتابم درونت

من آتشی شعله بازم ، خیز و سیاووش من شو !



لات و منات وهبل به ! زلف شکن در شکن به !

بت را هر آیینه به به ... بر شانه بر دوش من شو !



من نی نواز الستم ، نایی تر از هر چه هستم

من می دمم بشنو از نی، بشنو نوانوش من شو!



ویرانه شو تا بیابی گنج نهان خودت را

مخفی ولی آشکارا ، سَرپوش و سِرپوش من شو!



بوی مرا می دهد عشق، زیبایی از من تو از من

ای بوی زیبائی ِ من حالا هم آغوش من شو !
امتیاز: 0 0
پاسخ:
سه‌شنبه 28 آبان‌ماه سال 1392 ساعت 12:06 ب.ظ
کاش زندگی در برگ درخت جاری بود

آنگاه تا بهار بود می خندیدیم و بعد به امید پاییز می نشستیم

آسمان دلت همیشه بهاری باد
امتیاز: 0 0
پاسخ:
سه‌شنبه 28 آبان‌ماه سال 1392 ساعت 02:16 ب.ظ
درود.
باز هم یه آس دیگه رو کردین. دستتون درد نکنه.
انوشیروان: انوشک (جاویدان) + روان = روان جاوید.
معروف به انوشیروان دادگر.
امتیاز: 0 0
پاسخ:
سپاس
چهارشنبه 29 آبان‌ماه سال 1392 ساعت 08:27 ق.ظ
درود بر شما فریناز گرامی
من همیشه دنبال یه نوشته بودم در باره نوشیروان
ممنون از شما که این داستان منظوم رو به نثر تبدیل کردید.

آفرین به نوشیروان با آن سخنرانی دلنشینش واقعا جاش خالیه.
خیلی لذت بردم.

فقط یه کارش خوب نبوده که ریاست ارتش رو سپرده به یک موبد این نشون میده دین رو داخل سیاست کرده هرچی هم موبد خوب باشه بازم این کار نباید انجام شه
اگه ما به عرب ها باختیم 14قرن پیش به نظرم علتش حکومت دینی ساسانیان بود.
امتیاز: 0 0
پاسخ:
سپاس از توجهت
چهارشنبه 29 آبان‌ماه سال 1392 ساعت 08:43 ق.ظ
درود دوست من با نوشته ی منتظر حضورت هستم
******************************
در باغ بی شکوفه ی من

پاییز

آغاز همه ی فصل هاست

و

حجم اندوه برگ

به اندازه ی وسعت ابرهای سترون است!

در باغ بی شکوفه ی من،

یرنده ای

در حصار فریاد خود زندانی

است،

در باغ بی شکوفه ی من

عطش رمز جاودانگی است.

و آب دیگر،

شیرین ترین واژه ی برگ نیست!

اندوهم را تنها تو می فهمی،

ای بهار منتظر،

در آستانه ی

فصل تنهایی
امتیاز: 0 0
پاسخ:
چهارشنبه 29 آبان‌ماه سال 1392 ساعت 10:48 ق.ظ
رفاقت بار سنگینی ست !
کسی بر دوش میگیرد که یک دنیا “وفا” دارد …
امتیاز: 0 0
پاسخ:
چهارشنبه 29 آبان‌ماه سال 1392 ساعت 03:15 ب.ظ
سلام ....
بعضی کشورها مخصوصا عربها که ادعای تمدن می کنن در صورتی که تمدن هیچ کشوری به پای تمدن کهن ایرانی نمی رسه ادعا می کنن که نام خلیج فارس باید به خلیج عرب تغییر پیدا کنه لطفا به سایت زیر بروید و به نفع
Persian Gulf رای بدهید

http://www.persianvsarab.com کمک کنید و به بقیه اطلاع بدین
امتیاز: 0 0
پاسخ:
چشم
چهارشنبه 29 آبان‌ماه سال 1392 ساعت 03:38 ب.ظ
به کجا چنین شتابان ؟
گون از نسیم پرسید
دل من گرفته زینجا
هوس سفر نداری
ز غبار این بیابان ؟
همه آرزویم اما
چه کنم که بسته پایم
به کجا چنین شتابان ؟
به هر آن کجا که باشد به جز این سرا سرایم
سفرت به خیر !‌ اما تو و دوستی خدا را
چو از این کویر وحشت به سلامتی گذشتی
به شکوفه ها به باران
برسان سلام ما را! شفیعی کدکنی
امتیاز: 0 0
پاسخ:
چهارشنبه 29 آبان‌ماه سال 1392 ساعت 04:46 ب.ظ
درودخواهر زاده رفتم رای دادم

زشیر شتر خوردن وسوسمار عرب را به جایی رسیده کار
که بر تخت کیان ارزو کند تف بر تو ای چرخ گردون تف
امتیاز: 0 0
پاسخ:
سپاس
چهارشنبه 29 آبان‌ماه سال 1392 ساعت 08:46 ب.ظ
درود فریناز گرامی
دستور تو دوست گرامی و بسیار خوب من انجام شد و بدیگرون هم کامنت دادم عزیز...53
امتیاز: 0 0
پاسخ:
سپاسگزارم
چهارشنبه 29 آبان‌ماه سال 1392 ساعت 09:07 ب.ظ
ای باباااا
بازم که چیزی نذاشتی

خوب حالا 2 تا ماچ بده الکی تا اینجا نیومده باشم
امتیاز: 0 0
پاسخ:
چهارشنبه 29 آبان‌ماه سال 1392 ساعت 10:14 ب.ظ
سلام خوبید شما خوشحالمون کردید که بهمون سرزدید و پیام گذاشتید
منتظر ارسال مطالبتتون هستم
ممنون شب شما بخیر موفق باشید
امتیاز: 0 0
پاسخ:
ممنون
پنج‌شنبه 30 آبان‌ماه سال 1392 ساعت 02:10 ق.ظ
سلام فریناز عزیز
ممنون از اطلاع رسانیت

گفته بودی از لهجه ی ما خوشت میاد...

"پهلوانی مرده در جسم من است
گور تنگ روح کرمانشاهی ام "
(استاد مسعود صادقی بروجردی)

مانا باشی و سرفراز!
امتیاز: 0 0
پاسخ:
سپاس
پنج‌شنبه 30 آبان‌ماه سال 1392 ساعت 02:07 ب.ظ
درود خواهرزاده خوبم

وسعت دریای نگاهت ،مرا به عمق جان می برد
تا جایی که حرفی برای گفتن ندارم
برق چشمانت ، صلابت صدایت و گرمی دستانت
مرا از خود بی خود می کند
امیدی گرم و شیرین، در دلم موج می زند
گرما تمام وجودم را تسخیرمی کند
کلمات به وجد می آیند
ومن در شورشی عاشقانه
اعتراف می کنم
چه شیرین است دوست داشتن
ومن از همه کس بیشتر
دوستت دارم
نگاهت می کنم
شرمی همراه با نجابت
مرا در هم می شکند
لبریز از شور و شعف می شوم
مبهوت و نگرانم
در نگاهت غرق گشتم
گرمای نگاهت مرا شعله ور می کند
در آتش وجودم می سوزم و دم نمی زنم
چشمانم یتیم دیدنت هستند
ولی ...ولی
هرگز به تو نمی رسند.
امتیاز: 0 0
پاسخ:
پنج‌شنبه 30 آبان‌ماه سال 1392 ساعت 03:52 ب.ظ
با سلام خدمت شما من میخوام شماروبه سفره صلوات دعوت کنم خوشحال میشم تشریف بیارید دوست خوبم
امتیاز: 0 0
پاسخ:
درود دوست گرامی متاسفانه من دیر رسیدم.امیدوارم برای سفره بعدی سعادت داشته باشم . اما من با افتخار لینکتون می کنم.
پنج‌شنبه 30 آبان‌ماه سال 1392 ساعت 04:32 ب.ظ
تقدیم به کسى که درکنارم نیست، اما حس بودنش به من شوق زیستن مى دهد

.............……....`’•,,•’`
…...…,•’``’•,•’``’•,
…...…’•,`’•,*,•’`,•’
...……....`’•,,•’`
,•’``’•,•’``’•,
’•,`’•,*,•’`,•’
.....`’•,,•’
,•’``’•,•’``’•,
’•,`’•,*,•’`,•’
,•’``’•,•’``’•,.
’•,`’•,*,•’`,•’
.....`’•,,•......’
…...…,•’``’•,•’``’•,
…...…’•,`’•,*,•’`,•’
...……....`’•,,•’`
…..............…,•’``’•,•’``’•,
...........…...…’•,`’•,*,•’`,•’
..............……....`’•,,•’`
…..............…,•’``’•,•’``’•,
...........…...…’•,`’•,*,•’`,•’
..............……....`’•,,•’`
…...…,•’``’•,•’``’•,
…...…’•,`’•,*,•’`,•’
...……....`’•,,•’`
,•’``’•,•’``’•,
’•,`’•,*,•’`,•’
.....`’•,,•’
.............……....`’•,,•’`
…...…,•’``’•,•’``’•,
…...…’•,`’•,*,•’`,•’
...……....`’•,,•’`
,•’``’•,•’``’•,
’•,`’•,*,•’`,•’
.....`’•,,•’
,•’``’•,•’``’•,
’•,`’•,*,•’`,•’
,•’``’•,•’``’•,.
’•,`’•,*,•’`,•’
.....`’•,,•......’
…...…,•’``’•,•’``’•,
…...…’•,`’•,*,•’`,•’
...……....`’•,,•’`
…..............…,•’``’•,•’``’•,
...........…...…’•,`’•,*,•’`,•’
..............……....`’•,,•’`
…..............…,•’``’•,•’``’•,
...........…...…’•,`’•,*,•’`,•’
..............……....`’•,,•’`
…...…,•’``’•,•’``’•,
…...…’•,`’•,*,•’`,•’
...……....`’•,,•’`
,•’``’•,•’``’•,
’•,`’•,*,•’`,•’
.....`’•,,•’
امتیاز: 0 0
پاسخ:
:
پنج‌شنبه 30 آبان‌ماه سال 1392 ساعت 04:49 ب.ظ
نفست روشن باد!
این دگر معجز تو بود ای عشق!
همتت یاری کرد
که در این ظلمت جای
صبح را بر قلمم جاری کرد.

****
با نوشته ای ادبی به روزم.
امتیاز: 0 0
پاسخ:
خدمت میرسم
پنج‌شنبه 30 آبان‌ماه سال 1392 ساعت 05:50 ب.ظ
لایک[لبخند][لبخند]



تازه اپم بدو بیا[لبخند][لبخند][لبخند][لبخند][لبخند][لبخند][لبخند]
امتیاز: 0 0
پاسخ:
اومدم
پنج‌شنبه 30 آبان‌ماه سال 1392 ساعت 08:14 ب.ظ
███████████▓▓▓▓▓▓▓▓▒░░░░░▒▒░░░░░░░▓█████
██████████▓▓▓▓▓▓▓▓▒░░░░░▒▒▒░░░░░░░░▓████
█████████▓▓▓▓▓▓▓▓▒░░░░░░▒▒▒░░░░░░░░░▓███
████████▓▓▓▓▓▓▓▓▒░░░░░░░▒▒▒░░░░░░░░░░███
███████▓▓▓▓▓▓▓▓▒░░▒▓░░░░░░░░░░░░░░░░░███
██████▓▓▓▓▓▓▓▓▒░▓████░░░░░▒▓░░░░░░░░░███
█████▓▒▓▓▓▓▓▒░▒█████▓░░░░▓██▓░░░░░░░▒███
████▓▒▓▒▒▒░░▒███████░░░░▒████░░░░░░░░███
███▓▒▒▒░░▒▓████████▒░░░░▓████▒░░░░░░▒███
██▓▒▒░░▒██████████▓░░░░░▓█████░░░░░░░███
██▓▒░░███████████▓░░░░░░▒█████▓░░░░░░███
██▓▒░▒██████████▓▒▒▒░░░░░██████▒░░░░░▓██
██▓▒░░▒███████▓▒▒▒▒▒░░░░░▓██████▓░░░░▒██
███▒░░░░▒▒▒▒▒▒▒▒▒▒▒▒░░░░░░███████▓░░░▓██
███▓░░░░░▒▒▒▓▓▒▒▒▒░░░░░░░░░██████▓░░░███
████▓▒▒▒▒▓▓▓▓▓▓▒▒▓██▒░░░░░░░▓███▓░░░░███
██████████▓▓▓▓▒▒█████▓░░░░░░░░░░░░░░████
█████████▓▓▓▓▒▒░▓█▓▓██░░░░░░░░░░░░░█████
███████▓▓▓▓▓▒▒▒░░░░░░▒░░░░░░░░░░░░██████
██████▓▓▓▓▓▓▒▒░░░░░░░░░░░░░░░░▒▓████████
██████▓▓▓▓▓▒▒▒░░░░░░░░░░░░░░░▓██████████
██████▓▓▓▓▒▒██████▒░░░░░░░░░▓███████████
██████▓▓▓▒▒█████████▒░░░░░░▓████████████
██████▓▓▒▒███████████░░░░░▒█████████████
██████▓▓░████████████░░░░▒██████████████
██████▓░░████████████░░░░███████████████
██████▓░▓███████████▒░░░████████████████
██████▓░███████████▓░░░█████████████████
██████▓░███████████░░░██████████████████
██████▓▒██████████░░░███████████████████
██████▒▒█████████▒░▓████████████████████
██████░▒████████▓░██████████████████████
██████░▓████████░███████████████████████
██████░████████░▒███████████████████████
█████▓░███████▒░████████████████████████
█████▒░███████░▓████████████████████████
█████░▒██████░░█████████████████████████
█████░▒█████▓░██████████████████████████
█████░▓█████░▒██████████████████████████
█████░▓████▒░███████████████████████████
█████░▓███▓░▓███████████████████████████
██████░▓▓▒░▓████████████████████████████
███████▒░▒██████████████████████████████
████████████████████████████████████████
████████████████████████████████████████
آپم
امتیاز: 0 0
پاسخ:
جمعه 1 آذر‌ماه سال 1392 ساعت 07:53 ق.ظ
درود دوست من صبح عالی بخیر قلمت را بر دیده می نهم در کلبه خویش منتظر خضور سبزت هستم[گل][گل][گل][گل]
********************************************
عشق گاهی خواهش برگ است در اندوه تاک
عشق گاهی رویش برگ است در تن پوش خاک

عشق گاهی ناودان گریه ی اشک بهار
عشق گاهی طعنه بر سرو است در بالای دار

عشق گاهی یک تلنگر بر زلال تنگ نور
پیچ و تاب ماهی اندیشه در ژرفای تور

عشق گاهی می رود آهسته تا عمق نگاه
همنشین خلوت غمگین آه

عشق گاهی شور رستن در گیاه
عشق گاهی غرقه ی خورشید در افسون ماه

عشق گاهی سوز هجران است در اندوه نی
رمز هوشیاریست در مستی می
امتیاز: 0 0
پاسخ:
یکشنبه 3 آذر‌ماه سال 1392 ساعت 06:22 ب.ظ
فریناز الان بهترین موقعی بود که تونستی بهم سر بزنی واقعا اعتماد به نفسمو از دست دادم خیلی افسرده شدم دنبال راه حلی میگردم فکر کنم زیادی تو خودمم و کمی تنهام...
امتیاز: 0 0
پاسخ:
چی شده؟
من دیشب خونه نبودم .
اتفاقی افتاده؟
دوشنبه 4 آذر‌ماه سال 1392 ساعت 12:42 ب.ظ
ممنون عزیزم؛ لطف کردی واقعا پشتم گرم شد وقتی مبینم همچین دوستانی دارم، راستی من یه فروشگاه دارم اگه کسی از فامیل آشنا یا خودتون خواستین خرید کنید بهتون تخفیف میدم البته این تخفیف واسه شماس اگه شما مشتری دیگه بیارین هزینه ای که قراره تخفیف بدم میدم به شما اگر چه نا چیزه ولی اگر تعداد زیاد باشه خودش یه درآمدی میشه ممنون عزیزم اینم آدرس فروشگام سوالی داشتی من در خدمتم آدرسو بوک مارک کن تا در دسترس باشه مرسی

http://asalshop.tbuy.biz/

فعلا بای
امتیاز: 0 0
جمعه 15 آذر‌ماه سال 1392 ساعت 12:49 ب.ظ
کیارش
امتیاز: 0 0
پاسخ:
یعنی چی ؟؟؟
( تعداد کل: 53 )
   1       2    >>
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)

نام :
ایمیل :
وب/وبلاگ :
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد